شماره 22- بروزرسانی:4/6/1384

بازگشت به صفحه اصلی

مردمان ابريشمي و مردمان كنفي (بخش پاياني )

( نگاهي به كتاب جامعه شناسي نخبه كشي نوشته علي رضا قلي )

آيا مي توان يك نظريه را با توجه به آمار و دنياي واقعي محك زد ؟

 

2-نخبه ها

به عنوان مقدمه براي ورود به بحث نخبه‌‌‌ها بخشي از صفحة 88 كتاب جامعه شناسي نخبه‌كشي را نقل مي‌كنم:

«عقل و علم و كار و خلاقيت كه در غرب به هم گره خورده بود، تحرك بسيار شگرفي به جامعة غربي داد. در حالي كه ما به مرور به خواب عميق‌تري فرو مي‌رفتيم، آن‌ها آرام آرام به كشورهاي ديگر از جمله ايران آمدند و در پي تنظيم و تهية مقدمات لازم براي هجوم آخر بودند. حركت آن‌ها با جمع‌آوري اطلاعات و تجارب شروع شد. ضمن اين كه نقاط ضعف ما را نشان مي‌كردند، آب به پشت ديوارهاي چينه‌اي صنايع و تجارت خواب گرفته انداختند تا به مرور تخريب شود و اگر هم نشد، چنان سست شود كه با يك حركت فرو بريزد.»

يكي از دلايل آن كه سرمايه‌داري نتوانست در ايران  رشد موزون داشته باشد، همان است كه نويسندة محترم گفته است؛ غير از خواب‌گرفتگي!

 نويسندة محترم روابط و مناسبات دو دورة متفاوت را با هم مقايسه كرده‌اند. اين مقايسه مثل مقايسة پنجره است با سنگ!.

خط اصلي استدلال نويسنده در مجرم شناختن مردم ايران در نخبه‌كشي به نقل از صفحات 104 و 105 كتاب جامعه‌شناسي نخبه‌كشي به قرار زير است:

«هنوز به صورت جدي و علمي اين سئوال در ايران مطرح نشده كه چرا 84 دوره نخست‌وزيري ايران در اين دوران 200 ساله همه همراه با فساد و تباهي بوده‌اند و نخست‌وزيران كم و بيش عامل بيگانه و تسليم آن‌ها بوده‌اند.

چرا ملت ايران راهي را كه پانصد سال است انتخاب كرده هنوز ادامه مي‌دهد در حالي كه اين راه  موجب انحطاط وي بوده است و... چطور ممكن است كه از 87 دوره نخست‌وزيري، وطن پرستان آن‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها بي ياور مانده باشند (قائم مقام، اميركبير و مصدق) و بدون حمايت مردم شهيد يا گوشه‌نشين شده باشند و ملايم‌ترهاي آن‌ها (قوام و امين الدوله) با فشارهاي خارجي و ايادي داخلي، از كار رانده شده باشند و خائنين يك طرفة آن‌ها (دربست روسي و يا دربست انگليسي و يا دربست آمريكايي مثل رزم‌آرا) به ضرب شست طرف مقابل كشته شده باشند و بقية كابينه ها بر اثر توافق و يا فشار يك طرفة دولت‌هاي بيگانه به سر كار آمده باشند يا از كار بركنار شده باشند... بالاخره بايد به اين سئوال پاسخ گفت كه مقصر اين همه نكبت و حقارت كيست؟»

بر طبق آن چه در عرف دنيا از گذشته‌هاي دور مرسوم بوده و هم اكنون نيز در همه جاي دنيا و با هر استانداردي مرسوم است، گردانندگان و مديران يك مجموعه و يك سيستم مسئول خوب و بد عملكرد مجموعه و سيستمي هستند كه اداره‌اش مي‌كنند. اين مسئوليت نافي مسئوليت تك تك اعضاي مجموعه نيست؛ اما هر كس، نقشش و بهره‌اش، افتخار يا نفرين، بسته به موقعيت و ميزان مسئوليت‌اش است. نمي‌توان ناكارآمد بودن يك دستگاه را به گردن آبدارچي آن انداخت. ناكارآمدي آبدارچي در حد خودش و نه بيش از آن قابل شماتت و گوشمالي است. آن چه به برنامه‌ريزي‌هاي كلان و سياست‌گذاري ها مربوط است، جرم يا افتخارش به افراد عادي بر نمي‌‌‌گردد.

لابد برخي گناه و جرم تك تك افراد جامعه را با هم جمع جبري مي‌كنند و نتيجه مي‌گيرند كه جرم اين جمع در مجموع از مديران و تصميم گيرندگان بزرگ‌تر است. لابد به اين علت است كه حاملان اين نظريه اين همه به خصوصيات فردي و فرهنگي مردم ايران مي‌تازند. بي توجه به آن كه اولا در همة جوامعي كه در سطح رشد اقتصادي و اجتماعي ما باشند وضع به همين قرار است و ثانيا منطق جمع جبري، در جوامعي كه احزاب و تشكل‌ها در آن‌ها شكل نگرفته و مردم هماهنگ با هم و سنجيده  عمل نمي‌كنند، از اساس نادرست است.

تجربه و آمار نشان مي‌دهد كه اشتباهات و گناهان افراد سادة اجتماع، اگر از بيماري‌هاي رواني و خطاهاي سيستمي، از نوع بيجه بگذريم، غالبا از سر اجبار و در نتيجة فقر مادي، براي زنده ماندن و گذران زندگي در حداقل ممكن است. يا از عدم تشخيص درست و نادرست، فقر فرهنگي، ناشي مي‌شود، كه با افتادن جامعه در مسير سازندگي و پيشرفت، قسمت اعظم آن‌ها از بين مي‌روند.

در صورتي كه گناه مديران و افراد مسئول نه از فقر مادي است و نه از فقر فرهنگي. فرد مسئول و مدير نمي‌تواند بگويد نمي‌دانستم. نمي‌‌تواند بگويد مجبور بودم. گناه آنان غالبا از سر ترجيح منافع خود  بر منافع جمع است. آنان منافع مردم ميهن‌شان را در راه منافع خود زير پا له مي‌‌كنند. نمونه‌هاي آنان را نويسندة محترم جامعه‌شناسي نخبه‌‌كشي در صفحات 48 ، 49 ، 55 ، 57 ، 60 ، 84  و ... آورده است و نياز به تكرار نيست.

كارهاي بزرگي كه در ايران انجام شده، يا در دورة شاهاني بوده كه خانداني نالايق را بركنار كرده و خود به تخت نشسته‌اند و يا بيش‌تر در دورة نخست وزيراني بوده كه به دلايل مختلف توانسته‌اند چندسالي ادارة جامعه را بر عهده داشته باشند.

اما بايد توجه داشت كه اين نخست وزيران را، چه خوب و چه بد، مردم انتخاب نمي‌كرده‌اند. هيچ افتخاري در اين اعتراف نيست، اما هر چه هست، از واقعيت‌هاي مربوط به آن دوره گريزي نيست؛ و در همه جاي دنيا چنين بوده است.

تا قبل از 1357 مردم ايران نقشي در انتخاب گردانندگان جامعه نداشتند؛  غير از آن يك باري كه پس از كنار رفتن مصدق، مردم در 30 تير 1331 به خيابان‌ها ريختند و مانع از نخست وزيري قوام شده و با فدا كردن خون چندين و چند شهيد، توانستند مصدق را به كار باز گردانند. از اقدامات تروريستي از قبيل قتل خواجه نظام الملك مي‌گذرم زيرا آن را نشانة نقش مردم نمي‌دانم.

اما در مورد سه نخبة مورد نظر نويسندة محترم:

قائم مقام كشته شد زيرا طرفداراني كه از او حمايت كنند و قدرت داشته باشند، نداشت. زيرا او با وجود كارهاي بزرگي كه در هنگامة در قدرت بودن انجام داده بود، هيچ گروهي را برنيانگيخته و نيروي لازم جهت دفاع از دستاوردهاي اقدامات اصلاحي را ايجاد نكرده بود تا در هنگام لزوم هماهنگ با هم عمل كنند. در حالي كه مخالفين او و آن‌هايي كه اقدامات قائم مقام منافع آن‌ها را هدف گرفته بود، به راحتي توانستند هماهنگ با هم عمل كنند.

اصولا در دوران ماقبل سرمايه‌داري اعتقادي به نقش مردم وجود نداشت. قدرتمندان هر زمان كه به مردم نياز داشتند، با زور سرنيزه و يا با وعدة تاراج يا تقسيم غنائم مي‌توانستند آنان را بسيج نمايند و اين مختص ايران نبود.

در همه جاي دنيا گاهي شورش‌هايي بر عليه بيداد صورت گرفته و موجب شده كه حكومت تا مدتي از اقدامات خيلي خشن بر عليه مردم دست بكشد و برخي كارهاي غير انساني را كنار بگذارد. شورش‌هاي ايرانيان بر عليه بيداد، اگر بيش‌تر از ديگران نباشد، كم‌تر از آن‌ها هم نيست.

پس از رشد سرمايه‌داري، نياز سرمايه‌داران و مديران به توده‌هاي مردم (در پي سود بيش‌تر)، بيش از آن بود كه فقط با زور سرنيزه به خواسته‌هايشان برسند. اوايل سعي هم كردند تا با سر نيزه به آن چه مي‌خواستند برسند، اما در اين دوره، انسان‌هاي با شرايط مشابه در كنار هم بودند و مي‌ديدند كه منافع مشترك دارند و توانستند با اتحاد و مبارزه به مرور حقوق بيش‌تر و بيش‌تري كسب كنند.

قائم مقام كشته شد زيرا خانوادة شاهي و افراد ردة بالاي جامعه، منافعشان با منافع بيگانگان (در دورة رونق سرمايه‌داري غرب) يكي بود. آن‌ها منافع خود و خانواده و ردة اجتماعي خود را برتر از منافع مردم ايران، كه قائم مقام به دنبالش بود، دانسته و متحد با بيگانگان، قائم مقام را كه سد راهشان بود از ميان برداشتند.

اميركبير مي‌خواست دست به اصلاحات همه جانبه زده و ايران را در شاهراه پيشرفت و ترقي بياندازد. ايجاد عدالتخانه، آموزش همگاني، دستگاه اداري مناسب و...براي انجام همة اين اصلاحات به بودجه نياز بود و از آن جا كه شاه و درباريان تمامي بودجة مملكت را مي‌بلعيدند و حيف و ميل مي‌كردند، اميركبير مجبور شد امتيازات و حقوق همة آن‌ها را كاهش دهد.

اميركبير مي بايست براي پيشبرد برنامه هاي اصلاحي، نيرويي تدارك مي‌ديد تا از او و اصلاحات محافظت كنند. مردم براي اين كار بسيج نشده بودند و غير ممكن است از مردم سازمان نيافته توقع داشت كه به طور خود به خود، كاري هماهنگ انجام دهند. {در 30 تير عمل مردم در دفاع از مصدق خود به خود و سازمان نايافته نبود. جبهة ملي و حزب توده از يك طرف و آيت الله كاشاني از سوي ديگر مردم را به ايستادگي دعوت كردند.}

اصلاحات اميركبير به مذاق آناني كه منافعشان با بيگانه گره خورده بود، خوش نيامد. ملاقات‌هاي سفير انگليس و درباريان و زد و بندهاي پنهان و آشكار، بالاخره منجر به از ميان برداشتن نخست وزير اصلاح طلب ايران شد.

كساني كه مي‌گويند مردم موجب مرگ اميركبير شده‌اند، نگاهشان چنان است كه گويي نه شاهي خودكامه بوده، نه دربارياني فاسد كه نمي‌خواسته‌اند امتيازاتشان را از دست بدهند و نه دولت فخيمة انگلستاني كه اقدامات اميركبير را در جهت منافع خود نداند و كار سازمان دادن و هماهنگ عمل كردن همة مخالفان را سازمان دهي كند.

اين نوع نگاه، امكان اتحاد همة مخالفان اميركبير را ناديده مي‌گيرد. اين گروه توانستند هماهنگ با هم در جهت هدف، يعني از ميان برداشتن اميركبير، قدم بردارند. در حالي كه امكان اتحاد و هماهنگ عمل كردن موافقان امير وجود نداشت. توقع حمايت از مردمي كه در جريان چند و چون قضايا قرار نمي‌گرفتند و متفرق بودند، توقعي نابجا است.

زور و سرنيزه و استبداد، مردم بي‌دفاع و ناآگاه جدا از هم را، همچنان جدا از هم نگه‌مي‌دارد و مانع اقدامات اساسي و هماهنگ آنان مي‌شود. حتي مردان اصلاح‌طلب حكومتي در اين صد سال، به تقاضاي مردم براي تشكيل احزاب و ايجاد تشكل‌ها، پاسخ مثبت نداده‌اند. 

و در اين ميان روشنفكران به جاي دعوت به هماهنگ عمل كردن، گناه هر جنايتي را به گردن مردم مي اندازند. و مردم راكه انباشته از هزاران احساس ناتواني و گناه هستند، با يك احساس گناه ديگر، انباشته‌تر مي‌سازند. در چنين شرايطي، نا اميدي انسان را فتح مي‌كند. قدرت حركت، قدرت يافتن راه چاره و زندگي با برنامه را از انسان مي‌گيرد.

قبل از ورود به داستان مصدق، بد نيست دو نقل قول كوتاه از صفحات 149 و 150 كتاب جامعه‌شناسي نخبه‌كشي را با هم مرور كنيم:

«زماني كه كارشناسان سازمان ملل در زمان مصدق جهت رتق و فتق امور خود به خوزستان آمده بودند، پس از مشاهدة رودخانة كارون گفتند اين رودخانه غني‌تر از معادن طلاي آفريقاي جنوبي است؛ ليكن كار كمرشكن لازم دارد. آن  هم كه كار ايرانيان نيست.»

اين كارشناسان سازمان ملل كارشناس در چه زمينه‌اي بوده‌اند؟ مگر مي‌شود كه براي امور خودشان آمده باشند و در يك نظر تشخيص داده باشند كه ايرانيان اهل كار كمرشكن نيستند؟

آوردن كلمة كارشناسان اثرگذار است. جوان خوانندة اثر، خود به خود تحت تاثير اين كه كارشناسان سازمان ملل اين حرف را زده‌اند، به آن ايمان مي‌آورد. اما اين كه اين كارشناسان بر اساس چه تحقيقي چنين برداشتي كرده‌اند، چيزي است كه از خواننده پنهان مي‌ماند. گويي اين كارشناسان محترم سازمان ملل هرگز به گوششان نخورده كه مردم زحمتكش ايران شايد تنها مردمي باشند در سراسر جهان كه با فكر درخشان و مديريت عالي و كار كمرشكن توانسته اند هزاران كيلومتر قنات ايجاد كرده و آب را از دل خاك بيرون كشيده و صرف كشاورزي و مصارف روزانه نمايند.

ساختن پل، سد، ايجاد كانال‌هاي آبياري و هر نوع  كاري روي رودخانة كارون، كار فردي نيست. كاري است كه سرماية كلان مي‌خواهد و چنانچه قرار باشد كاري بزرگ انجام شود و مديريتي صالح عهده‌دار آن باشد، هميشه تعداد بسيار زيادي (زيادتر از نياز) نيروي كار وجود دارد كه مي‌توانند تحت مديريت و نظارت صحيح و سالم، هر كاري راكه از آن سخت‌تر هم نباشد، به انجام برسانند. با همين نيروي كار كه كارشناسان سازمان ملل، بنا به گفتة آقاي رضاقلي، از آن‌ها بد گفته‌اند، هم اكنون تحت مديريت مهندسين با كفايت ايراني، يكي از بزرگ‌ترين سدهاي منطقه در حال ساخت است.

يا: «...او (اميركبير) سدي بر روي رودخانة كرخه ساخت. پل شوشتر را بنا نهاد و...» از اين كه اين سخن ناقض سخن قبل است، مي‌گذرم؛ اما نويسندة محترم هرجا كاري انجام شده به حساب نبوغ اين سه نفر نخبه گذاشته و تمام كارهايي را كه انجام نشده و همة عقب ماندگي‌ها را به حساب مردم نادان و تنبل با اشكالات فرهنگي وسيع گذاشته است.

آقاي رضاقلي در صفحة 151 مي فرمايند: «...جامعة آن روز با آن بافت تحمل امير را نكرد، همان طور كه تحمل قائم مقام و مصدق را هم نكرد.» و در صفحة 152 ادامه مي‌دهند: «تا به حال در تحليل‌ها رسم بر اين بود كه سياست خارجي و دربار آلوده را عامل قتل اين بزرگواران مي دانستند. ما علاوه بر اين كه اين واقعيت را نفي نمي‌‌كنيم، اين گونه نگاه كردن به مسائل را عوامانه مي‌شماريم كه البته بي فايده نيست. ضمن اين كه آن را داراي انحراف مي‌دانيم. چون دست‌هاي آلودة اصلي در اين خونريزي‌‌ها و اتلاف سرمايه‌‌‌هاي ملي پنهان مي ماند؛ كه مانده است و هم اين كه اجازه نمي‌دهد تا بر اثر شناخت عوامل اصلي، اقدامات احتياطي براي پيش‌گيري از توليد جرم انجام گيرد يا اين كه دست رسوا برملا شود و در نتيجه اين عملكردها با اشكال مختلف ولي با يك ماهيت اتفاق مي‌افتد.»

اين عوامل اصلي كدامند؟

به تعبير آقاي رضاقلي «حاكميت تابع قدرتي مافوق خود است كه از جامعه بر مي‌خيزد.» يا «يك طرف فرمانروايان هستند كه دستپخت فرمانبرانند و...» يا «مردم براي حمايت از آن‌ها (قائم مقام ؤ اميركبير و مصدق) جدي، عقلاني و فعال برخورد نكردند.»(صفحة 152) و يا «به عنوان مثال در زمان حكومت دكتر مصدق  تظاهراتي به نفع مصدق انجام شد، ليكن هنگامي كه او مشكلات ادارة اقتصاد ملي و لزوم كار كمرشكن را پيش كشيد و حضور جدي‌تر مردم را در صحنه تقاضا كرد، مردم صحنه را ترك كردند.» (صفحة 153)

اين زمان كي بود؟ او چگونه تقاضا كرد و مردم چگونه صحنه را ترك كردند؟ نمي‌توان با اشاره‌هاي نا دقيق و مبهم به تاريخ، چيزي را اثبات كرد.

يا «وقتي كه قائم مقام را كشتند، ميرزا مهدي امام جمعة تهران به وزير مختار روس گفت از دست اين بدتر از طاعون خلاص شديم و وقتي مصدق از كار افتاد، زاهدي با كاشاني ملاقات كرد و اعلاميه‌هايي در اين رابطه از راديو پخش شد. اين هر دو سمبل و مظهر حركت‌‌‌‌هاي اجتماعي‌اند.» (صفحة 153)

لابد تظاهرات شعبان جعفري و لات‌ها و لمپن‌ها هم سمبل و مظهر حركت‌هاي اجتماعي‌اند! اين طور نيست كه شعبان جعفري، لات‌ها و لمپن‌ها و آن ديگراني كه ذكرشان رفت از نظر ژنتيك از گونة ديگري غير از انسان باشند؛ نه، اما انسان اين قابليت را دارد كه براي ديگري يا ديگران، از جان خود هم بگذرد و هم چنين اين قابليت را هم دارد كه در راه منافع خود، منافع ديگران را پايمال كند.

در فرهنگ مدرن تقسيم‌بندي مردم به طبقات و قشرها جا افتاده زيرا با هزاران آزمون و نشانه دريافته شده كه خصلت‌ها و عملكردهاي افراد يك طبقه، مشابه هم است. نه آن كه فرديت ناديده گرفته شود، اما در بسياري زمينه‌ها افراد يك طبقه يكسان عمل مي‌‌كنند. خصوصيات هر انسان بخصوص هم،  سخت و سلب نيست؛ بلكه انسان با تغيير شرايط، عمدتا رفتارها و عملكردهاي طبقة جديد را به خود مي‌گيرد.

اگر كسي با افراد مختلف جامعه برخورد طبقاتي نكند و به آن‌ها به صورت افراد و قوم‌ها نگاه كند، لاجرم اولا: ديگران را مخملي و ما را كنفي مي‌داند؛ ثانيا: زماني كه يكي از مديران جانب مردم را بگيرد و بخواهد كاري براي پيشرفت مردم ميهن‌اش انجام دهد نخبه مي‌شود؛ و اگر مديري و يا فردي از داخل حكومت (مثل زاهدي كه چندين ميليون دلار رشوه گرفت) با كمك جمعي مزدور (كه هر كدام مبلغي پول گرفتند) و نيروي بيگانه (كه چندين ميليون دلار هزينه كرد تا نگذارد منافع دراز مدت نفت و ... از دستش برود) هماهنگ با هم، آن نخبه را سرنگون كنند، آن وقت تعبير چه مي‌شود؟ آقاي رضاقلي، زاهدي و هم‌پالكي‌هايش، شعبان جعفري و لات‌‌‌‌‌‌‌‌ها و فواحش، ميرزا مهدي وهمة بدكاره ها را مردم ايران به حساب مي‌آورند.

پس آن ميليون‌ها مردمي كه حتي خبر نشدند چه اتفاقي افتاده، آن‌هايي كه ترسيدند (كه از مشخصه هاي مردم مظلوم و بي‌دفاع است)، آن‌هايي كه كه مقاومت كردند و كشته شدند،آن هايي كه فرار كردند، آن‌هايي كه به زندان افتادند و... چه‌ مي‌شود؟

در مورد مصدق، اوايل برخي از روشنفكران، حزب توده را مسئول شكست جنبش ملي شدن صنعت نفت قلمداد مي‌كردند، كه چنين كرد و چنين نكرد و به دفاع از مصدق بر عليه لات‌ها و زاهدي شورش نكرد و ...

كم كم خردمندان با توجه به رفتارهاي اين حزب در تمام مدتي كه مصدق نخست وزير بود، از مخالفت‌اش  با او و آمريكائي خواندنش در ابتدا و سپس قبول اين امر كه برداشت اوليه اشتباه بوده و مصدق يك فرد ملي است و پشتيباني همه جانبه از او، پس از تشخيص ملي بودن او،  و كمك به مصدق در خنثي كردن كودتاي 25 مرداد و از طرف ديگر برآورد نيروي اين حزب كه توان چه كارهايي را داشت و توان چه كارهايي را نداشت، و اين كه: اگر روز 28 مرداد كه شهر پر از توپ و تانك  و پر از اراذل و اوباش مسلح بود،   مي‌توانست به نفع مصدق آن‌ها را از صحنه براند، پس روزي كه با مصدق مخالف بود و چنين نيرويي را هم داشت و تازه خيابان‌ها هم خالي بودند، مي‌توانست به نفع خودش وارد ميدان بشود؛  دريافتند كه پس زدن كودتاچيان از حزب توده به تنهايي، بر نمي‌آمد.  مگر تعداد اعضا و هوادارانش چه اندازه بود؟

 بسياري از فعالان آن دوره مطرح كرده اند كه اگر مصدق مردم را به ايستادگي فرا مي‌‌خواند، و مردم در جريان قرار مي‌گرفتند، همه به دفاع از حكومت ملي در مقابل كودتاچيان به پا مي‌خاستند.

الغرض، وقتي حزب توده از موقعيت گناهكار اصلي، در كنار رفتن مصدق، كنار گذاشته شد، كي مي‌‌ماند؟ كي مي‌ماند كه كاسه كوزه‌ها بر سرش شكسته شود؟  مردم!

غير از آقاي رضاقلي، ديگراني، از جمله انسان فرهيخته، خانم كولايي نمايندة دوره ششم مجلس هم (با لحن ملايم‌تر) گفته‌اند: سزاوار نبود مردم از مصدق حمايت نكنند. گويي مردم عمدا از مصدق حمايت نكرده‌اند.

مردم مزة استقامت 30 تير هنوز زير دندانشان بود پاداش مقاومت در برابر ارتجاع را با بازگشت مصدق به كار، گرفته بودند. اين بار هم چنانچه ايستادگي مي‌كردند، نتيجة لازم را به احتمال زياد مي‌گرفتند؛ اما بيش‌تر مردم نمي‌دانستند وضع از چه قرار است. قيام سي تير هم به دعوت جبهة ملي، آيت الله كاشاني و حزب توده برگزار شده بود و مردم با ذهنيت مثبتي كه از ملي شدن صنعت نفت و شخص مصدق داشتند به خيابان‌ها ريخته بودند. اين طور نيست كه قيام سي تير خود جوش بوده باشد. از طرفي تظاهرات اخير مردم هم (روز 27 مرداد) سركوب شده بود؛  چه طور امكان داشت حركتي خودجوش اتفاق افتد؟

مردم از عمق اتفاقي كه داشت رخ مي‌داد خبر نداشتند؛ اما نمي‌توانيم بگوييم مصدق هم بي‌خبر بود. او لحظه به لحظه در جريان تحركات كودتاچيان قرار مي‌گرفت. او خيلي خوب مي‌دانست عواقب  حركت لات‌ها و لمپن ها و آمدن تانك و توپ به خيابان‌ها چيست.

او مي‌توانست مردم را به ايستادگي دعوت كند. او مي‌توانست خردمندانه عواقب كودتا را از طريق راديو براي مردم بشكافد و با تحريك و تشويق مردم به پايداري، بر كودتاچيان غلبه كند. صد البته با خطر كردن، اما نه با ريسك بالا. گروه‌هاي ديگر مثلا حزب توده هم مي‌توانست هواداران خود را (كه مسلما تعدادشان به چند هزار نفر هم نمي‌رسيد) با ريسك بالا به خيابان‌ها بفرستد؛ اما معلوم نبود نتيجه پيروزمندانه باشد. (البته به نظر من نتيجه هر چه بود، از آن چه براي اين حزب پيش آمد بهتر بود)

كاملا مشخص است كه نتيجة درخواست مصدق پيروزي حكومت ملي و عقب نشيني كودتاچيان بود. حتي اگر با احتمال بسيار بسيار ضعيف مردم شكست مي‌خوردند، نتيجه به بدي تسليم محض نبود.

اما مصدق هيچ درخواستي از مردم نكرد. از نظر من سه احتمال براي اين درخواست نكردن مي‌تواند مورد بررسي قرار گيرد:

1-اين احتمال كه مصدق در ملاقات با سفير آمريكا، مورد تهديد جدي قرار گرفته باشد. يعني ترس از حملة نظامي آمريكا (مثلا) يا كشته شدن خودش (مثلا) يا ... مانع درخواست كمك از مردم شده باشد.

2-اين احتمال كه مصدق فكر كرده در جنگ احتمالي، مردم بسياري كشته خواهند شد. او مي‌بايست مي‌دانست كه پس از موفقيت كودتاچيان، شمار بسياري از مردم و مبارزان كشته خواهند شد كه شدند و چه بسا آمار كشته‌ها در صورت ايستادگي بسيار كم‌تر از آن چه بعدها پيش آمد مي‌بود. به علاوه با اين كودتا، او و جامعه به نقطة صفر بازگشتند و گويي ملي شدن صنعت نفت و حركت در جادة پيشرفت و همه چيز مي‌بايست به آينده‌اي دور حواله مي‌شد، كه چه بسا خسارتش از كشته شدن انسان‌ها در طول ايستادگي، بيش‌تر بود.

3-اين احتمال كه مصدق بين قدرت گرفتن شاه و زاهدي از يك طرف و كمك گرفتن از مردم، دست به انتخاب زده و ترجيح داده باشد كه بهتر است شاه دوباره قدرت را به دست گيرد، تا آن كه او همچنان نخست وزير بماند و مجبور باشد ساختار حكومت را با داخل كردن شجاع‌ترين و مبارزترين و آگاه‌ترين افرادي كه براي خنثي كردن كودتا با هم همكاري كردند، تغيير دهد تا بتواند جامعه را آماده نگه‌دارد، كه دشمن شكست خورده نتواند به آساني انتقام گيرد.

بيرون از اين سه شق چيزي نيست. مصدق هر كدام را انتخاب مي‌كرد، از بي‌عملي و تسليم شدن بهتر بود.

بنابراين نخبه‌اي همچون مصدق، خود از درون بر ضد خود عمل كرد. اگر قرار باشد مقصر اصلي بركناري مصدق را بيابيم، بايد به سراغ خود مصدق برويم. مگر آن كه رودربايستي داشته باشيم و ملاحظة نخبه بودن او را بكنيم.

وقتي نگاه ما با شيفتگي به روي مصدق (با همة خوبي‌هايش) مي‌افتد، ضعف‌هاي او را مخصوصا تعلل در تصميم‌گيري و اقدام به موقع و ترديد او را نديده مي‌‌گيريم و به جاي آن كه تقصير آن چه را پيش آمده به نسبت مسئوليت و ردة افراد در جامعه، بين آنان تقسيم كنيم، شيفتگي ما، نخبه را از ديگران مجزا مي‌كند و همة تقصرها را به گردن آدم‌هاي عادي مي‌اندازيم.

من‌ معتقدم آمريكا و انگليس در جهت منافع خود عمل كردند و توقع انسانيت از دشمن داشتن، ساده‌لوحانه است؛ اما در ميان خودي‌ها، بايد ميزان گناه همه مشخص باشد. زاهدي، شعبان جعفري و لات‌ها و فواحش، آيت الله كاشاني، گروه‌هاي سياسي، مردم عادي و مصدق!

در دورة معاصر نمونة بسيار شاخصي از يك نخبه  جلوي چشم ماست. سال 76 اميد به تغييرات مثبت در دل ميليون‌ها مردم ايران زنده شد. مردم با اعتماد به خاتمي و با انتخاب او جهت حركت جامعه به سمت اصلاحات را مشخص كردند. با وجود پشتيباني 22 ميليون نفر و با آن كه ايشان در آغاز و در  ماجراي قتل‌هاي زنجيره‌اي نويسندگان، خيلي خوب شروع كردند، اما به جاي پايمردي و استقامت در مقابل مخالفان اصلاحات و تكيه بر مردم، ايشان نه در مورد معرفي و دستگيري قاتلان و آمران قتل‌هاي زنجيره‌اي، ايستادگي كردند و به نقطة روشني رسيدند، نه در مورد ماجراي 18 تير، نه حملة گروه هاي فشار به اجتماعات و حتي به وزراي كابينة خود ايشان، نه بستن روزنامه‌ها، نه دستگيري روشنفكران و اصلاح‌طلبان،  نه تلاش براي پا گرفتن تشكل‌ها،  نه برنامه‌هاي اقتصادي اصلاح‌طلبان و نه نظارت استصوابي و نه...

ايشان هرگز نمي‌توانند بگويند نمي‌دانستم، دست و پايم بسته بود و نمي‌توانستم بهتر از اين عمل كنم. براي هيچ كس قابل قبول نيست.

حالا اگر سال‌ها بعد كسي ايشان را نخبه و مردم را عوام عقب‌افتاده، با مشكلات فرهنگي بي‌شمار بخواند و گناه شكست اصلاحات را به گردن مردم بياندازد، ديگر واقعا بي‌انصافي است.كما اين كه بسياري شروع كرده‌‌اند به زمزمة اين كه شكست اصلاحات را به گردن مردم بياندازند. حتي يكنفر گفته: «مردم خودشان را لوس كردند كه در انتخابات شوراها شركت نكردند» و كمي بعد ديديم كه خودشان هم در انتخابات مجلس شركت نكردند.

فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید