![]() |
|
شماره 240 - بروزرسانی جمعه 15/6/1387 بازگشت به صفحه اصلی |
|
خاطراتي از كودكان ناصرخسرو
(بخش پنجم)
نوشته : ف.ر.
كربلایی
از مهسا گفته بودم و اینكه با خواهران ناتنی اش در آن دوزخ زندگی می كند. چند هفته پیش خانم ر برای دیدن دختران به آنجا رفته و دیده بود كه مهسا از آنجا رفته ظاهرا به خاطر دعوایی كه با خواهرانش داشته، گفتند پدرش آمده دنبالش و او را برده، تعجب كردم و تا حدودی نگران چون تا آنموقع اسمی از پدرش نشنیده بودم. مهسا به خانم ر تلفن زده بود و گفته بود كه پیش خواهرش در اطراف شهریار زندگی می كند و آدرس هم داده بود. با خانم ر تصمیم گرفتیم سری به آنجا بزنیم تا ببینیم اوضاع و احوال او چطور است و این اقوام خلق الساعه كه هستند. ساعت ۳ بعد از ظهراز میدان آزادی رفتیم شهریار و از آنجا به شاهد شهر - بزرگی آنجا برایم بسیار عجیب بود ، ما در تهران نشسته ایم و از دو قدم آنطرف تر بی خبریم، شهرك ها و شهر های جدید اقماری دور تهران را گرفته ، ساكنین آنها اغلب روستاییان ِ دیگر نقاط ایران هستند كه برای پیدا كردن كاری به تهران می آیند و به دلیل گرانی مسكن در آن شهرها ساكن می شوند- پرسان پرسان خود را به در خانه خواهر جدید مهسا رساندیم و در زدیم - در طول راه همش نگران بودم كه این بچه در كجا زندگی می كند و پدرش چگونه مردی است ، می ترسیدم نكند آدم فاسد یا معتادی باشد و آینده این دخترك معصوم تباه گردد- مردی در را باز كرد ، شوهر خواهر مهسا بود و گفت مهسا رفته به خانه برادرش! با خواهر جدید مهسا آشنا شدیم كه زنی بود حدودا ۴۰ساله و ۴بچه داشت. سعید ۲۰ساله، دو دختر تقریبا همسال مهسا و یك كودك، پس از خوش و بش و خداحافظی سعید ما را به خانه برادر مهسا رساند. در راه با هم حرف زدیم، گفت در هنرستان در رشته نساجی درس خوانده ولی دو واحد را افتاده (یكی از آن واحد ها زبان بود، نمی دانم چه زمانی آموزش و پرورش بر این غول زبان فائق خواهد آمد) و ترك تحصیل كرده نسبت به مهسا كنجكاو بود و معلوم بود در این مدت كوتاه به او علاقه مند شده، می گفت مهسا خیلی ساده است. به خانه برادر مهسا رسیدیم و داخل شدیم ، مهسا با روسری و چادری كه روی شانه هایش بود در اطاق بود ، با همدیگر رو بوسی كردیم ونشستیم ، زن برادر مهسا كه دختركی كم سن و سال بود هم حضور داشت ، با آب خنك و چای گرم پذیرایی شدیم. مهسا دستش را روی قلبش گذاشته بود، نگران شدم گفتم مگه قلبت درد می كنه گفت آره ،آخه فكر نمی كردم كه راستی راستی بیایین و قلبم دارد می زند. خانم ر كه شخصی با باطن بسیار رعوف و ظاهر تا حدودی خشك و جدي است گفت من كه گفته بودم می آییم.
مهسا سر حرف را باز كرد و گفت كه پدرش وقتی شنیده بوده كه ماقصد داریم به دیدن او
برویم رفته تهران و از زن سابقش (مادر مهسا در مورد ما پرس و جو كرده كه خوشبختانه
رو سفید از آب در آمدیم) با شنیدن این حرف خیلی خوشحال شدم و به مهسا هم گفتم خیالم
راحت شد كه پدرت اینقدر نگران توست و مراقبت است.
به مهسا و سعید گفتم حیف كه راهم دور است والا برای درس دادن زبان می آمدم پیشتان -
راستی چقدر كار برای انجام دادن داریم و چه وسعتی دارد این همه مشكل در این سرزمین
پهناور). صدای در آمد وسایه پدر را دیدیم كه در پستو فرو شد ، كمی منتظر شدیم تا آمد . كربلایی به این اسم می خوانندش، آمد و پس از احوال پرسی و خوشامد گویی روبروی ما نشست، سرش پایین بود و ساكت ، باید حرفی می زدیم و گپی ، شروع كردم، خسته نباشید حاج آقا ، كار وبار چطوره ؟ گفت راضی هستم، مهسا گفته بود كه در یك تعمیر گاه سرایدار است یك روز در میان آجاست وشیفت بعدی هم پسرش همانجا كار می كند. كلام جاری شد و او گفت و گفت و گفت
گفت بار ها تا در خانه مهسا آمده ولی خجالت كشیده برود داخل،
به عروسش اشاره كرد و گفت ما در نیشابور تور انداختیم و این دختر نصیبمان شد گفتم
ماهیگیر قابلی
هستید. كربلایی كه عمری كار كرده و باقی عمر را هم باید كار كند ، هنوز خانه و زندگی ای ندارد ولی چهره اش پر از آرامش است، هیچ گله ای از هیچ كس نمی كند، خود را از هيچ كس طلبكار نمی داند و با امید زندگی اش را ادامه می دهد. با اشاره به اطاق پسرش گفت الان این همه امكانات تهیه می كنند ولی زمان ما یك اطاق كوچك داشتیم با یه زیلو و یه دست رختخواب و یه والر كه چقدر هم به خود می بالیدیم كه آن را داریم ، مرتبا آن را می ساییدیم تا تمیز باشد و چقدر خوش بودیم ، چه روزگار خوشی بود. و من حالا دیگرخیالم از مهسا راحت است چرا كه او به كوهی تكیه داده است .
ایكاش شاعری بودم كه او را چون سرودی سیال به تصویر می كشیدم. بدرود كربلایی، بدرود، مرد خوبِ خدا.
زن
احسان
با مادر ش زندگی میكند،
پدرش سال گذشته خود را حلق آویز كرد و اكنون مادرش از او نگهداری می كند،
می گویند مادرش زن خوبی نیست ،
زندگی اش اینگونه می گذرد،
احسان را مرتبا كتك می زند ،
شاید به یاد شوهرش كه او را تنها گذاشت و رفت،
كسی كه گریخت و زن را تنها گذاشت تا از خوبی فاصله بگیرد
و بعد از آن همه چیز خراب شد ،
نه سری ونه سامانی،
نه حریم ایمنی ونه سقفی و نه نانی...... راست می گویند، به راستی زندگی معادله ایست پیچیده ، با مجهولهای فراوان ، معلومهای فراوان وبدون هیچ جواب.
آفتاب و مهتاب
مادر ِ آفتاب و مهتاب باهام تماس گرفت و احوالم را پرسید ، پرسید چرا نمیروم خانه كودك، گفتم در همان حوالی كارهای دیگری انجام می دهیم، صدایش گرفته بود پرسیدم چی شده ،صحبت را عوض كرد . گفت بیا با آفتاب صحبت كن، دخترك نازنین گوشی را گرفت و گفت خانوم چرا دیگه پیش ما نمی آیی ، از وقتی نمی آیی دیگر نقاشی نمیكشیم، دلم برایش تنگ شده بود، گفتم خیلی زود می آیم. حدود ده روز پیش قرار داشتیم برویم ناصر خسرو ، زودتر رفتم تا سری به بچه ها بزنم، در حیاط ، مادر آفتاب و مهتاب آمد جلو ، خوش و بش كردیم ، كمی هم گلگی كرد ، دندانهای خودش و آفتاب را نشان داد و گفت باید درستشان كند، از شوهرش پرسیدم كه شنیده بودم آزاد شده، گفت در خانه ای كه جدیدا به آنجا رفته اند همه معتادند و شوهرش دو باره مواد مصرف می كند، نفرینش می كرد و فحشش می داد، گفت امروز با او دعوا كرده و می خواهد شب برایش مامور ببرد تا دستگیرش كنند، بچه ها را در ذهنم آوردم وقتی كه شاهد چنین واقعه ای باشند. گفتم چرا درخواست طلاق نمی كنی گفت اگر بفهمد مرا می كشد. كمی با هم گپ زدیم و راه افتادم كه بیایم، راضیه جلویم را گرفت گفت كجا می ری ، گفتم جلسه دارم خاله جون ، گفت دفعه دیگه اینجا جلسه بذار، لپش را كشیدم وگفتم برو جوجه ، او سال دیگر به كلاس اول خواهد رفت، زنان محل را دیدم ، هر كدام مرا به یك پیاله چای دعوت كردند، احساس غرور كردم از اینكه چقدر دوست پیدا كرده ام، همه از من سراغ كوه رفتن را می گرفتند، میگفتم باشه ولی چند وقت دیگه. او
شاید قرار بر این است كه همه آنچه در قصه ها خوانده ام یا شنیده ام را ببینم، تا دیگر فكر نكنم كه آنها فقط یك قصه بوده اند. چند هفته است كه حرف او پیش آمده ، دختری است جوان كه پدر و مادرش را از دست داده و با برادر كوچكترش زندگی می كند، می گفتند اجاره خانه و خرج خورد و خوراك را او می پردازد. گفته است كه اقوام كمكش می كنند، مردی به خانه اشان رفت و آمد دارد كه اول می گفته عمویش است و بعد گفته فامیل دور تری است. خلاصه كلام ميگويند به خود فروشی روی آورده است ، نمیدانم بطور شرعی است یا غیر شرعی، از نظر من هر دو نوع یكی است.
دوستان هر كدام حرفی می زدند،
كسی گفت باید از فرد مددكاری كمك گرفت تا او را راهنمایی كند،
به هرشكل این گذشت تا اینكه در یك روز كه قرار بود بچه ها را بیرون ببریم او را هم
بردیم. از دوستم پرسیدم تو می توانی باور كنی؟ شاید راست نباشد، گفت خیلی ها می گویند و تقریبا مطمئن هستند، بازهم باورش برایم سخت بود. به یاد كتاب جنایات و مكافات افتادم و دختر روسپی ای كه خرج پدر دائم الخمر و زندگی خانواده اش را از این راه در می آورد، انگار آنموقع ها این جور واقعیتها برایم دردناك تر و غیر قابل قبول تر بود، امروزه هر چیزی را میبینم ، به سادگی می پذیرم و از كنارش می گذرم، انگار نه انگار كه دردی است بر كالبد بشر،
او دارای شغلی است بدون آینده كه هر چه بگذرد امیدی به صلاحي
در
كار نخواهد بود.
دوستم میگفت شاید فقط به هدف مالی نباشد،
شاید در این زندگی سخت كمی محبت لازم دارد تا زندگی اش را آسان تر كند.
نمیخواهم یك نابهنجاری و رفتار ناپسند اجتماعی را توجیه كنم ونمیخواهم او را بی
تقصیر جلوه دهم ،
شاید مسئله بسیار بدیهی باشد ،
تحت هر شرایطی باید پاك بود،
باید آدم بود،
باید سالم بود.
زنان زیادی هستند كه با سیلی صورت خود را سرخ نگاه می دارند و تن به هر پستی ای نمی
دهند.
چشمها را بر داشته های دیگران و نداشته های خود می بندند.
كار می كنند و تن خود را با سختی ها می سایند،
آری دیده ام،
بسیار دیده ام،
پاك دامنان بسیاری را دیده ام.
ولی نمی دانم چه گونه است كه نمیتوانم به او ،
به او خشم بگیرم ،رویم را برگردانم و لعنش كنم. باز رسیده ام به این سؤال كه آیا فقر عامل اصلی نابهنجاری های اجتماعی است یا آن را تشدید میكند. این از آن مقولاتی است كه هیچ سر در نمی آورم و نمی دانم چرا كسانی كه سر در می آورند نیز ساكتند.
او كسی است كه توان مالی بسیار اندكی دارد،
اجاره نشین است ،
بزرگتری ندارد،
كمك خرجی ندارد،
اثاثيه
ای هم ندارد كه در روز مبادا آنها را به پول نزدیك كند
و كلا
ً
همه زندگی اش در روزهای مبادا سپری شده،
بدون پول نمی توان اجاره خانه را پرداخت،
صاحبخانه هم هر چقدر كه با انصاف باشد روزی نه چندان دور اثاث او را بیرون می ریزد.
برای رفع گرسنگی ،
برای پوشش وخیلی چیزهای دیگرنیز پول لازم است،
بار دیگر در قرار بعدی كنار او خواهم نشست و وانمود میكنم كه هیچ نمیدانم و هیچ
ننوشته ام ودر پایان راه او را كه به سوی زندگی ناصوابش قدم بر میدارد نظاره میكنم
و گیج و گنگ در خیابانهای شلوغ راهی خانه خود خواهم شد.بدون هیچ دستاوردی و جوابی و
مددی و به زودی او را فراموش خواهم كرد ودر این آشفته بازار به دنبال سهم خود از
زندگی خواهم دوید.هرچند كه این آخر داستان نخواهد بود و كفاره گناهان او و همه را
همگان خواهیم پرداخت، چند و چونش را نمی دانم ولی این را
به درستي
میدانم. مینی سیتی
به سمت ماشین حركت كردیم،
او
در راه از من شماره تلفنم را خواست تا با من تماس بگیرد وبا هم كوه برویم،۱
-۲هفته
پیشترهم
او را به همراه بچه های دیگر كوه برده بودیم-
كاغذ و قلم نداشتم و او مجبور شد
۲
بار دیگر حرفش را تكرار كند و من شرمنده شدم.
شماره ام را به او دادم و اصرار كردم كه حتما تماس بگیرد تا قراری بگذاریم،
چندین بار پرسید عیبی ندارد تلفن كنم،
اگر كس دیگری گوشی را برداشت چه بگویم و غیره ،
مطمئن اش كردم كه عیبی ندارد و گفتم بگو دوستم هستی و اسمت را بگو،
هنوز تماس نگرفته ،
باید سری به او بزنم و قراری برای كوه با او بگذارم. ادامه دارد از: فرهنگ توسعه شماره 26- بروزرسانی:21/8/1384
خاطراتي از كودكان ناصرخسرو (4) خاطراتي از كودكان ناصرخسرو (3) |
|
فرهنگ توسعه - 1387 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |