![]() |
|
شماره 25- بروزرسانی:28/7/1384 |
|
خاطراتي از كودكان ناصرخسرو (بخش چهارم)
فریاد
یك هفته بعد از روزی كه به خانه مهسا رفتیم،
مهسا به همراه دختری همسال خود و رویا و فریاد(پسركی
۱۰ساله)
مرا در كلاس غافل گیر كردند، از دیدنشان خوشحال شدم،
همه را به كلاس زبان كشاندم و دور میز نشاندم. بعد از مدتی برای تنوع با بچه ها مكالمه های كوتاهی را شروع كردم كه یكی از بچه ها سوال ساده ای به انگلیسی می پرسید و دیگری جواب ساده ای می داد و اینكار برای همه بچه ها تكرار می شد. رویا و فریاد را هم داخل این گفتگو كردیم. كم كم اینكار به صورت تفریح در آمد و بچه ها با خنده و اشتیاق فراوان آن را دنبال می كردند. فریاد سمت چپ من روی یك صندلی نشسته بود و من مرتبا برای صدا كردنش دستم را به شانه های لاغر و پشتش می كشیدم و زبری چرك را روی پیراهنش لمس می كردم، روی هم رفته سر و وضع بسیار كثیفی داشت، روی صورتش اثر مختصر زخم تازه ای دیده می شد و به زحمت زیاد وقت جواب گفتن صدایش در می آمد. به دفعات از او خواستم تا بلند تر صحبت كند ولی نشد. در زمانهایی كه بچه های دیگر می خندیدند ، چهره اش منجمد و خشك شده بود، مثل این بود كه هنوز انقباض عضلات صورت را به منظور خندیدن تجربه نكرده باشد. خسته شدم و خواستم كلاس را تمام كنم، بچه ها اصرار كردند كه ادامه دهیم و پیشنهاد كردند كه در مورد موضوعی صحبت كنند، خودشان موضوع ِ اوقات فراغت و تعطیلی را مطرح كردند و به ترتیب می ایستادند و نظر خود را اعلام می كردند، نوبت رویا شد، او هم نظر خود را گفت كه در اوقات فراغت می شود بازی كرد و ورزش كرد مثل استخل رفتن و خودش هم خنده اش گرفت ، بچه های دیگر با خنده تصحیحش كردند "استخر"، نوبت فریاد شد ،ایستاد و با صدایی كه قابل شنیدن نبود بدون اعتماد به نفس به من خیره شد و من ومنی كرد، مجبور شدم بهش تقلب برسانم، می گفتم و او تكرار می كرد كه در اوقات فراغت می توانیم بازی كنیم ، كتاب بخوانیم، تفریح كنیم ، كارهایی را كه دوست داریم یاد بگیریم و غیره. صحبت هایمان تمام شده بود ولی بچه ها نمی رفتند به ناچار كتاب قصه ای را آوردم و گفتم كه به ترتیب هر كدام یك صفحه اش را بخوانند و بقیه گوش دهند تا بعد داستان را تعریف كنند، چیزی كه برایم خیلی عجیب بود اطاعت كردن آنها بود و اینكه به دقت قوانینی را كه در لحظه وضع می شد رعایت می كردند. فریاد فقط گوش می كرد و هیچ حرفی از دهانش در نمي آمد. كلاس را تمام كردم و با قرار و مدار برای هفته بعد از هم جدا شدیم. بعدا از خانم ا. شنیدم كه مادر فریاد كر ولال است و دو برادر دیگر هم دارد كه یكی از آنها وقتی در بهزیستی بوده فلج شده و زمین گیر است و با آنها زندگی می كند. چهره فریاد آیت رنج و حرمان است ، در نگاهش حرفهای زیادی است كه برای فهمیدن آنها باید زیستن را همانند او تجربه كرد، باید در خانه ای بی در و پیكر زندگی كرد ، باید هر روز از برابر افرادی مفسد ومعتاد گذشت و با آنان بزرگ شد ، باید به عنوان تكیه گاه فقط به مادری كر ولال دل خوش داشت، باید با برادری معلول زیست و هر روزه نظاره اش كرد ، باید گرسنه بود و حسرت كشید، آنوقت می توان به خندیدن خطر كرد یا می توان ایستاده ، بلند و رسا سخن گفتن را تجربه كرد، شاید در آنموقع این كارها به مراتب دشوار تر از امروز باشند. نمی دانم فریاد چه می خورد ، چگونه خوراك و پوشاكش را فراهم می كند و در چه شرایطی شب را به صبح می رساند، فقط می دانم كه این از انصاف به دور است كه كودكی تا این حد از چشیدن طعم خنده و بازی و شادی و زندگی محروم مانده باشد.
شعری از فریدون مشیری:
مشت می كوبم بر در
مهسا و خواهرانش سه هفته پیش با خانم پ. و خانم ا. قرار گذاشتیم تا سری به خانه آنها بزنیم . حوالی ساعت ۶ بعد از ظهرحركت كردیم ، خانم پ گفت بهتر است كیفهایمان را با خودمان نبریم. راه افتادیم و پس از ۱۰-۱۵دقیقه از مسیری كه هر چه جلوتر می رفتیم كوچه هایش باریك تر میشد رد شديم ، به دالانی رسیدیم و از انتهای آن وارد حیاطی شدیم كه بسیار بزرگ بود و دور تا دور آن اطاقهای زیادی وجود داشت ولی بسیار مخروبه و ویرانه شده بود، سقف بسیاری از اطاقها ریخته بود، در وسط حیاط یك شیر آب بود و در كنار آن هم دو اطاقك دستشویی، وقتی می خواستیم وارد شویم زنی تلو تلو خوران بیرون آمد و به زور روی یك پله نشست، معتاد بود و دو لا دو لا راه میرفت چادر سیاه نو نواری هم سرش بود. داخل حیاط عده ای ۴-۵ نفر كنار هم در حال صحبت بودند كه چپ چپ نگاهمان كردند، رفتیم به سمت اطاقك خانواده مهسا، خواهرش رويا را دیدیم۲۷ ساله است ما را به داخل اطاق دعوت كرد، مهسا در اطاق بود. مخصوصا دیر به آنجا رفته بودیم تا دو خواهر دیگر نیز از سر كار آمده باشند. نام آنها صدرا و نورا است. صدرا ۱۸ ساله و نورا بزرگتر است. كمی از این در و آن در حرف زدیم و از آنها پرسیدیم كه چرا علی رغم اصرار های ما به مركز نمی آیند. در جواب دلائلی را گفتند از جمله اینكه نمی شود به تنهایی از آن كوچه ها گذشت كه دیديم حق دارند. رویا نسبت به بقیه كمتر می تواند ارتباط بر قرار كند و همیشه به مهسا می گوید تو بگو، یكبار كه از رویا در مركز پرسیدم چه انتظاری از ما دارند در چند جمله همه آرزو هایش را اینجور بیان كرد: من در دنیا فقط سه چیز می خواهم اول نهضت(سواد آموزی) دوم كلاس قرآن و سوم ورزش مثل كوه، گفت و رفت. در اطاق نشسته بودیم كه صدرا و نورا آمدند ، خسته از یكروز كار به اطاقك (خانه) بازگشتند. این دو خواهر از همان ابتدای ورود با خود موجی از خنده و نشاط را به داخل آوردند، با هم گفتیم وخندیدیم، از آنها راجع به كارشان پرسیدم كه گفتند در یك كارگاه ساخت آلبوم های سلفونی كار می كنند(اضلاع صفحات سلفونی را داغ می كنند تا به هم بچسبند و در آخر تعدادی از این صفحات را به مقوای چاپ شده ای منگنه می كند) همان آلبوم هایی كه در قبال چاپ یك حلقه فیلم بطور مجانی در یافت می كنیم. گفتند در روز حدود ۱۰ تا آلبوم درست می كنند فكر كردم كه خوب باید كار راحتی باشد كه از اشتباه درم آوردند ،۱۰۰۰۰ آلبوم در روز ، كمتر از این مقدار نباید باشد ، سرم سوت كشید. به عنوان پیشنهاد گفتم باید برایشان كاری پیدا كنیم كه تخصصی تر باشد تا هم به مرور در كار حرفه ای شوند هم پایه دستمزدشان بالا رود. از دهانم پرید قالی بافی كه عبور دردی را از چشمان صدرا دیدم با زاری گفت نه قالی بافی نه ، بعد فهمیدم كه از بچه گی در كارگاه های قالی بافی كار می كرده (این هم فائده خبره گی و حرفه ای بودن در كار) از كارشان راضی بودند ، هر چه بود خارج از خانه بود. خواهر دیگر كمتر حرف می زد و همش به حرفهای صدرا می خندید. به آنها گفتیم بیایند مركز تا با هم جاهایی برویم ولي عملاً چون دیر از كار بر می گردند امكان پذیر نیست. قرار شد یك روز جمعه با هم بیرون برویم كه هنوز این كار را نكرده ایم.از این می ترسم كه فقط به ساختن قصه ای از آنها بسنده كنم وهیچ خیری هم از من به آنها نرسد.
خواهر بزرگتر (رویا) در خانه به رسیدگی به كارهای خانه و آشپزی مشغول است. دو
خواهر دیگر كار می كنند. سه خواهر از بچه گی در كوره پز خانه ها و كارگاه های قالی بافی نیشابور كار كرده اند ، هیچكدام مدرسه نرفته اند، رویا ۴كلاس نهضت را گذرانده ، دو خواهر دیگر را نمی دانم، پدرشان زن می گیرد كه نامادری نامهربانی از كار در می آید با چاشنی كتك و اذیت فراوان كه در آخر امانشان را می برد و آنها به مادر خود كه در این ۱۷-۱۸ سال ندیده اند پناه می آورند. رویا مشغول آشپزی بود ، خوراك بادمجان و گوجه. وقت بر گشتن شد، راه افتادیم با كلی قرار و مدار برای دیدارهای دوباره، صدرا با ما تا ورودی خانه كه در و پیكری ندارد آمد آنجا ایستادیم به حرف زدن ، پسر جوانی با پر رویی زیادی ایستاده بود و طلبكارانه نگاه می كرد ، ظاهرا ورود ما حریم خصوصی شغلی اش را به خطر انداخته بود. به عمد كش اش دادم و در مورد خانه كه معلوم بود زمانی خانه اشرافی و اعیانی ای بوده است با صدرا صحبت كردم، در جایی كه احتمالا ایوان خانه بوده هنوز چند ستون پهن باقی بود ، در و پنجره بعضی از اطاقها را كنده بودند شاید برای فروش یا سوزاندن در یك شب زمستان ، در این خانه حدود ۱۱ خانوار زندگی می كنند(اگر بشود اسمش را زندگی گذاشت) و تعداد زیادی هم مردان و زنان مجرد هستند كه اكثرا كارهایی مرتبط با مواد مخدر انجام می دهند ، ظاهرا به مشاغل دیگری مثل بچه فروشی و ......... نیز مشغول هستند. بچه كوچكی كه من قبلا با او در خانه كودك نقاشی كار می كردم كه مادری عصبی دارد و مرتبا كتك می خورد نیز اخیرا به اینجا نقل مكان كرده است، می گفتند كه زن اخیرا از پسرك ۷-۸ساله اش برای پخش مواد استفاده می كند، برای سكونت در این خانه علی الظاهر اجاره ای نمی پردازند، ولی علی القاعده باید برای استفاده از هر امكان مجانی ای، گزینش های خاص خود اعمال گردد! وقتی كه در اطاقك نشسته بودیم كه به دلیل گرما درش باز بود از جلوی دراطاق مرد هایی رد شدند و از پلكان كنار اطاق بالا رفتند، خانم پ از مهسا پرسید آنها كه هستند ، نمی خواست جواب دهد شاید خجالت می كشید ، در آخر گفت كه در بالا حضرات مشغول ساختن خود هستند تا عده ای را ویران كنند و عده ای را ثروت مند. موقع بیرون آمدن از اطاق آنها سر حال و قبراق پایین آمدند و رفتند. از صحبت ها دستم آمد كه مادر مهسا در آن خانه دارای قدرتی است چون دیگران جرات نمی كنند به دختران او آزاری برسانند، دختران به اوخیلی علاقه و اعتقاد دارند ، خانه آنها اطاق كوچك حدود ۳ در ۳ است كه كف آن با زیلو پوشیده شده، من تلویزیونی در آن ندیدم، سقف اطاق تیر های چوبی فراوانی كار شده و سیاه است، پنجره ای رو به حیاط دارد كه جا به جا شكسته و روی شكستگی ها چوب هایی میخ كرده اند، در اطاق پنكه قدیمی ای كار می كند، دو كمد نیز هست با یك میز در دار ِ كوچك در حدود ۳۰*۴۰*۴۰سانتی متر كه كتابهای مهسا را جای داده است. از او آدرس مدرسه اش را گرفتم تا برای كلاس نهضت سری به آنجا بزنم و پرس و جو كنم.
از آنجا آمدیم و دوباره هجوم بی امان فكرهای مختلف در مورد خورد و خوراك آنها ،
عدم امنیت آنجا،
آینده اشان و غیره به مغزم هجوم آورد، ناخواسته به ازدواج این دختران فكر می كردم و
نگاه هرزه مردك داخل حیاط را به یاد آوردم ،
به اینكه چگونه می توان از این تقدیر شوم فرار كرد ،
به سرنوشت، به آنچه ناگزیر است،
به اینكه آیا روزی شاهزاده ای سوار بر اسب سپید از این بیقوله رد خواهد شد تا سیاهی
و شومی این زندگی نكبت بار را به شیرینی بدل كند. خواهر بزرگ تر
۲۷ساله
است، بسیاری از دختران در این سن توشه ای به عنوان جهیزیه اشان تدارك دیده اند و در
خانه هایی آبرومند با پدر و مادری محترم در انتظار می نشینند تا جوانی را در خانه
خود پذیرا شوند و برایش در سینی تمیزی، استكان های چای لبریزرابا دلی لرزان تعارف
كنند.
تا بوده همین بوده، سنت ها ، آداب و رسوم،
لباس سپید عروسی،
ماشین گل زده عروس،
آرایشگاه،
بوی عطر،
جواهر الماس نشان،
رقص، خوانچه، شاباش،
قربونی ِ گوسفندی جلوی پای عروس،
سه بار خواندن خطبه ،
عروسی كه كماكان در حال گل چیدن است ،
هدایای سر عقد،
شام رنگین شب عروسی،
حنا بندان،
زیر لفظی،
كفش های سفید پاشنه بلند، به یاد سیندرلا افتادم ،
ساعت
۱۲شب
است،
زمان باطل السحر،
شعری از شاملو ، او كه همیشه قبل از من رسیده است؛
دختران ِ دشت ! *
دختران ِ رود ِ گِل آلود! . . سناریو
(فروغ فرخزاد)
"سكوت چیست،چیست،چیست ای یگانه ترین یار؟
چند شب پیش خوابم نبرد ،به یاد نگاه محمد افتادم. دیشب با فكر او وارد دنیای خیال شدم،خواستم زندگی و آینده او را پیش بینی كنم،
این جوری
رفته رفته بزرگ و بزرگ تر شد ،
كم كم در دكان از رده پادویی به شاگردی وسپس كارگری ارتقا پیدا كرد،او درس نخوانده
است روزنامه را جلوی چشمش می گیرد و به سختی كلمات را هجی می كند،
او بزرگ شده،
برایش از اهالی محل یا ده محل تولدش دختری را نشان می كنند،
دخترك جهیز مختصری با خود می آورد و در یك اطاق كوچك اجاره ای زندگی اشان را شروع
می كنند،
كم كم بچه هایی زاده می شوند و محمد عیال وار می گردد.
اكثر شبها كه به خانه می آید سرش را پائین می اندازد و به چهره زنش نگاه نمی كند،
زن نق می زند و میگوید كه بچه ها كفش می خواهند،
محمد سرش فریاد می زند و زن سكوت می كند و اشك می ریزد.
محمد قول می دهد كه فردا برایشان كفشی بخرد ،
فردا هم در آمدی ندارد ،
سر افكنده به خانه باز می گردد و به خاطر مسئله كوچكی بچه ها را كتك می زند،
بچه ها گریه می كنند،
بالاجبار بچه ها مشتركا از یك جفت كفش استفاده كنند ،
مدرسه اشان در دو شیفت مختلف است،
اغلب دیر به كلاس می رسند و ناظم مدرسه آنها را توبیخ می كند و پدر را می خواهد
و..... جور دیگر
محمد با خانواده اش زندگی می كند ،
پدرش بیمار است،
زمینگیر است،
محمد نان آور خانواده است ،
باید كار مناسبی پیدا كند،
شوخی بردار نیست،
زندگی خرج دارد،
گرسنگی و سرما سخت است،
طاقت فرساست،
دیدن گرسنگی عزیزان سخت تر است و تلخ تر. كاری پیدا می كند ولی رقیبی دارد ،
پسری تازه یتیم شده و با غرور كه نمی خواهد مادرش كار كند،
پس باید دست به كار شود و رقابت سختی سر می گیرد،
دعوا وكتك كاری،
كلك زدن و نامردی و ......همه و
همه از غم نان و در آخر، كار را بدست می آورد... جور دیگر
پسرك پدر و مادرش را از دست می دهد،اینبار در دهات مرزی كردستان زندگی می كنند،
مسئولیت خرج بچه ها كماكان به عهده اوست،
خواهرش كه دختركی 12-13 ساله شده كماكان از بچه های كوچكتر مراقبت می كند،
برایش خواستگاری پیدا شده در آنسوی مرز.
محمد كار می كند و تلاش دارد تا بتواند شكم بچه ها را سیر كند و تلاش
ميكند تا
خواهر خردسالش را
به
زور
شوهر ندهند،
برای كسب درآمد با اسبش جنس قاچاق می كند به آنسوی مرز،
برای مقاوم كردن اسبها در مقابل سرما اسب ها را مست می كنند و........ جور دیگر
اگر فقط كمی پیشانی اش بلند تر بود،
در كشور دیگری زاده می شد،
كشوری از بلوك غرب مثل امریكا،
كانادا،
فرانسه،
اسرائيل
یاانگلیس و ... ،
در آنصورت سازمانهای مدافع حقوق بشر و كودك او را می یافتند و سرپرستی اش را به
خانواده ای می سپردند كه قادر باشند همه نیازهای او را تامین كنند ویا خود دولت از
او نگهداری می كرد،
دیگر نیازی نبود كار كند،
می توانست به مدرسه برود و در شرایط یكسانی با بچه های هم قد خودش آینده اش را
بسازد.
جور دیگر و شاید قشنگ ترین جور آن
در می زنند تو به طرف در می دوی،
پدر پشت در است تو چهره او را نمی بینی چون پشت یك هندوانه بزرگ مخفی شده،
سلام می كنی،
با لبخند جوابت را می دهد و هندوانه را به دست تو می دهد تا به مادرت تحویل دهی،
بعد با خواهرت اعظم مشغول بازی می شوی . مادر سفره را می آورد ،
پدر دست و رویش را شسته و همگی دور سفره مینشینید،
نان و پنیر و هندوانه،
غذایی برای تابستان گرم و تو می توانی هر چقدر می خواهی بخوری،
مادر برایت یك قاچ هندوانه می گذارد و تو نان و پنیر را لقمه می كنی و درون آن تكه
ای هندوانه می گذاری،
لقمه بزرگ است وباید گازی به آن بزنی كه آب هندوانه روی لباست می ریزد ،
سرت را بلند می كنی و نگاهت بانگاه مادر تلاقی میكند و اخمش را میبینی،
به روی خود نمی آوری و شروع به جویدن می كنی،
مزه نان و پنیر شور با هندوانه شیرین مخلوط می شود و تو حظ می كنی.
تو نمی دانی هندوانه چه قیمتی دارد،
تو نمی دانی پدر ماهانه چقدر درآمد دارد ،
تو فقط شنیده ای پدرت كار می كند ،
تو نگران شام فردا نیستی ،
تو نگران بیكاری پدرت نیستی،
این مسائل به تو مربوط نیست،
تو امشب سیر سیر به خواب خواهی رفت .
آری می خواستیم انیگونه باشد، قرار بود اینچنین باشد، ولی نشد. آنگونه كه او گفت:
"كسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید
آری او گفت ، وعده داد كه زندگی جور دیگری خواهد شد. ولی نشد. با این وجود هیچ جور دیگری نیز پذیرفتنی نیست، كوتاه آمدنی در كار نیست و باید آنجوری شود كه باید می شد. شاید فردا باشد. هنگام سپیده دم، وشاید گاهی دیگر. ولی قطعا باید همانجور گردد.
"
باید كه لوت تشنه |