شماره 26- بروزرسانی:21/8/1384

بازگشت به صفحه اصلی

ما در دوران بسيار خطرناكي زندگي مي كنيم

 

نوشته:سام وب[1]

  برگردان: احمدجواهريان

 

 جهان و كشور ما وارد دوران بسيار خطرناكي مي شود. به نظر من تصور دوراني خطرناك تر دشوار است. در عرض شش ماه در گير دو جنگ، و به دنبال آن دو اشغال خونين, پرهزينه, و تجاوزكارانه شده ايم. و هيچ راهبردي براي خروج نيرو هاي نظامي نه در افغانستان و نه در عراق در دستور كارمان نيست.

 خاورميانه در آتش مي سوزد و ما گوشي شنواي براي شنيدن فرياد اعرابي كه با استيلاي بي دليل بر عراق, اشغال بي رحمانه كرانه غربي و نوار غزه، و سركوب رژيم هاي خود تحقير مي شوند و خشمگين اند، نداريم. درگيري بين اسرائيل و فلسطين وارد مرحله جديدي شده, و تا زماني كه اشغال ادامه دارد, مشكل همچنان باقيست. آسياي شرقي و جزيره كره به واسطه تحريكات هيئت حاكمه بوش به بشكه باروت تبديل شده است.

مسابقه تسليحات هسته أي با توسعه جديدي روبروست, و گفته مي شود كه ما بايد نگران كشورهايي باشيم كه براي دستيابي به چنين سلاح هايي تلاش مي كنند, نه هيئت حاكمه بوش كه داراي بزرگترين انبار اين نوع سلاح ها و آماده استفاده از آن است. پايگاههاي نظامي آمريكا در كشورها و مناطق جديد - سمبل گسترش قدرت امپراطوري _ با سرعتي زياد گسترش مي يابد.

جنگ در كنگو ادامه دارد و سه ميليون نفر تاكنون ناپديدشده اند. و اين پديده ايست كه مي توان آن را در استعمار, تقسيم جديد بين المللي كار كه قاره آفريقا را هر چه بيشتر به حاشيه مي راند, و در بي تفاوتي كشورهاي توسعه يافته به بحران انساني وحشتناك موجود رديابي كرد كه در آنجا و ساير مناطق درحال توسعه جهان گسترش مي يابد.

واژه هاي " پيشگيرانه" و " تغيير رژيم" دوباره وارد فرهنگ لغات هيئت حاكمه بوش شده اند, و اين بار ايران و كره شمالي را هدف قرارداده اند. ماموريت آمريكا در هاوانا به سازمان دادن مركز تحريك و اقدام هاي غيرقانوني عليه دولت قانوني و مورد حمايت مردم تغيير يافته است.

از نگراني به حق درمورد تروريست هاي داراي حاميان غيردولتي مانند القاعده, براي تعميم اصول سياست امپرياليستي هجوم تجاوزكارانه آمريكا عليه كشورهاي مستقلي بهره برداري مي شود كه هيچ خطري براي امنيت كشور ما ندارند.

 

در جبهه داخلي

در كشور نيز جنگ براي كاهش سطح زندگي مردم و حقوق دمكراتيك آن ها شتاب گرفته است. تجاوز در خارج و سركوب در داخل دو روي سكه سياست امپرياليستي دولت آمريكاست.

تلاشهايي در جريان است تا حقوقي را كه نو محافظه كاران آن را "انقلاب براي كسب حقوق" در سال هاي 1965-1975 ناميده اند, يعني دهه أي كه طي آن رنگين پوستان و زنان برخي از حقوق اجتماعي خود را كسب كردند, انكار كنند و پس بگيرند.

سياست مالياتي دولت, يعني آنچه زيركانه ترين و بزرگترين سرقت قرن بيست و يكم ناميده شده, داراي مكانيزمي است كه بوسيله آن درآمد طبقه كارگر و تمامي بخش ها و لايه هاي اجتماعي را جمع آوري كرده و بين ثروتمندان و شركت ها باز توزيع مي كند.

كسري بودجه عظيم دولت كه به دهه بعد هم منتقل مي شود، به شكلي دردناك تمامي امنيت اجتماعي را  كه اركان اصلي آن تامين اجتماعي, بيمه بيكاري, مراقبت هاي پزشكي و بهداشتي , قوانين ضد نژادپرستي, و كمك به خانواده هاي فقير است نابود مي كند.

رفاه اجتماعي كه هيچگاه هم در حد انتظار نبوده, به شكلي سيستماتيك از بين مي رود, و هزينه بازتوليد اجتماعي نيروي كار به دوش خود كارگران انداخته شده و بخش عمومي به كيسه أي براي انباشت سرمايه و سودجويي تبديل مي شود.

نهاد هاي قانونگذار به ابزار محروم كردن مردم از حقوق اجتماعي شان و تخريب محيط زيست تبديل مي شوند. اصطلاحاتي نظير نژادپرستي معكوس همچون اوراد مقدس تكرار مي شوند تا يورش همه جانبه  ملي و نژادي به مردم ستمديده را توجيه كنند. قوانين تازه و احكام قضايي به اجرا گذاشته شده فرايند كسب حقوق مهاجرت را زير پا گذاشته و يورش به حقوق دمكراتيك شهروندان و مهاجرين را نهادينه مي كند.

با تعيين قضاتي با نظراتي متمايل با كج انديشي هاي اسكاليا[2], توماس[3], و رنكوئيست[4], حركتي ضدانقلابي بي سروصدا اما بسيار عميق در سيستم قضايي فدرال در حال پيشروي است.

و در نهايت, اختلاف نظر با برچسب عدم وفاداري به ميهن روبروست و سربلندي برحق مردم ما با دستكاري به ملي گرايي زشت و كينه توزانه تبديل مي شود. اگر بخش هاي مختلف  سياست هيئت حاكمه بوش را در كنار هم قرار دهيد بدين معني است كه همه چيز تنها براي خودمان، و بي توجهي صرف به جهان.

ويليام گريدر[5] به تازگي در مجله نيشن گفته است:" كاخ سفيد تلاش دارد تا قرن بيستم را بدزدد". من اين جمله را مي پسندم, هرچند كه فكر نمي كنم به اندازه كافي خطر تازه أي را  بيان كند كه  صلح و دمكراسي در كشور ما و جهان را تهديد مي كند.

من هم بيان بهتري را نيافتم، اما مي گويم : " اگركشور به اين روال اداره شود, آينده نوع بشر بطور جدي در خطر خواهد بود. بايد به ياد داشته باشيم كه عقب گرد اجتماعي پديده ناآشنايي براي ماركسيسم نيست.

در مانيفست كمونيست, ماركس و انگلس نوشتند: " آزادگان و بردگان, نجبا و عاميان, اربابان و سرف ها, كارفرمايان و كارگران, در يك كلمه ستمگران و ستمديدگان, پيوسته در تقابل با يكديگر قراردارند, و به جنگي مداوم كه گاهي عيان و گاهي پنهان است ادامه مي دهند, جنگي كه يا به نفع بازسازي انقلابي جامعه أي بزرگ, و يا نابودي هر دو طبقه متخاصم به پايان مي رسد".

ماركس و انگلس به طبقه كارگر و امكان حاكم شدن سوسياليسم در جامعه خيلي خوشبين بودند. ما نيز از صميم قلب به اين اطمينان داريم, اما براي تامين آينده أي بهتر براي ميليون ها آمريكايي, همراه با مردم ساير دنيا, بايد خيابان ها را فتح كرد, و سازماندهي و متحد نمود. قطعا حزب و شاخه جوانان آن ( واي سي ال )[6] بخشي جدايي ناپذير از اين فرايند خواهند بود.

 

رشد جناح راست

برخي عقيده دارند كه خطر جديدي كه بشر با آن مواجه است به واسطه مرحله جديد و تناقض هاي جهاني سازي سرمايه داري و منطق كلي امپرياليسم پديدآمده است, و برخي دليل آن را عواقب يكدست شدن قدرت بعد از فروپاشي شوروي مي دانند. بدون شك, هم جهاني شدن سرمايه داري و هم شكل جديد قدرت در جهان به نوعي ريشه هاي خطر جديد را توضيح مي دهند - اما تعيين كننده آن نيستند.

اين چرخش بوسيله راست ترين جناح سرمايه جهاني و نمايندگان سياسي سلطه جوي آن از دو دهه پيش و بويژه با ربودن كرسي رياست كاخ سفيد در سال 2000 آغاز شد. اگر جناح راست افراطي آن كودتاي سياسي را طراحي نمي كرد, به احتمال قوي دولت ما اين سياست داخلي و خارجي افراطي و وقيحانه را پيش نمي گرفت. به عبارتي ديگر خطر جديد نتيجه مبارزه سياسي در طبقه حاكم و همچنين بين ارتجاعي ترين جناح سرمايه داري فراشركتي از يك طرف و طبقه كارگر و نيروي هاي مردمي از طرف ديگر است.

اين تجزيه و تحليل به اين معني است كه بين طبقه حاكم شكاف افتاده است. براي مثال طبقه حاكم ديگر اتحاد و وابستگي داخلي أي را ندارد كه در زمان جنگ سرد داشت. شكاف بين آنان بعد از جنگ عراق آشكارتر شده است.

زماني لنين نوشت " براي پيشبرد جنگي كه بورژوازي جهاني را براندازد, جنگي كه صدها بار مشكل تر, پيچيده تر و طولاني تر از جنگ بين كشورهاست, نمي توان از پيش امكان هر تغيير جهت گيري, يا استفاده از تضاد منافع حتي موقت در ميان دشمنان, يا حتي آشتي و مصالحه موقت با دشمنان احتمالي -  دشمنان دودل و بي ثبات _ را منكر شد. چنين عملي كاملا مضحك است". و اين هنوز هم نصيحت مفيدي است.

با توجه به يورش وحشيانه هيئت حاكمه بوش به صلح و دمكراسي,  بهره نبردن از اين شكاف در طبقه حاكم, درست آنطور كه با رقابت بين امپرياليست ها در سطح جهان مي كنيم, براي جبهه مردم اشتباهي نابخشودني ست.

آنان خود اين شكاف را به تغييري در سياست ها تبديل نخواهند كرد, اما مي توان براي فعال كردن بخش بيشتري از مردم و حتي گسترش مبارزات, فضايي را ايجاد كرد و به ارتجاعي ترين بخش سرمايه فراملي و بدين طريق امپرياليسم آمريكا ضربه هايي وارد كرد.  

اين موضوع كم اهميتي نيست و بايد در استراتژي, تاكتيك و اقدامات ما در نظرگرفته شود. بايد اين دوران را درك كرد. اين درك بار زيادي را به برخورد ما در انتخابات 2004 تحميل مي كند و بر اقدامات ما اثر مي گذارد.

 

در اين لحظات

هيئت حاكمه بوش تلاش دارد دوران كوتاه تك قطبي را به دوراني طولاني تبديل كند كه طي آن امپرياليسم آمريكا سلطنت سياسي و اقتصادي خود را بدون چون و چرا بر رقباي خود و جهان تحميل مي كند. در چشم انداز او, اشكال جديد قدرت در جهان, فتح كاخ سفيد, و فضاي دوران پس از 11 سپتامبر فرصتي براي ساختن اين امپراطوري جهاني است. البته كسب هژموني جهاني فقط مخصوص هيئت حاكمه بوش و حاميان جناح راست وي  نيست. از زمان جنگ جهاني دوم, هيئت حاكمه هاي آمريكا چه جمهوريخواهان و چه دمكرات ها به دنبال اين هدف بوده اند.

اما آن ها درك متفاوتي از هژموني داشتند و براي رسيدن به اين هدف امپرياليستي خود از روش هاي ديگري استفاده مي كردند. اين تفاوت ها - بين بوش و هيئت حاكمه هاي پيشين- بيش از يك تفاوت كمي ست.

كمونيست ايتاليايي آنتونيو گراميشي مي گويد كه هژموني، عناصر قدرت و رضايت را تركيب مي كند. نظريه پردازان روابط بين الملل مي گويند كه هم" سخت قدرت " يعني قدرت نظامي، و هم " نرم قدرت" يعني جذابيت آرمان ها, مشي ها، و روش هاي سياسي در كشور براي دست يابي به هژموني ضروريست.

چيزي كه هيئت حاكمه بوش را از پيشينيانش متمايز مي كند اين نيست كه وي به زور و "سخت قدرت" اتكاي ويژه أي دارد, بلكه آن است كه وي  "نرم قدرت", و سياست مبتني بر تامين رضايت طرفين و يا اتحادهاي چند جانبه را  به شدت حقير ميشمارد.

سه ركن اصلي دكترين بوش پيشدستي در حمله, تغيير رژيم و تسلط بدون چالش بر جهان است. روش سياستگذاران بوش نيز تكروي است. و آنها بيش از آن كه راهنمايي كنند, ديكته مي كنند, و قدرت را با روش هاي زورگويانه اعمال مي كنند . برخلاف كلينتون, هيئت حاكمه بوش نقش ميانجي گرانه قوانين و ميثاق هاي بين المللي را به حد بسيار زيادي مورد تحقير قرار داده و تنها حق حاكميتي كه قابل قبول مي شمارد, حق حاكميت آمريكاست. بر همين اساس, تنها سازمان هاي بين المللي أي مورد توجه قرار مي گيرند كه آمريكا بر آن سلطه دارد. رفتار آنها با سازمان ملل را تنها مي توان كينه توزانه خواند.

ما در عين حال كه نبايد پيوستگي بين اين هيئت حاكمه و بقيه را ناديده بگيريم, بايد به خطوط جدايي و محل هاي انشقاق آنها دست بيندازيم. زيرا دقيقا همين تفاوت هاست كه كشور ما و جهان را به طرف گردابي خطرناكي مي راند و در سطح جهان جبهه أي را متشكل از طبقات مختلف عليه امپرياليسم آمريكا و هژموني آن عيان مي سازد.

 

رقابت اقتصادي

سئوالي كه مطرح است آن است كه آيا سياست جديد هيئت حاكمه بوش از ضعف آب مي خورد يا از قدرت ؟ من خواهم گفت از قدرت, يعني از توفق نظامي بسيار زياد نيروهاي نظامي امپرياليسم آمريكا نسبت به رقبايش. در تاريخ هيچگاه چنين اختلاف قدرت نظامي أي وجود نداشته است.

اما بلافاصله اضافه خواهم كرد كه هجوم كاخ سفيد براي غلبه بر جهان از ضعف نيز سرچشمه مي گيرد. برتري نظامي پرقدرت سرمايه داري آمريكا در حيطه سياست يا اقتصاد بازتابي ندارد.

زماني اقتصاد آمريكا در جهان از ثبات, و رشد بسيار بالا برخوردار بود و از نظر اقتصادي كاملا مكمل ساير كشورهاي سرمايه داري بود (موفقيت اقتصادي يكي باعث موفقيت اقتصادي سايرين مي شد). اما اين برتري از حدود 30 سال پيش با كاهش طولاني نرخ رشد, گسترش ركود, بالا رفتن رقابت در بازارهاي پرتقاضا و رشد و بازتوزيع دارايي هاي اقتصادي به نفع كشورهاي رقيب از بين رفت.

اقتصاد آمريكا بازهم بزرگترين اقتصاد باقي ماند, اما برتري بي چون چرا نسبت به بقيه را از دست داد. اتحاديه اروپا و كشورهاي آسيا از جمله چين سوسياليستي رشدكردند و قدرتمندشدند. و مناطق اقتصادي ادغام شده اي را بوجودآوردند. در واقع در دهه 1990 كشورهاي أسيايي متحرك ترين مركز انباشت سرمايه بود.

در زمينه سياسي نيز چنين چيزي صادق است. آمريكا قدرت عظيمي دارد, اما رقباي اصلي آن نيز برتري هايي را رو كرده اند. از آنجا كه ديگر نيازي به حضور گسترده نيروهاي نظامي آمريكا در خاك آنان نيست، و با توجه به فشار جنبش هاي مردمي در سطح جهان براي برقراري نظامي جهاني برپايه قانون, اين كشورها هر چه بيشتر از استقلال عمل خود دفاع مي كنند.

هيئت حاكمه كلينتون, به كمك گرين سپنز فدرال رزرو بورد[7] و وال استريت, برتري جهاني آمريكا را با استفاده از ساز و كار ها و سازمان هاي اقتصادي و مالي پيش مي برد،  و با تضعيف رقباي اصلي آمريكا، به بازسازي هايي در  زمينه اقتصادي در كشورهاي در حال توسعه مساعدت مي نمود.

اما هيئت حاكمه بوش حاضر نيست تكيه بر اهرم هاي اقتصادي قدرت را ادامه دهد. و به جاي آن, تصميم بر آن داشته كه قدرت بي نظير نظامي خود را تبديل به امتيازهاي اقتصادي و سياسي براي امپرياليسم آمريكا و شركت هاي فراملي اش بنمايد. به نظر مي رسد كه تسلط نظامي شاهراه حياتي أي براي بازگرداندن برتري سرمايه داري آمريكا در جهان است. اما گفتن آن راحت تر از عملي كردن آن است.

 

مبارزه براي صلح

خشونت و جنگ طلبي هيئت حاكمه بوش ادامه مي يابد تا مبارزه براي صلح , اصلي ترين موضوع زمان ما باشد. اين مبارزه ايست با جبهه هاي بسيار متنوع و گوناگون, و در سطوح مختلف كه نيروهاي طبقاتي زيادي را به حركت وامي دارد - بسيار بيش از آن چيزي كه ما شش ماه پيش تصور آن را مي كرديم.

هسته اصلي مبارزه عليه جنگ تغيير در سياست خارجي كشور, دوري از جنگ و گام برداشتن در جهت صلح و عدم استفاده از زور براي پايان دادن به برخوردهاست. در قرن 21 ديگر نمي توان جنگ را ابزاري براي پيشبرد سياست شناخت. صلح بايد بر همه چيز مقدم شناخته شود. بنابراين وظيفه جنبش صلح بازتاب ابتكارات بالقوه و بالفعل و به چالش گرفتن پايه هاي اصلي دكترين بوش است.

در اين ميان، مهمترين مسئله عراق است. هر هفته كه مي گذرد, تبديل آزادكنندگان به استثمارگران و اشغالگران بيشتر عيان مي شود. و آنها با پايداري و مقاومت غيرمنتظره شديدتري از طرف مردم عراق مواجه مي شوند. نيروهاي پاسدار صلح و گروه بازسازي سازمان ملل بهتر مي تواند به ايجاد عراقي  دمكراتيك، با اقتصادي پويا كمك كند - وظيفه أي كه در هر حال بسيار مشكل است.

وظيفه جنبش صلح فراخوان بازگشت ارتش به خانه است. بايد به اشغال پايان داده شود, و ذخاير مالي صرف تامين مايحتاج مردم شود, و حمايت از سازمان ملل گسترده تر شود. عدالت حكم مي كند كه دولت آمريكا به خاطر هجوم مرگبار و مخرب خود به عراق كه برپايه دروغي بزرگ انجام گرفت به مردم عراق غرامت بپردازد.

جبهه ديگر مبارزه صلح بايد ايران و كره شمالي باشد كه هيئت حاكمه بوش هردو را مورد تهديد قرار داده است. سخنگويان كاخ سفيد اظهار داشته اند كه اين كشورها پيمان نامه عدم توليد سلاح هسته أي را زير پا گذاشته اند يا چنانكه بوش مي گويد: " سلاح هسته أي را نبايد تحمل كرد".   

اينكه فكر كنيد مي توان كشورهاي كوچك را با داشتن حكم نابوديشان در يكدست و پذيرش پيمان نامه منع تكثير سلاح هسته اي براي مقاومت در برابر آمريكا در دست ديگر تهديد كرد, تصوري عبث و بيهوده است. چه كسي به آنان حق حمله پيشگيرانه و ايفاي نقش قاضي, هيئت منصفه، و دژخيم عهدنامه منع تكثير سلاح هسته اي[8] (كشتار جمعي) را داده است؟ آيا اين به عهده سازمان ملل نيست؟

آيا اين سياست نظامي و اقدامات كاخ سفيد نيست كه تيشه به ريشه عهدنامه منع تكثير سلاح هسته أي و خلع سلاح عمومي مي زند. طبق بند 6 عهدنامه, كشورهايي كه داراي زرادخانه هاي هسته أي هستند متعهدند براي نابودي آن اقدام كنند و تمامي عهدنامه هاي سلاح هسته أي را رعايت كنند. اما اين دقيقا همان چيزي است كه هيئت حاكمه بوش از انجام آن سرباز زده است. غول سركش هسته أي واقعي در واشنگتن است, نه در تهران يا پيونگ يانگ.

اگر هيئت حاكمه بوش دست از اعمال تهديد ها بردارد, زرادخانه هاي هسته أي خود را كوچك تر كنند, و به آزمايشات هسته أي و تحقيق درباره آن پايان دهند، مسئله تكثير اين سلاح ها به طور قابل ملاحظه أي كاهش مي يابد و به فرايند خلع سلاح جهاني شتاب تازه مي دهد. متاسفانه اين هيئت حاكمه دقيقا جهتي معكوس را پيش گرفته است. بنابراين مبارزه براي خلع سلاح يكي از وظايف اصلي جنبش صلح و تمام بشريت است.

 

درگيري هاي اسرائيل -  فلسطين

در گوشه ديگري از خاورميانه مذاكرات بين دولت اسرائيل و دولت فلسطين از سرگرفته شده است. مردم فلسطين 30 سال است براي حق مسلم خود, كسب استقلال ملي، در سخت ترين شرايط جنگيده اند. ما با صراحت كامل از مبارزه عادلانه آنان عليه اشغال نظامي پشتيباني مي كنيم. اگر چه عمليات انتحاري و كشتن مردم بي گناه اسرائيل را محكوم مي كنيم، اما حمايت از انتفاضه و ساير ابزارهاي برحق مبارزه عليه توسعه اسرائيل و اشغال سرزمين هايي كه متعلق به مردم فلسطين است را لحظه أي ترك نخواهيم كرد.

به نظر ما, تنها راه براي پايان يافتن اين برخوردها آن است كه به مردم دو كشور اجازه داده شود با صلح و امنيت در داخل مرزهاي مستقل خود زندگي كنند. هرچند ما گفتگوهاي صلح را تائيد مي كنيم, اما نگرانيم كه هيئت حاكمه بوش تحت پوشش جنگ عراق, در رهبري فلسطين شكاف بيندازد و يك راه حل غيرعادلانه را تحميل كند.

اگر آمريكا اين گرايش خود را تغيير ندهد " نقشه راه " به سرعت به بن بست مي رسد. مردم فلسطين به بالكانيزه شدن و يا تشكيل يك كشور ضعيف وابسته به امپرياليسم آمريكا و تابع اسرائيل را تن نخواهند داد. آنها همچنين قبول نخواهند كرد كه جرج بوش به آنها بگويد كدام سازمان و كدام رهبر آنان قابل قبول است.

آتش بس بايد با فرايندي همراه باشد كه با عقب نشيني كامل ارتش اسرائيل از غزه و نوار غربي شروع شود. با آغاز اين اقدام، مذاكرات با اميد بيشتري پيش خواهد رفت و امكان پرداختن به مسايلي نظير بيت المقدس, بازگشت آوارگان, حقوق اقتصادي و آب, و نظاير آن بوجود خواهد آمد. هرنوع رفتار ديگري مشكل آفرين خواهد بود. در واقع واشنگتن به خلع سلاح فلسطينيان اصرار دارد, در حالي كه اجازه مي دهد اسرائيل به استقرار و كشتن و محدودكردن حركت رهبران فلسطيني ادامه دهد. و اين نسخه أي براي بي نتيجه ماندن مذاكرات است.

 وظيفه اصلي جنبش صلح و همبستگي تحت فشار قرار دادن كنگره و هيئت حاكمه بوش براي سوق دادن حكومت شارون به برداشتن گام هايي ملموس براي رفع محاصره و آغاز تخليه همراه با آتش بس دوسويه است.

موضوع نگران كننده ديگر فشار و دخالت بيشتري است كه هيئت حاكمه بوش بر كوبا وارد مي آورد. بوش مي داند كه دولت كوبا و رهبر آن فيدل كاسترو از حمايت مردمي برخوردار است, و اينكه آن رژيم از داخل عوض شود, خواسته أي عبث است. بنابراين براي بي ثباتي و گاهي ضربه زدن به آن, به اقدامات مرگبار و غيرقانوني مبادرت مي ورزد تا بدان وسيله حمايت بين المللي براي پايان دادن به محاصره كوبا توسط آمريكا و عادي شدن روابط بين دوكشور را تضعيف كند.

در اين لحظه خطرناك, حزب ما و سازمان جوانان آن بايد براي جلب حمايت درميان گروه هاي مختلف مردم آمريكا اقدام نمايد. ما بايد از تبادل جوانان كوبايي و آمريكايي كه قرار است اين تابستان با اعزام نمايندگاني از جوانان علاقمند به كوبا صورت پذيرد حمايت كنيم و هرچه از دستمان برمي آيد انجام دهيم. بيشتر اوقات يك جنبش منسجم همبستگي بيش از فعاليت هاي سازمان يافته گسترده كه ازجمله شامل منافع تجاري مي شود تاثير گذار است. 

 

جبهه گسترده مردمي

اكنون مي خواهم به مهمترين وظيفه جنبش برگردم: گردآوردن گسترده مردم و تشكيل ائتلاف عليه هيئت حاكمه بوش و حاميان آن. تنها چنين ائتلافي توان سياسي لازم را دارد كه جلوي تجاوز راست افراطي را گرفته و آن را شكست دهد و عدالت بيشتر, دمكراسي بيشتر, و كشور و جهاني امن تر را به ارمغان بياورد.

در حاليكه هر بخش از اين ائتلاف _ كارگران, ستمديگان ملي و نژادي, زنان, جوانان, سالمندان, كشاورزان, طرفداران محيط زيست, فعالين جنبش صلح، و بسياري جريان هاي ديگر _ نيروي سياسي قابل توجهي دارند, اما گردهم آوردن تمامي آن ها در رودخانه خروشان اعتراضات توده أي ست كه پيروزي را ممكن مي سازد.

كارگران، ستمديدگان ملي و نژادي, و زنان و در قلب اين ائتلاف قراردارند. چنين مبنايي تمركز برروي نيروهاي اجتماعي و اتحادهاي بنيادي كه سنگ پايه ائتلاف همگاني است را افزايش مي دهد. اين مشي يعني مبارزه براي تساوي نژادي و جنسي چسبي است كه جمعيت بيشتري را به هم پيوند مي دهد و در نهايت تعيين مي كند جنبش چگونه به شكل واقعي توسعه يابد.

اين فرمولبندي نه گرايش هاي طبقاتي ما را كمرنگ مي كند و نه اهميت ما براي طبقه كارگر را كاهش مي دهد. ماركس و انگلس و لنين هيچگاه اين رويا را نداشتند كه فقط رهبري طبق كارگر وجود دارد. بلكه آن ها طبقه كارگر را همواره درخط اول تمامي مبارزه هاي دمكراتيك ديده اند و با ياران استراتژيك خود در جنبش هاي دمكراتيك و سوسياليستي متحد شده اند. از ديد آنها, مبارزه براي دمكراسي در قلب مبارزه طبقاتي قرار دارد.

ائتلاف گسترده مردمي كه مي توان نشاني از آن را در دوران ريگان ملاحظه كرد, از نظر ابعاد, تاثير، و دامنه قوي تر شده. اين جنبش چند سطحي, چند وجهي و از نظر ايدئولوژيك متنوع تر شده است. در طي دهه گذشته نيروهاي جديدي وارد جنبش شده اند, در حاليكه نيروهاي قديمي متحول شده اند. نقش رشد يابنده آمريكايي هاي مكزيكي الاصل, مهاجرين, فعالين ضدجهاني سازي, و طرفداران محيط زيست و غيره را از جمله اين نيروها مي توان نام برد .

ائتلاف گستره مردمي يك ساختار منسجم رسمي ندارد - و داراي ساختار بي ثباتي است. در واقع, نيروهاي اجتماعي گوناگون تشكيل دهنده آن تمايل دارند به شيوه أي موازي عمل كنند, هرچند كه به نظر مي رسد اين پديده درحال تحول است.

نقطه عطف در تكامل اين جبهه گسترده انتخاب رهبري جديد اتحاديه كارگران آمريكا ( آ اف ال - سي آي ا[9] ) در 1995 بود. تاكيد رهبري بر تحرك و سازماندهي اعضا, دستيابي به ساختار هاي ائتلافي, و فعاليت سياسي مستقل از حزب دمكرات, به آن انگيزه و قابليت دگرگوني جديدي داد و به اتحاد و مبارزه گسترده مردم نيرو بخشيد.

هرچند كه حوادث 11 سپتامبر برخي از عوامل اين ائتلاف را به ركود كشيد و بي تحرك ساخت, اما همانطور كه سير وقايع نشان داد اين تاثير موقت بود. دلايل زيادي براي آن وجود دارد, كه يكي از آن جنبش صلح است . درحاليكه نيروهاي طرفدار صلح قدرت سياسي لازم براي توقف هجوم به عراق را نداشتند, آنها نيروهاي تازه بي سابقه أي را به زمين مبارزه كشاندند - و صداهايي را تقويت كردند كه يا ساكت بودند و يا به سختي قابل شنيدن. اين اقدام آنان به هر نوع اعتراض عمومي حقانيت داد.

در يك كلام, جنبش صلح فضا و تحرك مبارزه عليه هيئت حاكمه بوش را تغيير داد. و اين در كنفرانس هاي اخير "مبارزه براي آينده آمريكا"[10], رنگين كمان/ پي يو اس اچ[11], ائتلاف اتحاديه هاي كارگران سياهپوست[12], كار همراه با عدالت[13], اتحاد براي صلح و عدالت[14], پيروزي بدون جنگ[15] و تعدادي از اتحاديه هاي بين المللي آشكار بود. در همه اين گردهمايي ها - كه ما در همه آن ها شركت داشتيم _ روح مبارزه جويانه أي حاكم بود. و انتخابات سال 2004 محور اصلي بحث ها و سخنراني ها بود. اتحاد موضوع غالب بود و هيچ حس ياس و بدبيني به چشم نمي خورد. بايد انتظار گسترش اين فضا را در كنفرانس هاي ان آ آ سي پي[16] و ان او دبليو[17] در تابستان آينده داشته باشيم.

اگر اين كنفرانس ها طلايه دار آينده اند, صحنه براي بزرگترين جنبش انتخاباتي در كشور از 1936 تاكنون آماده مي شود. لازم به يادآوري نيست كه ما و سازمان جوانان حزب بايد بخشي از اين جنبش باشيم, به خصوص در ميان عموم مردم.

 

استراتژي سياسي م&#