شماره  223 - بروزرسانی شنبه 5/5/1387                           بازگشت به صفحه اصلی

سالیان پر التهاب

سینا اسکندرزاده

sina_wolf68@yahoo.com

 

چند صد متر بالاتر سر آخرین کوچه بن بست در خیابان ششم پیر مردی مغازه ای داشت و در آن کاسبی می کرد. پیر مرد از نظر دخترک ،عجوزی مکار و حیله گری بیش نبود.آری دخترک درست می اندیشدید که در پس چهره او چه حیوان درنده ای نهفته است . ویلیام خانه ی صدها دختر و پسر به سن الیزابت را از داشتن گرمای محبت پدر و استنشاق رایحه ی مطبوع و دل انگیز پدر محروم ساخته بود.

سالیان مدیدی از آن ایام نگذشته بود.  پدر الیزا بابت هزینه معالجه بیماری مادرش به مبلغی نسبتا هنگفت نیاز داشت. جرج ،پدر الیزا مجبور شد علی رغم میل باطنی خود، به پیشنهاد دوستان وآشنایان مبلغ مورد نیاز را از ویلیام به عنوان وام دریافت نموده و ظرف مدت یکسال آن را به ویلیام بازگرداند. وامی که سود آن برابر بود با بیش از نصف مبلغ قرض گرفته شده. جرج نیز متعهد شده بود اصل پول را به همراه سودش یکسال بعد پس دهد و بابت آن سفته ای جهت ضمانت که مبلغ آن سه برابر اصل پول بود ، نزد ویلیام گرو گذاشت.

جرج  می دانست که پرداخت وام از عهده وی خارج است.چاره ای جز انجام  این کار نداشت در غیر این صورت مادرش جلو چشمان او پرپر می شد. ضمنا این کار در ازای بهبودی حال مادرش می ارزید. جرج پول را به حساب بیمارستان واریز کرد. موعد عمل سه روز دیگر است. دست همه افراد خانواده برای طلب شفا رو به آسمان دراز است...

امروز همان روزی ست که از طرف پزشک جراح برای عمل وعده داده شده است. بعد از ساعاتی عمل پایان یافت.متاسفانه عمل موفقییت آمیز نبوده با پایان عمل جراحی،عمر مادر نیز به پایان رسیده دار فانی را وداع گفته بود. ماتم همه وجود جرج را فراگرفته بود. ازطرفی غم و اندوه فراوان حاصل از دست دادن مادری مهربان و از سوی دیگر غم بدهی سنگینی که زیر بار آن کمر خم کرده بود. او چاره ای غیر از کار و تلاش شبانه روزی نداشت. ولی  چقدر می توانست کار کند تا بتواند پول آن مردک تاریک  سیرت را پس دهد.

الیزا دیگر حتی از دیدن چهره کریه ویلیام واهمه داشت. شب ها در خواب چهره منحوس ویلیام را ناخواسته نظاره گر می شد و بانگ پدر،پدر...سرداده و یک هو از خواب می پرید . الیزایی که هر شب خواب فرشته و پری را می دید گویی اکنون غول و دیو به خوابش می آیند. نفرتی که الیزا دردل نسبت به ویلیام پرورانده بود بیش از گذشته بر ذهن و روح او سایه افکنده بود. او با دیدن ضجه و التماس های پدر برای مهلت گرفتن از ویلیام و توهین و تحقیرهایی که از جانب ویلیام متوجه خانواده آن ها می شد، بیشتر آتش انتقام از آن مرد فریب کار را پرورش می داد. الیزابت برای خود آرزوی مرگ می کرد تا دوباره شاهد چنین روزهای مشقت باری نشود ولی...

یکسال پر التهاب به پایان رسید ولی افسوس که در این دوران جرج نتوانسته بود حتی یک چهارم پول را تهیه نماید وی مجبور شد چوب حراج به زندگی خود زند. خانه، اسباب و اثاث خانه که حاصل سالیان دراز کار او بود همراه با همه خاطراتشان به تاراج رفت. آن ها را فروخت مبلغ عاید شده را روی سایر پولها گذاشت تا بتواند اندکی دیگر هم از ویلیام مکار مهلت بگیرد. ولی این کار هیچ گونه ثمری در بر نداشت حتی دریغ از مهلت یک روزه.

بنابه در خواست ویلیام ،جرج بخت برگشته را روانه ی دادگاه کردند تا درباره او قاضی رای دهد. بالاخره قاضی پرونده حکم نهایی را صادر کرد. در رای دادگاه اشاره شده بود که خوانده باید هفت سال را در زندان بسر برد.

جرج روانه زندان شد و زندگی  همراه با غم واندوه انتظار خانواده اش را می کشید. الیزابت و خانواده اش در خانه عمو جو زندگی کردند. جرج قبل از زندان رفتن خانوادهاش را به برادرش جو سپرده بود و ازاین جهت آسوده خاطر بود که سایه بزرگتری روی سر خانواده اش قرار دارد. انصافا جو نیز در مراقبت از خانواده برادرش کوتاهی نمی کرد. هرچه باشد مادرجرج ، مادر او نیز بود .

آتش انتقامی که درون جرج زبانه می کشید از چهره پریشان و درد آلود جرج واضح و آشکار بود، رنگ رخسار خبر می دهد از سر درون.

سالیان مدیدی به همین منوال سپری شد. بالاخره جرج به خاطر خوش رفتاری در زندان از طرف مقامات قضایی مورد عفو و بخشش قرارگرفت.خانواده جلوی درب زندان به انتظار پدر ایستاده بودند تا بتوانند بار دیگر محبت پدر را احساس کنند. الیزابت از شنیدن خبر مسرت بخش آزادی پدر درشوک بود و اشک ها چون در و گهر از چشمانش جاری می شد. هر چه منتظر شدند خبری از پدر نشد. طی پرس و جویی از زندان، خبر رسید جرج ساعاتی پیش از آمدن آن ها جلوی زندان مرخص شده زندان را ترک کرده است. با شنیدن این خبر رنگ از رخسار آن ها  پرید. چون آن ها از جرج شنیده بودند که همیشه می گفت: "روزی زهر انتقامم را بر تن ویلیام جاری خواهم ساخت."

بی شک جرج سراغ ویلیام رفته است ...

جرج ناگهان از دیوار داخل حیاط پرید. شیشه راشکست و داخل شد یک تکه شیشه برادشت وبه سوی اتاق رفته و ویلیام را دربستر یافت.

جرج که از شدت خشم دندان هایش را به هم می مالید فریاد کشید: بیدار شو می خواهم خود تورا به خوابی ابدی بفرستم.

ویلیام که با هراس از خواب پریده می گوید: مرا نکش...،مگر من در قبال تو مرتکب چه گناهی شده ام جز اینکه در وقت نیاز به یاری ات رسیدم .

: یاری کردی؟ مردک تو خون مرا در شیشه کردی!

: غلط کردم ، مرا ببخش!

: مگروقتی من درخانه ات فریاد غلط سردادم،مرا بخشیدی؟           

: هرچه بخواهی می دهم ،کاری با من نداشته باش.

: هرچه بخواهم؟

: آری هرچه طلب کنی می دهم.   

: جوانی ام را که در زندان گذرانده ام ،آزارهایی که خانواده ام دیده اند،لحظاتی را  که با غصه سپرده ام می دهی؟می دهی؟

: آن هایی را که نام بردی نمی توانم ،ولی خانه ات را پس می گیرم...

: اگر نمی توانی باید بمیری...

جرج شیشه ای را که لای پارچه ای پوشانده بود ، در آورد و با قدم هایی آهسته بطرف ویلیام حرکت کرد. از شدت ترس دست و پای ویلیام می لرزید طوری که دیگر قادر به ایستادن رو پاهایش نبود . جرج شیشه را تا ته به سینه ویلیام فرو برد. ویلیام روی تخت افتاد و در دم جان سپرد.

همسایه ها که با شنیدن صدای ضجه وناله ی ویلیام به خانه او آمدند با پیکر خون آلود ویلیام مواجه شدند و دیدند جرج با دستی خونین سر جنازه او نشسته است. چه کسی باور می کرد که جرج روزی آدم بکشد؟

جرج را تحویل مراجع قانونی دادند. هنوز گزارش کالبد شکافی مبنی بر طرز کشته شدن ویلیام نرسیده بود. قاضی هم نمی توانست حکم نهایی را صادر کند. پس از چند روز گزارش پزشک قانونی کامل شد و پرده از پس پرونده او کنار زده شد. گزارش می گفت که ویلیام قبل از ضربه جرج در اثر شوک حاصل از ترس سکته کرده و مرده بود. بنابه حکم دادگاه جرج به سه سال راهی زندان محکوم شد.

سایر بدهکاران ویلیام که از این پیشامد در پوست خود نمی گنجیدند به شکرانه آن هر یک به میزان توانایی خود خانواده جرج را مورد یاری قرار می دادند.

در این مدت خانواده جرج در رفاه کامل به سر می بردند و هیچ کمبودی نداشتند جزغم فراق پدر.

آدمی هنگام مواجه شدن با مشکلات دست به انجام چه کارهای بچه گانه ای که نمیزند. در این مواقع جوهره کار فقط اندکی تفکر، تعقل ، صبر و شکیبایی ست. همچنین تلاش پیگیر و بخردانه برای آن که روزی انسان ها از اساس با این مشکلات روبرو نباشند.                

فرهنگ توسعه - 1387 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید