شماره 24- بروزرسانی:5/7/1384

بازگشت به صفحه اصلی

خاطراتي از كودكان ناصرخسرو (بخش سوم)

رحمت


تقریبا سال گذشته بود كه بعد از مدتی غیبت دوباره كلاس نقاشی را راه انداختم، در اولین جلسه احساس كردم جو اونجا بد شده ، بعضی از بچه ها مثل لاتها حرف می زدند و یه عده هم توی كلاس لم داده بودند و رفتار جالبی نداشتند
.

كلاس نقاشی شروع شد ، یه بچه ای كه اسمش را نمی دانم و حدوداً ۱۳ ساله بود لم داده بود روی صندلی و هی مثل لاتها عربده می كشید یا با دست می كوبید روی میز، رحمت هم میز پشتی نشسته بود و بهش می خندید و اون هم سرو صدا می كرد. رحمت حدوداً۱۳- ۱۴ ساله بود. یه چند تایی بچه دیگه هم شده بودن نوچه اونا و سر و صدا می كردن.

بچه هایی كه برای نقاشی اومده بودن توی كلاس  كه كوچكتر هم بودند عملا از اونا حساب می بردند و كزكرده بودن. چند بار تذكر دادم و گفتم اگه می خوان سر وصدا كنن برن بیرون، گوش نكردن و جلوم در اومدن و زیر بار نرفتن، بچه سرتقه ادای قلدر ها رو در می آورد و می خواست نشون بده خیلی مَرده  در نتیجه عملا جنگی بین ما شروع شد كه باید یكی توش برنده می شد و حرفش به كرسی می نشست ، جر و بحث بالا گرفت ، در نهایت بچه سرتقه در رفت ولی رحمت هنوز ایستاده بود كه گوشش را گرفتم و با اردنگی و فریاد بیرونش كردم و به آقا سید(سرایدار خانه كودك) هم گفتم دیگه نباید بذاره بیاد توی كلاس.
رحمت بد وبیراه گویان سطل آشغال را پرت كرد روی زمین و از خانه كودك رفت بیرون. آقا سید هم به دنبالش
دويد، برگشتم توی كلاس و پس از چند لحظه آرامش و امنیت لازم برای یك كلاس نقاشی ایجاد شد ومی دیدم كه بچه ها با خیال راحتی دارن نقاشی می كشن.


هر چند این دلیل ضرورت برخوردم با رحمت را توجیه میكرد ولی در تمام مدت كلاس داشتم به خودم لعنت می فرستادم چون فكر می كردم رحمت وبچه هایی مثل او مرتبا
ً در خانه و مدرسه آماج كتك و فحش و نامهربانی هستند ومن به هیچ وجه نمی بایست با او اینطور برخورد می كردم. مستاصل مانده بودم و پریشان. كلاس تمام شد وقتی داخل حیاط شدم خانوم پ. را دیدم پس از سلام و احوالپرسی گفتم من رحمت را از كلاس بیرون كردم ، خیلی پكر بودم، خانوم پ. گفت برای او هم پیش آمده كه با بچه ها درگیر بشود و خلاصه دلداریم داد.


مدتی گذشت ، توی حیاط بودم كه دیدم رحمت با شك و دودلی به سمت من می آید، رفتم به طرفش و بهش گفتم یه دقیقه بیا و با او به سمت خلوت تری شروع به حركت كردم، آمد من و منی بكند ، دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم حرف نزن، گوش كن، من اشتباه كردم، اومد توی حرفم كه آخه، در حالی كه صدام می لرزید و خیلی سعی می كردم اشكم راه نیافته  با  تشر گفتم حرف نزن، گوش كن ، من حق نداشتم اون رفتار را با تو داشته باشم من معذرت می خوام ، دوباره گفت آخه خانوم قرار بود من از شما معذرت بخوام ، نذاشتم حرفش را ادامه بده
، در آخر هم چون كاملا مخم از كار افتاده بود این استدلال مسخره را آوردم كه "وقتی تو هم بزرگ بشی می بینی كه بعضی وقتها آدم ها رفتار هایی را انجام می دن كه دست خودشون نیست" بهر حال ما آشتی كردیم .اونروز گذشت هفته بعد اون پسرلاته دوباره آمد ولی اینبار فقط با یه داد وبیداد، آردش را كیسه كرد و رفت، از آن به بعد آرامش بر قرار شد و وقت من وبچه ها بیشتر صرف نقاشی می شد. احساس رضایت از آرامش و امنیت كاملا از نگاه و رفتار بچه ها مشخص می شه.


بعد از اون رحمت را چند دفعه دیدم و هر بار هم لبخندی محترمانه بین ما رد و بدل
مي شد.

  

حسن

 حسن كودك۷-۸ ساله ای كه حدود ۳ است او را می شناسم.از اولین كودكان ناصر خسرو است كه با هم آشنا شدیم آنموقع مدرسه نمی رفت. معمولا كلاس ها را به هم میزد ، هر كلاسی از نقاشی گرفته تا سرود و تا درس. دیروز كه به آنجا رفتم او را سر كوچه دیدم؛ پكر بود پرسیدم چی شده جواب نداد از بچه های دیگر پرسیدم گفتند كه یه بچه بزرگتر كتكش زده. رفتم سر كلاس تا با بچه ها زبان كار كنم؛ پایه زبان همشون به طرز وحشتناكی ضعیف است. امتحان زبانشون را داده اند و با لبخند اعتراف می كنند كه تجدید می شوند. مشغول كارم بودم كه حسن اومد بچه های تو حیاط دعواش كردند و از خونه بیرونش انداختند بعد از مدتی یكی از بچه ها گفت باید یه فس كتكش بزنه كه من بهش گفتم نباید اینكار رو بكنه در جواب گفت آخه به درلگد می زنه.
می دونم این بچه از یه چیزی عذاب می کشه که این قدر با خودش و دیگران لجبازی میکنه.ایکاش یه نفر روانشناس کودک یا مددکار بود تا با این بچه کار کند و دردش را بفهمد یا شاید میشد که مواردی مثل این
بچه ها را به عنوان یه موضوع پروژه دانشگاهی عنوان كرد  تا هم یه مشکل  حل شود و هم یه موضوع واقعی برای پایان نامه انتخاب شود.

زهرا

 

كم كم بچه ها جمع شدند و به راه افتادیم، دست زهرا در دست من بود، زهرا دخترك ۶ساله، خواهر بزرگترش كه در كلاس نقاشی ام می آمد هم همراه ما بود ، در راه زهرا كه با جثه كوچكش از زير مرا نگاه می كرد و من در هنگام راه رفتن باید به جای پای او نیز  نگاه كنم و هر بار بگویم كه بپا پایت توی جوب(جوی) نره، با صدایی نحیفی گفت، خانم برام جایزه نمی آری، گفتم چه جایزه ای؟
گفت دو تا پنس(سنجاق سر) گفتم شرط داره ، قبول
مي كني ؟
گفت چه شرطی؟ گفتم به جایش
۱۰تا كتك باید بخوری، با كمی شك به من نگاه كرد و گفت باشه، خواهرش كه لبخند می زد گفت برای هركدوم از پنس ها، خباثتم تشدید شد و گفتم بله هر سنجاق ِسر، ده تا كتك،
گفت خوب، جا زدم و گفتم باید خودت ، خودتو بزنی، كم كم فهمید قضیه شوخی است،
گفت خوب، گفتم باید محكم هم بزنی والا از سنجاق سر خبری نیست، كم كم نیشش باز شد ،
با خنده گفت خوب، با قیافه آدم های
مال باخته گفتم باشه پس دیگه چاره ای نیست و او از ته دل خندید.

 

 

 

 

مسعود

 

وارد حیاط خانه كودك شدم، مسعود مرا دید و به طرفم آمد، در چشمانش شیطنت برق می زد، وقتی به من رسید گفت سلام خانوم وخندید، گفتم سلام و به راهم ادامه دادم، دنبالم راه افتاد و گفت خانوم اوندفعه را یادتون میآد، يادم بود ولي به رويم نياوردم وگفتم كدوم دفعه، با خنده گفت اون دفعه دیگه، توی حیاط دنبال ما می كردین، خودمو زدم به كوچه علی چپ و گفتم چی؟ با خنده كشدارتری گفت اون دفعه دیگه خواستین ما رو بگیرین نتوونستین، با اخم ساختگی گفتم برو بچه، خنده اش پر صدا تر شد و طولانی تر، بچه های دیگری هم ما رو دنبال می كردند، ادامه داد كه اون دفعه كه نتوونستین مارو بگیرین وخوردین زمین، قهقهه خنده اش بلند شد، خنده ام گرفت گفتم برو بچه ، برو خجالت بكش و او از خنده ریسه می رفت.
قضیه مربوط است به
۳-۴ سال پیش ، اوائلی كه به عنوان مربی به ناصر خسرو می رفتم، در حیاط ، بالای سر بچه ها می ایستادم تا بازی های آنها را داوری كنم و جلوی دعوا و بد و بیراه گفتن آنها را بگیرم، یكبار به بچه ها گفتم بیاین همه گرگه بازی كنیم و برای اینكه بازی به جریان بیافته خودم هم قاطی ایشان شدم، موقع دویدن بیشتر ادای دویدن در می آوردم كه جلوی بزرگترهای دیگر كه احتمالا مرا می دیدند آبرویم حفظ شود، خواستم مسعود را كه از دست همه در میرفت بگیرم ولی در محاسبات شتاب و میزان پرش اشتباه كردم، خیزی برداشتم تا بگیرمش ولی این خیزش به شیرجه ای در هوا تبدیل شد و در نهایت روی زمین خاك آلوده و زبر  به فرودی منتهي شد، نتیجه اش سفید شدن یكپارچه روپوش سرمه ای رنگم شد و خنده مسعود و این خاطره كه او هر بار با بیانش قهقهه ميزند.

جواد

شعری از احمد شاملو

عنوان : بچه های اعماق
مجموعه: ترانه های كوچك غربت


در شهر بی خیابان می بالند
در شبكه مورگی پس كوچه و بن بست
آغشته دود كوره و قاچاق و زرد زخم
قاب رنگین در جیب و تیركمان در دست
     بچه های اعماق
     بچه های اعماق
باتلاق تقدیر بی ترحم در پیش و
دشنام پدران خسته در پشت
نفرین مادران بی حوصله در گوش و
هیچ از امید و فردا در مشت
     بچه های اعماق
     بچه های اعماق
بر جنگل بی بهار می شكفند
بر درختان بی ریشه میوه می آورند
     بچه های اعماق
     بچه های اعماق

..............


چند سطر آخر شعر را به عمد حذف كردم، دلم نمی خواهد رسالتی سخت بر عهده بچه های اعماق باشد ، آنها در طول زندگی سخت و تلخ خود به تنهایی بار دشواری های زیادی را بر دوش می كشند و متاسفانه به سمت سرنوشت محتوم و تلخی رهسپارند كه هیچ امیدی به تغییر مثبتی در آن نمی توان داشت.

به یاد جواد می افتم كودكی ۱۲-۱۳ ساله  كه دانش آموز سال دوم راهنمایی است ؛
امتحان زبان برگزار شده و اكثر بچه ها مطمئن هستند كه تجدید خواهند شد ، كلاسی تشكیل دادم برای آموزش زبان مقطع دوم راهنمایی؛ بچه هایی كه اجازه داشتند سر كلاس بیایند شامل فرشيد(اول دبیرستان) وبهروز(دوم راهنمایی) این دو نفر بچه های مستاجر در خانه ای هستند كه ما به عنوان مركز در آنجا یك اطاق اجاره كرده ایم، ميثم(سوم راهنمایی) كه پسر صاحب خانه است، جواد (دوم راهنمایی) دو روز در هفته كار واكسی می كند ضمنا
به همراهش كِرِم های سفیدكننده آورده بود كه بفروشد و مهسا (دوم راهنمایی) كه برای اولین بار آمده بود مركز.
كلاس را شروع كردم ، تقریبا همه بچه ها  دیكته اولین كلمه درس اول را هم بلد نبودند ،
  بهشون گفتم الفبا را بنویسند و دیكته هر كلمه را هجی كردم تا تشخیص دهند كه مثلا كلمه door با d شروع می شود چون یکی از بچه ها به جای آن نوشته بود book به این نتیجه رسیدم كه این خانه بطور كاملا اساسی از پایه ویران است. بهروز، فرشيد و جواد در تمام مدت لودگی و خوش مزه گی می كردند كه تبعا مرتبا تذكر می دادم  كه ساكت باشند ، یكبار بهروز  گفت كه كِی می توانند از كلاس بروند گفتم هر وقت كه خواستی ،اتفاقا خوشحال می شم كه بری بیرون، جالب این است كه نه از كلاس دل میكندند نه از  تلاش در جدی نگرفتن درس  وشیطنت  . بالاخره كاری كه باید میشد اتفاق افتاد و بهروز و جواد شوخی شوخی دست به یقه(یخه) شدند ومن هم كه دیگر كاملا جوشی شده بودم هر دو را از كلاس بیرون كردم، جواد در حیاط روی لبه پنجره كلاس نشسته بود و به تحریك بهروز از بیرون و فرشيد از داخل كلاس هی مزه می پراند. عملا كلاس بی ثمر شده بودم و من عصبانی(خشمگین و......) جواد را از روی لبه پنجره بلند كردم و با اخم و تخم و داد وبیداد پنجره را بستم. در همان حال جواد شروع كرد با لحن لاتها بد و بیراه گفتن و داد می زد كه"الان با لگد می زنم به شیشه " من هم گفتم  بزن كه پسر صاحبخانه از پشت ، پس گردنش را گرفت و كشیدش كنار(اندر فوائد استفاده از مكان اجاره ای) برگشتم رو به فرشيد كه كماكان زیرجلكی لودگی می كرد و بهش گفتم(با فریاد) من از اونور شهر نمیام اینجا تا لودگی تو رو تماشا كنم اگه فقط یه بار دیگه كلمه ای  از دهنت در بیاد كاری می كنم كه سوت شی انور كوچه ...... و آرامش بر قرار شد. خوشبختانه فرشيد كاملا بی سر و صدا شد  والا واقعا نمی دونم باید چه جوری سوتش می كردم! و راستش این فریاد تیر آخر تركشم برای منظم كردن كلاس بود وآنروز با بچه ها تمرین خوبی را انجام دادیم. بهروز و جواد از كلاس محروم شدند با وجود اینكه بیش از هر كس دلم می خواست جواد را با درس آشتی بدهم چون قدمهای اول برا ی ترك تحصیل و پیوستن

به خیل كودكان كار را برداشته است. وقتی كه جواد در حیاط بود برای خالی كردن حرصش بد وبیراه می گفت و به عنوان یه فحش با لحن لاتی خطاب به من به مسخره می گفت "لیسانسیه" سعی كردم نخندم و همزمان فكر  كردم كه كلمه لیسانسیه در نظر این بچه ها چقدر دور از ذهن و فانتزی است.
نكته ای كه دلم نمی آید ننویسم در مورد مهسا است دختركی قشنگ و باهوش  ، قبل از شروع كلاس با بچه ها صحبت و نظر سنجی ای داشتم با این عنوان كه اگر آنها جای من بودند به بچه ها چه چیزی یاد می دادند و چه چیز لازمتر و بهتر است كه جوابهای آنها نیز در جای خود شیرین و آموختنی است. به هر حال این موضوع را به مهسا هم گفته بودم و او هم خیلی با اعتماد به نفس و هوشیارانه نظرش را گفت و حس كرده بود كه برای نظرش ارزش قائل هستیم
، در گیر و دار اخراج جواد و بهروز از كلاس و پس از منظم شدن كلاس ، مهسا یكمرتبه به من گفت كه می دونین خانوم اگه من جای شما بودم بچه ها را به كلاس راه می دادم و می بخشیدمشون، (البته من اینكار را نكردم و توضیح دادم كه اینبار، دفعه اول انها نبوده و باید یاد بگیرند كه در كلاس ساكت باشند و درس را گوش كنند) ولی برایم خیلی جالب بود كه این بچه چقدر جدی به مسائل اطرافش نگاه می كند و دنبال راه حل می گردد. امیدوارم شرایطی مهیا شود كه نه جواد درس را كنار بگذارد و نه هوش سرشار مهسا هدر رود.

 

فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید