شماره  236 - بروزرسانی شنبه 9/6/1387                           بازگشت به صفحه اصلی

خاطراتي از كودكان ناصرخسرو

 

 (بخش دوم)

 

نوشته : ف.ر.

 

 مثنوی سياوش


تقریبا سه سال پیش بود، كلاس نقاشی
ام دایر بود كه پسر بچه سیاه سوخته ای اومد توی كلاس ، بچه ها تحویلش نمی گرفتند و باهاش بد بودن، حسن می گفت خانوم  این پسره مادرش تریاكیه، با بچه ها سر این حرفها سر شاخ میشد. فكر میكردم بچه ها میخوان اذیتش بكنن. بچه۷-۸ ساله ای بود، به اش ورقه دادم تا نقاشی كنه و حواسم بهش بود. گفت مدرسه نمی ره ، پرسیدم چرا ؟ (با لهجه تهرونی )گفت خانوم شناسنامه امون دست خواهرمونه كه رفته شهرستان  و ما شناسنامه نداریم. گفتم خوب و رفتم تو نخش، سر و وضعش به غایت ژولیده و كثیف بود ، دست و صورتش كبره بسته بود حتی تو گوشهاش هم كثیف بود، بهش گفتم اگه دوست داشته باشه من بهش سرمشق می دم تا سواد یاد بگیرد، اونموقع هنوز كلاس ِ درس منظمی راه نیافتاده بود، اتفاقاً تو اون دوران یه تیم از بچه های دانشجوی دانشگاه شریف و پلی تكنیك  كه خیلی بچه های خوب و صمیمی ای بودند داوطلبانه برای تدریس می اومدن، قرار شد یكیشون با سیاوش كار كند.

همون روز یكی از دوستانم قبل از آمدن همه كتابهای بچه گانه برادرهاش را داده بود به من كه بیارم آنجا ، بعد از كلاس رفتم كتابها را مرتب كنم ،در بین كتابها یه كتاب نسبتاً قطور بود با موضوعي ناجالب كه جلدش هم پاره و كهنه  بود، فكر كردم شاید بهتر باشه دورش بندازم ، سیاوش سر رسید و گفت خانوم دورش ننداز و بدش به من، گفتم خوب و او هم كتاب را زد زیر بغلش.

كم كم داشتم كارهام را می كردم كه برم دیدم یه خانوم مسن كه چادرش را بسته به كمرش داره از دور میآد، یه چكمه آلاگارسون قدیمی پاش بود، نزدیكتر كه شد از پشت پنجره بهش سلام كردم معلوم بود می خواد حرفی بزنه، رفتم بیرون سراغ خانوم پ. را گرفت، گفتم امروز نمیاد فردا بیاین ببینیدش. سر و صورتش پر از مو بود و دندونهای كمی توی دهانش بود. سیاوش آمد گفت مامان ، خانوم بهم كتاب داده، دلم هری ریخت. سر حرف رو باز كرد گفت مادر سیاوشه بعد كه تنها شدیم گفت سیاوش بچه اش نیست، گفت خودش دختر وپسر بزرگ داره كه توی شهرستان هستند، می گفت زنی سیاوش را گذاشته پیش او و رفته و او از سر دلسوزی بچه را بزرگ می كند با دستش اشاره می كرد كه فقط اینقدر بود كه گذاشتنش پیش من ، می گفت نون آوری ندارم خودم كار می كنم وسیاوش هم شناسنامه نداره .. .. حرفهاش تناقض داشت. ظاهرا اومده بود ته و تو در بیاره كه چطور بدون شناسنامه میتوونه بذاردش مدرسه، حرفهای دیگری هم رد بدل شد كه یادم نیست. در حین حرف زدن ما سیاوش با بچه ای به خاطر مادرش گلاویز شد و من می دیدم كه عمیقا  نگران سیاوش است. سیاوش هم از ته دل او را مامان خطاب می كرد، او رفت و من هاج وواج باقی ماندم . سیاوش مانده بود كه بعداً برود. وقت رفتنم شد، سیاوش هم با من آمد با هم رفتیم تا سر خدابنده لو من می پیچیدم به طرف ناصر خسرو و او مستقیم می رفت، با لبخندی باهام خدافظی كرد و رفت ، من ایستادم و با نگاه بدرقه اش كردم ، كتاب پاره را در دست گرفته بود و دور می شد، صحنه تلخی  بود، كتابی قطور در دست كودكی بی سواد با وضعیتی نامعلوم. بعدها سیاوش از پدرش هم اسم میبرد و می گفت او هم با آنها زندگی می كند در مجموع زندگی خود را بی عیب و نقص و طبیعی می دید.

آنروز آخرین جلسه سال بود و چند روز مانده بود به نوروز، در همه راه و در خانه فكر این بچه آسوده ام نمی گذاشت . در خانه همه خوابیدند وتازه آنوقت توانستم یك دل سیر برای او گریه كنم باز هم آرام نشدم قلم وكاغذی برداشتم وآنچه دیده و شنیده بودم نوشتم تا آرام گرفتم . یادم هست آنروز نوشتم كه از فكر كردن به لحظه ای كه سیاوش بفهمد چگونه كودكی است و در چگونه شرایطی زندگی میكند و چقدر زندگي متفاوتي با ديگران دارد، پشتم به لرزه می افتد، این آگاهی از نظر من وحشتناك بود.

در راه برگشت مرتبا این شعرشاملو در ذهنم چرخ میزد:

به خاطر عروسك های تو، نه به خاطر انسانهای بزرگ

به خاطر دستهای كوچكت در دستهای بزرگ من

به خاطر سنگفرشی كه مرا به تو میرساند، نه به خاطر شاهراههای دور دست

كتاب را آوردم و دیدم در ابتدای شعرنوشته شده: برای سیاوشِ كوچك(سیاوش نام فرزند احمد شاملو نیزهست)


بعد از عید دوباره رفتم ناصرخسرو، سیاوش هم می آمد، معمولا بسیار كثیف و كبره بسته بود و همیشه از سر تا پایش بوی دود می آمد، با من ارتباط خوبی داشت با هم دوست بودیم و حرف شنوی داشت. یكروز كه آمدم آنجا دیدم بی نهایت تمیز و مرتبه، دوید طرفم وگفت خانوم، خانوم پ. منو برده خونشون، من رفتم حموم، توی حموم شامپو داشتن، سرم را
دو باربا شامپو شستم ،انقدر خوب بود، برام لباس خریدن و بلوز و شلوارش را نشانم داد. اتفاقا اونروز دوربین برده بودم تا از بچه ها عكس بگیرم و بهشون بدم در نتیجه عكس سیاوش هم با لباس مرتب و سر و روی تمیز ثبت شد.هر بار موقع برگشتن با هم تا مسیری می رفتیم یك بار در مسیر برایم گفت"خانوم من شبا زود می خوابم به جاش صبح هم زود بلند میشم وقتی من پا میشم مامانم اینا خوابن آخه اونا شبا تا دیر وقت بیدار می مونن. یك روز موقع برگشتن ، نزدیك خدابنده لو مادر سیاوش را دیدم كه كنار كوچه با دو تا جوون مشغول صحبت بود ودیدم كه ازشون پول گرفت اول حالیم نشد ، حتی سلام و علیك گرمی هم باهاش كردم ، بعد یهو فكر كردم  تو یه كوچه خلوت دو تا جوون چه چیزی می توونن از او بخرن؟ تقریبا مطمئن بودم خانه اش شیره كش خانه یا چیزی مثل آن است.

مدتی نتوانستم به ناصر خسرو بروم ومابقی قضایا را از خانوم پ شنیدم، ظاهراً پدر سیاوش معتاد است و با آنها زندگی می كند، نیروهای خانه كودك با سختی زیاد بچه را به بهزیستی می سپرند ولی پدرش او را پس میگیرد بار دیگر بچه را به بهزیستی تحویل می دهند كه دیگر خبر دقیقی از او نداشتند، از شروط بهزیستی این بوده كه دیگر سراغ بچه نروند تا به آنجا عادت كند. یكبارگفتند سیاوش عمویی داشته كه از وضع بچه بی اطلاع بوده وحالا سرپرستی اش را به عهده گرفته  ولی  دیگراز وضع او اطلاع دقیقی ندارم. زمانی كه دوستان در تلاش بودند تا سیاوش را به بهزستی بسپرند ، او همش نگران بوده كه دوباره پسش بگیرند گفته بوده "من میخوام جایی باشم كه بتوونم برم حموم بتوونم برم مدرسه، دیگه نمی خوام برگردم پیش اونا.

 يادم آمد چندین سال پیش ، كودكی از خانه و شهر و دیار رانده شد به بهزیستی راه یافت، مورد اذیت و آزار وتعرض قرار گرفت، بی پناه و سرگردان ماند، محبتی را حس نكرد و فقط زمانی دیده شد كه نامش با عنوان خفاش شب تا مدتها پشت همه را می لرزاند، براستی چه كسی قاتل بود؟

 محمد

 

اعظم دختر بچه حدوداً ۹ ساله ای است كه یه بند به آدم می چسبد، پارسال بود كه می گفت توی چشمهاش یه عالمه ستاره می بینه ، بهش گفتم وقتی دكتر ( كه از نیروهای داوطلب بود) می آد به اون بگه، بعداً فهميدم به علت ضعف شديد بوده. خیلی از بچه های اون محل سوء تغذیه شدید دارند و داراي ظاهر لاغر و رنگ پریده و كوتاه قدی هستند.اكثرا از  ایلام، خراسان یا كرمانشاه مهاجرت كرده اند یه تعدادی هم بچه های افغانی هستند.اعظم یه خواهر خیلی كوچولو داره كه همیشه وبال گردنشه، یه بار با هم دعواشون شد كه دیدم این بچه كوچك چنان لگد محكمی به اعظم زد كه من آه از نهادم در آمد ولی اعظم بی هیچ واكنشی و با خونسردی  با كتك جوابش را داد، نمی دانم آیا آستانه درد در افراد مختلف متفاوت است یا نه به هر حال من كه دردم گرفت. یكی دیگر از اعضاء این خانواده محمد است كه هم قد و قواره اعظم است ، نمیدانم كدامیك بزرگترهستند. اوایل محمد در كلاس سرود خوانی ما شركت می كرد ولی یكمرتبه ناپدید شد ، ازاعظم حالش را پرسیدم گفت رفته سر كار، شاگرد كفاش شده  بابت هفته ای ۳  هزار تومن .

یه روز كه كلاس نقاشی داشتم برای بچه ها آجیل شیرین كه توی كیسه های نایلونی كوچك بسته بندی شده بود بردم. وقتی آجیل ها را تقسیم كردم، محمد سر رسید ، از سر كارآمده بود، چشمهاش دو دو میزد اومد طرفم كه آجیل بگیره ولی دیگه نداشتم، خیلی دلم سوخت برای همین از بچه هایی كه مشغول خوردن بودن خواهش كردم نفری چند تا دونه به من بدن كه طفلكی ها هم اینكارو كردن، نیم مشت جمع شد رفتم بهش دادم با لحن و حالتی كه خیلی بزرگتر از سن و قد وقواره اش بود گفت نه خانوم نمیخواد عیبی نداره ، یه لحظه احساس كردم اون یه مرد گنده است و من قد یه بچه ام ، ازش خجالت كشیدم. از اون به بعد همیشه تو همین سن ماند و رفتارش مثل آدمهای بزرگ بود . به راحتی با دنیای كودكی خداحافظی كرد ونان آور خانواده شد.

در دوره ای كه آقای م. مدیرداخلي خانه كودك بود آخر وقتها به بچه ها شیر و كیك می دادند، در زمستان شیر را گرم می كردند و وقتی در لیوان می ریختند از آن بخار بلند میشد. محمد آخر وقت از سر كار می رسید و من چه لذتی میبردم وقتی میدیدم این كودك خسته با  اشتها شیر و كیك خود را میخورد.

 

 پریرخ

 

كلاس نقاشی تمام شد و اومدم توی دفتر كه كیفم را بردارم ، دخترك كوچك و تردی كنار مادرش روی صندلی نشسته بود كه بیش از حد متعارف ساكت بود . مادرش خانوم نسبتا چاقی بود وقتی از جلوشون رد می شدم دخترك را نگاه كردم و بهش خندیدم، محلم نذاشت یه جوری بهت زده بود ، مادرش سر حرف را باز كرد و گفت اسم دخترش پریرخ ست، گفت شب كه بابای پریرخ اومده خونه اون توی حیاط داشته بازی می كرده كه پدرش گفته بیاد توی اطاق - محل سكونت یك خانواده در این محله معمولا یك یا چند اطاق دور یه حیاط است و اغلب چند خانوار در یك خانه زندگی می كنند ،اطاقها هم معمولا كوچك وتاریك است خیلی وقتها پنجره درست وحسابی هم نداره و در مجموع حسابی دلگیره -خلاصه كه پریرخ دیر می جنبه و باباش عصبانی میشه و یه سیلی می زنه تو گوشش كه پرت میشه و سرش می خوره بیخ دیوار، تازه اینموقع بود كه دقیق تر بهش نگاه كردم و دیدم توی چشمش خون دویده صورتش هم كبود بود . ولی اون چیزی كه این لحظه را در ذهنم حك كرده حالت نگاهش بود كه بینهایت حرف توش بود، نمیتونم توصیفش كنم ، شاید اولین باری بود كه نفرت را تجربه میكرد ولی نسبت به چه كسی ، پدری كه بسیار دوستش می داشته شاید هم تازه  ناتوانی اش را در برابر نیروهای خشن ترو زور دارتردرك كرده بود،هر چه خواستم سر حرف را باهاش باز كنم راه نداد ، بهت زده بود، بهش گفتم هفته دیگه بیاد كلاس تا نقاشی كنیم و مطابق معمول سرش را نوازش كردم ساده ترین و مهمترین كاری كه ما بزرگترها مسئولیم در مقابل كودكان انجام دهیم، يعني فریضه محبت.

هفته بعد اومد كلاس و با بی اعتمادی زیادی منتظر موند بعد از مدتی با محیط اخت شد و غرق نقاشی شد، اكثر بچه ها رفتند و او هنوز بود كه یكمرتبه دیدم مثل ابر بهار گریه میكنه  ، بچه ها گفتند كه  یكی از بچه ها ورق نقاشی پریرخ را گرفته و پاره كرده، دستش را گرفتم و بردمش توی دفتر و كاغذش را با چسب نواری چسباندم و اجازه گرفتم كه همونجا نقاشی اش را تموم كنه ، گریه ها رفت و به جاش احساس امنیت و رضایت زیادی  در چشمهای متكلمش دیده  شد.از اون به بعد می اومد كلاس نقاشی و كم كم صداش در اومد. آدم می تونه ببینه كه چقدر وجود داشتن محیطی امن و آرام برای این بچه ها مهمه و اونا رو شاد و آسوده می كنه ، شاید كلاس نقاشی ما هیچگاه از كودكان ناصر خسرو یك نقاش واقعی نسازد ولی می تواند محیطی را فراهم كند تا كودكانی كه در بند بند وجودشان ترس ریشه كرده دمی به آرامش و آسایش برسند تا ذهنشان دریك دنیای خیالی و رنگی غرق بشه وبرای لحظاتی همه چیز و همه كس را فراموش كنند.


 

بخشی از شعری از شاملو

.
.

نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دریا

به خاطر یك برگ

به خاطر یك قطره

                        روشنتر از چشمهای تو

.
.
به خاطر پرستوئی در باد،هنگامی كه تو هلهله می كنی

به خاطر شبنمی بر برگ،هنگامی كه تو خفته ای

به خاطر یك لبخند

هنگامی كه مرا در كنار خود ببینی

 

محمد و علی

 

محمد و علی دوقلوی۸-۹ ساله ریز نقشی هستند كه همیشه با هم اند، من هیچوقت آنها را تشخیص نمی دم و هر دفعه از خودشون می پرسم كه تو محمدی یا علی و این دانستن فقط تا موقعی دوام داره كه اونا بُر نخوردن و بعدش دوباره باید ازشون بپرسم. فكر می كنم اگه همه بچه های ناصر خسرو بچه های من بودند و كسی این سوال را می پرسید كه بین همه بچه هات كدوم را بیشتر دوست داری فوراً این دو تا را اسم می بردم، وقتی توحیاط بالا سر بچه ها می موندم تا داور بازی هاشون باشم شاید بیش از هر بچه دیگری سریش می شدند ویه بند خانوم خانومشون به راه بود. یه دوره ای  طناب به بچه ها می دادند كه بازی كند ، تو اون دوران دم به دقیقه خ‍ِرَم را میگرفتند كه باید بشمری چند تا طناب می زنیم. یكی از اونها كمی (چند دقیقه) بزرگتره و برادر كوچكتره رسماً از اون حرف شنوی داره و برادر بزرگتره هم خیلی قاطعانه دستور صادر میكنه، فكر می كنم اسم بزرگتره محمد باشه.

یه روز  نرسیده به خانه كودك دیدم محمد لوله گاز یكی از خونه ها رو گرفته و خودش را بالا می كشه، گفتم این چه كاریه ، خطرناكه وغیره ، محمد گفت نه خانوم خیلی كیف میده ، وایسادم به نگاه كردن ، دیدم با استفاده از جای دست روی آجر های خانه به طور افقی میخواد طول خانه  كه بیش از۴ متر هست را طی كنه، تقریبا ۱ متر بالا تر از سطح زمین روی دیوار آجری را سیمان گرفته اند كه ضخامت اون كمتر از ۴سانتی متر هست.

بهشون گفتم بیاین مسابقه هركی بتونه عرض دیوار را طی كنه برنده است، محمد گفت خانوم ما می توونیم، كاملا مطمئن بودم كه نمی توونه، ایستادم پشتش و از پشت بدون اینكه دستم بهش بخوره هواشو داشتم، مبهوت حركتهای دقیق و فنی دستها و پاهاش شده بودم، همه كارش اصولی بود انگار صد ساله سنگ نوردی می كنه، با دست چپش به نرمی دنبال جای دست مطمئن می گشت و پس از اطمینان از محكم بودن دستش پاهاشو حركت می داد، بی نهایت زیبا كار می كرد ، از اواسط مسیر  ، پوشش سیمانی ، شیب دار و باریك و نایكنواخت می شد ولی اون با خونسردی تمام تا آخر مسیر رفت و نیافتاد.علی به تبعیت از برادرش مسیر را شروع كرد ولی نتوونست تا آخر بره ، بچه های دیگه از اول راه می افتادن. لحظات بسیار لذت بخشی بود ، احساس می كردم من هم دارم روی مسیر كار میكنم البته بطور قطع نمی توونستم تمومش كنم.

بعد از اون روز به فكر افتادم كه ایكاش می شد توی حیاط یه دیواره مصنوعی كوتاه كار گذاشت تا هم بچه ها انرژی اشون را مصرف كنند هم كلی  لذت ببرند . همانروزها نمایشگاه لوازم كوهنوردی بود رفتم بازدید، نماینده یه شركتی كه با فدراسیون كوهنوردی ارتباط نزدیكی داره و دیواره مصنوعی تولید می كنند را دیدم وبهش گفتم آیا میشه یه كاری واسه اونجا بكنن، با حالتی جوابم را داد كه احساس كردم كاسه جمع آوری صدقات را توی دستم دیده، یه بار دیگه هم از یكی از دوستانم كه با دبیر فدراسیون ارتباط نزدیكتری داشت خواستم تا ازش بخواد كه امكاناتی برای كوه بردن نوجوونهای محل تدارك ببینن، دوستم هم در جواب رفتار جالب تری تحویلم نداد، بعدها از خیرش گذشتم  و حالا فقط به یاد آوری حركات زیبای محمد روی دیوار بسنده می كنم.

ادامه دارد

از: فرهنگ توسعه شماره 23- بروزرسانی:4/6/1384

فرهنگ توسعه - 1387 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید