|
خاطراتي از كودكان ناصرخسرو (بخش
ششم)
سد اسمال
(سید
اسماعیل)
مهسا با خانم ر. تماس گرفته بود كه برگشته تهران ،
مادرش نخواسته پیش پدرش بماند ولی خوشبختانه خواهر ها با هم خانه ای در مولوی،
روبروی مچد ماشالله! اجاره كرده اند و از دوزخ گریخته بودند.
با خانم ر. خواستیم سری بهشان بزنیم و دو- سه هفته پیش اینكار عملی شد.
با هم در تقاطع خیابان مولوی و مصطفي
خمینی(سیروس)قرار گذاشتیم،
با مترو رفتم تا میدان محمدیه(اعدام) و از آنجا سوار مینی بوسی شدم تا برسم سر
قرار،
قیافه راننده مینی بوس تابلو بود(معتاد
بود)
روی صندلی كناری راننده یه نفر نشسته بود كه معتاد بود و
سرش تا روی موتور ماشین خم شده بود،
یكمرتبه راننده با دستش زد روی موتور ماشین و به یارو گفت داداش بلند شو صاف بشین
ما آبرو داریم.
خیلی سعی كردم خنده ام را بخورم،
در تمام مسیر مشغول دید زدن آنها بودم،
مرد با زحمت خیلی زیادی چشمش را باز نگه می داشت و راننده هم به حساب خودش با پُلتیك
خاصی می خواست از زبان مرد حرف بكشد.
از مینی بوس كه پیاده شدم دیدم به به چه گلستانی است،
چند فقره دیگه حضرات تابلو
از
كنارم گذشتند،
خانم ر. طبق معمول دیر آمد و طبعیتا منتظر ماندن در آنجا هم كه بسیار نوبر
بود.
بالاخره همدیگر را یافتیم و پرسان پرسان رفتیم تا كوچه مربوطه كه روبروی سد اسمال
بود را پیدا كنيم،
وقتی مشغول پیدا كردن پلاك خانه در آن كوچه كج و كوله بودیم،
دو نفر ازمون پرسیدن كه كجا میخواهیم بریم و گفتند دنبال خانه فالگیره ایم ،
كه گفتیم نه والله ، كوتاه نمی اومدن و به زور می خواستند ما رو بفرستن پیش فالگیره
،
بالاخره رسیدیم به در خانه.در زدیم،
رویا و مهسا در خانه
و بقیه
هم
سر كار بودند ،
پس از روبوسی و احوالپرسی،
نشستیم و كمی گپ زدیم تا بقیه خواهر ها بیایند.
دو تا فرش و یه تلویزیون و ضبط و اجاق گاز و یخچال داشتند كه تازه گرفته بودند،
طبق معمول دست مهسا روی قلبش بود ،
گفتم چی شده ،
مگر
قلبت درد می كنه
؟
گفت شما كه در زدین هول شدم،
گفتیم چرا،
گفت چون قراره برای خواهر بزرگه خواستگار بیاد.
واسه همین هم خانه را نو نوار كرده بودند.
كلی ذوق كردم ،هم از این جهت كه دخترا از آن محله كنده شده بودن و هم اینكه فكر
ازدواج و سر و سامان گرفتنشون خیلی برایم خوشحال كننده بود.
فكر كردم مثل اینكه خدا یه سری به
نوشته هاي
من زده و قضیه رو فهمیده،
فكر كردم آیا واقعا رفت و آمد ما به خانه قبلی آنها(دوزخ) در این جابجایی تأثیر
داشته ،
اگه اینطور باشه به همه سختی هایی كه در سرما و گرما در طول این چند سال كشیده ایم
می ارزد.
كمی دیگه با دخترها صحبت كردیم و بعد راه افتادیم.
در راه خانم ر. یادش آمد كه یكبار یكی از دوستانش پیش خانم فالگیره آمده بوده و
تعریف كرده كه خانم فالگیر گفته كه كه باید وردی را (كه یادم رفته ولی خنده دار بود
) سر قبر مرده ای بخواند و گفته بوده كه در سد اسمال قبر یافت همی شود.
ما هم كه نزده می رقصیم گفتیم بریم آنجا رو ببینیم،
رفتیم تا سید اسمال و داخل شدیم،
داخل حیاط
يك
حوض بود و
روبروی در،
ورودی
ِ
در ِ مسجد قرار داشت،
در طرفین دیگر حیاط دو در بود كه به محله باز می شد و باعث میشد كه مردم از سه طرف
به مسجد دسترسی داشته باشند
و در نتيجه محل گذر مردم هم بود،
بی اختیار یاد داستان "سه تار"جلال آل احمد افتادم.
برای ورود به قسمت زنانه باید از جلوی ضریح
(مدفن) عبور می كردیم،
كمی داخل آن را دید زدم،
در سمت راست آنجا پسر جوانی در حال تمرین بود، داشت واقعه كربلا را بسیار
ناواردانه باز گو می كرد و تپق های بسیار زیاد و بانمكی می زد،
نابلدی او بالحن گریه آلودش كه با تپق هایی
هم
همراه
بود
و هي قطع و وصل ميشد،برایم
بسیار خنده دار بود، برای خندیدن در پشت ضریح پنهان شدم. وارد قسمت زنانه شدیم،
روبروی در ،
چند
سنگ
قبر را به صورت عمودی داخل دیوار قرار داده بودند،
حدود ۵-۶
قبر بود ، همگی قدیمی بودند ،
روی یكی از آنها نامی از قاجار برده شده بود.
سقف
آنجا
تیر چوبی و ساختمانش
هم بسار قدیمی
است،
خانمی روی زمین خوابیده بود به او سلام كردیم،
بلند شد و نشست.
تابلویی از روز محشر به دیوار تكیه داده شده بود كه بسیار قدیمی است و در متن آن
مردی بود كه با شمشیر ضربه ای به سر مردی دیگر فرود آورده بود،
خانمی كه آنجا بود توضیح داد كه او ابوالفضل است
و آن دیگری(مضروب) نوجوانی است كه در جایی به كسی از ائمه
توهین كرده،
دوستم به نوجوان نگاه كرد كه سبیل های از بنا گوش در رفته ای داشت و گفت بعید می
دانم این همان نوجوان باشد.
من هم وارد بحث شدم و افاضات فرمودم كه گمان كنم ضربه زننده حضرت علی است ولی یادم
رفت نگاه كنم كه آیا شمشیرش دو سر است یا نه؟
به هرحال این مسئله و مسائلی دیگر از این دست در هاله ای از ابهام باقی ماند.
در روی طاقچه ای در همانجا پنجره ای چوبی بود كه یك عالمه پارچه و نخ به آن گره زده
بودند وبه اصطلاح دخیل بسته بودند.
با آن خانم كمی گپ زدیم ،
از اینكه كی تهران آمده و در باره محلات تهران و گود عربها و دروازه غار و فقر در
آن دوران وغیره وغیره حرفهایی زد.
در حال بیرون آمدن از ساختمان بودیم كه چشمم افتاد به یه جا شمعی ِ برقی-
نمی دانم چه اسمی رویش بگذارم-
وسیله ای بود كه سكه ای درونش انداخته و بسته به مقدار پول یك لامپ در یك محفظه
شیشه ای تا مدتی روشن می ماند.
به دوستم گفتم تا چند وقت دیگر قرآن خوان برقی هم وارد بازار می شود.
هنوز نمیدانم
خود
شمع چه عیبی داره كه برقی اش كرده اند.
از مسجد خارج شدیم و از راه كوچه ها به سمت مولوی رفتیم،
مردی مشغول فروش اجناس مستعملی بود كه احتمالا یا دزدی بود یا از خانه خودش آورده
بود تا به پول نزدیكش كند.
آنجاهم
محله فقیر نشینی شده
،
شاید هم بوده.
به دوستم گفتم ما پس معركه ایم،
خودمون را می كُشیم كه كمی كمك كنیم یا افراد جدیدی را برای كمك كردن جذب كنیم به
جایش هر روزه به این خیل عظیم معتادان و بیخانمانان اضافه می شود،
خیلی خنده دار است كه فكر كنیم با این حركت مورچه وار خود این فیل را تكانی خواهیم
داد.
باید دید چه پیش خواهد آمد و فردا چگونه رقم خواهد خورد.
تا فردا.
او
در راه رسیدن به خانه كودك از لای دری حركتی دیدم و صدایی كه نامم را گفت،
او بود رفتم داخل و بعد از روبوسی و حال و احوال
پرسي
،
قرار كوه رابرای جمعه گذاشتیم،
زنی هم پیشش بود كه مرتبا می خندید و قربان صدقه ام می رفت،
با او هم گرم گرفتم ولی حس خوبی راجع به او نداشتم ،
الان حس به مراتب بدتری دارم.
خودم هوس كرده بودم بروم دربند -
اوسون،
دلم تنگ شده بود برای آنجا و برای بسیار خاطرات گذشته ام،
قرار گذاشتیم ساعت
۷صبح
بیاید میدان تجریش(قدس) و گفتم هر جا كه از اتوبوس پیاده شدی تكان نخور تا من
پیدایت كنم.
مخصوصا تنها رفته بودم تا با او بیشتر حرف بزنم.
آمد ،
درست سر ساعت هفت و من نیم ساعت زودتر آنجا بودم مثل همیشه.
با ماشین تا سر بند رفتیم و از آنجا پیاده به راه افتادیم،
بسیار فرز بود،
آهنگ گامهایش سریعتر از من بود.
به سمت بالا حركت كردیم،
از دو راهی اوسون به بالا او جلو تر بود و من از پس او با فاصله حركت می كردم،
بابت هر چیزی هی رفع اشكال می كرد؛
اشكال نداره من جلو برم؟
اشكال نداره من این كفش را پوشیدم؟ وهزاران سوال دیگر از این دست و وقتی می گفتم نه
با تعجب می گفت وا! و ریز ریز میخندید.
در مسیر دختران و پسران جوان با هم حركت می كردند و او با خنده به من می گفت؛
همشون دوست دختر و دوست پسر هستند،
من مي دونم (اصطلاحي كه زياد تكرار مي كرد)
گفتم ممكنه باشند ممكن هم هست همكلاسی باشند یا خواهرو برادر یا غیره؛
تا بالا صد بار گفت چقدر خوب است آدم مجردی بیاد كوه؛
بعدش كه آدم ازدواج كنه دیگه نمی شه
،
مگه نه؟
هر بار یه جوابی دادم و دست آخر به شوخی گفتم امیدوارم به زودی شوهر كنی كه دیگه
اینقدر از مجردی حرف نزنی،
هر چند كه ابن را از محالات می دانستم.
در راه حرفهایی می زد كه برایم عجیب بود ،
از مكالمه اش با كسانی تعریف می كرد كه ما كاملا در جریان كارهای هم هستیم و می
دانستم راست نمی گوید،
خانم ر گفته بود او همیشه در رویاست،
دیدم راست گفته
است.
همه اش از قول این و آن حرفهایی می زد،
مثل یكجور توهم.
رسیدیم به قهوه خانه بهشت اوسون،
نشستیم تا چای و صبحانه بخوریم و بعد تا رودخانه بالا رفتیم تا به صدای آب گوش
دهیم،
یك بند حرف می زد و من یك بند گوش می كردم.
در اطراف رودخانه و در مسیردر جاهای قشنگی از او عكس گرفتم ،
كم كم گرم شد و خودش هم افه ها و جاهای جدیدی را پیشنهاد می كرد و هر بار در قالب
سوالی،
عیب نداره روسریم را گره نزنم؟
عیب نداره روسریم را بردارم؟
اگه كسی ببینه چی؟
اینجا اگه عكس بگیریم قشنگ می شه؟
در آخر هم قرار شد مطابق فیگورليلا
فروهری عكس بگیرد كه دیگر شلوغ شده بود ،
گفتم سه روز دیگر كه در ناصر خسرو قرار دارم دوربین را می آورم تا با آن فیگور از
او عكس بگیرم.
در مسیر جای قشنگی را برای نشستن پیدا كردیم و او شروع به صحبت كرد، او می گفت و
نمی دانست من بیش از آنچه او خبر داشته باشد از او می دانم ، گذاشتم رویاهایش را به
خوردم دهد و در لابلای همان حرفها سعی می كردم من هم حرفم را بزنم؛
میگفت كوچك بوده كه پدرش را از دست داده،
مادرش از او و برادرش نگهداری می كرده،
چند دایی و خاله دارد،
پرسیدم چند تا دایی دارد كمی مكث كرد و گفت 5-6 تا! گفت یكی از دایی هایش پسر بزرگی
دارد كه دانشجوست،
گفتم چه رشته ای،
كمی مكث كرد و با من ومنی گفت مهندسی،
گفت دایی كوچكم خیلی نسبت به من غیرت دارد ولی زنش بد دل است! از قول خاله هایش از
محبت
خود
نسبت به برادرش تحسین و دلسوزی می كرد.میخواست به یكی از خاله هایش زنگ بزند،
دفترچه تلفنش را به من داد و گفت بد خط نوشته شده ،
از من خواست اسم "ش" را پیدا كنم كه نبود،
چند بار گفت الان از اینجا با خاله ام تماس می گیرم و میگویم خاله من توی كوهم و از
قول خاله اش هم جوابهایی حاكی از تعجب
و شگفتي
سر هم می كرد.
فهمیدم كه بیسواد است،
باورش سخت است ،
دختر جوانی كه در مركز ِ كشور پرورش یافته و بزرگ شده،
مطلقا سواد نداشته باشد،
نمی دانم چگونه این همه غفلت را جوابگو خواهیم بود.
از من پرسید می شود بار دیگر كه قرار است به پارك برویم دختر خاله اش را هم ببریم،
گفتم بله حتما اینكار را می كنیم،
پرسیدم چند سالت است ،
كمی مكث كرد و گفت
۲۰سال
،
با توجه به رفتار و ظاهرش باید بیش از این سن داشته باشد،
بعدا یادم آمد كه شناسنامه ندارد و به این باور تلخ رسیدم كه چگونه فقر هویت را نیز
از انسان می گیرد.
از مادرش پرسیدم ،
از بودن مادر و از فوت او در
۱-۲سال
قبل گفت واینكه دیروز برادرش گفته آبجی یادته وقتی مادر زنده بود هر چه می خواستیم
برایمان می خرید،
میگفت من قدر مادرم را می دانستم و همیشه او را می بوسیدم
،
مادرم از غم و غصه سكته كرد .
بارها با خود زمزمه میكرد: مادرم خوشگل بود خیلی خوشگل،
نمیخواهم نوشته هایم شكل ذكر مصیبت به خود بگیرد من نیز از زیستن در سرزمینی خسته
ام كه در آن مرتباً
كارناوال های غم بر پا می شود و مردم به پیشواز مراسم سوگواری می روند،
آنچه می نویسم روایت یك خاطره است به این امید كه بتوان دنیایی خالی از این نمونه
ها و مثالها ساخت.
گفتم مادرت چند سالش بود،
نمی دانست گفت فكر كنم سی و چند سال،
شناسنامه اش هست.،
هر وقت اومدي خونمون نشونت مي دم.
گفتم می دانی به نظر من دایی های خیلی بدی داری چون اگر هر كدام كمكِ كمی در حد
توان به تو می كردند زندگی ات آسان تر بود،
تا آخر چند بار گفت راست می گویی هر كس هر قدر می توانست.
البته به اینكه دایی ای هم داشته باشد شك دارم.
در راه به دختر و پسرها اشاره كرد و گفت حتما بابای پسره
۲۰هزار
تومن می ذاره توی جیب پسرش ،
اونم با دوستش می آد بیرون.
بارها گفت من كه عصر از سر كار خسته برمیگردم ،
غذا درست می كنم تا برای فردای برادرم هم بماند،
گفت تأمین
خرج برادرم مشكل است ،
لباس و پوشاك و غیره،
برای خانه 500هزار تومان ودیعه داده ایم و ماهی 35 هزار تومان هم ماهانه می
پردازیم،
تازه هزینه آب و برق هم هست،
خرج سنگین است نمی رسد.
می دانستم سر كار نمی رود و اجازه می دادم با تخیلات و دروغهایش مرا سر كار بگذارد.
وقتی برای بیرون رفتن ِ بعدی میخواستیم قرار بگذاریم میگفت باید مرخصی بگیرم و من
هر بار با خیالهایش هم گام می شدم تا پیش تر رویم.
برادرش را خیلی دوست دارد او نیز شناسنامه ندارد و درس را رها كرده و در خیابان ها
پلاس است،
حرفهای بدی در باره هر دو می زنند و من با لجاجت میخواهم به خود بقبولانم كه درست
نیست و یا راه حلی برایش پیدا كنم،
درجلسه دیروز در باره او بحث كردیم،
اكثر ِ پیشنهاد های من رد شد،
فكر میكنم حق با آنهاست،
باید پذیرفت.
به او گفتم برو نهضت سواد آموزی تا سواد یاد بگیری تا الگویی باشی برای برادرت كه
نه درس می خواند و نه كار میكند،
گفت آخه صبحها سر كار می روم با كمی اخم گفتم نهضت در بعد از ظهرها هم دایر است ،
برو سوال كن و دفعه دیگر نتیجه اش را به من بگو،
ماشین های دربند تا سر پل بیشتر نمی آیند،
رساندمش تا میدان تجریش (قدس)
و در آنجا گفتم می خوام از اینجا تا ایستگاه اتوبوس ِ توپخونه تو مرا ببری،
زیر لبی گفت اینو كه دیگه همه بلدند،
گفتم پس من هیچی نمی گم،
از ایستگاه رد شدیم ،
گفتم اقلا از كسی بپرس،
بی خیال و شاید با اتكا به من پیش می رفت،
نگهش داشتم و گفتم برگردیم.
سوارش كردم و برگشتم.
خانم ت.
خانم ت كه كم سن و سال و جوان به نظر می آید
،
همكار خانم پ است آمده بود ناصر خسرو،
جلسه داشتیم.آنروز كارهایی پیش آمد كه به خانه چند نفر از اهالی ناصر خسرو سر زدیم،
موقع برگشتن با خانم ت هم مسیر بودم ، در راه با هم حرف می زدیم ،
از كارهایی كه باید انجام می گرفت و از مشكلات محل ،
گوش مفتی پیدا كرده بودم و به شدت مشغول گفتن بودم ،
در ذهنم نیز خبیثانه فكر می كردم چه خوب است اگر نیروهای بیشتری برای كمك بیایند
شاید من بتوانم كمی جیم شوم و كارهای نیمه تمامم را سامان دهم ،
نگاهم به او افتاد دیدم دستش را تكیه گاه كرده و سرش پائین است،
رو كرد به من و در حالی كه رنگ به رو نداشت و چانه اش می لرزید گفت :
اصلا فكر نمی كردم اینجوری باشد،
مگر می شود دو خیابان بالاتر از بازار و در نزدیكی پولدارهای تهران محله ای اینجوری
هم باشد،
باور نكردنی است،
گفتم فقط اینجا نیست،
دوستان ما در محله های دیگری نیز مشغول به كارهستند؛
شوش،
دروازه غار،
مولوی،
شمس آباد و غیره گفت می خواهد با دو نفر از دوستانش كه فیلمساز و خبرنگارند صحبت
كند تا از آنجا داستان مستندی ساخته شود تا دیگران ببینند،
خواستم مثل همیشه شروع به تذكر دادن كنم كه فقط آبروی بچه ها نباید به خطر بیافتد
ولی سكوت كردم ،
فكر كردم صبر كن حالا زود است،
دلم برایش سوخت ،
فكر كردم ما حواسمان نبوده است كه این طفلك تحمل دیدن این همه بدبختی را ندارد و
ایكاش او را با خود نمی بردیم،
به او گفتم غصه نخور مهم این است كه ما داریم كاری میكنیم،
حتی اگرنتیجه اش محسوس نباشد هم بالاخره حركتی است رو به جلو.
از هم جدا شدیم و من به یاد روزهای اولی افتادم كه گیج و منگ از ناصر خسرو به خانه
می آمدم،
به یاد بچه هایی كه در زمستان دستهایشان را بین دست و بدنم میگرفتم تا گرم شوند و
با اینكه جوابش را می دانستم به اعتراض می پرسیدم چرا لباس گرم نپوشیده ای ،
چرا جوراب پایت نكردی و آنها با لرز می گفتند خانوم هوا سرد نیست.
آری اینجا تهران است،
پایتخت كشوری باستانی با ذخایر انبوهی از نفت و گاز و كانی های مختلف و هزار جور
ثروت دیگر،
اینجا تهران است پایتخت كشوری كه مهد ادب و هنر است و سروده شاعر نغز سرایش را بر
سر در سازمان ملل متحد حك كرده اند.
بنی آدم اعضای یكدیگرند
كه
در آفرینش ز یك گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت دیگران بی غمی
نشاید كه نامت نهند آدمی
آری اینجا تهران است پایتخت كشور باستانی،
مهد فرهنگ و هنر ،
زادگاه مزدك،
خواستگاه زرتشت و ما مردمی هستیم كه گمان می بریم در همه جهان به مهربانی شهره ایم.
من شك دارم ،
دیگر به همه چیز شك دارم و به واژه انسان نیز هم.
|