![]() |
|
شماره 226 - بروزرسانی چهارشنبه 9/5/1387 بازگشت به صفحه اصلی |
|
در پوششِ نامی دروغین
خدامراد فولادی
بخش ((3
توضیح
در سطرهای پایانی بخش دو در تایپ نقل قولی از گروندریسه اشتباهی روی داده که اصلاح می گردد:
«تلقی درست در واقع به ما امکان می دهد که قانون حرکت تاریخی را کشف کنیم و دریابیم که شکل تولیدی کنونی جامعه یِ ما در کجا ها کمیت اش می لنگد...»
بخش پایانی
آن نخ باریک را که از میان نظریه های مارکس در تمام دوران نظریه پردازی اش می گذرد و ساختار ماتریالیستی – دیالکتیکیِ متدولوژیِ او را به هم پیوند می زند در نخستین آثار او نیز می توان دید .
«اینکه زندگی فیزیکی و معنوی انسان و طبیعت با یکدیگر پیوند متقابل دارند صرفاً به این معنا است که طبیعت با خودش پیوند دارد.چرا که انسان بخشی از طبیعت است».[دست نوشته های اقتصادی و فلسفی] . و:«تاريخ خود بخشي واقعي از تاريخ طبيعي از جمله طبيعتي است كه درحال تبديل شدن به انسان است.»[همانجا] و:«پرورش پنج حس انسان كار كل تاريخ جهان تا به امروز است.»[دست نوشته ها] .«جداكردن انديشه از ماده اي كه مي انديشد غيرممكن است.اين ماده شالوده ي همه ي تغييراتي است كه در جهان روي مي دهد.»[خانواده ي مقدس] و : «[در جامعه ي آينده] هم پرولتاريا و هم ضدش يعني مالكيت خصوصي[ دوقطب متضاد نظام سرمايه داري] كه تعيين كنندة آن است ناپديد مي شوند.»[خانواده ي مقدس] . وتوگويي ماركس نزديك به يكصدو شصت سال پيش در نشست تاريخي«اتحاديه ي كمونيستي» اراده گرايي و ديدگاه ايده آليستي ح.ك.ك را نسبت به انقلاب نقد كرده است: «ديدگاه ماترياليستي مانيفست جاي خود را به ايده آليسم داده است.[از ديد اينان] انقلاب نه نتيجة واقعيت شرايط بلكه ناشي از تلاش اراده است.به ما گفته مي شود يا بايد بي درنگ قدرت را به چنگ آوريم و يا در غير آن صورت به رختخواب هايمان برگرديم.همان طور كه دموكرات ها از واژه ي«مردم» سوءاستفاده مي كنند، اينان از واژه ي «پرولتاريا»سوء استفاده مي كنند....»
حتا اگر امضاي ماركس پاي اين نوشته ها نباشد، درون مايه ي ماترياليستي-ديالكتيكي شان به بوي تفكر ماركس آغشته است و اين بوي آشنا به مشام طبقاتي ما و پرولتاريا همان متدولوژي كاملاً شناخته شده ي ماركس است.اين كه اين متدولوژي و شيوه ي نگرش به جهان و تبيين آن چه نسبتي با آن روشي دارد كه پايه و بنيادش بر انكار عينيت«آجرهاي سازندة جهان»[ذرات بنيادي و اتم ها] نهاده شده، پرسشي است كه ح.ك.ك جز با مغلطه و تحريف حقيقت پاسخي براي آن ندارد.آغازگاه و سرانجام[غايتِ] حركت فكري هايزنبرگ و شركا پل زدن ميان فيزيك هسته اي و ايده آليسم فلسفي با هدف مقابله با ماترياليسم ديالكتيك- و به ويژه ماترياليسم تاريخي-ماركس و انگلس مي باشد و اين رشته اي است كه از ميان تمام نظريه پردازي هاي آنان رد شده و خصلت نماي متدولوژي آنان گرديده است. با چنين رويكردي آنها پيش از هرچيز وجود ماده يعني عينيت آن را به پرسش مي كشند. زيرا در اين صورت است كه مي توانند قوانين حاكم بر ماده و پديده هاي مادي را اثبات ناشدني و از اين رو الغا شده بپندارند.نخستين گام در اين راستا انكار ماديت اتم و ذرات بنيادي-چونان بنيادهاي جهان مادي اند.
هايزنبرگ دركتاب جزء و كل چنين هدفي را دنبال مي كند.او در همان ابتداي كتاب مي نويسد:« اشاره ي روبرت[از دوستان هايزنبرگ] به مالبرانش مرا متقاعد كرده بود كه نمي توانيم اتم ها را مستقيماً تجربه كنيم.يعني اتم ها عين خارجي نيستند و شايد اين همان چيزي بود كه افلاطون سعي كرده بود در كتاب تيمائوس خود بيان كند....اين ساخت ها[اتم ها و ذرات بنيادي] بداهتاً جزو جهان عيني اشياء نيستند...شايد بتوان به روش رياضي آن ها را بررسي كرد.»[جزء و كل.ورنر هايزنبرگ.ترجمه ي حسين معصومي همداني.ص 13-14] . هايزنبرگ كه نمي تواند-يا صلاح نمي داند-عينيت اتم و جهان مادي را يكباره انكار نمايد با زمينه چيني خواننده را گام به گام و طي يك فرايند خيالي به اين ايده نزديك مي كند[او كتاب جزء و كل را به صورت خاطره و داستاني نوشته و بيشتر ديدگاه هاي خود را از قول دوستانش نقل مي كند] .او مي نويسد: «ولفگانگ از من پرسيد:راستي تو باور مي كني كه مدارهاي الكتروني در اتم واقعاً وجود داشته باشند؟ به او گفتم: من در اين مورد اشكالاتي مي بينم....همه ي اين حرفها[استدلال ها] مرا به اين فكر مي اندازد كه نكند اصلاً تصور مدارهاي الكتروني چيز بي معنايي باشد.ولي آيا راه ديگري مي شناسيم؟» [ص38]
هايزنبرگ در مناظره اي كه با اینشتين در مخالفت با او دارد مي گويد:« اينشتين زندگي خود را وقف كاوش در جهان عيني فرايندهاي فيزيكي كرده بود كه برطبق قوانيني محكم و مستقل از ما راه خود را در فضا و زمان مي پيمايد. درنظر او نمادهاي رياضي فيزيك نظري، نمادهاي اين جهان هم بودند و از اين حيث دانشمند مي توانست به كمك آنها پيش بيني هايي درباره ي رفتار آينده ي جهان بكند و حالا گفته مي شد كه در مقياس اتمي اين جهان عيني، فضايي و زماني اصلاً وجود ندارد و نمادهاي رياضي فيزيك نظري هم از امكانات سخن مي گويند نه از واقعيات.» [ص 82.تأكيد از من است]
هايزنبرگ معتقد است كه قوانين واصول وضع شده ي ذهني پديدآورندة واقعيات اند و نه برعكس:« اگر بخواهم دقيق تر باشم بايد بگويم:قوانين نيوتون تا آن درجه از دقت كه پديده هاي مربوط را مي توان با اين مفاهيم توصيف كرد برقرارند.» به عبارت ديگر يعني اين قوانين اند كه پديده را هستي مي بخشند [يا علت برقراري پديده ها مطابقت آنها با مفاهيم ذهني -يا همان مقولات از پيشیِ كانتي- مي باشد] و نه آن كه خود پديده[چيز] پديدآورنده ي قوانين باشد. هايزنبرگ با نفي عينيت جهان و قوانين مادي به نفي عليت-پيوستگي علت و معلولي- و در نتيجه به نفي ديالكتيك ماترياليستي-و از آنجا به انكار ماترياليسم تاريخي مي رسد:« مهم ترين معيار بسته بودن يك نظام[او فيزيك نيوتوني را نظام بسته اي مي داند.همان كاري كه ح.ك.ك هم مي كند.] وجود يك دسته اصول موضوع است كه به صورت دقيق تنظيم شده و با يكديگر سازگار باشند و اين اصول بر مفاهيم و روابط منطقي ميان آنها حكومت كند. ميزان تطابق هر نظام اصل موضوعي را با واقعيت فقط با تجربه مي توان تعيين كرد.... بر اين پايه مي توان چهار قلمرو بسته در فيزيك تشخيص داد:مكانيك نيوتوني، ترموديناميك آماري،نسبيت خاص به اضافه ي الكتروديناميك ماكسولي و چهارم مكانيك كوانتومي جديد.» [ صفحه 99]
منظور هايزنبرگ از نظام بسته-كه ان را ظاهراً بسيار پيچيده و دشوار فهم بيان مي كنداين است كه بگويد:دانش و اساساً هيچ چيزي در جهان پيوسته نيست. همه چيز از جمله دستاوردهاي علمي و كشف قوانين ارتباط پيوستاري حتمي و ارگانيك[انداموار] با يكديگر ندارند:جهان مجموعه ي پراكنده و جدا از هم است كه دانشمندان و متفكران تكه هاي جدا از هم آن را به يكديگر وصل مي كنند و نظام بسته اي از ايده ها و نظريه ها[اصول] به وجود مي آورندكه هيچ ربطي به جهان متصور ندارد.دانشمندان و متفكران در نظام بسته ي خود جهان را تعريف مي كنند و جهان چيزي جز همين تعريف ها و اصولي كه نام قوانين فيزيكي بر آنها گذاشته مي شود نيست. هايزنبرگ معتقد است از آنجا كه در جهان پيوستگي و عليت و قانون مندي وجود ندارد، در علم هم- كه سازگار كردن تجربه با جهاني است كه واقعيت عيني ندارد،يا واقعيت اش مورد ترديد است، پيوستگي و ترتب-نظم و قانون و هماهنگي-وجود ندارد:
«وقتي انسان تلقي عملي[تجربي] داشته باشد،ناگزير بايد پيشرفت علم را يك فرايند پيوسته و بي پايان بداند كه ضمن آن فكر ما خود را با مجموعة روبه رشد معارف تجربي سازگار مي كند.بنابراين چيزي كه اهميت دارد شيوه ي سازگارشدن است.»[صفحه 102]
ايده آليسم هايزنبرگ-و ديگر هم فكران وي- گونه اي از ايده آليسم ذهني است كه برطبق آن طبيعت و جهان عيني ساختة ذهن بشرند يا به بيان ديگر جهاني كه ما فكر مي كنيم وجود دارد-اگر هم چنين جهاني موجود باشد-يكم: از دسترس ما و علم ما بسيار دور و ناشناختني است. دوم: آنچه قوانين حاكم بر جهان تصور مي كنيم مقولات ذهني خودمان است كه براثر تجربه به ما ثابت شده با اعمال اين اصول ذهني بر طبيعت مي توانيم جهان را با شرايط ذهني خودمان-و برعكس- سازگار نمائيم و هيچ مشكلي هم پيش نخواهدآمد؛زيرا تجربه به ما ثابت كرده كه اين همسازي و تطابق تاكنون مفيد و كارساز بوده و از اين پس نيز كارساز خواهدبود. در ضمن برتري ديگر اين سازگاري يا آن چيزي كه ايده آليسم جيمز جنيز و ح.ك.ك هم به عنوان وحدت ابژه و سوژه يا وحدتِ تماشاگر،تماشاشونده و تماشا بيان مي كنند اين است كه جهان و پديده ها را تابع اراده ي ذهني و تمايلات ما مي سازد.زيرا چيزي در بيرون از ما نيست كه در مقابل خواست هاي ما مقاومت كند. به گفته ي هايزنبرگ جهان اصول موضوعه ي ماست پس تابع اراده ي ماست. «اعتقاد من اين بود كه طبيعت طوري ساخته شده كه قابل فهم است يا بهتر بگوئيم انديشه ي ما طوري شاخته شده كه طبيعت را مي تواند فهم كند.همانطور كه روبرت هنگام گردش دراطراف درياچه ي اشتارن برگ گفته بود: همان نيروهاي سازمان دهنده اي كه طبيعت را با همه ي شكل هايش صورت داده اند، ساخت ذهن ما را هم به وجودآورده اند.» [ص102]
ايده آليسم ذهني، ايده آليسم فردي است و هر فردي-در اين گونه جهان بيني-ذهن مخصوص به خود را دارد و از اين رو هركسي برداشت و تعريف مخصوص به خود را از جهان و طبيعت و ديگر پديده هاي متنوع مادي دارد زيرا:«سطح دانش ناظرهاي مختلف ممكن است باهم فرق داشته باشد.»[ص107]
هايزنبرگ در قانون مندي و حتميت و يقين و پيوستگي هرچه شك كند، و هرچه را تابع بي نظمي ذهني قلمداد نمايد،در حتميت عدم حتميت خويش،در يقين بي يقيني خود، در قانونيت بي قانوني خويش و در پيوستگي اصول موضوعه ي خود-يعني در درستي تصوراتش-هيچ شك و ترديدي روا نمي دارد و آنها را به همديگر و به همه ي پديده هاي مادي بدون هيچ شك و ترديد و احتمالي مرتبط مي سازد.در فيزيك كوانتوم او نمي توان آينده ي يك عدد اتم را پيش بيني نمود چراكه:«ما نمي توانيم توضيح دهيم كه چرا اتم خاصي در لحظه ي خاصي فروپاشيده مي شود و در لحظه ي ديگر نمي شود يا چه عاملي باعث مي شود كه آن اتم الكترونش را دراين جهت خاص گسيل كند و در جهت ديگري نكند و همين جاست كه قانون عليت درهم مي ريزد.» [ص120] او مي گويد:«اشكال كار ما در اصل اين است كه اتم و ذرات بنيادي را چيزهاي عيني و مادي مي پنداريم.اين است كه از آنها انتظار داريم مانند پديده ي مادي عاقلانه عمل كنند.» اما درست اين است كه:« هروقت سعي مي كنيم قوانيني از مطالعه ي پديدارهاي اتمي استخراج كنيم[به خاطر داشته باشيم] كه كار ما ايجاد روابطي ميان فرايندهاي عيني كه در زمان و مكان رخ مي دهند نيست،بلكه فقط وضعيت هاي مشاهداتي را به هم مربوط مي سازيم. قوانين تجربي[ يا همان مقولات پيشا تجربي معروف كانت] را فقط براي اين وضعيت ها استخراج مي كنيم.[و در چنين حالتي] به اين طريق فقط مي توان درباره ي احتمال رويدادي كه در آينده رخ مي دهد سخن گفت[و نه درباره ي حتميت آن] .كانت نمي توانسته است از پيش به اين امر پي ببرد كه اتمها نه شي اند و نه عين.» دوست هايزنبرگ از او پرسيده:« دراين صورت پس اتمها چه هستند؟» هايزنبرگ پاسخ مي دهد:«براي ناميدن آنها لفظ مناسبي نداريم.زيرا زبان ما بر تجربه ي روزمره مبتني است و پايه ي اتمها بر تجربه ي روزمره نيست.» [ص124]
جالب و بسيار آموزنده است كه همين هايزنبرگ و ديگر ايده آليست هاي ذهني هركجا لازم بدانند ماترياليست واقع گراي عيني مي شوند.زيرا مجبورند كه واقعيت هاي عيني را براي اثبات نظريه هاي شان در استدلال شان دخالت دهند.همچون اين مثال:«انرژي عظيمي كه دائماً از ستارگان ساطع مي شود نتيجه ي اين فرايند هسته اي است كه در دروني ترين بخش هاي ستارگان صورت مي گيرد.» و:« ستارگان كوره هاي عظيم هسته اي هستند كه درست پيش چشم ما انرژي اتمي ساطع مي كنند.»[ص160 ]
آقاي هايزنبرگ و همفكران اش ديگر نمي توانند اين كوره هاي عظيم هسته اي را كه پيش چشم هر بيننده اي انرژي ساطع مي كنند ذهني بپندارند و بگويند:« اشكال كار ما در اصل اين است که اتم و ذرات بنيادي را چيزهاي عيني و مادي مي پنداريم.» والبته اين را زماني مطرح مي كند كه از بحث فلسفي-[ يعني از ايده آليسم فلسفي اش- خارج شده و به طور واقعي دارد درباره ي نيروگاه هسته اي كه قرار بوده در آلمان ساخته شود اظهارنظر مي كند. درواقع او- همچون همه ي ايده آليست ها-در فلسفه ايده آليست و در عمل ماترياليست است. آنها در عمل و هنگام گرفتن دستمزد از بورژوازي چنان دقيق و واقعگرا، چنان آينده نگر و حساب گر مي شوند كه هيچ اسكناس و دلاري را واهي نمي پندارند. و حتا از يك سنت دستمزد هم به دليل كاركرد عيني اش در مناسبات روزمره ي نظامي كه هايزنبرگ و شركاي فكري او با تمام هستي واقعي شان وابسته به آن هستند، نخواهند گذشت. متدولوژي هايزنبرگ و شركاي فكري-از جمله سر جيمزجنيز- و ح.ك.ك-چنان است كه از مفهوم ذهني عدم حتميت خود نتيجه ي ايدئولوژيك-سياسي بگيرند: ماترياليسم تاريخي كه تعميم ماترياليسم ديالكتيك بر جامعه است نادرست است و اين ايده را از سرنوشت يك عدد اتم ذهني و يا يك مولكول جداافتاده از يك مجموعه ي همگن كه معلوم نيست آينده ي اتم ها و الكترون هايش چه خواهدشد نتيجه گرفته اند:« در يك كتري آب نمي شود اميد داشت كه بتوان به نحوة حركت تك تك ذرات آب پي برد. پيش از اين تصور مي كرديم كه دست كم از لحاظ نظري مي توان رفتار هر مولكولي را برطبق قوانين نيوتون توصيف كرد.به عبارت ديگر فكر مي كرديم كه طبيعت در هر لحظه يك حالت عيني دارد كه از روي آن مي توان حالت اش را در لحظه ي بعدي استنتاج كرد.اما در مكانيك كوانتوم اين وضع ديگر برقرار نيست و تأثيرات كوانتومي مشاهده اي كه انجام مي دهيم خودبه خود مقداري عدم قطعيت در پديده اي كه مشاهده مي شود وارد می كند.[اين عدم قطعيت[يا حتمي نبودن پيوستگي رويدادها] حتا به مشاهده گر-يعني انسان-نيز سرايت مي كند و نظر مشاهده گر نيز تابع همين عدم قطعيت و نامحتومي وضعيت الكترون ها و مولكول ها مي شود:] ناظرهاي مختلف مقادير متفاوتي براي دما[ ي آبي كه مولكول هايش موقعيت ثابت و پايداري ندارند] قرائت مي كنند، چون به هرحال دانش ناظرهاي مختلف ممكن است باهم فرق داشته باشد.» [ص107 ] .روش شناسي هايزنبرگ و همفكران عدم حتميتي اش برپايه ي انكار واقعيت هاي عيني و نفي نقش دانش، شناخت و تئوري در فرايندهاي علمي و تاريخي مي باشد.در اين روش شناسي، دانش همان اندازه اعتبار دارد كه بي دانشي، و ارزش و اعتبار دانش را ميزان مفيد بودن آن در لحظه ي كنوني تعيين مي كند و نه عام بودن آن از حيث تاريخي.در اين متدولوژي نظرية غيرعلمي و نادرست بتلميوس درباره ي منظومةخورشيدي و كيهان همانقدر معتبر است كه نظرية علمي كپرنيك و گاليله:«من كوشيدم تا با نقل يك مثال تاريخي[به دوستان فيزيك دانم] نشان بدهم كه پيشگويي صحيح لزوماً نشانة فهم درست نيست. شما مي دانيد كه منجم يوناني آيستارخوس مي گفت كه خورشيد ممكن است در مركز منظومة سياره اي ما واقع شده باشد.اين نظر را هيپارخوس[ابرخس] رد كرد و بعد در بوتة فراموشي افتاد. بتلميوس بنيان كار خود را برقبول اين نظر نهاد كه زمين جسم مركزي است و مدار سيارات را به صورت افلاك حامل و افلاك تدوير برهم نهاده درنظرگرفت.با اين كار او توانست گرفت هاي خورشيد و ماه را با دقت پيشگويي كند[چگونه؟] آنقدر دقيق[؟] كه تا هزارو پانصد سال نظريه ي او پاية نجوم بود.مگر نه اين كه نيوتون با شناخت قانون لختي و معرفي نيرو به عنوان علت تغييرات اندازه ي حركت نخستين كسي بود كه توضيح مناسبي براي حركات سيارات برحسب گرانش عرضه كرد؟»[ص33.نوشته هاي داخل کروشه از من است.] در اين استدلال نادرست و غيرعلمي، هايزنبرگ مدعي مي شود كه يك ايدة نادرست اگر تصادفاً درست درآمد همان اعتباري را دارد كه نظريه و تئوري علمي جهان شمول كه بيانگر قانون مندي عام است. به عبارت ديگر از ديد هايزنبرگ و شركا اين كه ما تصور كنيم زمين مسطح است و خورشيد و افلاك مستدير به دور زمين مي گردند همان قدر اعتبار علمي-يعني حقيقت-دارد كه خورشيد را مركز منظومة خورشيدي بدانيم و برپاية آن حركات زمين و منظومه را پيش بيني نمائيم و اين را استدلال هاي ذهني و من درآوردي نيز اثبات مي كند.
هايزنبرگ در تئوري هاي ثابت شدة علمي شك مي كند تا راه را براي باورهاي غيرعلمي بازبگذارد:« گمان مي كنم كه بعضي از زيست شناسان هم ترديد دارند كه انتخاب دارويني[توجه كنيد انتخاب دارويني و نه تكامل تاريخي ماده ي زيست مند] بتواند پيدايش موجودات زندة پيچيده تر را به صورت شايسته اي توضيح دهد.» [ص115] بعيد مي دانم كه هايزنبرگ با نظرية علمي اپارين دربارة «حيات، طبيعت، منشأ و تكامل آن» كه همزمان با او نوشته شده و انتشار يافته آشنايي نداشته است. اما از آنجا كه براي هايزنبرگ تقدم با ايده و حتا ايده هاي نادرست است، تئوري هاي علمي كمترين جايگاهي در متدولوژي شناخت او ندارند. اين است كه در تئوري علمي شك مي كند اما در باورهاي عاميانه و ضدعلمي كمترين ترديدي روا نمي دارد.عدم حتميت او هم بيشتر جنبة تاريخي و جامعه شناختي دارد تا فيزيكي و اتمي. براي او نفي وجود قانون مندي و حتميت در تاريخ و انكار خود تاريخ چونان روندي تضادآميز و ديالكتيكي بسيار مهم تر از هر منظور ديگري است و اين انكار و نفي را به طرز زيركانه اي با رد توان پيشگويي-كه به معناي هرنوع پيشگويي حتا پيشگويي علمي است-بيان مي كند:«اگر تنها معيار صدق قدرت پيشگويي باشد، نجوم نيوتوني بهتر از نجوم بتلميوسي نيست.[يعني نه نجوم غيرعلمي بتلميوسي و نه نجوم علمي نيوتوني اعتبار پيشگويانه ندارند.يا به بيان شكاك توام با تحقير علم هايزنبرگ:اعتبار پيشگويي علمي نيوتون و پيشگويي غيرعلمي مبتني برتصادف بتلميوس يكسان است.زيرا اساساً آينده قابل پيش بيني نيست و حتا اگر پيش بيني درست هم دربيايد، تصادفي و برحسب احتمال است.] » [ص213.نوشتة داخل کروشه از من است.] او با اين ترفند، درست و نادرست [علمي و غيرعلمي] را يكجا عرضه مي كند تا هر دو را يكجا بي اعتبار قلمداد نمايد و در حقيقت هدف اصلي اش بي اعتبارنمودن علم است.زيرا غيرعلمي،چه او بگويد چه نگويد اعتباري ندارد.هايزنبرگ در بخش پاياني مانيفست ايده آليسم خود با عنوان«ذرات بنيادي و فلسفة افلاطوني» كه جمع بندي مطالب كتاب جزء و كل و چكيده ي باورهاي او هم است، جهان را به مثل-يا صورت هاي عقلي [idea] ي افلاتوني تشبيه مي كند و مي نويسد:« با اين حرف ها يك راست به فلسفه ي افلاطوني برمي گرديم.ذرات بنيادي ما را مي توان به چندوجهي هاي منظم تيمائوس افلاطون تشبيه كرد.اين ذرات الگوهاي اصلي و مثل ماده هستند.اسيدنوكلئيك مثال موجود زنده است.اينها نمايندگان نظم كانوني [نظم ماورايي] هستند.»[ص 241-242 نوشته هاي درون كروشه و پرانتز از من است.]
و سرانجام با يك استدلال شبه دكارتي «مي انديشم پس هستم»- يا همان تقدم انديشه و ايده بر هستي- به وحدت سه گانه ي كذايي«مشاهده گر،مشاهده شونده و مشاهده» مي رسد. يعني آن سه گانه ي وارونه اي كه ح.ك.ك آن را زيركانه به ماركس و ماركسيسم نسبت مي دهد. هايزنبرگ مي نويسد:«همان طور كه مي دانيد عرفاي قديم ميان عدد سه و مبدأ الهي رابطه اي مي ديدند.اگر هم عرفان را دوست نداريد مي توانيد سه گانه ي[ترياد] هگلي تز، آنتي تز و سنتز را درنظر بگيريد. سنتز هميشه آميزه ي تز و آنتي تز و سازش صرف ميان آن دو نيست.بلكه گاهي يعني وقتي تز و آنتي تز با هم تركيب شوند و چيزي پدید بياورند كه از لحاظ كيفي تازه باشد بسيار پرثمر است.» [ص 246] و در نهايت:« ما فقط مهماناني دوروزه يا به قول نيلس بور هم بازيگران و هم تماشاگراني در نمايش بزرگ زندگي هستيم[يا همان سه گانه ي مشاهده گر،مشاهده شونده و فعل مشاهده].»[ ص 248]
من نمونه گيري از سيستم فكري هايزنبرگ را بدان جهت به درازا كشاندم تا تمام ابعاد و زواياي اين سيستم را زير ذره بين دقت قرارداده و نشان دهم اين شيوه ي نگاه به جهان-و تفسير آن-چه نسبت و چه شباهتي با ديدگاه ماركس دارد و ح.ك.ك چه اندازه در گفتارش صداقت دارد.اين كار در عين حال نمونه گيري از سيستم فكري و سندرم شناسي بيماري توهم پراكني خود ح.ك.ك هم هست. مي خواستم با مراجعه به هايزنبرگ نشان دهم آن كدام متدولوژي است كه ح.ك.ك عوام فريبانه ادعا مي كند به متدولوژي ماركس شباهت دارد.
ح.ك.ك مي گويد تغيير عنصر اختيار را به پيش مي كشد.بايد گفت: تغيير پيش از هرچيز وجود ديالكتيك را در واقعيتي كه تغيير مي كند به پيش مي كشد[يا: اثبات مي كند] و ديالكتيك-چه در شكل ايده آليستي و چه در وجه ماترياليستي اش-كمترين پيوندي با اراده گرايي- واختيار آن هم نامشروط ندارد.تغيير،شدن ديالكتيكي در نتيجه ي درگيري و كشاكش اضداد است.اين كشاكش و درگيري در ماده ي غيرارگانيك، خود به خودي[طبيعي] است و در ماده ي ارگانيك[زيست مند] در نتيجه ي كنش و واكنش ها و بده بستان هاي موجود زيست مند با طبيعت و محيط مي باشد.در جامعه ي بشري تغيير محصول فرايند حل تضاد انسان با طبيعت از يك سو و تضاد اجتماعي انسان با انسان[تضاد طبقاتي] از سوي ديگر مي باشد. تضاد انسان با طبيعت تضادي مطلق و هميشگي است كه با كار و پراتيك انسان- به طور عام- گام به گام اما نه به طور مطلق حل مي شود.پيشرفت تكنولوژي و دانش باعث مي شود كه تضاد انسان با طبيعت به پس زمينه ي تغيير رانده شود و نقش آن در تغيير اجتماعي به جايگاه دوم اهميت تنزل يابد[رانده شود] و در مقابل تضاد انسان با انسان در اشكال مبارزه ي طبقاتي به زمينه ي اصلي تغيير تبديل گردد. با اين حال تا زماني كه انسان چونان موجودي آگاه و شعورمند مكانيسم حركت جامعه و قوانين آن را كشف نكرده، اين تغييرات خود به خودي و در عين حال دنباله روي نيروهاي توليدي و تابع درجه ي رشد اين نيروها بوده و عمل آگاهانه دخالتي در روند تحولات اجتماعي ندارد. از هنگامي كه انسان قوانين حاكم بر حركت جامعه را كشف و شناسايي مي كند، مي تواند بر آن ها تأثير بگذارد و عملكردشان را كند يا تند نمايد. هرگز اما نمي تواند قوانين[ضرورت ها] را ناديده گيرد و به شيوه ي مكانيكي و اراده گرايانه بر آن ها چيره شود.اين جاست كه پاي عنصر آگاه و شرايط ذهني –علاوه بر شرايط عيني-نيز به ميان می آيد.جمع شرايط عيني و شرايط ذهني جمع ساده ي رياضي به شيوه اي مكانيكي نيست بلكه دقيقاً پيوندي ديالكتيكي و انداموار مي باشد.طبقه ي كارگر-عنصر اصلي تغيير-خود توليدكننده ي آگاهي است. بورژوازي با روش هاي مختلف مانع بازگشت آگاهي به خود طبقه ي كارگر مي شود و آگاهي دروغين را-از طريق رسانه ها و نهادهاي گروهي و آموزشي اش-به عنوان آگاهي راستين به خورد او مي دهد.اين وظيفه بر عهده ي روشنفكر طبقه-ماركسيست ها-مي افتد كه چونان پرومته آگاهي را از بانك هاي اطلاعاتي خداوندان سرمايه ربوده و به صاحبان اصلي آن-طبقه ي كارگر-بازپس دهد. اينجا نقش عنصر آگاه-چه در شكل فردي و مستقل و چه در شكل سازمان يافته و تشكيلاتي در ايجاد تغيير آشكار مي گردد. در هرصورت تغيير در طبيعت خود به خودي و محصول اتوديناميسم آن، و در جامعه بسته به شرايط عيني و ذهني و در هر دو حالت قانون مند و بيرون از كاركرد اراده و اختيار است.اراده و اختيار[آزادي عمل] مشروط و مقيد به شناخت قانون مندي است و تنها مي تواند در جهت همراهي آگاهانه و شتاب بخشيدن به فرايند باشد و نه از روي ضرورت و قانون مندي پريدن و ناديده گرفتن حتميت حاكم بر پديده ها. به طور كلي: اگر شرايط-يعني ضرورت هاي ماترياليستي-ديالكتيكي تشخيص داده نشوند، هيچ سخني از اراده و اختيار نمي تواند در ميان باشد و زماني مي توان از اراده و اختيار سخن به ميان آورد كه شناخت كامل و همه جانبه از پديده ي مشخص موجود باشد و در اين صورت آن شناخت همه جانبه است كه حدود دخالت[كارآيي] اراده و اختيار را به طور مشروط و كنكرت تعيين مي كند؛يعني تعيين حد و مرز اراده و اختيار در اختيار خود اراده و اختيار نيست. برخلاف تصور ح.ك.ك اراده و اختيار امري دل بخواهي، ناقانون مند و ترانسندنتال نيست.
تز يازدهم از تزهاي يازده گانه ي ماركس درباره ي فوير باخ موجب بدفهمي ها و سوء استفاده هاي بسياري از «تغيير» گرديده است.يك نمونه از اين سوء استفاده ها-و نه بدفهمي ها-كه تعمدي و آگاهانه است تفسير دل بخواهي، فرصت طلبانه و غير ماترياليستي ح.ك.ك از تغيير است.وقتي ح.ك.ك در مقاله اي كه عنوان جبر يا اختيار دارد پاي تغيير را به ميان مي كشد و مي نويسد:« تغيير عنصر اختيار را به پيش مي كشد در حالي كه تفسير عنصر همراهي با تاريخ و يا دنباله روي[از تاريخ] را برجسته مي كند. فاصله ي ميان ولونتاريسم[اراده گرايي] با ماركسيسم كجاست؟كجا فرد عنصر فعال در تغيير واقعيت است و كجا يك عنصر پاسيو؟» پيداست كه قصد دارد آن را در زمينه اي غير از آنچه ماركس درنظر داشت مطرح نمايد.بحث ماركس در يازده تز اساساً درباره ي شناخت است و ماركس شناخت را موكول و مشروط به پراتيك-يعني كار توليدي و عملي انسان ها-مي داند. ماركس مي گويد:پراتيك مقدم بر شناخت است و هر تئوري و نظريه اي كه مبتني بر پراتيك نباشد و پراتيك درستي آن را در زندگي اثبات نكند كمترين اعتبار و ارزش علمي-چه در شناخت طبيعت و چه در شناخت جامعه- ندارد. به كارگيري شناخت اثبات شده در پراتيك است كه موجب تغيير و فرارفت از مرحله اي به مرحله ي ديگر مي گردد.يعني شرط تغيير به كارگيري شناخت علمي[درست:يعني ماترياليستي-ديالكتيكي] است.تفاوت تعبير [تفسير] و تغيير در تز يازدهم-و به طور كلي در ديدگاه ماركس- به معناي تفاوت دو ديدگاه ايده آليستي-متافيزيكي و ماترياليستي-ديالكتيكي در شيوه ي برخورد به جهان- و شناخت آن- است.يعني تفاوت دو اردوگاه عمده ي فلسفي كه يك اردوگاه بدون شركت در پراتيك تغيير اثباتي جهان سرگرم فلسفه بافي ، و اردوگاه ديگر با فعاليت در روند دگرگون سازي تئوريك-اثباتي جهان خود را به عامل ذهني تغيير- در كنارعوامل عيني-ارتقا مي دهد.در اينجا هيچ شرطي نه فراموش شده و نه كنار گذاشته مي شود.اما ح.ك.ك مساله را به گونه اي مطرح مي سازد كه گويي ماركس يكم:فرد را عنصر تغيير مي داند و دوم: منظور ماركس از تغيير دگرگوني صوري و مكانيكي در يك زمينه ي خاص است.بينش ديالكتيكي ماركس تغيير را به معناي دگرگوني ديالكتيكي و همه جانبه-كلي و فراگير-درنظر دارد و مهم ترين ويژگي تغيير در متدولوژي ماركس خصلت اجتماعي -و نه فردي- آن است. اگر ح.ك.ك و هر آن كساني كه برداشت سطحي و انديويدوآليستي از تز يازدهم دارند-به تزهاي پيش از آن-به ويژه تزهاي نهم و دهم-توجه كنند به اين قضيه پي خواهندبرد:« برترين دستاورد ماترياليسم تأمل گر، يعني ماترياليسمي كه حسيت را چونان كنش عملي نمي شناسد،عبارت است از مشاهده ي فرد تنها[فرد جدا از جمع] در «جامعه ي مدني»[بورژوايي] .»[ تز نهم] و :«ديدگاه ماترياليسم پيشين [ ماترياليسم غير ديالكتيك] جامعه ي «مدني» است.ديدگاه ماترياليسم نوين [ماترياليسم ديالكتيك] جامعه ي انساني يا انسان اجتماعي است.»[تز دهم] اتفاقاً همين تزها نشان مي دهند كه ديدگاه ح.ك.ك نه تنها ماركسيستي نيست بلكه همان دیدگاه ماترياليسم كهنه ي جامعه ي بورژوايي است كه امروزه ديگر به آن حتا نمي توان عنوان ماترياليسم مكانيكي يا متافيزيكي اطلاق كرد؛زيرا بيش از حد كهنه و ارتجاعي است. درباره ي تز يازدهم و اهميت آن در تئوري شناخت ماركسيستي مي توان گفت: سه پايه ي ديالكتيك ماترياليستي ماركس عبارت اند از:پراتيك،شناخت،تغيير كه در آن تغيير به عنوان برايند[سنتز] فرايند و به دليل خصلت پراكتيكال و عمل گراي اش تكاملي و فراشدي است. در حا لی كه متافيزيك ايده آليستي اعلام شده ي ح.ك.ك درخصوص وحدت مشاهده گر،مشاهده شونده و مشاهده بيانگر وحدتي صوري و فرمال[ذهني] و از اين رو ناكارامد و ايستا مي باشد و اين خصوصيت فرمال و ذهني -و در عين حال سطحي نگر- هنگامي برجسته مي شود كه ح.ك.ك تغيير را نه در پيوند با پراتيك و تكامل[فرارفت] اجتماعي بلكه درارتباط با تلاش فردي و اراده ي فرد تعريف مي كند. به طور كلي اتميسم در فيزيك-و جهان شناسي-بازتاب فردگرايي در جامعه و هر دو گرايش گرايشي بورژوايي، ايده آليستي و متافيزيكي بوده و از اين رو هيچگونه همخواني و شباهتي با جامعه گرايي ماركسيستي ندارند. اتميست و انديويدوآليست ضد قانون-يعني ضد مجموعه ي قانون محور-است. آنارشيست است و در خود نيازي به پيروي از جمع و قوانين الزام آور مجموعه احساس نمي كند.اين ها حتا در «باهم بودن» هم «بي هم بودن» يا در مجموعه فردهاي جدا از هم را مي بينند. به گمان اين ها اراده و اختيار فرد برتر و تعيين كننده تر از اراده ي مجموعه است. اين است كه مثلاً «تشكيلات ح.ك.ك» با فرد-رهبر و پيشواي حزب- شناخته مي شود و نه با تئوري طبقاتي و سمبل هاي يك طبقه-يعني مجموعه ي كلان و سازمان يافته اي از انسان هاي هدفدار همسوي همسود-. به گمان اينان اتم-به مثابه فرد و برعكس- هيچ هدف درازمدتي را پيش رو ندارد. هدف فرد و اتم« هم اينك» و حال است.چون اتم نه گذشته اي دارد و نه آينده اي.پس هم اكنون را بايد خوش بود و در اكنون بايد زيست.به اين دليل است كه ح.ك.ك قبول ندارد«گذشته چراغ راه آينده است» و خود را از به كارگيري تجربيات چپ گذشته به بهانه ي سنتي بودن اين چپ بي نياز مي داند. اين بينش به دليل فردگرايي و ايستانگري اش-بي اتكايي به گذشته و انكار آينده معنايش ايستانگري و توقف در اكنون است-سطحي نگر هم هست و از همين رو براي او فرد مهم است و نه سيستم و ايدئولوژي راهنماي فرد. براي او «حكمت» سمبل فرديت و حزبيت متكي به فرد است و نه نماد انديشه و تئوري يك طبقه براي خود كه با تكيه بر نيروي طبقاتي اش بايد جهان را تغيير دهد. حزب گرايي در اين سيستم فكري گردهم آيي افراد باشگاهي است كه در آن هركس حرف خودش را مي زند و الزام و ضرورت و حتميتي در آن حاكم نيست.در اين مجموعه ي بي نظم-يا فاقد نظام مندي- فرديت رهبر و كاريزماي شخصي اوست كه افراد را به دورهم گردمي آورد و هيچ ضرورت قانوني[يعني ديالكتيكي] افراد-يا به عبارتي الكترون ها- را مجبور به تجمع به دور اين هسته ي كاريزماتيك نمي كند.
اراده گرايي نامشروط در شرايطي كه اراده ي بورژوازي به طور واقعي و فعال بر مقدرات اقتصادي-سياسي جامعه حاكم است و اراده ي طبقه ي كارگر زير سلطه ي قهر ضد انقلابي اين اراده است معنايي جز خلع سلاح طبقه ي كارگر و واداركردن او به تمكين در برابر اراده ي غالب معناي ديگري ندارد.درواقع در شرايط حاكميت بورژوازي-ودر جامعه ي سرمايه داري-نفي قانون مندي از يك سو و تبليغ آزادي اراده و اختيار از سوي ديگر، در وهله ي نخست ترويج انفراد منشي بورژوايي و روحيه ي فردگرايي در ميان طبقه ي كارگر و در وهله ي بعد جاانداختن گرايش آنارشيستي گريز از مركز در ميان تك تك كارگران است تا به سازمان يابي و رفتن به زير يك پرچم وحدت دهنده ي نظام مند آينده ساز تن ندهند.هدف بورژوازي و گرايش هاي وابسته به آن از تبليغ اختيار و اراده ايجاد توهم درباره ي آزادي نامشروط در جامعه ي موجود[سرمايه داري] است.
ماركسيسم تئوري راهنماي طبقه اي است كه مي خواهد-و مي بايد- پيش از هرچيز مناسبات تاكنوني انسان ها را دگرگون[زيرورو] نمايد.درست است كه از زماني كه مانيفست نوشته شد، طبقه ي كارگر اين وظيفه و هدف را پيش روي خود قرار داده، اما اينكه طبقه ي كارگر بخواهد و تئوري راهنماي او بگويد چه بايد بكند كافي نيست: اين ها يك جنبه ي قضيه و يك سوي تضادند. خواستن در تضاد ديالكتيكي بسيار با اهميت و پيچيده اي چون تضاد اجتماعي به تنهايي كارساز نيست: اين كه بگوئيم از زماني كه ماركس مانيفست را نوشت شرايط براي تحقق سوسياليسم آماده است، ساده انگاري پديده ي پيچيده اي با نام جامعه ي انساني است و هدف اين ساده سازي- آن هم در شرايطي كه بورژوازي«ماركسيست هاي مانيفست شناس» خود را دارد و مي تواند مانيفست و ماركسيسم را به شيوه ي خود تفسير نمايد و راه تحقق سوسياليسم را-در عمل-سدنمايد، هرچه پيچيده تر كردن موضوع و به تأخيرانداختن تحقق سوسياليسم است و اين خواست بورژوازي است كه تاكنون هم تحقق يافته است؛زيرا مقدرات جامعه ي بشري-خواه نا خواه-در اين شرايط در اختيار بورژوازي و احزاب و سازمان هايي است كه غالباً وابسته به بورژوازي و بعضاًتنها نام و عنوان ماركسيستي و كارگري دارند و اين جنبه ي تضاد است كه پيچيدگي كار را صدچندان مي سازد. يك نمونه ي اين تفسيرهاي دل بخواهي بورژوايي از ماركسيسم نقش حزب در كسب قدرت سياسي است. ماركس در هيچ جايي نگفته است حزب مي تواند به نمايندگي طبقه ي كارگر قدرت سياسي را به دست گيرد و بدتر از آن ديكتاتوري خود را به جاي طبقه اعمال نمايد. نقش حزب به مثابه عنصر آگاه، فقط دادن آگاهي طبقاتي به پرولتارياست و نه هيچ وظيفه ي ديگر.
طبقه با كسب آگاهي، نيروي پراكنده ي خود را سازمان دهي كرده و در تشكيلات واحد طبقاتي اش كاناليزه مي كند و آن اگاه خود به قصد تصرف قدرت-به هر طريقي كه اگاهي و شناخت كسب شده به او ارائه نمايد وارد عمل گردد.در اين فرايند قدرت گيري، حزب نبايد براي خود هيچ جايي باز بگذارد. اگر پرولتاريا داشتن اگاهي توان كسب قدرت سياسي را پيدا كرده باشد خود اين كار را عملي خواهد كرد و نيازي به نيروي كمكي و يا رهبري ازبيرون نخواهدداشت-او خود در اين عصر موتور حركت جامعه است- و اگر قادر به كسب قدرت سياسي نباشد، معناي اش اين است كه يا اگاهي دروغين به او داده شده كه پتانسيل انقلابي اش رابه هرز مي برد، و يا هنوز به مرحله اي نرسيده كه قادر به كسب قدرت باشد. در هر صورت پرولتاريا خود تقدير خويش رابايد تشخيص دهد-و خواهد داد- در ضمن بايد به اين مساله توجه داشت كه اين طبقه است كه براي حزب خط مشي و راهكار تعيين مي كند و آن گاه كه قدرت رابه دست گيرد و دموكراسي اش را در جامعه گسترش دهد ديگر نيازي به حزب-به عنوان ابزار اگاهي-ندارد. نه آنكه حزب بر بالاي سر طبقه- و جامعه- باقي بماند و به آنها امرونهي نمايد. بعد از قدرت گيري پرولتاريا، حزب كه همواره نقش ياري رسان در مبارزه ي طبقاتي داشته، بايد خود را منحل كند و يا: طبقه او را در ساختار توليدي جامعه يا شبكه هاي آموزشي-اجتماعي تحليل بَرَد. در هرحال نبايد افرادي با هر كميت و كيفيتي با نام«حزب طبقه ي كارگر» يا «حزب كمونيست» بر بالاي سر طيقه و جامعه اي كه گام در راه سوسياليسم نهاده-به عنوان شريك قدرت-قرار داشته باشد.از آن به بعد اراده ي طبقه ي در قدرت- يعني پرولتاريا- است كه سرنوشت جامعه و مقدرات آن را رقم مي زند و اين اراده خود تابع قانون مندي هاي كلي حركت جامعه است ونمي تواند از اين قوانين سرپيچي كند.
ما نمونه هاي شوروي و چين را در آرشيو تجربيات علمي-طبقاتي مان داريم. چرا نبايد از اين تجربيات باارزش درس اموخته باشيم. حزب رهنموددهنده است.حزبي كه چشم به قدرت سياسي دوخته، از حالا دارد پستهاي اداري[دولتي] را ميان اعضايش تقسيم مي كند.ما حزبي صادق تر، عاشق تر و پيونديافته تر از بلشويك ها به طبقه ي كارگر كه قدرت سياسي را به دست آورده باشد نداشته و هرگز نخواهيم داشت و ديديم كه چگونه از يك حزب پرولتري به حزبي بورژوايي تغيير ماهيت داد. اينكه چرا چنين شد، و هربار ديگر هم كه حزب به نمايندگي از طبقه، قدرت را به دست گيرد چنين خواهدشد، مربوط به نقش و كاركرد حزب در جنبش طبقه ي كارگر مي شود و نه هيچ تفسير بورژوايي ديگر.
*تز یازدهم: فیلسوفان[تا کنون] جهان را به شیوه های گوناگون تفسیر (تعبیر) کرده اند. در حالی که مسا له ی اصلی تغییر دادنِ آن است.
|
|
فرهنگ توسعه - 1387 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |