شماره  226 - بروزرسانی چهارشنبه 9/5/1387                           بازگشت به صفحه اصلی

 

برنامه‌ی بزرگداشت هشتمین سالروز درگذشت بزرگ شاعر ایران

که امسال رنگ و بویی دیگر... داشت!

 

 

پیام آیدا

مديحه‌ي ماه و صله‌ي آفتاب

همچون تعهدي جوشان

كلام آخرين را

بر زبان جاري كردم

و ايستادم

تا طنين‌اش

با باد

پَرْت افتاده‌ترين قلعة خاك را

بگشايد.

از رؤيانويسِ راهْ بَلَدي چون بامداد نوشتن! به وَرْزِ كدام واژه؟ با توانِ كدام تكلم؟ تا چند از چون و چه‌گونه سودنش، سلوكِ سرودنش، يا كي‌آمد وُ كي رفتِ بودنش؟ هم بِه... كه از او بياموزيم، و بسيار بياموزيم.

آذرافروزي چون او كه «با فروترين ريشه/ از دلِ خاك ندا... داد:/ عطر دورترين غنچه/ مي‌بايد عسل شود.» او جمهورِ زيباترين واژه‌هايي بود كه خاكسترِ حلاج وارش از خزاني‌ترين خواب‌ها، به بيداريِ خجسته‌ي‌ بهاران رسيد: بامدادِ بارانْ پَرَستِ پتياره‌شكني كه به شيوة خويش، خورشيدهاي نيزه‌گذارِ بسياري در پسِ پَشتِ پنداشتِ روزگار بازگذاشت تا شبانه‌ي ملتزم به تسليم در برابرِ سپيدهْ‌دم را، به پايانِ محتومِ ظلمات هشدار دهد.

بامدادِ ما، در همه‌ي عصري كه زيست، هم بنا به تعهدِ انسانيِ خويش به گَرْ زهْ زبانِ كلمهْ فروش وُ اهريمنِ‌خودْ خوانده سروش، فرصت نداد كه فَضْلَكِ دعوي ميان آورد.

بامدادِ ما در همة عمري كه زيست، ‌فرصت نداد كه رهزنانِ رؤياها وُ سفرهْ سوزانِ مردمْ گريز، بي‌گزندِ زبانِ زنده‌اش، به مَنگ و فَنگِ دَغايِ خود ادامه دهند. او بود و او هست كه تا هنوز غَرشِ نسيمْ زاده‌اش در گوشِ اهلِ قلم مستقل شنيده مي‌شود: مبادا، مبادا به سوداوة نوالة اين و آن، به خزيدنِ در ساية آن و اين عادت كنيد، كه اين نه رندي و رندانگي، بلكه تُفالة از ترسْ برآمدة‌ زندان‌گي‌ست!

پس به ياد آريد نََرمآهنِ پايداري كه پنجاه سال و بيش، پندارِ فَرُخْ پيِ او، سَر فَرايِ فهمِ آينده داشت و دَم به دَم دلواپسِ اكنونيانِ خود بود. و او بود كه هرگز رو به خيمه و خرگاهِ سفره‌دارانِ چيلِ هيچ روزگاري، از خود وسوسة واژه‌فروشي يا دغدغة توجيه‌گرانه نشان نداد وُ زنهار داد: «كه‌ايم و كجاييم؟/چه مي‌گوئيم و در چه كاريم؟»

حقيقتاً «به روزگاري كه شرف/ ندرتي است بهت‌انگيز» بايد از او بياموزيم كه به روشني گفت: «من از فرورفتن تن زدم!»

او شاعر بود و بزرگ بود كه توانست از بيشة دَغَلْ گرفتة دشنام‌هاي ناروا و ترفندِ تهمت‌هايِ هزاردستان، سربلند و بي‌هراس بگذرد، هرچند كه نه بي‌گزند!

پس به ياد آريد كه بامدادِ بي‌غروب، هم با سلوكِ سايه‌گسترِ خود، ما را آموخت تا زَرنوشِ زُروان شويم، نه پيمانْ‌شكنِ خودْ پنهان! بامداد ما سفيرِ اميدِ مطلق بود، پايدارِ دريادلي كه در برابرِ پَرده‌داران پلشتي هرگز كلمة كوري به نامِ كُرنش را به رسميت نشناخت. تاريخ چهل ساله و پُرفراز و نشيبِ كانونِ نويسندگانِ ايران بر اين حقيقتِ زنده گواهي مي‌دهد.

پس به ياد آريد كه او هرگز حضورِ حياتْ‌بخشِ آزادي را نه سَرگَرْمة قيدِقال كرد وُ نه به سَرگَزْمه‌ي مقال فروخت.

نامت سپيده دمي‌ست

كه بر پيشانيِ آسمان مي‌گذرد

- متبرك باد نامِ تو!-

و ما همچنان دوره مي‌كنيم

شب را وُ روز را، هنوز را ... !

 

 

بيانيه‌ي كانون نويسندگان ايران

به مناسبت هشتمين سالگرد درگذشت احمد شاملو

اگرچه هشت سال از وداعِ شاعرِ بزرگِ ما با واژه‌ها گذشته است، اما اميد و زندگي همچنان در ترانه‌هاي شورانگيزِ او ادامه دارد. شاملو شاعرِ آزادي،‌يكي از كم‌نظيرترين شاعرانِ متعهدِ روزگارِ ماست كه حضور «انسان» را بر آفاق روشنِ آگاهي و رهايي، حياتي شريف و خلل‌ناپذير بخشيد. او بود كه در دشوارترين شرايط، آيندگان را به دركِ درستِ راهِ مبارزه، دلاوري، و خِرَد بشارت داد.

احمد شاملو پرستارِ بي‌خوابِ پروانه و شبنم، در سراسرِ زندگيِ پُرفراز و نشيبِ خود، نه سكوت را تاب آورد و نه سرسپردگي را. شعر رهايي بخش او، جز صلايِ آزادي، هرگز براي خاموشي و فراموشي سروده نشد. كلام و كردارِ آزادي‌خواهانه‌ي او كه مَنِش و سرمشقِ نسل هاي پُراميدِ امروزِ ماست، ما را جز به راهِ مبارزه براي تحكيم و گسترش آزادي انديشه و بيان دعوت نمي‌كند.

شعرهاي باشكوهي چون، «بچه‌هاي اعماق»، «نوبت»، «ماهي»، «فصل ديگر»، «شبانه»، «بر سرماي درون» و بسيار شعرهايِ از اين دست، از دلِ كدام بامداد برآمده، شب را شكسته و عظمتِ آزادي را نشانمان داده است، ‌جز همين «بامداد» كه زنده و بي‌نظير مقابلِ ماست.

كانونِ نويسندگانِ ايران، با تأكيدِ هميشگي بر فصل‌الخطابِ منشورِ ماندگارِ خود، يعني آزادي انديشه و بيان، بر اين باور است كه آزادي هرچند در بندِ حنجرة خاموشِ روزگار، قادر به خواندن نيست، اما پرندة قفسْ شكن‌‌اش... سرانجام آسمانِ چشم به راهِ خود را باز خواهد يافت.

هيئت دبيران كانون نويسندگان ايران

2 مرداد 1387

 

دمي با «طليعه‌ي آفتاب»

سيمين بهبهاني

عزيزتر ز جان، احمد!

دويدن تو با پا نيست:

به پايِ شعر مي‌پويي-

مگو كه پايِ پويا نيست

تو مردِ مردِ مرداني

دليل رهنورداني

به پاي دل دلالت كن

كه پاي تن توانا نيست.

 

بلندِ قامت سبزت

به شعر جلوه مي‌بخشد

چراكه سروِ بُستان را

چنين زبان گويا نيست.

مگو سخن ز بيماري

كه شعرِ تندرستت را

به جنگ نادرستي‌ها

شهامت است و پروا نيست.

 

بلا، مهيبِ وحشت‌زا

- اگرچه تند مي‌رانَد-

بگو عنان بگرداند

كزو تو را محابا نيست.

 

گريزِ آهوان ديدي

بر آن گريز خنديدي

تو شيرِ بيشه‌زاراني

گريز از تو زيبا نيست.

 

بمان كه دفتر ما را

هنوز خطّ ِ عنواني

كسي كه با تو دارد دل

به هيچ ديده تنها نيست.

25 ارديبهشت 76

 

پيام علي‌اشرف درويشيان

به مناسبت هشتمين سالگرد درگذشت احمد شاملو

دوستان گرامي، حاضران محترم، سلام، خوش آمديد!

در هشتمين سالگرد جدايي زنده‌ياد احمد شاملو از ما،‌ او در دل‌هاي ما زنده است. ما بايد خيلي افتخار كنيم كه در عهد او زندگي كرده‌ايم:‌ شاعري كه در همه‌ي زيروبم‌هاي زندگي همراه مردم بود و پس از نيما نخستين شاعري بود كه مردم اشعارش را در تنهايي خود زمزمه مي‌كردند: پريا و دختراي ننه‌دريا و شعرش براي عمو مرتضي و خيلي از شعرهاي ديگر او. او تنها شاعر نبود و از بركت تسلط‌اش بر فرهنگ عوام و مردم كوچه آثارش داراي ويژگي‌هايي بود كه در كم‌تر كسي سراغ داريم. زنده‌ياد احمد شاملو در دل همه‌ي ما زنده است. در كانون نويسندگان ايران شخصيتي مؤثر بود و شركت‌اش در جمع مشورتي به ما اميد و تحرك مي داد:‌ اميد به آينده و تحرك براي مبارزه با سانسور. آن زنده‌ياد ممتاز و بي‌نظير بود. سال‌ها بايد طول بكشد تا دوباره مانند او را در كنار خود داشته باشيم. ياد او را زنده مي‌داريم و به افكارش براي استقلال كانون نويسندگان ايران ادامه مي‌دهيم.

پيروز باد ياد و راه او

علي‌اشرف درويشيان

مرداد1387

شاملو  از نگاه اكنونيان

توانِ غمناكِ تحملِ تنهايي

محمود دولت‌آبادي

انديشيده‌ام و شايد نيز گفته باشم:‌ انسان زندگي مي‌كند مگر مرگ را از ياد ببرد- يا دست‌كم از آن فاصله بگيرد- و كار مي‌كند مگر به زندگي خود معنايي ببخشد. و شگفتا، هم در آن پيكار عاشقانه و رنجبار زندگاني و كار است كه آدمي گام در گام به مرگ نزديك و نزديك‌تر مي‌شود تا مرگ، تا يكي شدن با آن، با مطلق محض خود.

اكنون؛ سرانجام آن‌چه باقي مي‌ماند، بس فرايند حدفاصل زادن است و مردن، كه يعني حاصل كار، فرآيند آدمي است، فرآيند آدم‌بودن. در اين معنا، يعني به اعتبار كار و پيكار و عشق، شاملو نمونه بود و يگانه بود؛ يگانه‌اي جاودانه. از آن‌كه جان خود در كار كرد او، بي‌غبن و بي‌دريغ. گيرم كم نداشت لحظاتي را كه جان به‌سر مي‌شد در تنگ‌حوصله‌گي‌هاي دل‌آزار و بيزاري‌هاي نفرت‌زده. هم در رهايي از چنان تنگناهايي بود شايد كه - باري- مي‌سرود: اما انسان را گرامي داشته‌ايم، خود اگر شاهكار خدا بود يا نبود!

بي‌گمان شاعر مهم زمانة ما، دمي هم آسوده نبود از جدال و كشمكش دروني؛ جدالي بي‌امان به جست‌وجوي حقيقت، حقيقتي كه موضوعيت آن جز آدمي و جهانش نبود. كه اين جستار حقيقت انساني در هر سه دورة شعري او بي‌وقفه دنبال شد. هم در سروده‌هاي اجتماعي، هم در سروده‌هاي عاشقانه و عشق، هم در سروده‌هاي انسان- جهان‌شناختي سومين و آخرين دورة شعري‌اش. رشد و بلوغ و كمال شاملو، در هيچ دوره‌اي او را از موضوعيت محوري ذهن و زندگي‌اش- يعني آدميزاده و جهانش- دور نكرد.

دستان بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان در بركشم،

هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده

هر بدر كامل و هر پگاه ديگر

هر قله و هر درخت و هر انسان ديگر را

اين خود پاره‌اي از آخرين سروده‌هاي اوست در موضوعيت ويژة شعر او كه بسيار و بسيار در آن سرود، اما هيچ‌گاه تكرار و كهنه نشد؛ نه در زبان و نه در لحن و نه در آهنگ. و به درستي شهادت داد «رخصت زيستن را دست‌بسته، دهان‌بسته گذشتم؛ دست و دهان بسته گذشتيم!» آري... و به راستي شاعر ممتاز ميهن ما در سي‌سال گذشته، حتي يك‌بار مجال آن نيافت تا شعر خود را با «دست و دهان باز» براي مردماني كه دوستش مي‌داشتند، بخواند. با وجود اين، اگرچه فرصت را كوتاه و سفر را جانكاه به ياد آورد در آستانة شدن، اما... هم به ياد داشت كه يگانه بود و هيچ كم نداشت. و در پايان آن سفر به راستي جانكاه، آن دم را اراده كرد به پايان بخشيدن خود كه دريافت تن، تاب‌ جان را نمي‌آورد و كار كه رياضت و عبادت او بود، ناممكن شده است. كه زندگاني ناممكن شده است. پس اراده كرد نخورد و ننوشد، و نخورد و ننوشيد و اين يعني ارادة معطوف به نيستي، نبودن و تن‌زدن از ادامة بودن، و پس‌ماندة خود را به دور افكندن. رفتاري شايان شأن شاعر؛ شاملو.

پس او، الف بامداد، روي بگردانيد و بدرود گفت با صبوري جميل عشق، آيدا. بدرود گفت با ما، ‌با شما و با ته‌مانده‌اي از عمر كه ديگر نه فقط چنگي به دل نمي‌زد، بل خنج دمادم بود بر دل و جان انسانِ تُرد و توانايي كه او بود. پس:

دالان تنگي را كه در نوشته‌ام

به وداع

فراپشت مي‌نگرم

و...: به جان منت پذيرم

آري... «چنين گفت بامداد خسته.»

شاملو، زماني بسيار پيش از پايان سفر، خود با من گفته بود «زادن ما يك تصادف است و مردن ما يك حتميّت» اما او با من نگفته بود كه بودن آدمي- بودن و زيستنِ آدمي، از آن دست كه او بود- مي‌تواند يك معجزه به شمار آيد. نه، او نگفت، ليك ما ديديم؛ من ديدم در او:

توان جليل به دوش بردن بار امانت

 و توان غمناك تحمل تنهايي

       تنهايي

تنهايي

«تنهايي عريان» را، و اكنون چه عريان درمي‌يابم معناي ثقيل آن‌چه را گفت بامداد خسته. تنهايي و دشواري وظيفه!

آبان-آذر79، تهران

 

محمد مختاري

زنجيرة نگرش و گزينش شاملو، چهار دوره از گرايش به انسان را به هم پيوسته است. و هر يك از اين دوره‌ها را به تبع از نوسانهاي «زمان» و محتواي آن، به رنگي و كيفيتي درآورده است. اما آنچه در تمام دوره‌ها ثابت مانده است، همان اصل تركيب نهايي، «انسان، مبارزه، شاعر، عشق» است. ضمناً تأكيد مي‌كنم كه شناختن هر دوره با وجه بارز خاص آن، بدان معنا نيست كه در هر دوره از تنشها و واكنشهاي دروني ديگر خبري نيست. بلكه مقصود اين است كه در هر دوره به رغم اضطرابها و بيم و اميدها و شك و يقينهاي مختلف و فغان و فريادها، يك حالت عمده در گرايش ذهني بر همه چيره است:

1- دورة بازيافت انسان در عرصة مبارزه و لحظة ستيز. اين دوره‌اي است از «جذب» كه از روند گرايش به انسان و درك حضور و شأن او و خويشتن شاعر خبر مي دهد. و آميزه‌اي از انديشه‌هاي عظمت‌طلبانه و قهرماني است.

2- دورة تثبيت گرايش كه زمان آبديدگي نيز هست. همچنان كه دورة ارزيابي هر كس و هرچيز به ياري محك و معيارهاي قاطع و قطعي است. اين دوره را مي‌توان به دو مرحله بخش كرد:

الف- مرحلة تداوم گرايش، و طرح ارزشهاي بزرگ همبستگي و عظمت‌گرايي انسان.

اين مرحله كه تا نيمه‌هاي دهة سي ادامه دارد، جنبه‌هاي گوناگوني از ارزشهاي عام انساني، حفظ و حراست قهرمانانه از آنها را، چه در فضاي مبارزه و چه در موقعيت شكست، تصوير مي‌كند.

ب- مرحلة آشكار شدن تأثير روزافزون شكست بر گرايش به انسان. سال بد آغاز مي‌شود. و پي‌آمدهايش چهرة مبارزان را در هاله‌اي از اندوه فرو مي‌برد. به موازات آن، عشق از ميدان به خانه مي‌گرايد، و نضج مي‌گيرد. عوارض فرهنگي «نفي» مجال مساعد مي‌يابد، اما انسان و قهرمانِ مصون از تباهي، از ميدان خالي و جامعه در حالِ تباه شدن، رنج مي‌برد. كم‌كم «مسلك» و اعتقاد به ارزشهاي پيشين را نيز «نفي» مي‌كند.

3-  دورة پيامبري كه براي درون‌آفرين و براي بيرون نفرين آورده است. اين دوره نيز داراي دو مرحله است:

الف- مرحلة‌ جذب در عشق، و نفي ديگران. نفي مبارزه و مسلك. گسترش دامنة ديگران و فاصله گرفتن از جامعه براي پناه در عشق. حضور برجسته و منزه «من» در آينة معشوق.

ب- مرحلة‌ تأمل در خويش، و انديشه‌هاي عام انساني.

در اين دوره انسان و «من» در معشوق تبلور مي‌يابد، عظمت انساني در خانة عشق حراست مي‌شود. تجسم نهايي عشق در مواجهه با ديگران، يا مخالفان و ناهماهنگان، و در دشنام و نفرين و استهزاي ستيزه‌جويانه، گاه نسبت به اينان، و گاه نسبت به كل «خلايق ياوه» و هستي و جهان و سرنوشت و... صورت مي‌پذيرد.

4- دورة بازگشتِ انسان برگزيده. دورة مبارزة جديد كه آغاز مي‌شود و صورتي بومي از آوانگارديسم جهاني است. پايان دهة چهل و آغاز دهة پنجاه، دورة دوباره‌اي است كه «توفان، كودكان ناهمگون مي‌زايد». مبارزه با ابتذال و زوال،‌ آهنگ حماسي تازه‌اي مي‌يابد. و گاه «من» شاعر و «معشوق» نيز در برابر عظمت قهرمانان كمرنگ مي‌شود. و شاعر بر مفصل «غياب و حضور انسان»، ستايشگر نمودهاي تازة‌ عظمت‌طلبي است.

در اين دوره‌هاي چهارگانه است كه گرايش انساني شاملو، مايه‌هاي اصلي خود را مي‌نماياند. و به رنگهاي متناسب و ناگزير خود درمي‌آيد. در حقيقت زيبايي و جذابيت نظري اين گرايش ضرور، در عمل به محك مي‌خورد، و مشكلات و محدوديتهايش را نيز آشكار مي‌كند. در ضمن موضوع و ماية انديشه نيز بنا به دوره‌ها دسته‌بندي مي‌شود. و مشخصات و موضوعها و بخشهايي به گونة زير مي‌يابد كه خود جمعبندي از محورهاي اين گرايش است، و پيش از پرداختن به دوره‌ها فهرست مشروح‌تري از آنها را ارائه مي‌كنم:

يك- زندگي مبارزه است. و انسان را در مبارزه بايد دريافت.

دو- انسان اساساً سياسي است. ديكتاتوري انسان را غيرسياسي مي‌خواهد، پس ناگزير بايد سياسي ماند.

سه- هويتِ انسان سياسي و مبارزه در لحظة «ستيز» مشخص و معين مي‌شود.

چهار- سرآمد اين گرايش، انسان عظيم و برگزيده و قهرمان است. درك خويشتن در عظمت قهرمان تحقق مي‌يابد. و «منِ» شاعر تصوير شعري اين برآمدِ تاريخي است.

پنج- چنين انساني معيار اساسي مرگ و زندگي، حق و باطل، پذيرش و انكار است. جايي ميانه وجود ندارد. اين سو حق و آن سو باطل است. صف‌بندي سريع و آشكار و قطعي است.

شش- اين نوعي رويكردِ واكنشي به انسان است. و افت و خيزهاي اجتماعي و سياسي و تاريخي، شديداً بر آن تأثير مي‌نهد. در مبارزه به «جذب»، و در شكست به «نفي» مي‌گرايد.

هفت- در پي نوسانهاي سياسي، زمينة‌ مساعدي براي بروز و بازگشت خصلتها و مشخصات فرهنگي سنتي، و روان‌شناسي فردي، و تناقضهاي ديرين پديد مي‌آيد. و بر اصل «گرايش» تأثير مي‌نهد. زبان تلخ، نفرين‌گر، استهزا كننده، به ياري توطئه‌نگري، مطلق‌گرايي و سختگيري و بي‌اعتمادي ذهن مي‌آيد.

هشت- در اين ميان عشق،‌ چون ميدان ديگري از مبارزه، پناه مطمئني است،‌ و معشوق چهرة ديگري از همرزم و همراه، يا انسان- خويشتن حماسي است.

نه- «ستايش»،‌ نمود و نمايشِ حتمي و همساز اين كشش و گرايش است.

ده- برآمدِ نهايي اين ديدگاه همان تركيب «عشق، مبارزه، انسان، شاعر» است كه تجزيه‌ناپذير است. و نخست از انسان عظيم نخبه به انسان عام مي‌گرايد كه بايد عظيم شود. آنگاه تا معشوق فرا مي‌رود كه يك چهرة مكمل يا جايگزين است، و حتي معبدي ديگر براي ستايش. و باز به آغاز بازمي‌گردد. و همة اين روند در «خويشتنِ» شاعر شكل مي‌گيرد. و يا درتصوير او متجلي مي‌شود. و آهنگي حماسي پديد مي‌آورد كه در تغني و تغزل خود نيز حماسي است.

 

جواد مجابي

شاملو از ابتداي جواني با از سرگذراندن چند تجربة‌ اجتماعي ناموفق حزبي، سرانجام در حوالي دهة چهل توانست هنرمندي باشد كه منفرد است و مبارزه جو با ستم، و مذهبش انسانيت متعالي است، كسب و كارش فقط شعر و شعور، و همت‌اش بيشتر مصروف همدلي با ملت‌اش و با مردم جهان. وقتي كه انسان از هوش فردي خود فراتر مي‌رود و به هوش اجتماعي دست مي‌يابد قضيه از اساس فرق مي‌كند. «هوش فردي» يا عقل مصلحت بين فقط به فكر سود و زيان شخص و صيانت فردي اوست، چون تمامي آدم‌هاي كاسبكاري كه- در آن مثل رندانه آمده- گندم ديگران را در جوال خويش خوشتر مي‌دارند. شاملو جايي را در آينده مي‌نگرد كه در آن انسان آزاد و راحت است، براي رسيدن بدان آرمان‌شهر مي‌كوشد، و در عرصة فرهنگ و سياست، ديگران را نيز بدين رستاخيز مي‌خواند. در شعر شاملو، راوي به بيان دمكراتيك ادبي نزديك مي‌شود، و اوي (معشوق در شعر شاملو) را مي‌توان جدا از خيال شاعر، در شعر و خارج از شعر به عنوان موجودي مستقل و منفرد بازشناخت. در كار شاملو است كه معشوق هويتي مستقل از شاعر مي‌يابد و جدا از او به عنوان يك انسان ديگر، زندگي مادي و معنوي دارد. اين يك پيشرفت قابل ملاحظه در ذهنيت شاعر است.

 

محمدعلي سپانلو

يك ماه قبل از مرگش، كه مثل مدادشكسته‌اي در ليوان، به صندلي تكيه داده بود، سرش به زير افتاده در حالت نيمه‌خواب و انگار پاي غايب‌اش را جست‌وجو مي‌كرد، و آن روز دوردست كه باز از خانة ابراهيم پاشا، نزديك پل چوبي، بيرون آمديم، و تازه پا درد شاملو شروع شده بود، لنگ لنگان كوچة باريك را مي‌پيمود و من دنبالة بحث خانه را به كوچه آورده بودم، و به آنجا رسيد كه گفتم خوشحالم كه آن نااميدي سال‌هاي اخير از شعر تو رخت بربسته است. همان شب نوشتم: شاعر موسفيد ما لنگ لنگان مي‌رفت و مي‌گفت:

«من هرگز نااميد نبوده‌ام»

 

فريبرز رئيس‌دانا

شاملوي شاعر به آن نحلة ‌فكري تعلق دارد كه رابطه‌ي ارگانيك و متقابلِ آزادي منفي و مثبت را مي‌پذيرد. او آزادي را در تحقق عملي آن مي‌يابد و به جز ماهيت نفسِ‌ فرمان‌پذير، به ماهيت فرمانروايان نيز كار دارد و كار اصلي او همانجاست، و آن جايي كه انسان عملاً محروم مي‌ماند، پس آزادي و راستي را از دست مي‌دهد و كمابيش به همان اندارة محروميت زير انقياد قرار مي‌گيرد. اين ديدگاه شاملو هرگز مستقيماً از سوي او بيان نشده است. من وقتي با او به گفت‌وگو مي‌نشستم متوجه مي شدم كه تا ژرفاي باورمندي خود به اين ديدگاه كه البته جوانب فلسفي و منطقي آن را خوب نمي‌شناخت، پاي‌بند است. رمز غناي دوستي ما نيز همين بود كه آنچه را من در تجربه و نظريه براي رستگاري انسان مي‌يافتم، او در دنياي شعر آزاد، پالايش و والايش مي‌داد، و در حوزة عالي هنري جاودانه مي‌كرد.

 

پوران فرخ‌زاد

شاملو هم مثل همة شاعران و نويسندگان بزرگ، چيزي را كه مي‌خواسته، پيدا نكرده است. يعني آن دست را كه مهم‌ترين چيز برايش بوده تا آن را در دست خودش بگيرد و با آن يكي شود. شايد هم آن دست همان دست‌هاي نوازشگر و مهربان آيدا بوده است، ولي نظر شخصي من اين است كه او همانند تمامي شاعراني كه تا پايان زندگي، گم‌شده‌اي را مي‌جويند، دست‌هاي دلخواه خود را پيدا نكرده و رفت.

 

مفتون اميني

شاملو با شعر معروف «پريا» و نيز شعر «دختراي ننه دريا» ترنم دلپذيرترين و خوش‌معناترين نمونه‌ها را در ادب فارسي عرضه داشته و لابه‌لاي بعضي شعرها هم برحسب اقتضاء سطوري در اين لحن و آهنگ آورده و نيز شعرهايي امثال «من درخت‌ام، تو بهار» به اين شيوه بسيار نزديك است و با اين‌گونه سروده‌هاست كه شاملو باستان‌گرايي يا نخبه‌منشي خود را نفي مي‌كند.

براي آشنايي بيشتر با نوع برخورد شاملو با وزن و لحن در شعر، حتماً به شعر «شبانه» در دفتر «آيدا، درخت و خنجر و خاطره»، شعر «ابراهيم در آتش» در مجموعه اي به همين نام و نيز شعر «عقوبت» در كتاب «شكفتن در مِه» رجوع كنند.

 

فرهنگ توسعه - 1387 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید