شماره 305- بروزرسانی: شنبه 26/02/1388 16, 2009 May           بازگشت به صفحه اصلی

 

فرار از تاریخ

 

جنبش کمونیستی

میان «انتقاد از خود» و «تنفر از خود»

(فصل اول)

 

دومه نیکو لوسوردو

ترجمه و تنظیم :  ش. میم. بهرنگ

 

پیشکشی برای

عباس حجری

که خاطره خروشانش

خاطر خاموشان را به طوفان اشک و پرخاش و خشم می کشد.

 Domenico Losurdo
دومه نیکو لوسوردو (متولد 1941)

 

·         دومه نیکو لوسوردو، متولد 1941 ، پروفسور فلسفه در دانشگاه (اوربینو).

·         او در همکاری با (هانس هاینتس هولتس) انتشار مجلهً (توپوس) ـ خدمات بین المللی به تئوری دیالک تیکی ـ را به عهده دارد و مولف کتب بیشماری است.

·         از آنجمله اند:

·         امانویل کانت ـ آزادی، حقوق و انقلاب (1987)

·         هگل و ارثیهً آلمانی، فلسفه و مسائل ملی انقلاب و ارتجاع      (1987)

·         هگل و بیسمارک. انقلاب 48 و بحران فرهنگ آلمانی (1993)

·         اجتماع، مرگ، هایدگر و ایدئولوژی جنگ (1995)

 

 

شماره

فهرست مطالب

 

مقدمه

 

فصل اول

1

بر سر دو راهی : مذهب و یا سیاست؟

2

حادثه ای درس آموز که 2000 سال پیش اتفاق افتاده

3

تاریخ طبقات تحت ستم و تاریخ جنبشهای مذهبی

4

برگشت به مارکس و آیین شهادت

5

بازیابی توان اندیشه و عمل سیاسی

 

مقدمه

 

 

·        سال 1818 میلادی، وقتی انقلاب فرانسه در آستانهً شکست بود، خیلی ها که در طی 29 سال گذشته، از ستایشگران انقلاب بودند، یکشبه رنگ عوض کردند، به سرزنش خود پرداختند و اعتراف کردند، که دچار سوء تفاهم شده بودند و برخی حتی از خیانت شرم آور به آرمانهای شریف بشری سخن گفتند.

·        بایرون در این باره بود، که سرود :

 

فرانسه خون می خورد که خونخوار شود

جشن ستایش از خدایان کهن بر پا ست

وین مرگبار برای «امر آزادی»

در هر زمان و در هر جا ست!

 

·         آیا امروز شاهد تکرار همین پدیده نیستیم؟

·        آیا نمی شود به جای 1789 (سال پیروزی انقلاب فرانسه)، 1917 (سال پیروزی انقلاب اکتبر) را بنشانیم و به جای «امر آزادی»، «امر سوسیالیسم» را؟

·        چه پیش آمده است؟

·        آیا کمونیستها باید به خاطر تاریخ خود شرم کنند؟

 

·        در تاریخ گروه های قومی و مذهبی ستمدیده و تحت تعقیب، پدیده ای بکرات خودنمایی می کند:

·        در یک مقطع مشخص، قربانی مورد سرکوب و تحقیر، دچار چرخشی روانی می شود، سنگر خود را ترک می کند، به سنگر دشمن می خزد و یاران خود را به رگبار می بندد.

·        اینجاست که دشنه بر گلوی خویشتن خویش می نهد، همانند دشمن، به تحقیر بیرحمانهً خود آغاز می کند و به «تنفر از خود» می رسد.

·        پدیدهً «تنفر از خود» را در مثال آذربایجانی ها، کردها، لرها، رشتی ها و در مقیاس جهانی در مثال یهودی ها که سال های سال مورد تحقیر سیستماتیک قرار داشته اند، به وضوح دیده ایم.

·        یک همچو پدیده ای را در تاریخ سیاهان نیز که از خاک خود کنده شده، در دیار بیگانه به بردگی کشانده شده، مورد ستم مدام قرار گرفته و سلب هویت شده اند، می توان مشاهده کرد.

·        در برهه مشخصی، زنان سیاهپوست امریکا ـ گیرم که خود از زیبایی خارق العاده ای برخوردارند ـ به نفرت از رنگ پوست خود می رسیدند و سفید پوست بودن به آرزوی لایزال آنها بدل می شد.

·        تحقیر و سرکوب سیستماتیک می تواند، تا این حد از سقوط قربانی ها منجر شود و آنها را به پذیرش ارزشهای دشمن وادارد.

·        پدیدهً «تنفر از خود» فقط شامل حال گروه های مذهبی و قومی نمی شود، بلکه طبقات اجتماعی و احزاب سیاسی نیز بعد از شکست جنبش، دچار آن می شوند، بویژه وقتی که توپخانهً دشمن از غرش می افتد و یا قدری فروکش می کند و هجوم مرگبارتری را دستگاه های تبلیغاتی (رسانه های گروهی، تلویزیون، رادیو، مطبوعات و ...) دشمن به عهده می گیرند.

·        تبلیغات ضد توده ای در ایران، مثال بارزی در این زمینه بوده است.

·        این نوعی جنگ روانی است، که به تخریب بیوگرافی یک حزب، با درخشان ترین خدمات سیاسی، فرهنگی و معنوی در خاورمیانه می انجامد.

·        «تنفر از خود» یکی از مسائل و معضلات مهمی است که جنبش کمونیستی برای مبارزه در برابر خود دارد و نباید دست کم گرفته شود.

 

·        اینجا صحبت در بارهً بسیاری از «رهبران» سابق، که اکنون دهن به یاوه گویی در بارهً جنبش کمونیستی دریده اند و در سرگیجه ای مدام، نوعی سمپاتی و ارادت به امپریالیسم امریکا را در اعماق ذهن فرتوت شان کشف می کنند و به عنوان نوآوری عرضه می دارند، نیست.

·        اینجا همچنین صحبت از «رهبران خود بر گزیدهً» جنبش باصطلاح کمونیستی، که از موضعواره دیروزی خود روی بر تافته، یکشبه دموکرات و لیبرال شده اند و از گذار مسالمت آمیز به «ندانم کجا» دم می زنند و امضاء جمع می کنند، نیز نیست.

 

·        بدبختی اینجا ست، که «تنفر از خود»، در صفوف کسانی رخنه کرده است، که هنوز خود را کمونیست می نامند و هر سیاست و اندیشه ای را رد می کنند، که به نحوی از انحا می تواند، گذشتهً آنها را لکه دار کند.

·        آنها به عمد، در بارهً کلیهً جنایات امپریالیسم، بی شرمانه سکوت می کنند ولی در بارهً عیوب واقعی و من در آوردی سوسیالیسم نعره می کشند و به توهین و پرخاش دست می زنند.

·        مبارزه علیه طاعون «تنفر از خود»، بدون تحلیل ریشه ای و آزاد از پیشداوری در بارهً دوران عظیم و شکوهمندی که با انقلاب اکتبر آغاز شده است، بی فایده است.

·        «تنفر از خود» و «انتقاد از خود»، اما علیرغم تشابه ظاهری دو چیز کاملا جداگانه و مغایر باهم اند.

·        «انتقاد از خود» با تمام حدت و حتی افراطی بودنش، حاکی از این است که منتقد، آگاهانه به کنکاش ضرور عیوب و اشتباهات گذشته می پردازد، ولی تاریخ خود را منکر نمی شود.

·        «تنفر از خود» لیکن فرار بزدلانه از تاریخ  و گریز از مبارزه ایدئولوژیک و فرهنگی یی است که آنرا فرا گرفته بود.

·        اگر «انتقاد ازخود» شرط لازم برای بازیابی هویت کمونیستی خویش است، «تنفر از خود» مترادف با تسلیم طلبی و انکار هویت خویش است.

فصل اول

بر سر دو راهی مذهب و یا سیاست؟

·        برای بررسی نظرات، مواضع و روحیات چپ امروزی، لازم است قدری پشت سرمان بنگریم.

 

1 

حادثه ای درس آموز که 2000 سال پیش اتفاق افتاد

 

·        انقلاب ملی قوم یهود، علیه امپراطوری روم، شکست خورده بود و انقلابیون مجبور به تسلیم شده بودند.

·        اورشلیم ماه های مدیدی تحت محاصره سربازان روم بود.

·        مردم این شهر، نه فقط به مرگ از گرسنگی محکوم شده بودند، بلکه کلیهً روابط اجتماعی موجود در شهر از هم گسیخته بود :

·        «پسران نان از دهان پدر می ربودند و دردناکتر از همه اینکه مادران از دهان کودکان.»

 

·        محاصره خود بقدر کافی وحشتناک بود، ولی تصمیمات متخذه برای مقابله با آن بمراتب وحشتناکتر بودند :

·        «خائنین و فراریان از جبهه، بدون استثناء (روا یا ناروا) اعدام می شدند و سوء ظن بیمارگونه ای شهر را فرا گرفته بود.

·        هرکس اختلاف شخصی اش را با دیگری مورد سوء استفاده قرار می داد و به خیانت متهمش می کرد.

·        حتی افراد مسن و کودکان از سوء ظن مصون نمی ماندند و به جرم پنهان کردن مواد غذایی، مورد شکنجه و آزار قرار می گرفتند.»

 

·        البته این ناهنجاری ها بیدلیل نبودند :

·        غلبهً مجدد روم، نه تنها اعدام رهبران و مبارزان انقلابی را به همراه می آورد، بلکه همهً مردم شهر را به تبعید، آوارگی و سرگردانی محکوم می کرد.

·        راوی این رویداد، یک نویسندهً یهودی است، که خود مدتی در اردوی مقاومت بود، ولی بعدا خط عوض کرده، به صفوف دشمن پیوسته و به ستایش از عظمت و شکست ناپذیری امپراطوری روم برخاسته بود.

·        اسمش یوسف بود و لقب فلاویوس را بر خود نهاده بود، که یکی از سرداران روم بود و اورشلیم را با خاک یکسان کرده بود.

·        مهمتر از خود او لیکن، گزارشات او در باره این اوضاع و احوال است :

·        «جناح مسیحی ـ یهودی مصلحت بین لازم دیده بود، اعلام کند که با انقلاب ملی سرکوب شده، هیچگونه ارتباطی نداشته است.

·        آنها کما فی السابق به کتاب مقدس استناد می نمودند، انقلابیون هم همینطور.

·        ولی مصلحت بینان، انقلابیون را به جعل و تحریف کتاب مقدس و به نفاق متهم می کردند.»

 

·        مارکوس اوانگلیوم در گزارشی که بلافاصله قبل از با خاک یکسان شدن اورشلیم نوشته است، دیالک تیک شگفت انگیزی را برملا می سازد :

·        «حضرت عیسی پیشگویی کرده بود، که هیچ سنگی بر سنگی استوار نخواهد ماند و یسایا از ظهور مجدد عیسی مسیح خبر داده بود.»

 

·        حال چه نتیجه ای می توان از این دو پیشگویی گرفت؟

·        بشنوید از قول مارکوس اوانگلیوم و از شباهت واکنش های بنی نوع بشر در سال 70 میلادی و1990 میلادی در شگفت شوید :

·        «نتیجه این شده بود، که کشتار قوم یهود و با خاک یکسان شدن اورشلیم را نباید اصلا گناه امپراطوری روم قلمداد کرد :

·        چرا که این بلا از سوی حضرت عیسی پیشگویی شده بود و بنابرین خواست خدا بود.

·        علاوه بر آن این بلا نتیجهً اعمال ناشایست انقلابیون بود، که از آیات آسمانی، تفسیری زمینی و سیاسی کرده بودند.

·        چون آیات الهی معنا و مفهوم باطنی و روحی محض دارند و بس.

·        پس بلای نازل شده، نتیجه ناگزیر جعل و تحریف آیات آسمانی از سوی انقلابیون خائن بوده است.»

 

·        بدین طریق توجیه تئوریک لازم برای تن در دادن به اسارت امپراطوری روم و دوری گزیدن از انقلاب فراهم آمده بود و هرگونه برخورد سیاسی و تاریخی به مساًله زاید بنظر می رسید.

 

·        لحظه ای با رهبران پرمدعای «چپگرا» به گفتگو بنشینید و مواظب باشید که از شنیدن استدلال همانند، شاخ در نیاورید :

·        «مقصر اصلی شکست سیستم سوسیالیستی، لنین و پیروان او بوده اند، چرا که آنها مارکسیسم را که خواهان انقلاب همزمان، در کشورهای پیشرفتهً سرمایه داری بود، مورد تجدید نظرقرار داده اند.

·        نتیجه، اینکه انقلاب اکتبر اصولا نمی بایست صورت گیرد.»

 

·        حضرات که از هجی کردن واژه «انقلاب» عاجزند، اعلام می کنند که طرفدار مرحله بورژوائی انقلاب روس (کرنسکی) اند، نه مرحله بعدی و لنینی آن. 

·        آنها به توطئه های امپراطوری روم معاصر حتی اشاره ای نمی کنند، محاصره بی پایان اورشلیم معاصر را اصلا به یاد نمی آورند، به کشاندن کشور لنین به جنگهای فرساینده دوم و سوم و زیرفشار قراردادن اقتصادی، سیاسی و نظامی آن و توطئه های بیشمار و رنگارنگ دیگر، وقعی حتی نمی نهند.

 

2

تاریخ طبقات تحت ستم و تاریخ جنبش های مذهبی

 

·        گرامشی تصریح می کند، که در جهان کنونی، گرایشات مذهبی می توانند در جنبش های رهایی بخش طبقات تحت ستم دوباره احیا شوند.

·        بیایید به دیالک تیک تحولی نظر بیندازیم، که بعد از شکست سوسیالیسم واقعا موجود، بروز کرده است.

·        ما عناصری را که شتابزده به ارابهً فاتحان پریده اند، کنار می گذاریم و توجه خود را معطوف صدمات و خسارات معنوی و سیاسی یی می کنیم که این شکست بر بخش هایی از جنبش کمونیستی وارد آورده است.

·        بسیاری از باصطلاح کمونیستها پا جای پای جناح مسیحی ـ یهودی مصلحت بین نهاده، به فاتحان رومی روی آورده و با تکان دادن دم اعلام کرده اند، که با شورش سرکوب شده هیچ رابطه ای نداشته اند.

·        حضرات هرگونه سوء ظنی را که آنها را به نحوی از انحاء به سوسیالیسم واقعا موجود مربوط می کرد، انکار کرده اند و تاریخ سوسیالیسم را به مشتی اعمال ناپسند وحشت انگیز تقلیل داده اند، تا بدین وسیله اعتماد بورژوازی لیبرال را جلب کنند.

·        مارکس در شیوهً تحلیل ماتریالیستی تاریخ گفته بود:

·        انسانها خود، تاریخ خود را می سازند، ولی نه تحت شرایطی که دلخواه آنها ست.

·        اگر امروز کسی با متانت ممکنه سعی کند، توجه مخاطب را به «وضع غیر عادی» (اعلام حکومت نظامی) مداوم جلب کند که بعد از پیروزی انقلاب اکتبر حاکم شده بود، اگر کسی جراًت کند، به تحلیل شرایط عینی مشخصی بپردازد، که در آن، جامعهً ما بعد کاپیتالیستی در حال نشو و نما بود، می توان شرط بست، که پیروان به اصطلاح «کمونیست» جناح مسیحی ـ یهودی مصلحت بین داد و قالشان به هوا خواهد رفت و از یک اسکاندال و توجیه ناصادقانهً امر دم خواهند زد.

·        برای فهم این برخورد حضرات، مارکوس اوانگلیوم بیشتر کمک می کند تا «ایدئولوژی آلمانی» و یا «مانیفست حزب کمونیست».

 

·        در چشم این باصطلاح کمونیستها، محاصرهً سوسیالیسم واقعا موجود و انقلاب سوسیالیستی همانقدر ناچیز و بی اهمیت بوده است، که محاصرهً اورشلیم و انقلاب ملی قوم یهود برای جناح مسیحی ـ یهودی مصلحت بین بود.

 

·        بنظر این آقایان هرگونه کوششی برای تحلیل شرایط مشخص تاریخی بیهوده، غیرواقعی و غیراخلاقی است.

·        تنها چیزی که واقعا اهمیت دارد، خلوص بی تردید «آیات آسمانی» است.

 

·        جناح مسیحی ـ یهودی مصلحت بین از پیروزی ارتش امپراطوری روم کوچکترین غمی بدل راه نداد و حتی از سقوط اورشلیم و با خاک یکسان شدنش احساس رضایت خاطر کرد.

·        او شاهد صحت پیشگویی مسیح بود و چه می توانست شادی بخشتر از دیدن تحقق خواست الهی به چشم خود باشد؟

·        علاوه بر آن، حالا دیگر می شد، آیات آسمانی بی غل و غش را فارغ از کوچکترین جعل و تحریف و تفسیر سیاسی سر هر کوچه و برزن فریاد کرد.

 

·        حضرات باصطلاح کمونیست این روزها دست جناح مسیحی ـ یهودی مصلحت بین را از پشت بسته اند.

·        آنها از شکست سوسیالیسم واقعا موجود احساس نوعی آسودگی خاطر می کنند، نوعی آرامش بی دغدغه.

·        مگر نه اینکه مارکس پیشگویی کرده بود، که انقلاب سوسیالیستی باید همزمان در همه کشورهای پیشرفتهً سرمایه داری رخ دهد؟

·        مگر نه اینکه آقای لنین در خلوص «آیات آسمانی» دست برده و جعل و تحریفش کرده بود؟

·        پس پیش بسوی مارکس مقدس و اعلام مارکسیسم بی غل و غش، فارغ از جعلیلت و تحریفات لنینی بر سر هر کوچه و برزن.

 

3

 برگشت به مارکس و آیین شهادت

 

·        بدینسان بود که برگشت به مارکس ورد زبانها شد.

·        هرکس که اندک اطلاعی در بارهً مارکس دارد، می داند که او سرسخت ترین منتقد فلسفی کلیهً فرم های رجعت طلب بوده است.

·        مارکس در زمان حیات خود کسانی را که در جدال با هگل به کانت و یا به ارسطو رجعت می کردند، به باد تمسخر می گرفت.

·        بنا بر تزهایی که به الفبای ماتریالیسم تاریخی تعلق دارند، تئوری، همراه با تاریخ و همراه با روندهای تاریخی مشخص توسعه می یابد.

 

·        مارکس، به مثابه متفکر انقلابی سترگ، بلافاصله بعد از کمون پاریس بدون کوچکترین درنگی اعلام کرد که او (اگر هم برای مدت کوتاهی) مدیون تئوریک تجربهً کمون پاریس مانده بود.

 

·        و امروز پس از گذشت دهه های متمادی از یک عصر پربار توفانی ـ از انقلاب اکتبر تا انقلاب چین و کوبا ـ کسانی پیدا می شوند، که همه این حوادث تاریخساز را پوچ و ناچیز قلمداد می کنند و به آیاتی می چسبند، که برای اولین و آخرین بار اعلام شده اند و مثل آیات آسمانی برای همهً دوران ها صادق اند.

 

·        ناگفته نماند که خود حضرات اولین کسانی هستند که شعار «رجعت به مارکس»  را اصلا و ابدا جدی نمی گیرند.

·        ولی توجه ویژهً حضرات به گرامشی و چه گوارا را چگونه می شود تفسیر کرد؟

 

·        گرامشی و چه گوارا شخصیت هائی اند، که اندیشه و عمل شان فقط ببرکت انقلاب بولشویکی و جنبش بین المللی کمونیستی (یعنی دهه های تعیین کننده در تاریخ بشری، پس از مرگ مارکس) می توانست جامهً عمل پوشد، یعنی در شرایطی که مارکس پیش بینی نکرده بود و نمی توانست هم پیش بینی کند.

 

·        در کدام نوشتهً مارکس پیش بینی شده است، که می توان سوسیالیسم را در یک جزیرهً کوچک مثل کوبا بنا کرد و یا با جنگ چریکی در بولیوی می توان به انقلاب سوسیالیستی دست یافت؟

·        گرامشی نیز انقلاب اکتبر را به عنوان انقلاب علیه سرمایه ستود و موضع منشویک ها را که رجعت به مارکس (درک مکانیکی از مارکسیسم) را عمده می کردند، مورد انتقاد قرار داد.

 

·        رجعت به مارکس یک مرحلهً (فاز) بی چون و چرای مذهبی است.

 

·        همانطور که جناح مسیحی ـ یهودی مصلحت بین که هرگونه رابطه ای را با انقلاب ملی قوم یهود انکار می کرد و عیسی و یسایا را در برابر هم قرار می داد، امروز حضرات باصلاح کمونیست رابطهً خود را با توسعه تاریخی ئی که ببرکت انقلاب اکتبراغاز شده بود، منکر می شوند و مارکس را در برابر لنین علم می کنند.

 

·        پناه بردن به گرامشی و چه گوارا محمل های عجیب و غریبی دارد :

·        ایندو را نمی توان بدون آموزش لنینی انقلاب تصور کرد، چیزی که با احتیاط تمام ناگفته می ماند.

 

·        اگرچه میان گرامشی و چه گوارا تفاوت های جدی وجود دارد، ولی هر دو سرنوشت مشترکی داشته اند :

·        هر دو شکست خورده اند و نتوانسته اند، در اجرای قدرت محوله از سوی انقلاب سهیم شوند و در پی ضربات نظام اجتماعی ـ سیاسی کهنه از رسیدن به هدف باز مانده اند.

·        بدین طریق حضرات به شهادت طلبی این دو مبارز جنبش بین المللی کمونیستی ارج می نهند، ولی تفکر و عمل سیاسی آندو را لگدمال می کنند.       

 

4

بازیابی توان اندیشه و عمل سیاسی

 

·        این طرز تفکر مذهبی مضرات غیرقابل جبرانی دارد.

·        مثالی بزنیم:

·        حضرات باصطلاح کمونیست، محاصرهً اقتصادی عراق و کوبا را از سوی ایالات متحدهً امریکا بحق محکوم کرده و مترادف با «آدمکشی» قلمداد می کنند.

·        از سوی دیگر اما ایالات متحدهً امریکا را سرزنش می کنند، که علیرغم سرکوب مخالفین رژیم روابط اقتصادی اش را با چین ادامه می دهد.

·        از کشوری که به جرم «آدمکشی» محکوم می شود، به عنوان «پاسدار حقوق بشر در جهان»، درخواست می شود که در چین وارد عمل شود.

·        کشوری که به خاطر در پیش گرفتن سیاست تحریم اقتصادی، علیه عراق و کوبا محکوم می شود، مورد سرزنش قرار می گیرد، که چرا با چین روابط بازرگانی اش را ادامه می دهد و دست به تحریم اقتصادی نمی زند.

 

·        آیا منطقی در کار حضرات باصطلاح کمونیست می یابید؟

 

·        نه!

 

·        توقع منطقی بودن از یک مذهبی داشتن، خود غیرمنطقی است.

 

·        فرد مذهبی در جهانی خیالی و مه آلود در گشت و گذار است.

·        شب و روز در پی «شر» می گردد، تا با زدن دست رد بر سینهً آن ـ هرکجا و هر طور که باشد ـ  اعلام وجود کند.

·        فرد مذهبی نابینا ست، ماهیت اشیاء و رویدادها را نمی تواند از صراحت بگذراند، در سطح پدیده ها پس و پیش می رود و به کنه اشیاء راهی نمی یابد.

·        تحریم اقتصادی خلق های عراق و کوبا بد است، عدم تحریم اقتصادی چین هم همینطور.

 

·        آدم نباید علامهً دهر باشد، تا بفهمد که پشت جار و جنجال ضد چینی کنونی چه اهداف گئوپولیتیکی نهفته است.

 

·        حوادث میدان «تیه ن ـ آنمن»1 در حقیقت بهانه برای چیز دیگری است.

 

·        واقعیت این است، که امپریالیسم امریکا نمی تواند تحمل کند، که چین ـ بزرگترین کشور آسیا ـ تن به اسارت امریکا ندهد و به عنوان «آخرین جبههً» تسخیر نشده، خار چشم باشد و رو به رشد رود.2

·        ولی برای یک وجدان مذهبی که هنری جز تظاهر به پاکدامنی و فخر بدان ندارد، تحلیل تاریخی و سیاسی چه مفهومی می تواند داشته باشد؟

·        او نمی فهمد، که در خواست تحریم اقتصادی چین از امپریالیسم امریکا، بطور غیر مستقیم به معنی بحق جلوه دادن محاصرهً اقتصادی عراق و کوبا ست.

 

·        تسخیر این «جبههً آخر» از سوی ایالات متحدهً امریکا منجر به تجزیه و تکه تکه شدن چین خواهد شد (همانطور که در مورد یوگوسلاوی و اتحاد جماهیر شوروی دیدیم) و فاجعه ای برای مردم چین بدنبال خواهد داشت.

 

·        شکست این کشور بزرگ آسیا، به تقویت امپریالیسم امریکا و قدرت سیاسی و نظامی آن و به تشدید استراتژی تحریم اقتصادی کشورهای زیادی مانند عراق و کوبا و برده کردن مجموعهً بشریت خواهد انجامید.

 

·        ولی انتظار عقل سالم در بدن یک مذهبی عقب مانده، که ماسک و نقاب کمونیستی بر چهره دارد، انتظاری بیهوده است.

 

·        ما موضعگیری حضرات باصطلاح کمونیست را با مواضع جناح مسیحی ـ یهودی مصلحت بین مقایسه کردیم و می خواهیم قدری دقیقتر در این باره صحبت کنیم.

 

·        پناه بردن جناح مسیحی ـ یهودی مصلحت بین به خویشتن خویش، یک جنبهً مثبت در برداشت.

·        فاصله گرفتن از انقلاب ملی یهود نوعی تفکر ماورای طبیعی می طلبید.

·        ولی پناه بردن حضرات باصطلاح کمونیست به خود، از آنجا که انقلاب و تحول تاریخی ناشی از آن، حامل شعارهای جهانگیر بوده است، به معنی عقبگرد و مسخ خویش خواهد بود.

·        این جور حالات، طبیعی اند و کسی نباید از دست حضرات به خشم آید. 

·        چرا که هر شکست در تاریخ، آبستن حالات مذهبی گونه بوده است.

·        ولی چسبیدن سرسختانه به این حالات و خود را کاشف حقیقت ناب پنداشتن تهوع آور است.

 

کمونیست هایی که نمی خواهند تا  ابد در حالت خلسه و پریشانحالی صوفیانه بسر برند، باید بتوانند، توان اندیشه و عمل سیاسی را دوباره در خود احیا کنند و راه بیفتند.

 

پایان

 این بحث ادامه دارد.


1 C. Jean, Geopolitica, Laterza, Roma-Bari 1995, S. 205

2 A. G. Valladäo, Le XYJe si~cle sera am&icain (1993), it. Übers. Il W secolo sarä americano, II Saggiatore, Milano 1996, S. 241

 

آرشیو  : ش. میم.  بهرنگ

فرهنگ توسعه - 1388 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید