![]() |
|
شماره 220 - بروزرسانی دوشنبه 24/4/1387 بازگشت به صفحه اصلی |
|
ردیابی نمودهای امپریالیسم برگردان: محمد تقی برومند (4)
«امپرياليسم جديد»: انباشت از راه سلب مالکيت
ديويد هاروی
ماندگاری سرمايه داری در دوره ای چنین دراز، به رغم بحران های شمارمند و بازسازی ها، همراه با پيش گویی های مبهم - چپ مانند راست - که فروپاشی نزديک آن را اعلام می کردند، رازی است که شایسته روشن شدن است. هانری لوفور از ميان دیگر نویسندگان می انديشید که کلید چیستان را در تز مشهورش یافته که بنا بر آن سرمایه داری به موهبت تولید فضا باقی مانده است. امّا، او هرگز با روش مشخص توضیح نداده است که این چگونه ممکن شده است (1). لنين و روزا لوکزامبورگ با برهان های تا اندازه ای متفاوت می اندیشیدند که امپریالیسم، شکل معینی از تولید فضا، راه حل چیستان است؛ هر چند آن ها قانع شده بودند که این راه حل با محدودیت های واقعیت تضادهای خاص عبور ناپذیرش برخورد می کند. در دهة 1970 من کوشیده ام ضمن بررسی نقش « مکانيسم های فضا - زمانی» در تضادهای درونی روند انباشت دربارة این مسئله به کنکاش پردازم. یک چنین برهان تنها در ارتباط با گرایش عمومی سرمایه داری به ایجاد بحران های اضافه انباشت معنا پیدا می کند و بدین ترتیب می توان آن را از حیث تئوریک به یاری تئوری مارکسیستی نزول گرایشی نرخ سود در ک کرد. این بحران ها به شکل هم کناری (juxtaposition) سرمایه و کار نمودار می شوند، بی آن که به کار انداختن آن ها به طور سودمند برای انجام وظیفه های اجتماعی مفيد ممکن باشد. به منظور پرهیز از ارزش کاهی (یا حتی ویرانی) عمومی سرمایه و کار باید وسیله هایی یافت که جذب اضافه (مازاد) ها را ممکن می سازند. توسعة جغرافيایی و سازماندهی دوبارة فضایی (مکانی) چنین امکانی را فراهم می آورند. البته، این توسعه نمی تواند مستقل از مکانیسم های زمانی ويژه در مقياسی باشد که در آن توسعة جغرافیایی اغلب مستلزم سرمایه گذاری ها در زیرساختارهای مادی و اجتماعی پایدار (مثل حمل و نقل، شبکه های ارتباط ها، آموزش و پژوهش) است و استهلاک آن از راه فعالیت های تولیدی مورد حمایت آن ها طی سال های شمارمند به درازا می کشد. سرمایه داری جهانی از دهة 1970 با مسئله مزمن و پایدار اضافه انباشت روبرو است. داده های تجربی گردآمده، توسط Rober Brenner در زمينة تصویر این موضوع ها از دید من به طور کلی قانع کننده بنظر می رسند (2). با این همه، من فرّار بودن سرمایه داری بین المللی را طی این سال ها چونان محصول یک رشته از مکانیسم های فضا - زمانی گذرا تفسیر می کنم که حتی در میان مدت به حل مسئله اضافه تولید امکان نداده است. همان گونه که پترگوان توضيح می دهد، بنا بر هماهنگ سازی (ارکستراسیون) اين فرّار بودن است که ایالات متحد کوشیده است، هژمونی خود را درون اقتصاد جهانی حفظ کند. چرخشی که این کشور تازگی آشکارا به سوی امپریاليسم عریان متکی بر نیروی نظامی نشان داد، می تواند به عنوان نشانه ضعف این هژمونی در برابر تهدید جدی رکود و کاهش ارزش پول با دامنة زیاد در درون مرزهای اش، برخلاف فشارهای کاهش ارزش پول تحميلی جاهای دیگر (مثل آمريکای لاتين در دهة 1980 و در آغاز دهة 1990 و باز حادتر بحرانی که در اين مورد شرق و جنوب شرقی آسیا را در 1997 از پا در آورد و سپس روسیه و بخش مطلوب آمريکای لاتین را در کام خود فرو برد) تلقی گردد. البته، مایلم این فرضیه را مطرح کنم که ناتوانی در انباشت از راه روند تنظیم بازتولید وسیع با افزایش کوشش ها برای کمک به انباشت بر پایة سلب مالکیت توام گرديده است (3). از آن نتيجه می گیريم که این نشانة متمايز چيزی است که برخی ها دوست دارند آن را به مثابة « امپریاليسم جديد» بنمايانند (4).
انباشت از راه سلب مالکيت در انباشت کاپيتال (مارکس)، روزا لوکزامبورگ به دقت دوجنبة انباشت سرمایه داری را متمایز می کند: یکی مربوط به تولید اضافه ارزش- در کارخانه، در معدن، در بهره برداری کشاورزی و گردش کالاها در بازار است. انباشت که از اين دید نگریسته می شود، یک روند صرفاً تاریخی است که مرحلة مهم تر از آن سازش ميان سرمایه دار و مزدبر است. با این همه، در هر دو مرحله، در کارخانه و در بازار انباشت به طور انحصاری در محدوده های مبادله کالاها، مبادلة کميت های هم ارز، به نشانة ُصلح، مالکيت خصوصی و برابری باقی می ماند. برای کشف این موضوع که چگونه در جریان انباشت، حق مالکیت به تصاحب مالکيت ديگری، مبادله کالاها به استثمار، برابری به سلطة طبقه تبديل می شود، استفاده از ديالک تيک نیز در تحلیل علمی لازم بوده است. جنبة دیگر انباشت سرمایه داری مربوط به رابطه های ميان سرمایه و شیوه های تولید غيرسرمایه دارانه است و سراسر جهان را به عنوان صحنه در اختیار دارد. این جا روش های به کار رفته عبارت از سیاست استعماری، سیستم وام های بین المللی، سیاست قلمروهای منافع و جنگ هستند. خشونت، کلاهبرداری، ظلم و ستم و غارت آشکارا و بی پرده همه جا گسترده شده است. از این رو، شناخت قانون های دقیق روند اقتصادی در آشوب خشونت ها و شدت عمل های سیاسی بسیار دشوار است. این دو جنبة انباشت روشن می سازد که آن ها « به طور آلی به هم مربوط اند» و خط سير تاریخی سرمایه داری در صورتی می تواند تحلیل شود که آن ها با هم در نظر گرفته شوند (5). تنوری عمومی انباشت سرمایه داری مارکس بر پاية فرضيه های معين اساسی که در مجموع با فرضيه های اقتصاد سیاسی کلاسیک مطابقت دارند و روندهای انباشت ابتدایی را جدا می کنند، بنا شده است. این فرضیه ها از این قرارند: وجود بازارهای رقابتی آزاد و عامل های معین نهادی چون مالکیت خصوصی، فردگرايی حقوقی، آزادی قرارداد و ساختارهای مختص حقوق و حکومت، که به وسيله دولت شريک که یکپارچگی پول را به عنوان ذخیره ارزش و وسیله گردش تأمین می کند، تضمین شده است. نقش سرمایه داری به عنوان تولید کننده و مبادله کنندة کالاها از پيش سامان یافته و نیروی کار به کالایی تبدیل شده که به طور کلی با ارزش خود مبادله می شود. انباشت «ابتدایی» یا « آغازین» در گذشته صورت گرفته و انباشت به شکل بازتولید وسیع (البته به یاری استثمار کار زنده در تولید) در یک اقتصاد بسته که در شرایط « صلح، مالکیت و برابری» عمل می کند، دنبال می شود. این فرضیه ها به ما امکان می دهند آن چه را که طرح لیبرالی اقتصاددانان کلاسیک از سر گذراند یا در عصر ما طرح نولیبرالی اقتصاددانان نوکلاسیک انجام می دهد، به روشنی تمیز دهیم. برتری روش دیالک تیکی مارکس عبارت از ثابت کردن این موضوع است که آزادسازی بازار- آیین لیبرال ها و نولیبرال ها - موقعیت هماهنگی که در آن هر کس شاهد بهبود وضع خود باشد، پدید نمی آورد. برعکس، این آزادسازی در شکل جهانی سیاست های نولیبرالی طی 30 سال اخیر سطح های همواره فزایندة نابرابری اجتماعی به ويژه در کشورهایی چون بریتانیا و ایالات متحد به وجود آورده است. مارکس پیش گویی کرده بود که آزادسازی، بی ثباتی های جدی و فزاینده ای تولید می کند که در بحران های مزمن اضافه تولید (از نوع بحرانی که اکنون در آن غوطه وریم) به اوج می رسد. وضع نامناسب این فرضیه ها این است که آن ها انباشت مبتنی بر غارتگری، کلاهبرداری و خشونت در «مرحلة آغازین» را که چیز پشت سرگذاشته یا به قول روزا لوکزامبورگ به مثابه روش معین در خارج از سیستم سرمایه داری نگریسته می شود، کنار می گذارند. پس ارزش یابی دوبارة عمومی نقش دایمی و پایدار فعالیت های عملی غارتگران انباشت «ابتدایی» یا «آغازین» در جریان حغرافیای دراز تاریخی انباشت سرمایه آن گونه که مفسران شمارمند به تازگی آن را بررسی کرده اند، کاملاً به موضوع روز مربوط است. چون توصیف یک روند در جریان «ابتدایی» یا «آغازین» می تواند عجیب بنظر رسد، در آن چه در پی می آيد، من بیشتر به « انباشت از راه سلب مالکیت» می پردازم. یک بررسی بسیار عمیق دربارة انباشت ابتدایی که توسط مارکس انجام گرفت، تنوع زیاد روندها را آشکار می کند. این روندها تجاری شدن و خصوصی سازی زمين و انفجار اجباری جمعیت های روستایی، تبدیل حقوق مختلف مالکیت (مشترک، جمعی، دولتی) به حقوق مالکيت خصوصی انحصاری، لغو حقوق استفاده از زمين های روستایی، تجاری شدن نيروی کار و حذف شکل های تولید و مصرف بديل (بومی)، روندهای تصاحب منابع (از جمله منابع طبیعی) در شکل های استعماری، نواستعماری و امپراتوری، پولی کردن مبادله ها و مالیات (به ويژه بر زمين)، داد و ستد بردگان، ربا، وام ملی و بالاخره سیستم اعتبار را در بر می گيرد. دولت با انحصار قهر و تعريف قانونی بودن خود، هم زمان نقش اساسی در حمايت و توسعة این روندها ايفاء می کند. دلیل های پرشماری که مارکس آن را القاء و برادل آن را تأييد می کند، وجود دارد که طبق آن ها گذار به توسعه سرمایه داری به طور مستقیم به رفتار دولت وابسته بود، چنان که سهم آن در بریتانیا زیاد، در فرانسه خیلی کم و در چين تا دورة اخير بسيار منفی بود. يادآوری چرخش تازه به سمت انباشت ابتدایی در چین نشان می دهد که موضوع عبارت از مسئله ای دایمی است و موردهای پرشماری به ويژه در شرق و جنوب شرقی آسیا تجسمی از نقش قطعی است که سیاست ها و طرح های دولت ها (بنگريد به مورد سنگاپور) در تعيين شدت و راه هايی که شکل های جدید انباشت سرمایه داری در پيش گرفته، ايفا کرده اند. از اين رو، نقش دولت در توسعه در جریان مرحله های تازة انباشت سرمایه موضوع بررسی های زیادی است. کافی است به آلمان دورة بیسمارک يا ژاپن دورة ميجی که تا دیرباز چنین وضعی داشته اند، بینديشیم. مجموع روندهایی که مارکس به شرح آن ها پرداخت، همواره جزء مکمل جغرافیای تاریخی سرمایه داری بوده است. از میان آن ها برخی روندها ظریف تر شده اند و امروز نقشی بسیار مهم تر از گذشته ایفاء می کنند. هیلفردينگ و لوکزامبورگ مثل لنین تصریح کرده اند، سیستم اعتبار و سرمایه مالی اهرم نیرومند غارت، تقلب و دزدی هستند. تبلیغ برای سرمایه گذاری های تضمین ناشده در بورس، تقلب های مربوط به سوداگری، ویرانگری سازمان یافته دارایی هااز راه تورم، تصاحب دارایی ها از راه ادغام ها و خريدها، ایجاد سطح بالای وامداری که تمامی مردم را حتی در کشورهای پيشرفتة سرمایه داری در شرايط بدهکاران درگیر می کند، صرفنظر از کلاه برداری ها در مؤسسه ها، سلب مالکيت ها از دارایی ها (مانند تعرض به صندوق های بازنشستگی و سپس ويرانی آن در پی فروپاشی ارزش های بورس و شرکت ها) به ياری دستکاری اعتبار و بورس، از ويژگی های اساسی طبیعت سرمایه داری معاصر هستند. ورشکستگی بسیار مهم انرون (Enron ) افراد بسیار زیادی را از وسیله های معیشت و حقوق بازنشتگی شان محروم کرده است. با این همه، قبل از هر چیز بررسی حمله های سوداگرانه که توسط hedgs Funds (صندوق های سرمایه گذاری با ریسک یا صندوق های سوداگری) و یک رشته از نهادهای بزرگ وابسته به سرمایه مالی به عنوان نوک پیکان مدرن انباشت از راه سلب مالکیت هدایت می شود، اهمیت دارد. این hedgs Funds با ایجاد بحران نقدینگی در جنوب شرقی آسیا مؤسسه های رو به راه را به ورشکستگی کشاندند. آن گاه این مؤسسه ها با قیمت هایی که به یاری سرمایة اضافی کشورهای مرکز که هر رقابت را به مبارزه می طلبد، خریداری شدند و به چیزی عمل کردند که از نظر واده و ونروزو « بزرگ ترین انتقال بی سابقه دارایی ها در زمان صلح از مالکان مؤسسه ها در چارچوب اقتصادهای ملی (در این موردمشخص از جنوب شرقی آسیا) به مالکان خارجی (این جا، ایالات متحد، اروپا و ژاپن) را نمایش می دهد. (6) ساز و کارهای به کلی جدید انباشت از راه سلب مالکیت نمودار شده اند. تکیه روی مسئله های حقوق مالکیت فکری در جریان مذاکره های سازمان جهانی تجارت (بنا بر «موافقت Adpic» جنبة حقوق مالکیت فکری در رابطه با تجارت) کیفیت هایی را آشکار می کند که بر پایة آن ها ذخیره گواهینامه ها و پروانه ها دربارة ساز و برگ های ژنتیک، دربارة پلاسمای رویشی (Germinatif) و دربارة همة گونه های فرآورده های دیگر می تواند بر ضد همة مردم مورد استفاده قرار گيرد که با اين همه پراتیک های مدیريت محیط زیست در آن نقش اساسی در تنظيم دقیق خود این فرآورده ها ايفاء کرده اند. « دزدی اندام زنده» هم اکنون بی داد می کند. غارت ذخیره های منابع ژنتيک در سراسر جهان به سود شمار کوچکی از چند ملیتی ها رو به گسترش است. بدین سان کاهش فزایندة ثروت های زیست بومی مشترک سیاره (زمین، هوا، آب) و فلاکت روزافزون ساکنان طبیعت که به طور اساسی گرفتار شيوه های تولید کشاورزی شکم پرورانه هستند، محصول تجاری شدن بی قید و شرط طبیعت در همة جنبه های آن است. تجاری شدن فرهنگ تاریخ هاو آفرینندگی فکری در شکل های گسترده سلب مالکیت نمودار است (صنعت تولید صفحه برای تصاحب و بهره برداری از فرهنگ و آفرینندگی توده ای گسترة تاثرانگیزی یافته است). تصاحب مؤسسه های بزرگ و خصوصی سازی ثروت های تاکنون مردمی، مثل دانشگاه ها، جدا از موج خصوصی سازی آب و ديگر اقدام های جهان شمول که سراسر جهان را فرا گرفته. شکل مدرن «محصور کردن عرصه های مشترک» است. این اقدام ها مانند گذشته علی رغم ارادة توده مردم انجام می گیرد. همچنین مانند گذشته، روندهای سلب مالکیت مقاومت های نیرومندی برمی انگیزد که کانون جنبش ضدجهانی شدن است. انتقال حقوق مالکیت حتی مشترک به بخش خصوصی که در خلال مبارزه های طبقاتی بدست آمده (مثل حق بازنشستگی دولتی، بیمه بی کاری، تأمين اجتماعی)، يکی از ننگين ترین سياست های سلب مالکيت در سایة راست کيشی نولیبرالی است. طرح خصوصی سازی تأمين اجتماعی دستگاه اداری بوش (که در گذار بازنشستگی ها را تابع نوسان های بازار بورس کرد) يک نمونة برجستة آن است. جای شگفتی نیست که جنبش ضدجهانی شدن در دوران اخیر تا این اندازه روی تصاحب دوبارة ثروت ها و هم چنین روی نقشی که دولت و سرمایه در تملک آن ها ايفاء کرده اند، متمرکز شده است. سرمایه داری فعالیت های عملی آدم خوارانه و همچنین غارتگرانه و متقلبانه را به خدمت گرفته است. البته، همان طور که لوکزامبورگ آن را به درستی روشن کرد. «شناخت قانون های دقيق روند اقتصادی در بی نظمی خشونت ها و تندروی های سیاسی دشوار است». انباشت از راه سلب مالکيت شکل های گوناگون پیدا می کند و طرز کار آن اغلب به شرایط و تصادف مربوط است. با این همه، این انباشت در همة عصرها حضور دارد و آشکارا هنگامی شدت می یابد که بحران های انباشت طی دوره های رشد بالا در لحظه ای به وقوع می پیوندد که کاهش ارزش پول تنها نتیجة ممکن بنظر می رسد. هانا آرنت فرضیه ای را مطرح کرد که طبق آن شکل جدید امپریالیسم در بریتانیا با بحران های دهه های 1870 و 1880 نمودار گردید. در جریان این بحران ها بورژوازی بریتانیا «برای نخستین بار [دریافت] که خطای آغازین دزدی ساده، که از قرن ها پیش به «انباشت نخستین سرمايه» (مارکس) امکان داد و هر انباشت در آينده را رو به راه کرد، مکلف به تکرار شد تا شاهد بازایستادن ناگهانی محرک انباشت نگردد» (7) اين واقعیت ما را به رابطه های میان جستجوی مکانیسم های فضا - زمانی، قدرت های دولت، انباشت از راه سلب مالکیت و شکل های معاصر امپریالیسم هدایت می کند.
«امپریالیسم جدید»؟ شکل بندی های اجتماعی سرمایه داری که اغلب طبق پیکربندی های منطقه ای یا سرزمينی ويژه سامان می گیرد و به طور کلی زیر سلطه یک مرکز هژمونيک قرار دارد، مدت های مدید به پراتیک های تقریباً امپریالیستی متوسل شده اند تا ساز و کارهای فضا - زمانی مناسب را برای مقابله با مشکل های اضافه انباشت شان به کار گيرد. با اين همه، متمایز کردن دوره ها در جغرافیای تاریخی این روند ها ممکن است. برای این کار کافی است برداشت هانا آرنت را در هنگامی که تأکید می کند، امپریالیسم اروپا مرکز دورة 1945-1885 «نخستین مرحله سلطه سیاسی بورژوازی» (8) را تشکيل می دهد، به دقت در نظر گيريم. هر دولت برای حل مسئله های اضافه انباشت و تضادهای طبقاتی اش به ماجرای خاص امپراتوری اش روی می آورد. در دوران نخست، اين سیستم زير تأثیر هژمونی بريتانیا برقرار شد و پیرامون جریان آزاد سرمایه ها و کالاها سازمان یافت و در پایان قرن 19 فرو ریخت و به کشمکش های جغرافیایی بین قدرت های بزرگ که برای زیستن درخودکامگی درون سیستم های بیش از پیش حمایت گر تولید های داخلی تلاش می کردند، انجاميد و سپس دو جنگ جهانی بنا بر سناریوی نزدیک به سناریویی که لنین پیش بینی کرده بود، به وقوع پیوست. طی این دوره، بخش بزرگی از جهان هنوز بهره برداری نشده، شاهد غارت منبع های اش توسط قدرت هایی است که امیدوار بودند بدین سان ناتوانی مزمن خود را که طی بحران دهة 1930 با خشونت نمودار شد با تأمین بقای سرمایه داری به وسیله بازتولید وسیع جبران کنند (در اين مورد کافی است به رفتارهای ژاپن در تایوان یا وضع حفظ شده Witwatersrand) (منطقه مجتمع صنعتی) آفریقای جنوبی از جانب بریتانیا بیندیشیم). این سیستم از 1945 توسط سیستمی دیگر که از جانب ایالات متحد رهبری شد و هدف آن برقراری قراردادی بین همة قدرت های بزرگ سرمایه داری برای پرهیز از جنگ داخلی و پیدا کردن وسیله عقلانی گفتگوی جمعی پیرامون مسئله اضافه تولید که سرچشمه فاجعة دهة 1930 به شمار می رود، بود. برای رسیدن به آن، این کشورها می بایست امتیازهای توسعة سرمایه داری ادغام شده در منطقه های مرکز را (که مورد حمایت آمريکا برای ایجاد اتحاد اروپایی بود) تقسیم کنند و به توسعة جغرافیایی منظم دست یازند (پافشاری آمریکا به منظور استعمارزدایی و «توسعه گرایی» به عنوان هدف کلی پی گرفتن آن برای بقیه جهان از آن جا است). بخش مطلوب دومین مرحلة سلطه جهانی بورژوایی که بر پایة شرایط جنگ سرد بنا گردید، موقعیت تنها ابرقدرت را برای نخبه گان نظامی و سیاسی ایالات متحد فراهم کرد. نتیجة آن ايجاد «ابر امپریالیسم» آمریکا است که بیشتر تابع الزام های نظامی و سیاسی بود تا ضرورت های اقتصادی. ایالات متحد از حیث واردات و صادرات وابسته به بازارهای خارجی نبود. از این رو، حتی اجازه داد بازارهای اش به روی دیگران گشوده شود و بدین سان به یاری مکانیسم های فضا - زمانی درونی (مثل ساختمان شبکة اتوبان ملی، توسعة شتابان حومه ها، توسعه جنوب و جنوب غربی کشور) بخشی از مازادهای موجود را که رفته رفته در آلمان و ژاپن طی دهة 1960 پدیدار شد، جذب کند. جهان سرمایه داری در مجموع خود از راه بازتولید وسيع شاهد رشد نيرومند بود. انباشت از راه سلب مالکیت به نسبت خفیف بود؛ در صورتی که برخی کشورها مثل ژاپن و آلمان به علت وجود مازادهای سرمایه ها بیش از پیش نیاز داشتند به بازارهای خارجی روی آورند و از جمله در مسابقه برای کنترل بازارهای نوخاستة مستعمره های قدیم شرکت جویند. با این همه، در بخش بزرگی از اروپا، صدور سرمایه ها تابع کنترل جدی بود. حال آن که جنوب شرقی آسیا به شدت ورود سرمایه های خارجی را محدود کرد. آن چه در هر یک از کشورها برتری داشت، مبارزة طبقاتی با داو بازتولید وسیع، حالتمندی ها و نتيجه های آن: غالب ها و مغلوب ها بود. در سطح ژئوپليتيک کشمکش های مهم دوره با جنگ سرد (شوروی ها که امپراتوری خاص خود را ساخته بودند) و با کانون های بازماندة تنش ها (به طور کلی مرکب از داوهای سیاسی جنگ سرد که ایالات متحد را به دفاع از نظام های متعدد پسااستعماری واپس گرا برانگيخت) در پيوند بود و موجب تردید قدرت های اروپایی در واپس نشینی از مستعمره هایشان گردید (دخالت فرانسه- انگلیس در سوئز در سال 1956 نمونه برجستة آن را تشکيل می دهد). کينة فزاينده که زمينه ساز برخورد با وضعيت فضا- زمانی فرمانبرداری دایمی نسبت به مرکز گردید، سرانجام به جنبش های رهایی ملی که با اين وابستگی در نبرد بود، انجامید. سوسیالیسم جهان سوّم در سودای نوسازی مبتنی بر پایه های سیاسی و طبقاتی به طور ریشه ای متفاوت بود. این سیستم مقارن 1970 فروریخت. از آن پس برقراری کنترل سرمایه ها دشوار گردید؛ زیرا مازادهای دلار آمريکا برای تصاحب سلاح ها و پول سلاح ها در گيرودار جنگ ويتنام فزونی یافت؛ در حالی که تشدید مبارزه های طبقاتی در کشورهای مرکز به سقوط سودها انجامید. از آن هنگام ایالات متحد سیستم جدیدی دایر کرد که مبتنی بر مجموعه ای از مکانیسم های جدید نهادی مالی و بین المللی بود. هدف آن مقابله با تهدیدهای اقتصادی ناشی از آلمان و ژاپن و تعريف دوبارة قدرت اقتصادی بنا بر شيوة سرمایه مالی با تکیه بر وال استريت بود. افزایش سرسام آور قيمت نفت، نتيجة برخورد بین دستگاه اداری نیکسون و سعودی ها به اقتصادهای اروپا و ژاپن خیلی بیش از اقتصادهای آمریکا که در آن دوره خیلی کم به ذخیره های نفتی خاورمیانه وابسته بود، زیان وارد کرد (9). در حقیقت، این بانک های آمریکايی بودند که امتیاز دوبارة به گردش درآوردن دلارهای نفتی را در اقتصاد جهان بدست آوردند. ایالات متحد که در عرصة تولید در معرض تهدید قرار داشت به تأیید بورژوازی خود به وسيلة سرماية مالی واکنش نشان داد. امّا برای اين که این سیستم به طور مؤثر عمل کند، می بایست بازارها و به ويژه بازارهای سرمایه ها را در بقیه جهان بگشايد. این روند به زمان نیاز داشت و فشار وحشیانة آمریکا (حمایت از کاربرد دستگاه هایی در مقیاس بین المللی چون صندوق پول بین المللی) و هم چنین تعهد نه کم تر وحشیانه به نفع لیبرالیسم نو را می طلبید که به عنوان کیش جدید اقتصادی معرفی شده است. این روند هم چنین تعادل قدرت و منافع درون بورژوازی را که تاکنون به نفع فعالیت های تولیدی و به سود نهادهای بزرگ مالی گرایش داشت، زیر سئوال می برد. به علاوه، این امر امکان داد به موقعیت هایی حمله ور شوند که جنبش کارگری در چارچوب بازتولید وسیع، چه مستقیم با انجام مراقبت نزدیک از تولید، چه نامستقیم از راه آسان کردن تحرک جغرافیایی همة شکل های سرمایه، بدست آورده بود. بنابراین نقش سرمایه مالی اهمیت مؤثری در سومین مرحله ُسلطه جهانی بورژوایی داشت. این سیستم بیش از پیش پیش بینی ناپذیر و بی رحم می شود و چندین مرحله انباشت از راه سلب مالکیت را (به طور کلی با برنامه های تعدیل ساختاری که به وسیلة صندوق بین المللی پول هماهنگ شده) از سر می گذراند که به همان اندازه چونان داروهایی برای رفع دشواری هایی که در قلمرو بازتولید وسیع برخورد می کند، درک می گردد. در موردهای معین، مثل مورد آمريکای لاتین در دهة 1980، سراسر اقتصادها به تاراج رفته و دارایی های شان به وسیله نهادهای مالی آمریکا جمع آوری شده است. حمله هایی سوداگرانه علیه ارزهای تایلند و اندونزی در 1997 با تکیه بر سیاست های عنان گسیختة تورم زدایانه درخواستی صندوق بین المللی پول، مؤسسه های گاه معتبر را به ورشکستگی سوق دادند و حرکت در جهت پیشرفت اقتصادی و اجتماعی را در بخش بزرگی از جنوب شرقی آسیا وارونه کردند. بدین ترتیب میلیون ها انسان خود را زندانی بی کاری و فقر یافتند. بحران، به موقع باعث واپس رفتن دلار، این نشانة قدرت وال استریت گردید که هدف آن افزایش غیرعادی ارزش دارایی های بسیاری از ثروتمندان ایالات متحد بود. آن گاه مبارزه های طبقاتی رفته رفته پیرامون درون مایه هایی چون تعدیل های ساختاری دیکته شدة صندوق بین المللی پول، فعالیت های غارتگرانة سرمایه بزرگ و پایمال شدن برخی حقوق زیر تأثیر خصوصی سازی ها متبلور گردید. از این رو، از زمان بحران های وامداری برای سازمان دهی دوبارة رابطه های تولید در هر کشور از راه آسان کردن نفوذ سرمایه های خارجی مورد به مورد بهره برداری شد. در هر کشور، نظام های مالی، بازارهای ملّی، هم چنین مؤسسه های شکوفا و با رونق برای ذائقة مؤسسه های آمریکایی، ژاپنی و اروپایی طعمه های بسیار لذیذی فراهم آورد. بدین ترتیب آزادی عمل های ضعیف در کشورهای مرکز با آزادی عمل ها در خارج تقویت گردید. انباشت از راه سلب مالکیت با خصوصی سازی به عنوان شعار اصلی جای بسیار اساسی در سرمایه داری جهانی پیدا کرد. مقاومت جنبش های ضد سرمایه داری و ضد امپریالیستی روی همین ُبعد متمرکز شده است (10). هر چند سیستم مفصل بندی شده پیرامون وال استریت – خزانه داری آمريکا باقی می ماند، با این همه، به موهبت جایگاه های مالی توکیو، لندن، فرانکفورت و بسیاری دیگر، جنبه های چند جانبه ای را نشان می دهد. این سیستم به طور تنگاتنگ به پیدایش مؤسسه های بزرگ سرمایه داری فراملی مربوط است که هر چند متکی بر یک دولت است، تقریباً همه جا در جهان بنا بر شیوه هایی گسترش یافته است که طی مرحله های پیشین امپریالیسم قابل درک نبودند (تراست ها و کارتل های توصیفی لنین همه به طور تنگاتنگ به یک دولت مربوط اند). همین جهان است که کاخ سفید به ریاست کلینتون و روبرت بوش، با وزیر قدر قدرت دارایی اش آفريدة سوداگری وال استریت کوشید چند جانبه گرایی متمرکز را که در ميانة دهة 1990 «سازش واشنگتن» شهرت یافته بود، اداره کند. در یک مدت کوتاه گمان می کردند که لنین اشتباه کرد و شاید این کائوتسکی است که حق دارد: ايجاد «ابرامپریالیسم» بر پایة همکاری «مسالمت آميز» بین همة قدرت های بزرگ سرمایه داری که امروز با گروه موسوم به 7 و بنا بر آن چه آن را «معماری جدید مالی بین المللی» می نامند، نمادین شده ممکن می گردد، هر چند که زیرسلطه ایالات متحد باشد. البته، این سیستم اکنون با دشواری های جدی برخورد می کند. قطعه قطعه شدن بی سامان کشمکش ها بین قدرت ها و فرّار بودن شان، همان طور که روزا لوکزامبورگ قبلاً آن را نشان داد، تحلیل قانون های دقیق اقتصاد را که به عمل پشت آينه ها و پرده های دود، به ويژه پرده های دودمالی مربوط اند، دشوار می سازد. با این که بحران 1998-1997 آشکار کرد که مرکز ظرفيت های اضافه تولید کاملاً در جنوب شرقی آسیا قرار دارد (به طوری که ایالات متحد به ويژه اين منطقه را برای کاهش ارزش پول هدف قرار داد)، احياء شتابان برخی منطقه های جنوب شرقی آسیا مسئله عمومی اضافه انباشت را جلوی صحنة جهانی قرار داده است. این امر مسئله گذار به مکانیسم جدید فضا - زمانی (که نفوذ در چین؟) یا مسئله دانش راکه کاهش جدید ارزش پول را تاوان خواهد داد، مطرح می کند. خطر بحران آمریکا پس از یک دهه، حتی بیشتر، و رشد زیاد (حتی «غیر عقلانی») نشان می دهد که ایالات متحد در امان نیست. به هم خوردن شتابان موازنة پرداخت های ایالات متحد عامل بی ثباتی مهمی را تشکیل می دهد. به عقيدة Brenner « این انفجار واردات که اقتصاد جهانی را جلب کرده است» طی دهة 1990 «حامل کسری های بازرگانی مبادله های جاری و تجاری در سطح های رکودی بوده است که به رشد بی سابقه دارایی های مالی خارجی و آسیب پذیری بی سابقه در تاریخ اقتصاد آمریکا در فرار سرمایه ها و فروپاشی دلار منجر شده است». البته، این آسیب پذیری از دو جنبه اهمیت دارد. اگر بازار آمریکا فروریزد، ناگزیر اقتصادهایی را که روی این بازار برای جریان مازادهای تولید خود حساب می کنند، به سقوط می کشاند. هنگامی که مدیران بانک های مرکزی ژاپن یا تایوان با شتاب وجه هایی را برای پر کردن کسرهای آمریکا پيشنهاد می کنند، مسئله مقدم بر هر چیز برای آن ها خدمت به منافع خاص شان است. از این قرار آن ها به خاطر این به تأمین مالی مصرف آمریکا می پردازند که در خدمت بازارهای فرآورده های شان قرار دارد. شاید اکنون آن ها سرگرم تأمین مالی کوشش های جنگی آمریکا هستند. البته، هژمونی (و سلطة) آمریکا بیش از یک بار در تهدید قرار گرفته است و این بار خطر بسیار گویا بنظر می رسد. اگر مثلاً برادل (در پی آریگی) حق دارد که یک موج نیرومند تأمین مالی کردن به عنوان مقدمه انتقال هژمونی از یک قدرت مسلط به قدرت دیگر به کار می رود، در این صورت، گزينش استراتژی آمریکا از تأمین مالی شدن در دهة 70 به درستی شکلوارة تاریخی خود ویرانگر را تصوير می کند. کسری ها (ی درونی مانند خارجی) نمی توانند به طور بی نهایت به شتاب خود ادامه دهند. توانایی و حسن نیت (به طور اساسی آسیا) در تأمین مالی آن ها ( با آهنگ 3/2 میلیارد دلار در روز با نرخ تبدیل کنونی) بی پایان نیست. همة دیگر کشورها در جهان که مشخصه های اقتصاد کلان ایالات متحد را به نمایش در می آورند، از پيش تابع ریاضت بی رحمانه و روند کار تعدیل ساختاری صندوق بین المللی پول قرار گرفته است. البته، همان طور که گووان خاطرنشان می سازد: « توانایی واشنگتن در دستکاری ارزش دلار و بهره بردن از سلطه وال استریت در زمينة تأمین مالی بین المللی به مقام های آمریکایی امکان داده است به آن چه دیگر دولت ها مجبور به انجام آن هستند، تن ندهد. مراقبت از موازنة پرداخت ها، دگرگون کردن اقتصاد کشور برای تضمین سطح بالای پس انداز و سرمایه گذاری، مراقبت از سطح های وامداری عمومی و خصوصی، در اختیار داشتن یک سیستم ميانجی گری مالی کارا است که رشد نیرومند بخش های تولید داخلی را ممکن می سازد». اقتصاد آمریکا بدین ترتیب توانسته است «چارة همة اين ضدها» را بیابد و بنابراین واقعیت «عمیقاً مغشوش و بی ثبات» شده است» (11). به علاوه، موج های پیاپی انباشت از راه سلب مالکیت، این نشانة متمایز امپریالیسم جدید آمریکا مرکز، مقاومت ها و بغض هایی که همه جا سر بر می آورند، بر می انگیزد که نه فقط یک جنبش ضد جهانی شدن سیاره ای و فعال (بسیار متفاوت در شکل مبارزه های طبقاتی خود، گنجيده در روند بازتولید وسیع)، بلکه هم چنین یک مقاومت فعال در برابر هژمونی آمریکا به وجود آوردند که به وسيلة قدرت های تابع، چندی پیش مطیع، بویژه در آسیا (کره جنوبی نمونه مطلوب آن است) و اکنون حتی در اروپا سازمان داده شده است. برای ایالات متحد گزينش ها محدود شده اند. این کشور می تواند با دست یازیدن به توزیع پرحجم ثروت در داخل مرزهای اش و در سطح داخلی تلاش برای جذب مازادهای تولید به وسیله مکانیسم های زمانی (چون بهبود عالی بخش آموزشی و ترمیم زیرساختارهای پیرشونده به عنوان نقطه حرکت های مناسب) از شکل کنونی امپريالیسم خود منحرف شود. یک استراتژی صنعتی نیرودهندة به بخش کارخانه ای می تواند مفید واقع شود. البته، این امر تأمین مالی کسری ها یا افزایش مالیات ها و هم چنین قبول رهبری معین دولت را ایجاب می کند. و این به دقت همان چیزی است که مانند عصر چمبرلن بورژوازی از بررسی آن رو برمی تابد. در آن دوره، هر مرد سیاسی که چنین راه حلی پیشنهاد می کرد به یقین توسط روزنامه های سرمایه داری و ایدئولوگ های آن انگشت نما و تحقیر می شد و در این بافتار هر امتیاز بی بهره می ماند. با این همه و علی رغم هر انتظار، ایالات متحد و هسته سخت کشورهای سرمایه داری (به ويژه در اروپا) روز به روز فزون تر با پاسخ دندان شکن توده ای در مخالفت با سیاست های نولیبرالی و کاهش هزینه های عمومی و حمایت اجتماعی روبرو می شوند که در نهایت می تواند یکی از وسیله های بسیار مؤثر برای نجات سرمایه داری غرب از گرایش های خود ويرانگرش باشد. هنوز بیش از خودکشی در سطح سیاست داخلی کوشش در جهت به خود تحمیل کردن یک ریاضت خودانضباط، مشابه با آن چه که صندوق بین المللی پول به دیگر کشورها تحمیل می کند، خواهد بود. در خارج، هر قدرت خارجی که آن جا در جهت فرار سرمایه ها و فروپاشی دلار تلاش به عمل آورد، معامله به مثل سیاسی، اقتصادی، حتی نظامی سخت آمریکا را متوجه خود خواهد کرد. ایالات متحد که رفته رفته قبول رشد پدیداری (Phénoménal) جنوب شرقی آسیا را ناخوشایند احساس می کند، ناگزیر خود را با آن تطبیق می دهد و همان طور که آريگی آن را در سر می پرورانید، می پذیرد که ما شاهد یک جا به جایی مرکز ثقل قدرت جهانی به سمت آسیا هستیم (12). احتمال کمی وجود دارد که ایالات متحد جا خالی کند. در هر حال، این امر باعث سمت گیری جدیدی می شود که برخی نشانه های آن هم اکنون از سرمایه داری آسیا و برقراری بازار مبتنی بر تقاضای داخلی در خود آسیا محسوس است. این جا است که برنامة عظيم مدرنيزه شدن در چین، روایت محلی آن چه ایالات متحد در دهة 50 و 60 برای رسیدن به رشد درونی انجام داد، خواهد توانست نقش اساسی از راه مکش تدریجی مازادهای سرمایه گذاری ژاپن، تایوان و کرة جنوبی ایفا کند و به همان اندازه فروش های جلب شده به طرف ایالات متحد را کاهش دهد. چنان که تایوان امروز بیش از آمریکای شمالی به چین صادر می کند. بر این اساس کاهش جریان مالی به طرف آمریکا که از این کنش و واکنش ها به بار آمده نتیجه های مصیبت باری در پی داشته است. در این بافتار است که گرایش هایی در طبقه سیاسی آمریکا رو به گسترش است که تلاش می کند در سطح نظامی مکانیسم هایی را برای پیش برد هدف های اش به گردش درآورد. چون این تنها شکل روشن قدرت مطلق برای حل و فصل مسئله ها است. و از این رو، آشکارا از امپراتوری به عنوان تقابل واقعی سیاسی صحبت می کند و به دنبال آن می کوشد منابع نفت را به منظور متعادل کردن دگرگونی های تناسب نیروها که در سطح اقتصادی برتری آمریکا را در مقیاس جهانی تهدید می کنند، زیر کنترل خود قرار دهد. کوشش های کنونی ایالات متحد برای تأمین سلطه بر نفت عراق و ونزوئلا (در مورد نخست با ادعای برقراری دموکراسی و در مورد دوم با سرنگونی دولت قانونی) همه معنای لازم را در این باب بدست می دهد. در واقع ما اکنون در برابر تکرار مبتذل آن چه که در 1973 گذشت قرار داریم، زیرا اروپا و ژاپن درست مانند جنوب شرقی آسیا (از جمله چین که البته این هم اساسی است) هنوز بیش از ایالات متحد به نفت خليج فارس وابسته اند. اگر ایالات متحد که برای سرنگونی چاوز و همچنین صدام نقشه می کشید، بتواند رژيم تا دندان مسلح سعودی را سر پا نگاهدارد که امروز روی شن های روان يک قدرت تام گرا قرار دارد ( و خطر واژگون شدن در وادی اسلام گرايی بنیادگرا آن را تهدید می کند، آن گونه که روی هم رفته هدف اساسی بن لادن بود) و اگر بتواند آن چه که هدف محتمل است: از عراق به ایران لشگر کشی کند و موضع های خود را در ترکیه و ازبکستان برای حفظ حضور استراتژيک در نزديکی منبع های نفتی دریای خزر تقویت کند، آنگاه با برقراری کنترل ثابت و استوار خود بر شیر نفت جهانی خواهد توانست به حفظ کنترل مؤثر اقتصاد جهانی و تقویت موقعیت هژمونیک خود برای پنجاه سال آینده امیدوار باشد (13). خطرهای یک چنین استراتژی بسیار وسيع است. البته، مقاومت که با شروع شدن مقاومت در اروپا و آسیا و روسیه توانمند خواهد بود، کافی نیست. سکوت در صحّه گذاشتن حمله نظامی آمریکا به عراق در شورای امنیت ملل متحد به ويژه از جانب فرانسه و روسیه که اکنون رابطه های تنگاتنگی با بهره برداران نفت عراق دارند، افشاءکننده است. اروپایی ها به ويژه خیلی بیشتر جذب مفهوم ابرامپریالیسم کائوتسکی شده اند که طبق آن همه دولت های سرمایه داری فرمانروا شریک با سهم برابر فرض شده اند. هژمونی ناپايدار آمریکا که مبتنی بر نظامی کردن دایمی و سیاست خارجی ماجراجويانه مستعد به خطرانداختن جدی صلح در مقیاس سیاره است، خوشایند بقیه جهان نیست. وانگهی مدل اروپایی نیز به هیچ وجه ترقیخواهانه نیست. هر چند Robert Cooper مشاور تونلی بلر به آن باور دارد، آشکار است که او وجه تمایز های قرن 19 بین دولت های مدنی، بربر و وحشی را در ويژگی های تقابل میان دولت های پسا مدرن، مدرن و پيش مدرن به سلیقه روز وا می گذارد. وظیفه برای پسامدرن ها به منزله ضامن رفتار متمدنانه نامتمرکز، پیروی مستقیم یا نامستقیم از قاعده های همگانی (چرا باید «غربی» فهمید؟) و پراتیک های بشردوستانه از جانب دنیا (که سرمایه دارانه درک می گردد) استنباط می گردد (14) درست به همین دلیل است که سنت لیبرالی قرن 19 به شيوة جان استوارت ميل توجیه می کند که هند را زیر قیمومیت حفظ کردند و این کشور با ستودن شایستگی های دموکراسی نمایندگی در مادرشهر (متروپل) سهم اش را در میان مستعمره ها از آن برداشت کرد. در نبود هر تحرک شدید برای انباشت مورد حمایت در چارچوب حرکت بازتولید وسیع، این امر زمینه را برای سیاست انباشت از راه سلب مالکیت که همه جا در جهان به منظور جلوگیری از محرک پس روی انباشت شدت می گیرد، فراهم می آورد. این شکل بدیل امپریالیسم خیلی کم برای بخش وسیعی از جمعیت جهان پذیرفتنی است که انباشت از راه سلب مالکیت و ديگر شکل های سرمایه داری غارتگر را که دردهه های اخیر متحمل گردید (و در مورد معینی جواب رد داد) آزمون کرده است. حیله لیبرالی که به وسیله برخی ها مثل کوپر توصيف شده خیلی خوب شناختة نویسندگان پسااستعماری برای دست یازيدن به هر دوز و کلکی است. وانگهی، نظامی گری آشکار که ایالات متحد بیش از پیش به عنوان تنها پاسخ ممکن به تروریسم جهانی پیشنهاد می کند، يگانه خطرهای سهمگین به شمار می رود (که در شمار آن ها باید خطرهای پيشين «ضربه های پيشگيرانه را» به حساب آورد). در حقیقت این وضعيت بیش از پيش چونان نقاب هژمونی هراسیده احساس می شود که می کوشد خود را در سطح جهانی حفظ کند. البته، مسئله جالب تر شايد مربوط به واکنش خود ایالات متحد باشد. دربارة این موضوع هانا آرنت يک برهان روشن را دوباره ارزش یابی می کند. امپریالیسم نمی تواند خود را در مستعمره ها بدون کاربرد سرکوبی فعال، حتی مستبدانه حفظ کند (15). عمل بد و نابجا می تواند در نهادهای دموکراتیک کشورهای متروپل چشمگیر باشد (هم چنان که فرانسوی ها آن را طی جنگ الجزیره آموخته اند). سنت توده ای در ایالات متحد ضداستعماری و ضد امپریاليستی است و برای مخفی کردن نقش امپریالیستی ایالات متحد در صحنة بین المللی یا دست کم برای پوشاندن قبای کارهای بزرگ بشردوستانه به آن در دهه های اخیر لازم بود تا آن جا که ممکن است دست به شعبده بازی چشمگیر زد. هيچ چيز نشان نمی دهد که مردم آمریکا در مجموع حاضر و آماده برای چرخش آشکار به نفع امپراتوری پايدار نظامی شده و حمایت از آن باشند (جنگ ویتنام این را گواهی می دهد) و بیش از آن به خاطر این سیاست ها در عرصه داخلی آزادی های فردی و حقوق شهروندی را قربانی کنند. با این که امپراتوری مستلزم پاره کردن اعلان حقوق [Bill of Right] است، هيچ چیز نشان نمی دهد که سازش پذیرفته نمی شود. امّا، جنبة دیگر دشواری این است که در نبود هر شکل از سرگيری استثنایی و پشتیبانی از انباشت از راه تولید وسیع و به دلیل امکان های ناچیز که انباشت از راه سلب مالکیت عرضه می کند، اقتصاد آمریکا در یک رکود تورم کاهی در معرض سقوط قرار دارد که به نسبت آزمون ژاپن را در ده سال اخیر برای رفع مانع عادی بکار می بندد. اگر از دلار به شدت روبر می گردانند، در این صورت، سیاست ریاضت ناگزیر حاد خواهد بود، مگر این که سیاست از بنیاد متفاوت توزيع دوبارة ثروت ها و دارایی ها (که بورژوازی با بیزاری از آن می پرهیزد) پدیدار گردد که روی سازمان دهی دوبارة کامل زیرساختارهای اجتماعی و فیزیکی ملت برای جذب سرمایه و نیروی کار استفاده نشده در فعالیت های اجتماعی مفید در تقابل با هدف های ناب سوداگری متمرکز شود. شکلی که امپریالیسم آینده پيدا می کند به خرید و فروش (Encan ) مربوط است. تنها چیزی که ما می توانیم مطمئن باشیم، این است که شکل طرز کار سیستم جهانی از یک دورة گذار مهم عبور می کند و یک رشته از نیروهای اکنون درحال جنبش خواهد توانست به آسانی تعادل را به این يا آن جنبه متمايل سازد. تعادل بین انباشت از راه سلب مالکیت و بازتولید وسیع اکنون به نفع انباشت از راه سلب مالکیت واژگون شده است، بی آن که آن چه که این دینامیک را مختل می سازد، ملاحظه گردد. این واژگونی مشخصه امپریالیسم جدید را تشکیل می دهد و ایدئولوژی اساسی مهمی به موضع گیری های آشکار از سوی امپریالیسم جدید و ضرورت امپراتوری اعطاء می کند. می دانیم که خط سير اقتصادی که آسیا پیموده اهمیت اساسی دارد، امّا سلطه نظامی همواره از جانب ایالات متحد است. آن گونه که آريگی آن را تصریح کرده این یک وضعیت بی سابقه است. ممکن است، ما در عراق در برابر نخستین عمل ژئوپليتیک جهانی در یک بافتار بحران تعمیم یافته قرار گيریم. هژمونی ایالات متحد در پس از جنگ دوّم جهانی مبتنی بر تولید قدرت مالی و نظامی بود. این کشور در 1970 برتری اش را در سطح تولید از دست داد و بسی ممکن است که ما شاهد از دست رفتن برتری مالی ولی باقی ماندن در برتری قدرت نظامی اش باشیم. بنابراین، آن چه در ایالات متحد می گذرد، اهمیت اساسی شکلی است که امپریالیسم جدید مستعداست پیدا کند. وانگهی، یک جبهة مخالف با توسعة انباشت از راه سلب مالکیت گسترش می یابد. امّا شکل های مبارزة طبقاتی که از آن نتیجه می شوند از طبیعت عميقاً متفاوت با روایت کلاسیک مبارزة طبقاتی پرولتاریا در چارچوب بازتولید وسیع (که با این همه در شکل های بسیار خفیف) ادامه می یابد) هستند. حمایت از همبستگی هایی که رفته رفته پیرامون این ُبردارهای متفاوت مبارزه پدیدار می شوند، جنبة حیاتی دارد. زیرا در آن می توان محرک های شکلی از جهانی شدن به طور بنیادی متفاوت، غیرامپریاليستی را تمیز داد که بیشتر روی رفاه اجتماعی و هدف های بشردوستانه که در شکل های آفریدگارانه توسعة نابرابر جغرافیایی سهیم است تکیه می کند تا روی تجلیل از قدرت پول، ارزش های مربوط به بورس و انباشت دائمی سرمایه، مجهز به همه چیز که فضاهای جغرافیایی ناهماهنگ اقتصاد جهان را برای پایان دادن اجتناب ناپذیر تمرکز ثروت فوق العاده در چند جزیره طی می کند. عصر کنونی شاید بسیار بی ثبات و سرشار از بی اطمینانی است. امّا این هم چنین بدین معنا است که این عصر سرشار از چیزهای پیش بینی نشده و غنی از توانمندی ها است.
نویسنده: ديوید هاروی: استاد رشته شهری گری (Urbanisme) و جغرافیا در سیتی اونیورسیته نیویورک و نویسنده بسیاری اثرها از جمله: امپریالیسم جدید، 2003، پاریس؛ سرمایه داری با مدرنيته، 2003؛ فضای سرمایه، 2002؛ فضاهای امید، 2000؛ محدودیت های سرمایه، 2000، شرایط مدرنيته، 1990 و تجربه شهری 1989 منبع: فضای سرمایه داری: نشر دانشگاه آزاد فرانسه، پاریس، 2004
یادداشت ها: 1- هانری لوفور، بقای سرمایه داری، بازتولید رابطه های تولید، پاريس، انتشارات آنتروپو، 1973؛ تجدید چاپ 2002 2- تئوری اضافه انباشت برنر بسیار متفاوت با تئوری اضافه انباشت من است. امّا من داده های تجربی مفید و در مجموع مناسب اش را متمایز می کنم. 3- در مقياسی که موضوع عبارت از مسئله بغرنجی است که نمی توان آن را در فضای محدود مطرح کرد، من به روش شکلواره ای و ساده شده دست می زنم و توضیح های جزیی را به نشر آینده وا می گذارم. 4- مسئله « امپریالیسم جدید» در چپ توسط لئو پانیچ، و همچنین پتر گووان مطرح شد و در این باره تفسیرهای جالبی نزد جيمس پترا، هانری ولت میر، ر. ونت، سمیرامین و غیره وجود دارد. 5- روزا لوکزامبورگ، انباشت کاپیتال (مارکس)، پاریس، ماسپرو، 1967، ج 2، فصل 31 « حمایت گرایی و انباشت»، ص 121-120. روزا لوکزامبورگ تحلیل اش را روی تئوری کم مصرفی (نبود تقاضای مؤثر) بنا می نهد که نتیجه های منطقی تا اندازه ای متفاوت از نتیجه های منطقی تئوری های اضافه انباشت (نبود بازارهای فروش برای فعالیت های سودآور) که من روی آن ها تکیه می کنم، دارد. تحلیل عمیق مفهوم انباشت از راه سلب مالکیت و رابطه های آن با مسئله اضافه انباشت در بخش سوم اثر من «امپریالیسم جدید» ارائه شده است. 6- ربرت واده و فرانکو ونروزو تعریف زیر را پیشنهاد می کنند: « سطح های بالای پس انداز خانواده ها، به علاوه سطح های بالای رابطه های وام – صندوق های خاص، به علاوه همکاری بین بانک ها، مؤسسه ها و دولت، به علاوه استراتژی صنعتی ملّی، به علاوه انگیزش ها برای سرمایه گذاری بر حسب رقابت در سطح بین المللی، مساوی با دولت عمرانی است». 7- بنگريد به هانا آرنت، امپریالیسم، پاریس Fayard، 1982، ص 52 8- همان جا، ص 35 9- پتر گووان: بازی جهانی خطرناک واشنگتن در تلاش برای تسلط بر جهان، لندن، Verso ، 1999. 10- چپ که در آن به طور وسیع با داوهای سیاسی بازتولید وسیع باقی مانده ( و بیش از یک عنوان هنوز با این اصطلاح ها استدلال می کند) وقت زیادی را صرف شناخت اهمیت تظاهرها علیه صندوق بین المللی پول به ويژه جنبش ها علیه سلب مالکیت کرده است. بررسی که ج. دالتون برای نخستین بار به تظاهرهای ضد صندوق بین المللی پول اختصاص داد امروز نمایشگر تصوير کلاسیک دربارة مسئله است. بدين معنا که یک تحلیل بسیار عمیق مسئله از راه متمایز کردن جنبش های هدایت شده علیه سلب مالکیت از نوع پس روانه که مدرنیته را نفی می کند و جنبش هایی که می کوشند ترقی خواه باشند یا دست کم معنی ترقی خواهانه در چارچوب سیستم اتحادها بدست دهند، ممکن می گردد. آن جا نیز روشی که گرامشی مسئله جنوب را تحلیل می کند ناگزیر به آن رجوع کرده است. پترا به تازگی با پافشاری در جریان نقد خود از هاردی و نگری به آن باز می گردد. نباید دهقانان مرفه را که علیه اصلاح های کشاورزی مبارزه می کنند با دهقانان بی زمین که برای بقای خود مبارزه می کنند، در آميخت. 11- پتر گووان، همان جا، ص 123 12- آريگی مصاف خارجی را با گستردگی گويا بررسی نمی کند، ولی با این همه همکاران او و خود وی به این نتیجه می رسند که ایالات متحد «خيلی زیاد همان بریتانیای صد سال پیش در تبدیل هژمونی رو به زوال اش به سلطه از راه استثمار است. اگر سیستم با فرو ريختن پايان می يابد، مسئولیت به طور اساسی به ایالات متحد و مقاومت به انطباق و سازگاری باز می گردد. بر عکس، انطباق و سازگاری ایالات متحد با قدرت اقتصادی بالا رونده جنوب شرقی آسیا شرط اساسی گذار فاجعه بار به نظم جدید جهانی را تشکيل می دهد». آريگی و سيلور « هرج و مرج و حکومت» 1999، ص 33-31. 13- کلار، م: « سرچشمه جنگ»، نيويورک، هنری، هول، 2002 14- بنگريد به کوپر، همان جا 15- بنگريد به هانا آرنت، همان جا، ص 20-12
|
|
فرهنگ توسعه - 1387 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |