شماره 28- بروزرسانی:27/9/1384

بازگشت به صفحه اصلی

خاطراتي از كودكان ناصرخسرو (بخش  آخر)

 

 

روز جهانی كودك

 

جمعه ۱۷مهر ماه روز جهانی كودك بود، فكر می كنم معجزه ای صورت گرفت تا با امكانات بسیار محدود ما یكی از بهترین جشنها برگزار شود. چهار نفر مربی :خانم ر.؛ خانم پ.؛ خانم م. و من؛ خانم ا. از همکاران محلی ما؛ چند زن از اهالی خانه؛ شوهر خانم ا. وآقایان ر. و ا. بعلاوه خانم ا. و چند نفر ديگر از دوستانمان.


در خانه یكی از اهالی محل كه خانه ای با حیاط نسبتا بزرگ و پاكیزه ای است مراسمی برگزار كردیم، طبق معمول یك نقاشی گروهی روی پارچه با گواش راه انداختم، یك درخت سیب بزرگ در وسط پارچه و تعدادی گل و میوه و پروانه و توپ و غیره هم دور تا دور درخت كشیدم، بچه ها با قلم مو رنگ میكردند در چند جای نقاشی هم رنگ ریختند ، پارچه نامناسب بود و رنگ را جذب نمی كرد ولی به هر صورت نقاشی تمام شد و روی بند رخت آویزانش كردیم تا خشك شود ، بعدا از بچه ها در جلوی تابلوی نقاشی امان عكس گرفتم.

فریاد هم آمده بود با دیدنش به سمتش رفتم و به سر و گوشش دست كشیدم و گفتم دلم برایت تنگ شده بود. او هم بود بعلاوه آفتاب و مهتاب وبهروز و فرشيد ومحمد و اعظم و فاطمه و سمیه و فائزه و مرضیه و راضیه و زهرا ومسعود و پیمان و غیره، برای ۱۵۰نفر تغذیه آماده كردیم كه كم آمد و به بزرگتر ها نرسید ، روی این حساب تعداد افراد حدود ۲۰۰نفر بود، تعداد زیادی از زنان و مادران محل هم آمده بودند كه به نظر من اتفاق مهمی است. بعد از نقاشی ِگروهی به بچه ها كاغذ و مداد رنگی دادیم تا مسابقه نقاشی برگزار شود، روی زمین زیلو پهن شد تا  بچه ها روی بنشينند.
 پس از آن آقای ا. ترتیب یك بازی را برای بچه ها داد ، به این صورت كه هر بچه ای ادای یك حرفه یا حیوان را در می آورد و به كسی كه خوب تقلید می كرد جایزه داده می شد.آقای ا. برای شغل باقالی فروش دنبال داوطلب می گشت، رفتم سراغ فریاد و به او گفتم برود جلو ، با صدای نهیفی گفت نه خانم ، یه دفعه دیگه، بلد نیستم، به او یاد دادم ومجبورش كردم برود جلو و از دور تا می توانستم تشویقش كردم كه فعال باشد، در پایان كه قرار بود بچه ها خودشان را معرفی كنند چند بار پرسید اسمش چی بود و من در حالی كه شانه هایش را گرفته بودم در گوشش می گفتم باقالی فروش. در حال بازی چند بار صدایش را شنیدم وخنده دل انگیزی هم بر لبانش نقش بسته بود.
بچه ها را گریم كرده بودیم، اكثرا رنگارنگ شده بودند. حدود
۵۰-۶۰ تاعكس گرفتم، زنان و بچه ها می خواستند عكس تكی و یادگاری بگیرند . نوار ترانه های كودكانه ای برده بودم كه پخش میشد و محیط شادی را ایجاد كرده بود.


پس از مدتی در اواخر برنامه یكی از ساكنین خانه یك نوار رقص كُردی گذاشت،اهالی این محل عموما مهاجرانی از ایلام و كرمانشاه هستند، پسرها شروع به رقص دسته جمعی كردند و كم كم غوغایی شد كه نگو و نپرس، دختر ها هم در سوی دیگر خانه دست گرفتند و با صدای آهنگ میرقصیدند، كمی به شور آمدم و به میانشان رفتم كه زود به خود آمدم و به كارعكس گرفتنم بسنده كردم. آقای ر. هم آمده بود و با آن چهره مهربان كه لبخند همیشگی ای روی آن نقش بسته پا به پای بچه ها میرقصید، وقتی از پسرها عكس دسته جمعی می گرفتم آمد و دستش را روی شانه های آنها گذاشت تا با هم عكس بگیرند، در اواسط جشن به من گفت مدتها بود كه این طور نخندیده بوده و امروز خیلی شاد است، با خودم فكر كردم این همه مهربانی و لبخند را در نگاهش از كجا آورده . آقای ا. هم به میان آمد ومجلس باز هم گرمتر شد.

اصلا انتظار چنین مراسم پر شور و نشاطی را نداشتم، همه چیز بطور خود جوش شكل گرفت و همه با هم جرعه ای  از شادی ها چشیدیم.
هوا تاریك شد و وقت رفتن شد،
او گفت خانوم یادت كه نرفته ، سر قولت هستی، قرار بود برویم پارك، گفتم آره یادم هست، قرار شد با تلفن با هم قرار بگذاریم، گفت می دانی كه من شب از سر كار می آم ، دیر تر تلفن كن، از خودم لجم گرفته بود كه چرا او باید مرا اینقدر احمق فرض كند ولی باز به روی خودم نیاوردم و گفتم باشد، در راه بازگشت با یكی از دوستانم در موردش صحبت كردیم و به این نتیجه رسیدیم كه باید به او بگوییم كه همه چیز را می دانیم، دوستم از طریق دوستانش قرار ِ مقداری مستمری ماهانه را گذاشته بود كه قرار شد اگر او بخواهد رفتارهایش را تغییر دهد در اختیارش قرار گیرد ،همچنین در فكر جور كردن شغلی در خانه برای او و زنان محل هستیم، به دوستم گفتم باید به او بگوئیم كه ما از نوع كارهای تو خوشمان نمی آید و باید تغییر كنی، دوستم تصحیحم كرد كه ما خدا نیستیم كه از كار دیگران خوشمان بیاید یا نیاید، قرار شد بگوئیم اگر رفتارهایش به دلیل بی پولی و فقر است ما می توانیم كمكش كنیم و درغیر این صورت به خودش مربوط است، صاحب خانه به یكی از همسایه ها گفته كه اگر رفت و آمد های مشكوك ادامه یابد از خانه بیرونش می كند. نمی دانم چه پیش خواهد آمد.
اتفاقات جور و واجور پیش می آید و مثل سیلابی انسان را به پیش می برد، مجال چندانی نیست و توان چندانی هم. فلسفه ساده ای در كار است باید كاری كرد، هر قدر و هر جور كه می شود، گاه با خنداندن، گاه با رقصاندن، گاه با سماجت برای كودك شدن كودكی كه كودكی اش را از یاد برده. و گاهی هم با اصرار برای دور كردن انسانی از كاری ناشایست.
 ولی مگر من كه هستم و اصلا در اینجا چه میكنم، مادرم یا مادر بزرگ یا دایه و یا جد پدری اینها؟ چه میكنم؟ و تا كی؟ نمی دانم ، فعلا كه این آب روان مرا با خود می برد ، تا كجا؟ نمی دانم ،
شاید روزی همه این بدی ها و سیاهی ها فقط خاطره ای تلخ و ناپسند باشد ، شاید فردا جور دیگری باشد، شاد و شكفته، شاید بار ِ دیگر دستهای یکدیگر را بگیریم و كوچه ها و خیابان های این كشور پهناور را با پایكوبی به وجد آوریم، شاید روزگاری فرخنده در پیش باشد .
ولی هر چه باشد راهش از این سوی است، از كوچه مهربانی و مسئولیت انسان در برابر انسانی دیگر. شاید بار دیگر در جشن كودك عده امان بیشتر باشد، شاید تو هم باشی ، ای دوست، با ما و در كنار ما. به پاسداشت عشق و شادی ومهربانی و دوستی.


پس تا آنروز.

 


قطعنامه

 

بند ۱) نغمه
نغمه ای ساز كردم در بیداد زمانه از چكاوكان كوچك سرزمین عزیزم ایران ِبزرگ و از طرز زندگیشان خواندم، فرصتی در بیان اوج و حضیض عشق كه خوب است وگرم است وعمیق، باقی نماند، آرزو داشتم نغمه هایم مفرح گردند ولی چه كنم كه هماره غم را جامه دران میبینم و نفیر كشان، به راز ونیاز برخاسته ام به امید مددی تا فرارَس ِروزگاری همایون.


بند
۲) شهدای پاكدشت
خواندیم و شنیدیم كه در پاكدشت ِورامین
۲جوان ۲۲و ۳۰ساله ، ۲۹كودك را ربوده اند ، به آنها تعرض كرده اند ، كشته اند، پس ازمخلوط كردن با اجساد حیوانات سوزانده اند ودر بیابانها چال كرده اند.
تعجبم از این است كه چگونه میتوان این همه كارهای پلید را با هم انجام داد آن هم حدود
۲۹بار، چه میزان نفرت در پشت این اقدام پلید وجود داشته و چه میزان لذت ازدیدن شكنجه و زجر و مرگ و سوختن انسانهایی كه عموما كودك بوده اند ،
خواندم وشنیدم كه "ب
سیجه" قاتل اصلی ، خود قربانی ای بوده است در سالهای كودكیش، مكان زندگی اش را نشان دادند، مخروبه ای در حاشیه این شهر پهناور و پر حاشیه، كه نه پناه بود و نه سر پناه، پناهگاه وكمین شاید.
سوالم این است آیا از خود پرسیده ایم كه او قبل از شروع به قتل چه می كرده ، چه می خورده، چه می پوشیده و آیا شب هنگام آسوده می خوابیده ست یا نه
؟ و جوابم این كه گمان نمی كنم،
اینك
۲۰كودك شهید شده اند، به قتل رسیده اند و كودكانی نیز زنده مانده اند و هر روز و شب را با فكر به انتقامی سخت از همگان می گذرانند، دنیای ما ، شهر ما در حال پرورش "بسیجه هایی" است تا گاه گاه به یادمان آورند وظیفه ای را كه بر عهده انسان بوده و همه ما فراموشش كرده ایم. وظیفه مهربان بودن و مسئول بودن را،
درگذر از ناصر خسرو، كودكانی را گفتم و نگفتم كه تلخ میزیند و تلخ می بالند، گفتم از آنهایی كه گرسنه اند، از آنهایی كه كتك خوردن را بخشی از زندگی می دانند وهم گرسنگی را و هم مورد تعرض قرار گرفتن را و هم زیستن با معتادین و مفسدین و هم جان كندن را در یك كلام،
و اینك سوالم این است؛ كه به راستی جرم چیست و مجرم كیست، قاتل كیست و مقتول كیست ؟
جواب اینكه شاید من مجرمم كه بسیار آسوده در شب زمستانی از كنار كودكی كه در گوشه خیابان با یك لا پیراهن روی دفتر مشقش خم شده و منتظر است تا عایدی اش به حد نصاب برسد ، رد می شوم و روی برمیگردانم تا دیدن او شبم را خراب نكند.
پس در تقاص این جرم گوارا باد بر من شنیدن و دیدن و خواندن سبوعیتی كه در بطن جامعه جاری است و روز افزون خواهد شد، در این سرا ی پهناور كه وسیع است حاشیه هایش .

 

بند ۳) برابری
واژگان برابری و تساوی چه معانی متناقضی دارد وقتی كه بخواهیم با كمتر از خود برابر گردیم یا با بیش از خود، مسئله داد و ستد است،
اگر از اهالی فعلی ناصر خسرو، شوش، مولوی وبسیار شهرستان های محروم ایران باشم برابری برایم ستاندن از قشر وسیعی است ، اگر از قشر متوسط جامعه باشم شاید تلاش كنم كه در تئوری هایم مساوات را برقرار سازم و زندگی را به گونه ای ترتیب دهم كه همگان به تساوی زیست كنند ،اگر از قشر مرفه باشم برابری همگانی چیزی نخواهد بود جز دادن قسمت اصلی همه داشته هایم وكسر شدن.
حال صورت مسئله این است، در تقابل این گونه ها چه در پیش خواهد بود.عده ای ندارند و خسته اند از نداشتن، عده ای دارند و در هراسند از كمتر داشتن ،
زمان می گذرد و عرصه تنگ تر می شود، در مقابل هر دارا دهها ندار به عرصه می آیند، دارایان از دارایی اشان كمك می گیرند تا آسوده به زیستن ادامه دهند و سدی در جلوی سیل ویرانگر بنا كنند، جریان ادامه می یابد، فقر، گرسنگی، بیماری، عذاب، غم ، زندگی سیاه ،.....

جواب این معادله با تفریق ساده ای محاسبه می گردد، باید دید زور كدام طرف بیشتر است .
هر كه پر زور تر باشد پیروز است ، یا همینگونه ادامه می یابد و یا همه چیز در هم خواهد شكست و ویران خواهد شد، مسئله دشواری نیست ، سفسطه ای هم در كار نیست، این برایند ِهمزیستی
ِ فقر و فلاكت و رفاه و تنعم در كنار هم ، در یك زمان و یك دوران است،


بند
۴) پدران بی لیاقت
دنبال تصویر عینی ای برای وطن، مردم و حكومت می گشتم ، بهترین انگاره را اینگونه یافتم؛
مردم و سرزمین چونان مادر و فرزندانی هستند كه تحت حمایت و قیمومیت پدری هستند كه می توان به آن نام دولت وحكومت را اطلاق كرد، در گذر سالهای مدید آیا آنچه بر این مردم و سرزمین رفته نشانگر بی لیاقتی، بی مسئولیتی، عیاشی
و هرزه گی پدر كه همانا شاهان و دولتهای رنگارنگ حاكم بر این سرزمین میباشند، نبوده است، اگر نه پس با چه استدلالی میتوان سیاه روزی این مردم و سرزمین غنی را در طول تاریخ توجیه كرد،
از مادر نام بردم و همه امیدم نیز به تلاشی مادرانه است در برقرار نگاهداشتن این سرای ، اینكه با این پدر چه باید كر
د ، مسئله فعلی من نیست ، اینكه چگونه باید از این مجموعه كه ایران و ایرانی اش می نامیم حمایت كرد و اینكه نقش ما در این بازی چه خواهد بود مسئله اصلی من است.


بند
۵) تراز سود و زیان

 

"هی بر خود می زنم كه مگر در واپسین مجال ِ سخن
  هر آنچه می توانستم گفته باشم گفته ام؟"
( احمد شاملو)

 

ناگفته هایی هنوز باقی است كه نگفتنش تا ابد مرا می آزارد. بده و بستانی در این كار زار صورت گرفته كه باید گفته آید؛
در این نوشتگاه از بسیاری جهات منتفع گشته ام،
در ناصر خسرو دوستانی یافته ام كه همه چیز را بهتر از من می دانند و مهربانند پس در مقابله با ایشان سود با من است.
با دوستی آشنا شدم كه مرادش نیما است وچه بسیار می داند و من با اینكه به او اعتراف نكرده ام ، در باطن میدانم كه نیما را چه كم می شناسم و این خود یافتن مسیری نو است
.
با شاعرانی كه می شناختم مأنوس تر شدم، خصوصا شاملو كه هماره در بسیاری از مواقع با من سخن میگوید و حرف آخر را اول می زند.
به تمامی معنی هنر متعهد را حس كرده ام وقتی كه بسیاری از شاعران را در بیان درد مشترك  هم آواز دید ه ام.
وبسیاری دیگر یافته ام در این رهگذار ،
از خود می پرسم كه آیا این حرفها نفعی هم به حال آنان كه درناصرخسرو، شوش، مولوی، دروازه غار و بسیار جاهای دیگر به سختی خود خو گرفته اند دارد یا خواهد داشت، اگر چنین نباشد چه بیهوده كلام را هدر داده ام و چه بیهوده سوی چشم كه حرام نوشتن و خواندن این سطور شده است، آرزو دارم كسی ، یاری ، رفیقی، مددی از آن سوی این صفحه برخیزد برای هر گونه تقلایی كه در توان دارد، نوازش سر كودكی در محله ناصر خسرو و یا لبخندی به امتداد نگاه انسانی كه كودك است شاید و یا هر گونه تلاشی دیگر كه من از درك آن عاجزم و او می داند و می تواند.

 

 

بند ۶) پایان

 
اینكار تجربه و تلاشی بود در راهی كه در پیش گرفته ام كه شاید با گفتن آنچه دیده ام، چشمها و قلبهایی بیدار گردند، زندگی در ناصر خسرو جاری است و
من نمی توانم امیدی به بهبود ناگهانی شرایط آنجا داشته باشم، زندگی مردم آنجا با تفاوتهای جزئی ای تكرار می شود و تكرار روایت آن بی دلیل است،اوضاع بر وفق مراد نیست ، در سال تحصیلی جاری كودكان زیادی به دلیل نداری از تحصیل دست شسته اند و به زودی روانه بازار كار خواهند شد . با این وضع تنها دلخوشی ما متحرك بودنمان است و اینكه آسوده ننشسته ایم. چرا كه


" انسان دشواری وظیفه است."

 

(شاملو)

 

همین و دیگر هیچ.

 

ف.ر.
مهرماه۱۳۸۳

فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید