شماره 26- بروزرسانی:21/8/1384

بازگشت به صفحه اصلی

خاطراتي از كودكان ناصرخسرو (بخش پنجم)

 

كربلایی

 

از مهسا گفته بودم و اینكه با خواهران ناتنی اش در آن دوزخ زندگی می كند. چند هفته پیش خانم ر برای دیدن دختران به آنجا رفته و دیده بود كه مهسا از آنجا رفته ظاهرا به خاطر دعوایی كه با خواهرانش داشته، گفتند پدرش آمده دنبالش و او را برده، تعجب كردم و تا حدودی نگران چون تا آنموقع اسمی از پدرش نشنیده بودم. مهسا به خانم ر تلفن زده بود و گفته بود كه پیش خواهرش در اطراف شهریار زندگی می كند و آدرس هم داده بود. با خانم ر تصمیم گرفتیم سری به آنجا بزنیم تا ببینیم اوضاع و احوال او چطور است و این اقوام خلق الساعه كه هستند.

ساعت ۳ بعد از ظهراز میدان آزادی رفتیم شهریار و از آنجا به شاهد شهر - بزرگی آنجا برایم بسیار عجیب بود ، ما در تهران نشسته ایم و از دو قدم آنطرف تر بی خبریم، شهرك ها و شهر های جدید اقماری دور تهران را گرفته ، ساكنین آنها اغلب روستاییان ِ دیگر نقاط ایران هستند كه برای پیدا كردن كاری به تهران می آیند و به دلیل گرانی مسكن در آن شهرها ساكن می شوند- پرسان پرسان خود را به در خانه خواهر جدید مهسا رساندیم و در زدیم - در طول راه همش نگران بودم كه این بچه در كجا زندگی می كند و پدرش چگونه مردی است ، می ترسیدم نكند آدم فاسد یا معتادی باشد و آینده این دخترك معصوم تباه گردد- مردی در را باز كرد ، شوهر خواهر مهسا بود و گفت مهسا رفته به خانه برادرش! با خواهر جدید مهسا آشنا شدیم كه زنی بود حدودا ۴۰ساله و ۴بچه داشت. سعید ۲۰ساله، دو دختر تقریبا همسال مهسا و یك كودك، پس از خوش و بش و خداحافظی سعید ما را به خانه برادر مهسا رساند. در راه با هم حرف زدیم، گفت در هنرستان در رشته نساجی درس خوانده ولی دو واحد را افتاده (یكی از آن واحد ها زبان بود، نمی دانم چه زمانی آموزش و پرورش بر این غول زبان فائق خواهد آمد) و ترك تحصیل كرده نسبت به مهسا كنجكاو بود و معلوم بود در این مدت كوتاه به او علاقه مند شده، می گفت مهسا خیلی ساده است.

به خانه برادر مهسا رسیدیم و داخل شدیم ، مهسا با روسری و چادری كه روی شانه هایش بود در اطاق بود ، با همدیگر رو بوسی كردیم ونشستیم ، زن برادر مهسا كه دختركی كم سن و سال بود هم حضور داشت ، با آب خنك و چای گرم پذیرایی شدیم. مهسا دستش را روی قلبش گذاشته بود، نگران شدم گفتم مگه قلبت درد می كنه گفت آره ،آخه فكر نمی كردم كه راستی راستی بیایین و قلبم دارد می زند. خانم ر كه شخصی با باطن بسیار رعوف و ظاهر تا حدودی خشك و جدي است گفت من كه گفته بودم می آییم.

مهسا سر حرف را باز كرد و گفت كه پدرش وقتی شنیده بوده كه ماقصد داریم به دیدن او برویم رفته تهران و از زن سابقش (مادر مهسا در مورد ما پرس و جو كرده كه خوشبختانه رو سفید از آب در آمدیم) با شنیدن این حرف خیلی خوشحال شدم و به مهسا هم گفتم خیالم راحت شد كه پدرت اینقدر نگران توست و مراقبت است. به مهسا و سعید گفتم حیف كه راهم دور است والا برای درس دادن زبان می آمدم پیشتان - راستی چقدر كار برای انجام دادن داریم و چه وسعتی دارد این همه مشكل در این سرزمین پهناور).
گفتم دلت برای خانه و دوستانت تنگ نشده
؟ دخترك بغضش را فرو داد و گفت فقط مامانم، گفتم دوستات چی؟ گفت ای، گفتم خواهرات ، گفت نه اونا همش دعوا دارن- نتونستم بهش بگم كه با سختی هایی كه آنها كشیده اند ،با گذشته تلخ و آینده نامعلوم آنها این رفتار ها طبیعی است.

صدای در آمد وسایه پدر را دیدیم كه در پستو فرو شد ، كمی منتظر شدیم تا آمد . كربلایی به

این اسم می خوانندش، آمد و پس از احوال پرسی و خوشامد گویی روبروی ما نشست، سرش پایین بود و ساكت ، باید حرفی می زدیم و گپی ، شروع كردم، خسته نباشید حاج آقا ، كار وبار چطوره ؟ گفت راضی هستم، مهسا گفته بود كه در یك تعمیر گاه سرایدار است یك روز در میان آجاست وشیفت بعدی هم پسرش همانجا كار می كند.

كلام جاری شد و او گفت و گفت و گفت

گفت بار ها تا در خانه مهسا آمده ولی خجالت كشیده برود داخل،
گفت یكبار كه برای دیدن مهسا رفته بوده آنجا و نام و نشانی او را پرسیده با ناسزای اهالی خانه به بیرون فرستاده شده، مهسا توضیح داد كه آنروز م‍‍أمورها ریخته بودند آنجا و اهالی خانه فكر كرده اند او برای تهیه مواد آنجا رفته و ترسیده اند و خواسته اند ردش كنند...
(مهسا گفت در مجموع دو بار پدرش را  دیده بوده و  با اعتقاد و به دفاع از پدر می گفت چند بار اومده ولی ما همدیگه رو ندیدیم)
گفت مهسا را بیش از بقیه بچه هایش دوست دارد و همیشه در فكرش بوده است.
گفت بعد از فوت زن اولش (مادر بزرگ سعید) با مادر مهسا ازدواج می كند كه مصادف بوده با زمانی كه دختران زن را  گرفته بودند و می گفت به این علت خیلی تند خو و بد اخلاق بوده است و بزرگوارانه می گفت كه حق داشته و در نهایت راهشان از هم جدا می شود؛ هر کس به
راه خویش.
با خجالت گفت وقتی شنیده ما می خواهیم برویم آنجا رفته تهران پرس و جو با شرمندگی گفت نمی دونستم شما كی هستید، ترسیدم ، ولی خوب حالا خیالم راحت شد. خانم ر كمی در مورد خودمان و اهدافمان توضیح داد.
گفت در جوانی سالها در عراق  زندگی كرده و در اصل نیشابوری است - بر خلاف اعتقادم از دهانم پرید كه جدیدا هم به عراق رفته اید كه با اشاره به سعید و بقیه گفت چراغی كه به خانه رواست به مسجد حرام است. از زندگی راضی بود و آرامش در همه وجودش دیده می شد.

به عروسش اشاره كرد و گفت ما در نیشابور تور انداختیم و این دختر نصیبمان شد گفتم ماهیگیر قابلی هستید.
به دخترك گفتم حتما سختت است كه در شهری غریب زندگی می كنی واقوامت را نمی بینی ، خندید و هیچ نگفت، موقع رفتن كربلایی گفت دلم می خواهد هر كاری می توانم برای او بكنم او در كودكی پدرش را از دست داده، مادرش هم چند سال پیش فوت كرده و حالا هیچ كس و كاری ندارد. با خود گفتم چه بزرگوار مردی است او كه هنوز دستی برای كمك و محبت به سمت دیگران دراز می كند. كاری كه مدتهاست به خود می آموزیم فراموشش كنیم و در این وادی فقط به فكر نگهداشتن كلاه خود باشیم و امان از دست این كلاه كه نگهداشتنش به قیمت از دست دادن همه صفای كودكی وآرمانهایمان و مباح شمردن هر كاری تمام می شود.

كربلایی  كه عمری كار كرده و باقی عمر را هم  باید كار كند ، هنوز خانه و زندگی ای ندارد ولی چهره اش پر از آرامش است، هیچ گله ای از هیچ كس نمی كند، خود را از هيچ كس طلبكار نمی داند و با امید زندگی اش را ادامه می دهد. با اشاره به اطاق پسرش گفت الان این همه امكانات تهیه می كنند  ولی زمان ما یك اطاق كوچك داشتیم  با یه زیلو و یه دست رختخواب و یه والر كه چقدر هم به خود می بالیدیم كه آن را داریم ، مرتبا آن را می ساییدیم تا تمیز باشد و چقدر خوش بودیم ، چه روزگار خوشی بود.

و من حالا دیگرخیالم از مهسا راحت است چرا كه او به كوهی تكیه داده است .

ایكاش شاعری بودم كه او را چون سرودی سیال به تصویر می كشیدم.
ایكاش چون او بودم، سروی ایستاده و مغرور بر بلندای تاریخ خسته و تلخ این سرزمین.
و ایكاش تصویرش را و خطوطی كه در سختی ها بر چهره اش نقش بسته و برق نگاهش را به مانند تابلویی از آن دست كه ونگوگ كشید و جاودانه شد  بر دیوار خانه ام می آویختم و از گرمایش برای دست یافتن به آرزوهایم كمك می گرفتم.
كربلایی!
به محبت جاری ات غبطه می خورم و به رسم عاشقی كه بی ادعا پیشه كرده ای
،

بدرود كربلایی، بدرود،

مرد خوبِ خدا.

 

زن

 

احسان با مادر ش زندگی میكند، پدرش سال گذشته خود را حلق آویز كرد و اكنون مادرش از او نگهداری می كند، می گویند مادرش زن خوبی نیست ، زندگی اش اینگونه می گذرد، احسان را مرتبا كتك می زند ، شاید به یاد شوهرش كه او را تنها گذاشت و رفت، كسی كه گریخت و زن را تنها گذاشت تا از خوبی فاصله بگیرد و بعد از آن همه چیز خراب شد ، نه سری ونه سامانی، نه حریم ایمنی ونه سقفی و نه نانی......
او با خوب نماندن سیر می شود و كودكش را سیر میكند، خود را می پوشاند و كودكش را می پوشاند و اجاره خانه اش را پرداخت می كند، زنی كه خوب بماند اگر كار خوبی پیدا نكند گرسنه خواهد ماند و كودكش هم ،
مردانی كه خوب نیستند برای خوب ماندن
ِ زنان پول خرج نمی كنند،اجرتی برای خوب ماندن پرداخت نمی شود و نانی نیز برای سیر كردن شكم فراهم نمی شود.
چرا كسی خوبی را پاس نمیدارد تا خوب نبودن گسترش نیابد، چرا خوب ماندن خوب نیست
.چرا همیشه وقتِ خوب نبودن چشمها میبینند وكسی دشواری زنده ماندن را با خوب بودن وخوب ماندن نمی بیند.

راست می گویند، به راستی زندگی معادله ایست پیچیده ، با مجهولهای فراوان ، معلومهای فراوان وبدون هیچ جواب.

 

آفتاب و مهتاب

 

مادر ِ آفتاب و مهتاب باهام تماس گرفت و احوالم را پرسید ، پرسید چرا نمیروم خانه كودك، گفتم در همان حوالی كارهای دیگری انجام می دهیم، صدایش گرفته بود پرسیدم چی شده ،صحبت را عوض كرد . گفت بیا با آفتاب صحبت كن، دخترك نازنین گوشی را گرفت و گفت خانوم چرا دیگه پیش ما نمی آیی ، از وقتی نمی آیی دیگر نقاشی نمیكشیم، دلم برایش تنگ شده بود، گفتم خیلی زود می آیم. حدود ده روز پیش قرار داشتیم برویم ناصر خسرو ، زودتر رفتم تا سری به بچه ها بزنم، در حیاط ، مادر آفتاب و مهتاب آمد جلو ، خوش و بش كردیم ، كمی هم گلگی كرد ، دندانهای خودش و آفتاب را نشان داد و گفت باید درستشان كند، از شوهرش پرسیدم كه شنیده بودم آزاد شده، گفت در خانه ای كه جدیدا به آنجا رفته اند همه معتادند و شوهرش دو باره مواد مصرف می كند، نفرینش می كرد و فحشش می داد، گفت امروز با او دعوا كرده  و می خواهد شب برایش مامور ببرد تا دستگیرش كنند، بچه ها را در ذهنم آوردم  وقتی كه شاهد چنین واقعه ای باشند. گفتم چرا درخواست طلاق نمی كنی گفت اگر بفهمد مرا می كشد. كمی با هم گپ زدیم و راه افتادم كه بیایم، راضیه جلویم را گرفت گفت كجا می ری ، گفتم جلسه دارم خاله جون ، گفت دفعه دیگه اینجا جلسه بذار، لپش را كشیدم وگفتم برو جوجه ، او سال دیگر به كلاس اول خواهد رفت، زنان محل را دیدم ، هر كدام مرا به یك پیاله چای دعوت كردند، احساس غرور كردم از اینكه چقدر دوست پیدا كرده ام، همه از من سراغ كوه رفتن را می گرفتند، میگفتم باشه ولی چند وقت دیگه.

او

 

شاید قرار بر این است كه همه آنچه در قصه ها خوانده ام یا شنیده ام را ببینم، تا دیگر فكر نكنم كه آنها فقط یك قصه بوده اند.

چند هفته است كه حرف او پیش آمده ، دختری است جوان كه پدر و مادرش را از دست داده و با برادر كوچكترش زندگی می كند، می گفتند اجاره خانه و خرج خورد و خوراك را او می پردازد. گفته است كه اقوام كمكش می كنند، مردی به خانه اشان رفت و آمد دارد كه اول می گفته عمویش است و بعد گفته فامیل دور تری است. خلاصه كلام ميگويند به خود فروشی روی آورده است ، نمیدانم بطور شرعی است یا غیر شرعی، از نظر من هر دو نوع یكی است.

دوستان هر كدام حرفی می زدند، كسی گفت باید از فرد مددكاری كمك گرفت تا او را راهنمایی كند،
دیگری گفت گیرم كه ارشاد شد ، چه كسی مسئولیت خرجش را به عهده خواهد گرفت یا چه كسی كاری برایش دست و پا خواهد كرد تا زندگی اش را بچرخاند؟
آخرش هم جوابی نیافتیم،

به هرشكل این گذشت تا اینكه در یك روز كه قرار بود بچه ها را بیرون ببریم او را هم بردیم.
در ماشین كنارش نشستم و با او صحبت كردم ، كسی بود مثل دیگران ، گیرم كمی افسرده تر ، بسیار هم ساده بود ، نه آرایش تندی و نه لباس نامتعارفی، بیش از حد معمولی و با وقار كه بتوانم شنیده هایم را باور كنم . با هم صحبت كردیم، نمیشد باور كرد . آدمی بود مثل همه، كسی كه می توانست گونه ای دیگر بزید، می توانست جا نماز خود و دیگران را مرتبا
ً آب بكشد یا می توانست به دفاع از حقوق زن داد سخن سر دهد و یا خیلی كارهای دیگر.

از دوستم پرسیدم تو می توانی باور كنی؟ شاید راست نباشد، گفت خیلی ها می گویند و تقریبا مطمئن هستند،  بازهم باورش برایم سخت بود. به یاد كتاب جنایات و مكافات افتادم و دختر روسپی ای كه خرج پدر دائم الخمر و زندگی خانواده اش را از این راه در می آورد، انگار آنموقع ها این جور واقعیتها برایم دردناك تر و غیر قابل قبول تر بود، امروزه هر چیزی را میبینم ، به  سادگی می پذیرم و از كنارش می گذرم، انگار نه انگار كه دردی است بر كالبد بشر،

او دارای شغلی است بدون آینده كه هر چه بگذرد امیدی به صلاحي در كار نخواهد بود. دوستم میگفت شاید فقط به هدف مالی نباشد، شاید در این زندگی سخت كمی محبت لازم دارد تا زندگی اش را آسان تر كند.
نمی دانم،
هیچگاه فكر نمی كردم نقطه آغاز زندگی چنین زنانی  اینگونه است. شنیده بودم ولی ندیده بودم،حس نكرده بودم، برایم عینیت نیافته بود ، واضح و عینی مثل دختری به نام او كه در كنارم نشسته بود.

نمیخواهم یك نابهنجاری و رفتار ناپسند اجتماعی را توجیه كنم ونمیخواهم او را بی تقصیر جلوه دهم ، شاید مسئله بسیار بدیهی باشد ، تحت هر شرایطی باید پاك بود، باید آدم بود، باید سالم بود. زنان زیادی هستند كه با سیلی صورت خود را سرخ نگاه می دارند و تن به هر پستی ای نمی دهند. چشمها را بر داشته های دیگران و نداشته های خود می بندند. كار می كنند و تن خود را با سختی ها می سایند، آری دیده ام، بسیار دیده ام، پاك دامنان بسیاری را دیده ام. ولی نمی دانم چه گونه است كه نمیتوانم به او ، به او خشم بگیرم ،رویم را برگردانم و لعنش كنم.
نمی دانم،

باز رسیده ام به این سؤال كه آیا فقر عامل اصلی نابهنجاری های اجتماعی است یا آن را تشدید میكند. این از آن مقولاتی است كه هیچ سر در نمی آورم و نمی دانم چرا كسانی كه سر در می آورند نیز ساكتند.

او كسی است كه توان مالی بسیار اندكی دارد، اجاره نشین است ، بزرگتری ندارد، كمك خرجی ندارد، اثاثيه ای هم ندارد كه در روز مبادا آنها را به پول نزدیك كند و كلا ً همه زندگی اش در روزهای مبادا سپری شده، بدون پول نمی توان اجاره خانه را پرداخت، صاحبخانه هم هر چقدر كه با انصاف باشد روزی نه چندان دور اثاث او را بیرون می ریزد. برای رفع گرسنگی ، برای پوشش وخیلی چیزهای دیگرنیز پول لازم است،
مدرسه
نرفته ، كارهایی كه برایش پیدا می شود عموما دستمزد كمی خواهند داشت (در روزنامه خواندم كارگاههای مخفی ای در اطراف تهران به وفور وجود دارد كه برای كار از صبح تا شب و در همه روزهای هفته حتی جمعه ها 60-70هزار تومان دستمزد می پردازند واگر شخص تقاضای بیمه یا اضافه حقوق بكند فورا اخراج می شود) بزرگتری بالای سرش نیست و اغواگری هم از راه می رسد ، كسی كه همه چیز را می داند و به او قول پناه و سرپناه و خوراك و پوشاك و هزار جور وعده و وعید دیگر میدهد و این آغاز زندگی ایست كه پایان است.
زنان لعنتش میكنند. قانون سنگسارش میكند، مردان ریشخندش می كنند، كودكان هم اورا هو خواهند كرد ومن در حضور خانواده شرمم می آید نامی از او ببرم و او همه اینها را می داند. آخرش چه خواهد شد ، چه می توان كرد ، چه باید كرد و به كه باید گفت
؟نمی دانم.

بار دیگر در قرار بعدی كنار او خواهم نشست و وانمود میكنم كه هیچ نمیدانم و هیچ ننوشته ام ودر پایان راه او را كه به سوی زندگی ناصوابش قدم بر میدارد نظاره میكنم و گیج و گنگ در خیابانهای شلوغ راهی خانه خود خواهم شد.بدون هیچ دستاوردی و جوابی و مددی  و به زودی او را فراموش خواهم كرد ودر این آشفته بازار به دنبال سهم خود از زندگی خواهم دوید.هرچند كه این آخر داستان نخواهد بود و كفاره گناهان او و همه را همگان خواهیم پرداخت، چند و چونش را نمی دانم ولی این را به درستي میدانم.

 

مینی سیتی


تعدادی كارت رایگان ِ استفاده از وسایل بازی در مینی سیتی به دستمان رسید، دقیقا برای
۴۲نفر، یكی از دوستان هم هماهنگ كرد كه توسط دوستی از شركت واحد یك اتوبوس در اختیارمان قرار گیرد و روزی را تعیین كردیم و رفتیم كه رفتیم.
تعداد زیادی بچه و زنان محل آمده بودند ، حدود
۵۰ نفر، خانم پ، خانم ر، من، و یك خانم پزشك كه از امریكا تازه رسیده بود قرار بود مراقب جمع باشیم، منتظر اتوبوس بودیم كه آمد و دیدیم سه نفر دیگر هم برای كمك آمده اند،آقای ا و دو آقای دیگر كه اسمشان را فراموش كرده ام و دختر نوجوان ِ یكی از آقایان. سوار شدیم و به راه افتادیم. آقای ا. كه صدای بسیار رسایی دارد شروع به خواندن ترانه های قدیمی كرد ، از آن جمله  ترانه ماشین مشدی ممدلی، من تا آنموقع این آهنگ كه بند های زیادی دارد را به طور كامل نشنیده بودم، بسیار بانمك و شاد است. بچه ها كاملا سرگرم ترانه بودند. در عقب ماشین در صندلی ِ جلوی ِزنی نشسته بودم كه دختر بجه تقریبا ۲-۳ ساله را در آغوش گرفته بود ، بچه خواب بود. با من سر صحبت را باز كرد و گفت كه بچه مریض است و ریسه می رود ، گفت در كودكی ضربه ای به سرش خورده و دكتر گفته مشكل مغزی ای پیدا كرده، من كه در این مواردهيچ نمي دانم، فقط گفتم اگه تحت نظر باشه حتما خوب خواهد شد و نگران نباشد وبه خانم دكتری كه همراهمون بود معرفی اش كردم كه با هم در این مورد حرف زدند. كمی گذشت باز سر حرف باز شد، گفت افغان است و به من نگاه كرد ، هیچ عكس العملی نداشتم، خوب افغان باشد یا كرد یا ترك یا عرب، برای من چه فرقی میكند، انسانی است كه كه با من در این شهرنفس میكشد  و كودكانی  دارد كه در این خاك زاده شده اند.
گفت سه بچه دارد ، پسرش در كلاس نقاشی ام می آمد و او را می شناختم، اسمش مسعود است و تا مرا دید گفت خانم نیاوردی؟ گفتم چی رو گفت قول دادی یه چیزی برام بیاری، هیچی یادم نبود و او هم از فرصت سوء استفاده كرد و یه لیست بلند بالا سفارش داد ، گفتم كلك نزن من از این قول ها نمی دم،ولی چه قول داده باشم چه نه باید به آن عمل كنم. از مادرش در مورد افغانستان پرسیدم، گفت خواهر و برادری آنجا دارد، خانواده شوهرش هم آنجا هستند، گفت كسی كه پول و پله ای داشته باشه آنجا وضعش خوب است و كسی هم كه نداشته باشه باید فعلگی كند و به روز پول در بیاورد و با بدبختی
اش بسازد. پرسیدم اگر بروید آنجا برای خانه چه می كنید، گفت در نقاط خارج شهر زمین در اختیار مردم قرار می دهند ولی هیچ امكاناتی ندارد. فكر كردم حال كی میخواد این زمین را بسازد، با كدوم پول.
می گفت دخترش را مرتبا دكتر می برد تا تحت نظر باشد،از او قدردانی كردم كه با این همه مشكل به فكر بچه است.
با زن دیگری هم همكلام شدم ، می گفت دو بچه دارد و بعد از
۷-۸سال دوباره باردار شده وخیلی ناراحت بود، توضیحاتی دیگری نیز داد و سوالاتی داشت كه چون دیدم خیلی نمي دانم گفتم صبر كن و به خانم دكتر وصلش كردم.(چند روز بعد از آنروز خانم دكتر مهربان در خانه یكی از اهالی ، بچه ها را ویزیت كرده بود ، من نتوانستم بروم- دستش درد نكند- احساس خوبی است دیدن هر انسان مهربان در حال مهربانی كردن)
بالاخره رسیدیم، طبق كارت ، بچه ها می توانستند از
۸بازی استفاده كنند كه در عمل دیدیم ۴دستگاه از آنها خراب است و بالطبع فقط ۴بازی باقی ماند، ما در صف می ایستادیم تا نوبت بگیریم و بعد بچه ها و مادران را سوار می كردیم. احسان نیز با آن چهره دوست داشتنی و لبخندی كه همه صورتش را می گیرد حضور داشت ،او هم آمده بود.

به سمت ماشین حركت كردیم، او در راه از من شماره تلفنم را خواست تا با من تماس بگیرد وبا هم كوه برویم،۱  -۲هفته پیشترهم او را به همراه بچه های دیگر كوه برده بودیم- كاغذ و قلم نداشتم و او مجبور شد ۲ بار دیگر حرفش را تكرار كند و من شرمنده شدم. شماره ام را به او دادم و اصرار كردم كه حتما تماس بگیرد تا قراری بگذاریم، چندین بار پرسید عیبی ندارد تلفن كنم، اگر كس دیگری گوشی را برداشت چه بگویم و غیره ، مطمئن اش كردم كه عیبی ندارد و گفتم بگو دوستم هستی و اسمت را بگو، هنوز تماس نگرفته ، باید سری به او بزنم و قراری برای كوه با او بگذارم.
 راه افتادیم، در ماشین آقای ا
. شروع به خواندن كرد و ما هم دم گرفتیم و دست زدن و خواندن اوج گرفت ، كم كم بچه ها كوك شدند و خرده خرده با صدای گرم و صمیمی آقای ا.  مجلس حسابی گرم شد و اولین جرقه های ترقص بچه ها پدیدار شد. شعر های ما همه قدیمی بود ولی بچه ها از آهنگهای پاپ و لس آنجلسی روز می خواندند و از ما جلو زدند، خیلی خوش گذشت ، بعد از مدتها همه با هم از ته دل خندیدیم و خواندیم .روز خوشی بود، گرم و صمیمی.
نمی دانم در آینده بچه ها اینروز را چگونه به یاد خواهند آورد ، اگر من به جای آنها بودم اتوبوسی رنگارنگ را میدیدم كه در میان رنگین كمان در حال حركت است و از درون آن گل و موسیقی به بیرون ریخته می شود. اگر كلاس نقاشی ام دائر بود به آنها میگفتم آنروز را نقاشی كنند.

فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید