شماره 3- بروزرسانی:31/4/1383

بازگشت به صفحه اصلی

جنگ و

         صلح

ظهر دم كرده ي تابستان بود

سر گل هاي گليم

ما برادرها مي جنگيديم

پدر از راه رسيد

خنده اي كرد و برابر همه ي گل ها را

بين ما قسمت كرد

مادرم گفت از اين بهتر چيست

آشتي بين برادرها

آن زماني كه برابر باشند

و چنين بود كه بوي خوش صلح

اولين مرتبه در كوچه ي شش سالگي من پيچيد

 

من همان روز نه از روي شعور

بلكه در منظر رنگارنگ كودكيم

صلح را بوييدم

چهره ي روشن روز

رقص ماهي در آب

خنده ي نرگس در كوكبه ي شاد نسيم

 آسمان دعوت پرواز كبوترها

در هوا  نفس شخم و شيار

آفرينندگي كوشش و كار

زندگي در حجم كودكي من اما

جست و خيزي به چمنزار خيال

سينه لبريز نشاط و بازي

چرخش فرفره با فوت نسيم

فوران گنجشگ

از درختان خيال

 

در صلح

پري نيكوكار

پا  به پايم همه جا مي آيد

 

صلح

سفره ي گسترده

قلقل شاد سماور خنكاي لب جوي

دست گرم مادر

كه به يخبندان ها دستم را

مي گرفت و به دبستان مي برد

 

صلح

بوته ي نسترتي

كه به هنگام بهار

گل به دامن مي ريخت

باد باد كهايي

كه سرشانه ي باد

لاله ي سرخ فانوسم را مي آويخت

دلم از شوق تماشا سرشار

با قطار شب و روز

 

 به سفر مي رفتم

سفر هفته به ماه

سفر ماه به سال

سفر بي برگشت

و سفرها تنها

از چمنزاران كودكيم خاطر سبزي را

ميگذارد باقي

اينك از پنجره ي باز بلوغ

شهر رنگ بويي ديگر داشت

نوجواني بودم

كه به اشياء  پيرامونم

آفتاب شعر نيمايي ميتابيد

و تصاوير رنگيني را

طرح ميزد بر روي دفتر من

پرش چابك گنجشگان احساسم

قلمستانم را

پر هياهو مي كرد

مي توانستم ساعت ها در نقش گلي  غرق شوم

مي توانستم بر كوهه ي موج خبري

بپرم بام به بام 

بروم شهر به شهر

حجم  يك روزم گاهي چنان به وسعت بي پاياني مي پيوست

كه همه عالم در افكارم پيدا بود

روي اخبار جهان رفتم تا دورترين شهر و ديار

رخ آزادي در ابر خشنونت پنهان

پاي گلبن ها خون جاري بود

و زمين از نفس گل ها خالي مي شد

جا به جا چهره ي خاك

پر لك آبله ديدم از جنگ

و در آن جا اي ننگ

زندگي

بر مدار نفرت مي چرخيد

 

كودكاني بي پا

طفلكان بي چشم

مي خيزيدند و نسيم

روي خاكستر سرد

روح  گنجشگان را  مي بوييد

 

من زمين را  در صلح

به تماشا رفتم

آفتابي زرين

مردماني سرسبز

كوچه هاي  آبي

مرد صيادي

لانه ي كوچك قرقاول را

زير فواره ي شمشاد مرمت مي كرد

و براي بز كوهي چمن و چشمه ي روشن مي برد

كودكي پاورچين پاورچين مي رفت

تا مبادا سر گل

خواب پروانه ي رنگين را آشفته كند

در گلخانه ي دانش وا بود

هر كسي

گل دلخواهش را مي پرورد

عرصه هاي كشتار

زير كشت گندم

دشت آواز قمري ها بود

و از اين گشت و گذار

باز مي گشتم و عاشقتر از ديروزم

زندگي مي كردم

صلح ديگر در من

خون رگ هايم بود

آروزهايم بود

در دلم پنجره اي بود  كه مشتاقانه  

باز مي شد به خيابان هاي سرشار موسيقي

و يا همان فرياد معترضي بود كه در يخبندان

از بهاران مي گفت

آتش سرخ شقايق ها را مي افروخت

 

با چنبن حال و هوا

زورق جانم را

روي جواني راندم

پاي هر پنجره اي با چگور شعرم

زير آواز زدم

در نبنديم به روي وزش روشني از كوچه ي مهر

 با شقايق از عشق

با نسيم سحر از خنده ي گل

با درختان از برگ

سخني آغاز كنيم

و نخواهيم كه شاهين هوا  ماهي دريا  باشد

آفتاب جانبخش

از همان لحظه ي روشن كه به درگاهي كوه

بند كفشش را مي بندد از لبخندش

همه از خرد و كلان بهره ورند

 

چه صفايي دارد

سرزميني كه مردمانش عاشق باشند

 

در  خيابان هاي جوهري از دار و درخت

به پسندي كه از آن ما نيست

تا رسيديم كلاه از سر خود برداريم

حرمتش بگذاريم

گل بابونه از ديگر گل هاي چمنزار چه كم تر دارد

بگذاريم كه فواره ي صبح روشن

روي انبوهي از افكار رنگارنگ

مترنم باشد

 

آب و برگ و خورشيد

به هم آميخته و سوخته اند

تا چراغ سيب سرخي را

بر سرشاخه ي لرزاني افروخته اند

 

در نبدبم به روي لبخند

درنبديم به روي حسي

كه رهايي بخش است

بگذاريم كه خورشيد در آيينه مان

موي زرين اش را شانه كند

دست رد هرگز بر سينه ي شوقي نزنيم

كه تمناي گلگشت خيابان دارد

آدمي را چه نصيبي خوش تر از عشق

عشق بوييدن كمياب ترين  گل هاي روي زمين

راه بردن  به سراپرده ي ماه

فتح يك اختر دور

و رهانيدن انساني از ورطه ي مرگ

 

اي دريغ و افسوس

آفتاب  عمرم

به لب بام رسيد

و هنوز

از پس آن همه سال

روي پل هاي شلوغ

كوچه ها  مدرسه ها چشم به راه صلح اند

در بهشت زهرا

خفتگان گل را

در بغل مي گيرم

و زمين زمزه اش در گوشم مي پيچيد

دام دشمن جنگ است

جنگ گرداب مهيبي است كه در چنگالش

بهره ور نيست كسي از چيزي

آسمان پر دود

و زميني كه بود خانه ي  آتش به چه كار آيدمان

 

در بهشت زهرا

با دلي ابري مي انديشم

كه همان كودك شش ساله اينك پدري است

كه دلش مي خواهد

مثل شش سالگي اش گريه سر داده و فرياد زند

پدرم آه كجاست

تا برابر همه گل ها را قسمت بكند

مادرم كو كه سراپا شادي

آشتي بين برادرها را

آفرين گو باشد

 

 

فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید