شماره  236 - بروزرسانی چهارشنبه 6/6/1387                           بازگشت به صفحه اصلی

خاطراتي از كودكان ناصرخسرو

 

 (بخش اول)

 

نوشته : ف.ر.

 

 

من سه سال و نیم پیش ، یك روز كه با دوستی در خانه هنرمندان قرار داشتم یكی از دوستان قدیمی ام را (خانم  پ.) دیدم ، مثل همیشه با عجله تعریف كرد كه تصمیم دارد كارهایی برای بچه های ناصر خسرو انجام دهد و پرسید هستی یا نه؟ گفتم باشه و بعد آدرس ساختمان خانه نشریات در ناصر خسرو را به من داد و قرار شد همدیگر را آنجا ببینیم.

روز موعود رسید، توپخونه پیاده شدم و وارد خیابان ناصر خسرو شدم وبه طرف پایین حركت كردم، در راه با تعجب آدمهای معتاد زیادی را دیدم كه در حال خماری بودند و همینطور كه روی پاهاشون نشسته بودند كم كم خم میشدند و دوباره راست می شدند ، باورم نمی شد كه در قلب تهران چنین افرادی به این راحتی ولو باشند.(البته بعد از مدت كوتاهی این قبیل آدمها از اون محل پاكسازی شدند و در حال حاضر دیگه اونجور آدمها به چشمم نمی خوره شاید هم به مسیر عادت كرده ام و دیگه نمی بینمشون) رسیدم به خیابان خدابنده لو كه خیابان باریكی به پهنای یك ماشین است و توش  پر از گاری های دستی است توی خیابون عمدتا به شغلِ فروش مواد شیمیایی، رنگ، لوازم آزمایشگاهی مشغول هستند . وسطهای كوچه یه پوستر فروشی است و تقریبا در ته كوچه یه امامزاده یا مسجد خیلی كوچك است،انتهای كوچه سه راهی است ونبش چپ كوچه یه خشك شویی است كه همیشه در حال بخار كردن است و همیشه از جوی آب اونجا بوی لجن می آد، پیچیدم دست چپ ودر امتداد منحنی كوچه آنقدر رفتم تا رسیدم به خانه نشریات سابق(خانه كودك ناصر خسرو فعلی) یه حیاط بزرگ كه توش یه درخت توت داره و ته اون هم یه ساختمان دو طبقه است كه محل كلاسها و دفتر است.


از همونروز كارم را شروع كردم،
ولی موضوع اصلی پیدا كردن زمینه ای برای كار كردن بود.

یه مدت توی حیاط می ایستادم و داور بازی های گروهی بچه ها از جمله قلعه بازی  میشدم، از بازی هایی كه بچه ها خیلی دوست داشتند برگزاری مسابقه دو بود ، دو تا خط می كشیدم و بچه ها را ردیف می كردم و اونها با شور و شوق شروع به دویدن میكردند، خیلی از بچه ها موقع دویدن كفشهاشون را در می آوردند و من قانونی گذاشتم كه دیگه اینكار را نكنند چون پاهاشون كثیف یا زخمی میشد ولی بعدش در عمل دیدم چون خیلی ازاونها دمپایی و كفشهای پاره پوره ای دارند همون بهتره كه پا برهنه بدوند برای همین دیگه هیچی نگفتم و كوتاه اومدم.

اوائل بچه ها خیلی عصبی بودند و خیلی وقتها به هم فحش می دادند یا سر هیچ وپوچ دست به یقه می شدند و من یك بند باید سواشون میكردم، كم كم تصمیم گرفتم بچه های خاطی را تنبیه كنم برای همین هم گفتم هر كه حرفم را گوش نكند یا فحش بدهد یا دعوا كند باید به تعدادی كه من می گم كلاغ پر برود، بچه ها قبول كردند و زمان مجازات فرا رسید وقتی به یكیشون گفتم كه باید ۱۰-۲۰تا كلاغ پر بری كم كم بقیه با التماس بهم  گفتند "خانوم میشه ما هم كلاغ پر بریم " و اصرار می كردند، اونا این مجازات را به عنوان یه بازی جالب قبول كرده بودند و من خلع سلاح شدم و نمی دونستم چه جوری توبیخشون كنم.

بعد از مدتی تصمیم گرفتم با بچه ها موسیقی كار كنم برای همین چند تا سرود بچه گانه را انتخاب كردم و توی یه كلاس بهشون یاد می دادم وقتی تا حدودی یاد گرفتند، ساز بردم(یه كمانچه لری) كه به نظر اونها خیلی جالب بود، توی كلاس ۲-۳ردیف صندلی چیدم و گفتم همه بشینند روبروی من تا همون سرودها را با هم كار كنیم ، كم كم شروع كردن به جا به جا شدن و بی توجه به حرف من هی صندلی هاشون را می آوردند جلو تا اینكه همشون چسبیدن به من تا حدی كه وقتی می خواستم آرشه كمانچه را بكشم هر بار توی شكم سمیه 8 ساله می رفت و می اومد ولی باز هم تكون نمی خورد.

دیدم عملا امكان نداره ساز ببرم برای همین چند نوار بچه گانه بردم از كارهای آقای نظر واثر بسیار جالبی از خانم سودابه سالم، یكی از دوستان ضبط خانه اش را آورده بود آنجا و من توی كلاس نوار را می گذاشتم وبچه ها می خواندند البته جمع ما به خودی خود اركستری بود ، بعضی از بچه ها لاینقطع می گفتند خانوم، خانوم و یك حرف را ۵۰ بار پشت سر هم تكرار می كردند ، بچه های دیگری صندلی ها را جا بجا می كردند و با سر و صدا روی زمین می كشیدند،عده ای با هم گلاویز می شدند و سر هم داد میكشیدند، تا یك لحظه غافل می شدم حسن یكمرتبه صدای ضبط را زیاد یا قطع می كرد و در یك جمله اركستري بطور سرسام آور در حال اجرا  بود با همین حال بچه ها تعدادی سرود یاد گرفتند كه در حیاط می خواندند و هر بار از من سراغ سرود جدید را می گرفتند .لازم شد كه دوباره بساط مجازات را علم كنم، قرار شد مثلا اگه موقعی كه ما داریم سرود می خوونیم یا بازی میكنیم(با نوار بازی های كودكانه خانم سالم)  هر كس بی اجازه حرف بزنه و نظم را به هم بزنه ، تنبیه بشه، زمان تنبیه رسید و برای تنبیه به بچه خاطی گفتم پا شه وایسه و با صدای موسیقی بالا و پایین بپره، مثل دفعه قبل این تنبیه هم مورد استقبال عموم قرار گرفت وهمه بچه ها  با كمال میل ده ها دقیقه با صدای نوار بالا و پایین می پریدند ومیخندیدند.صحنه جالبی شده بود همه از بیرون می آمدند و محو هیجان و شادی بچه ها شده بودند.روز خوب و موفقی بود.

بعد از مدتی با بچه ها نقاشی شروع كردم كه تقریبا تا آخر ادامه داشت ، بچه ها دیگه شرطی شده اند و با دیدن من سراغ كاغذ و مداد رنگي را می گرفتند. در واقع كار اصلی من در كلاس این بود كه به بچه ها ورقه بدم ، راجع به یه موضوع نقاشی حرف بزنم و مداد های شكسته را بتراشم، چون معمولا مداد رنگی كم می آد مجبورم هی به یكی التماس كنم كه مدادش را یه دقیقه به من قرض بده ونذارم دعوا كنن.اتفاقی كه خیلی از اوقات می افته اینه كه چند تا بچه های نا آروم می آن شروع میكنن به كشیدن ورقه بچه ها یا خط خطی كردن كاغذ هاشون یا سر و صدا كردن و داد كشیدن و غیره كه باید با اونها متناوبا كلنجار رفت.

یه روز كه در حیاط جشن بود قرار شد با بچه ها نقاشی گروهی بكشیم، روی یه میز یه پارچه بزرگ را محكم كردیم ورنگ های مختلف گوواش را در لیوانهای یك بار مصرف كه توی هر كدام یك قلم مو بود ریختیم ، برای بچه های كوچكتر من طرحی را می كشیدم و بچه ها اون را با رنگ پر میكردند،اولین بار بود كه احمد رضا(حدودا ۸ ساله) را می دیدم، گفت خانوم یه چیزی بكش، من هم یه خوشه انگور كشیدم تا رنگش كنه رفتم سراغ بقیه بعد از مدتی اومد كه خانوم رنگش كردم و من را برد تا نشونم بده، دیدم همه خوشه را یكدست با رنگ سیاه پر كرده و خیلی هم خوشحال بود ، تشویقش كردم و با رنگهای دیگه ای حپه ها را كشیدم و زوركی انگورش كردم، گفت براش یه پروانه بكشم تا رنگش كنه ، بعد از مدتی دوباره صدام كرد ودیدم كه پروانه نگون بخت را هم سر تا پا عزادار كرده و با رنگ سیاه پرش كرده كه دوباره با  رنگهای دیگه اونم از رخت عزا در آوردم، هیچكدام از بچه های دیگه اینجوری رنگ نمی كردند و این موضوع برای من خیلی عجیب بود.جلسه بعد اومد كلاس نقاشی و از من كاغذ و مداد رنگی گرفت، دیدم اصلا نه بلده طرحی بكشه و نه رنگها را میشناسه براش دایره و مربع می كشیدم و بهش یاد می دادم كه داخل اونها را با رنگهایی كه یادش می دادم پر كنه، اینكار براش خیلی تازگی داشت.غیر از او به جز علی  هیچكدام از بچه های دیگر با نقاشی اینقدر بیگانه نبودند.

علی پسر تقریبا۷ ساله ای بود كه فقط یكی دو بار سر كلاس آمد، هوا گرم بود ولی كلاه سرش می گذاشت، بعدها شنیدم كه مادرش اونو مرتبا با شلنگ كتك می زنه ؛ مثل اینکه سعی كرده اند اونو به بهزیستی بسپرند ولی از مادرش جدا نشده.او هم رنگها را نمی شناخت.

توی بچه ها زهرا ، مسعود، فرشيد، فرشاد نقاشی های خیلی خوبی می كشند. از قبل از عید كلاس نقاشی را تعطیل كردم، هفته پیش یه سررفتم خانه كودك ، زهرا بهم گفت خانوم چون شما نمی آیین من دیگه نقاشی نمی كشم، البته فكر می كنم كمی خالی می بست ولی زهرا از بچه هایی است كه به من وابسته شده بود.

 در خانه كودك معمولا سعی می كردم قاطی آدم بزرگها نشم ، حوصله حرف زدن وشنیدن نداشتم، این اواخر مدیریت خانه كودك عوض شد،آخرین روزی كه برای كلاس نقاشی رفتم ، مداد خواستم ، هركس گفت مدادها دست فلانیه، شده بود مثل این شعره ( عروس كوش - توی حموم- حموم كوش- خراب شد- آبش كو- شتر خورد- شتر كو پشت كوه)، دست آخر فهمیدم باید از آقای ب مدا د بگیرم كه او هم توی یه جلسه بود، رفتم بالا  توی جلسه و گفتم لطفا مداد ، ایشون هم اومد پایین و مدادا رو داد و كلی هم با هم صحبت كردیم و قرار گذاشتیم برای كار های مشترك بعدی ، آدم خوبی به نظر میآد.هفته بعد یه جورایی دلم گرفته بود و پام پیش نمی رفت، تازه اونموقع بود كه یاد رفتار سرد وتا حدودی غیر دوستانه اعضاء حاضر در جلسه افتادم، اكثرا برای من جدید بودن و اونها هم من را نمی شناختند چون من مدتها بود كه قید آدم بزرگها را زده بودم. بهر حال دلم گرفت از طرفی هم خوشحال بودم كه نیروهایی هستند كه وظیفه مرا انجام می دهند و با خیال راحت خودم را بازنشسته كردم ودوباره كم كم با خودم گفتم نه بابا وضع اینقدرام كه تو میگی بد نیست، بیشترش قصه است. تازه این همه نیروی مردمی هست حالا تو یكی نباشی چی میشه؟ و خوش وخرم در زندگی شخصی ام غرق شدم.

تا اینكه چند هفته پیش خانم پ. تلفن زد و گفت توی ناصر خسرو همون نزدیكیها یه اطاق ارزون در خانه كاشی  شماره ۸ اجاره كردن و می خوان برای كودكان كار فعالیتهایی بكنن ازم پرسید هستی یا نه؟ گفتم باشه.

اینبار می خواهم با استفاده از تجارب گذشته راه های جدید دیگری را تجربه كنم ، شاید مفید تر باشد. امیدوارم آینده سپیدی برای همه از جمله كودكان ناصر خسرو رقم بخورد.

                           
 ۲- ريزه میزه ها


حسین برادر كوچكتر حسن است،الان حدود
7-8 سال دارد،3سال و نیم پیش از اولین بچه هایی بود كه به خانه كودك آمد.هرچقدر حسن  ستیزه جو است ، به جایش حسین آرام است.از نظر من قیافه خیلی قشنگ و بی نهایت معصومی دارد .كوچكتر كه بود شاد تر بود ولی حالا اكثرا توی خودشه. چند هفته پیش كه یه سری رفتم آنجا، دیدم دارد تنهایی حیاط رو گز می كنه ، رفتم جلو گفتم سلام حسین،چطوری؟،خجالت  كشید سرش را انداخت پایین و در حالی كه جلوش را نگاه میكرد یواشكی لبخند میزد.


علی پسرك قشنگی به سن وسال  حسین است فقط بینهایت بد اخلاق و اخموست، من معمولا سر به سر بچه های كوچك می
گذارم و در حالی كه دستی به سر و گوششون می كشم میگم چطوری فینگیلی، چطوری بد اخلاق. برای اولین بار  كه دیدمش می خواستم با او هم همینطور سر حرف را باز كنم كه اخماشو كرد تو هم کرد  و غرغر  كنان رفت رد كارش. بطور اساسی كنف شدم. تا چند هفته هی سر به سرش گذاشتم تا اینكه كم كم یخش وا شد و دیگه وقتی به ام غر میزد یه لبخندی هم ته لبش دیده میشد.


چند بار پیش اومد كه هیجان زده وبا شادی  شروع به صحبت می كرد تا می پرسیدم چی گفتی ، دوباره می رفت سر خونه اول، بهر حال با هم دوست شدیم .یه بار كه با مادرش اومده بود رفتم سراغشون و در حالی كه به موهاش ور می رفتم رو به مادرش گفتم: چرا اینقدر پسرتون بداخلاقه، مادرش خندید و گفت نمی دونم همیشه همینطوره، یهو نیمی اخم ونیمی خنده یه دوری زد و گفت : بابا اعصابمون خرابه !! و شروع كرد به دور شد
ن.


دو هفته پیش در
اطاق اجاره ای در ناصرخسرو  با بچه ها تك تك صحبت می كردم و ازشون می خواستم كه بگن اگه جای من بودن و می خواستن چیزی به بچه های كوچكتر از خودشون یاد بدن  یا كاری بكنن چه كاری می كردن. اكثرا گفتند كلاس معرق ، درس ، زبان ، فوتبال و غیره. در بین اونها مرتضی كه كلاس چهارم دبستانه یهو گفت اسباب بازی، چون همش به كلاس فكر می كردم جا خوردم و با تعجب پرسیدم : چی؟ اسباب بازی؟ یعنی چی؟ در حالی كه دستش را به شكل ماشین ِ بازی جلو و عقب می برد گفت آره، اسباب بازی برای بازی كردن! 

 

آفتاب و مهتاب

 

آفتاب ۸ ساله ومهتاب یكی دو ساله و بد اخلاق است.


این دو
، چند سالی است با مادر و پدرشون اومدن تهران ، ظاهرا در دهات كرمانشاه هنوز رسم است كه بدون رفتن به محضر و ثبت دفتری ازدواج كنند ، در نتیجه بچه ها بدون شناسنامه می شوند كه رایج هم است، بطوری كه پدر این بچه ها هم شناسنامه نداشته . بهر حال بدون شناسنامه هم مدرسه رفتن غیر ممكن است و الی آخر(البته در خانه كودك با پیگیری یكی از داوطلبین واستشهاد های محلی و غیره بالاخره بچه ها شناسنامه دار شدند و آفتاب مدرسه را شروع كرد). یك روز با مادر بچه ها در حال خوش و بش بودم كه گفت بابای بچه ها به خاطر اعتیاد زندان است و آنها هیچ نان آوری ندارند ، اطاقی را ماهی ۲۵ هزار تومان اجاره كرده اند ضمنا  گفت یخچال خانه اش خراب است و نمی داند چكار كند من گفتم می تواند به تعمیر گاه مخصوصش تلفن كند تا آنها برای تعمیر بیایند !!! ولی چون نام و مشخصات آن را نمی دانست قرار شد به خانه اشان بروم. جلوی در خانه ای ایستادیم در را باز كرد ، سكویی هم سطح خیابان بود و ۷-۸ تا پله می خورد و می رفت پایین كه آنجا  ۲-۳ اطاق دور حیاطی بود و آنها یك اطاق از این خانه را اجاره كرده بودند . وارد اطاق شدیم ، یه فرش ماشینی تقریبا ۱۲ متری كف اطاق بود، یه تعداد رختخواب گوشه اطاق روی هم چیده شده بود، دو تا تلویزیون كه یكیش خراب بود، یه گاز پیك نیكی، چند تكه رخت و لباس که روی زمین ولو بود، چند عكس وپوستر به دیوار، چند تكه ظرف وظروف زیر پنجره ، یك یخچال و دیگر هیچ.


نشستیم و تعارفاتی رد و بدل شد كه زحمت كشیدین این همه راه اومدین و ....


كمی كه گذشت رفتم سراغ یخچال
، درش را كه باز كردم ، در كاملا اومد توی دستم چون شكسته بود، داخل یخچال هم زنگ زده و شكسته بسته بود،گفت چون یخچال نداشتند یكی از اهالی محل این را داده به اونها و داشت حساب می كرد كه چقدر می توونه واسه تعمیرش بده. قرار شد من تلفن كنم و پرس و جو كنم.(بعدا با پیگیری داوطلبین از طرف یه جایی بهش یه یخچال و در زمستون هم یه بخاری دادند كه خوشحالش كرده بود).


دوباره نشستیم به صحبت كردن ، آلبوم عكس
های عروسی اش را آورد و عكس شوهر وبچه هایش را نشان داد. روی فرش اثرات آتش سیگار بود كه كار شوهرش بود. روی دیوار عكس آفتاب بود به همراه پدر و مادرش در مشهد، آفتاب عكس را نشانم داد و گفت ببین این منم ، مال وقتیه كه ما پولدار بودیم. فهمیدم برای دادن اجاره خانه و امرار معاش مشكل دارند.از خورد و خوراكشون پرسیدم گفت گاهی اوقات برای نهار سیب زمینی می پزند وشامشون هم همون تكه نون و پنیری است كه عصر ها در خانه كودك می گیرند. چون بچه شیر می داد بهش سفارش كردم حتما شیر بخورد! گفت با كدام پول ، از من خواست تا براش كمك جمع كنم. همیشه فکر می کردم این کار، کار خاله خانوم باجی هاست ولی در عمل دیدم که شکمه گشنه دین و ایمون و فرهنگ و بهداشت و......نمی شناسه.

بعد از آن مهمانی، آفتاب جور دیگری به من نگاه می كند به چشم یك فامیل، با مادرش هم  دوست شده ام دو بار دیگر هم به خانه اشان رفتم. بعد از مدتها، چند هفته پیش در خانه كودك دیدمشان،آفتاب به من چسبیده بود ، چون مجبور بودم زود برگردم با من قهر كرد و جواب خدا حافظی ام را نداد. دلم برایشان تنگ شده.

 

بخش هایی از شعر كاروان از هوشنگ ابتهاج

 

شاد و شكفته ، در شب جشن تولدت

تو بیست شمع خواهی افروخت تابناك

امشب هزار دختر همسال تو ،‌ ولی

خوابیده اند گرسنه و لخت ،‌ روی خاك

زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو

بر پرده های ساز

اما ،‌ هزار دختر بافنده این زمان

با چرك و خون زخم سرانگشتهایشان

جان میكنند در قفس تنگ كارگاه

از بهر دستمزد حقیری كه بیش از آن

پرتاب میكنی تو به دامان یك گدا

وین فرش هفت رنگ كه پامال رقص تست

از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ

در تاروپود هر خط و خالش هزار رنج

در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ

اینجا به خاك خفته هزار آرزوی پاك

اینجا به باد رفته هزار آتش جوان

دست هزار كودك شیرین بی گناه

چشم هزار دختر بیمار ناتوان

 از: فرهنگ توسعه شماره 22- بروزرسانی:4/6/1384

فرهنگ توسعه - 1387 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید