شماره 306- بروزرسانی: یکشنبه 03/03/1388 24, 2009 May           بازگشت به صفحه اصلی

در دستور روز بودن کماکان

انتقاد از سرمایه داری

  (9)

ورنر سپمن

فیلسوف، جامعه شناس و اندیشمند معاصر آلمان فدرال

ترجمه و تنظیم از:  ش. میم. بهرنگ

بیاد و احترام برادر خردمندم

امیر نیک آیین

«که میراث محنت روزگارانش تنها تسلای عشقی بود که شاهین ترازو را به جانب کفه فردا خم می کند!»

 چپاول جهان احساس

هیچ عرصه ای نیست که امروزه از هجوم ویرانگرانه تبلیغات در امان بماند. گله ای از متخصصین تحصیلکرده با تمام دانش و تخیل، هوش و ذکاوت و کفایت خود در تلاشند تا در بازار برای فراورده ای جدید (و چه بسا بی فایده) جا پیدا کنند. تعداد مهندسین روحی (روانکاوان) که آرزوهای کودکان و شیوه تحمیق آنان را (کودکان گروه بزرگ مصرف کننده در این جوامع اند) بررسی و تعیین میکنند.

برنامه های متعددی (و نه تنها در کانالهای تجاری تلویزیون کودکان) کاری جز تبلیغات تمام وقت ندارند. در اغلب عرصه های زندگی اصول زیبائی شناسی کالائی فرهنگ مصرف به عنوان معیارهای رایج زیبائی و بمثابه کعبه آمال پذیرفته می شوند: «انسان ناتوان از مقاومت در برابر خصلت ستمگرانه مناسبات موجود با پاداشی که برای تسلیم درونی خود دریافت میکند، به تخدیر خود دست نایل می آید.[1]» او داوطلبانه فراورده های صنایع وقت گذرانی، تفنن و مصرف را می بلعد، بدون اینکه بتواند اثر موعود را احساس کند. برای تسکین بخشیدن به احساس خلأ و پوچی درونی خویش به مصرف فراورده های صنایع شکوفای وقت گذرانی که حوادث عجیب و غریب نمایش میدهند، روی می آورد. تخصص این صنایع وقت گذرانی درتولید فازهای کوتاهی از احساس خلسه آور خوشبختی و نمایش انواع مختلفی از ورزشهای افراطی، سفرهای مخاطره آمیز، سرگرمی های متعدد در روزهای آخر هفته و یا در ایام تعطیل است. نجات از چنگ عفریت زندگی روزمره لیکن دیری نمی پاید. پس از لحظات کوتاه خلسه آور انسانها دوباره به جهنم مناسبات ناگوار زندگی پرتاب می شوند.

پشت نقاب تنوع سطحی و ظاهرفریب  تنظیم کالاواره نیازها و آرزوها جامه عمل میپوشد، چیزی که رئیس کنسرن والت ـ دیسنی نشانه «تحقق شخصیتی افراد» قلمداد میکند: «صنایع تفنن و وقت گذرانی امریکائی تنوعی از امکانات فردی، گزینش فردی و تبیین فردی عرضه می کنند.[2]» ازاین طرز تفکر روشنفکران کاسه لیس سرمایه داری تمام ارضی حمایت کرده و اعلام میکنند که «فقط کوردل ترین مدافعان ابدی دیروز بر این باورند که شیوه زندگی غربی می توانسته روزی عمومیت پیدا کند[3]» ولی چون «نیروی اجتماعی لازم برای تعمیم بخشیدن به آنها موجود نیست[4]»، مناسبات موجود از واقعیتی دیگر حکایت میکنند: «دستگاههای تبلیغاتی با ارائه دادن تصاویری از ایام فراغت، مصرف، تفریح و تفنن در سراسر کره زمین معیارهای ارزشی والگوهای فرهنگ انبوه سرمایه داری را بعنوان نمونه بارز سبک زندگی ایده آل بخورد مردم میدهند: و بدین سان برای اولین بار در تاریخ  بشریت را تخیل مشترکی از هستی متحد میکند[5]» که به بهای «بیگانه فرمائی»، فقدان هویت و فقدان جوهر فرهنگی حاصل می آید.

جهان برای کودکان مشتری تلویزیونهای خصوصی و دنباله روان الگوهای کالاواره ادراک روزبروز تنگتر میشود. افق دید مردم به شابلونهای تبلیغاتی و موازین بازی های کامپیوتری محدود میشود. درک جهان بطور روزافزونی با واسطه تر و کلیشه ای تر میشود و جای فعالیت مشخص فردی را عمل «مجازی» پر میکند.

توانائی رواج بیمرز و فرا ـ فرهنگی الگوهای زندگی و مصرف سرمایه داری شاید در نگاه اول غیرمنتظره باشد، ولی نیروی متقاعد کننده نهفته در آن دلایل قابل فهمی دارد. علت آن را باید در روانکاوی فشرده انسانها جست و برای این کار گله ای از استراتژهای بازاریاب و روانکاوان تبلیغاتی مشغول بکارند. آنها کاری جز بررسی و سوء استفاده بازاری از آرزوها، رؤیاها و خواستهای مردم ندارند. هیچ تحریک احساسی و هیچ مکانیسم انعکاس روانی یافت نمیشود که بعنوان اهرمی جهت تحریف نیازهای مردم مورد استفاده قرار نگیرد. برای تنگدستان این دنیا نیروی سمبل واره اشیای کالاگونه که مطابق اشتیاق عمومی آنها عرضه میشوند، جاذبه ای لایتنهاهی دارد: بکمک آنها ست که فردگرائی ماده پرستانه بمثابه مذهب جهانی یعنی بعنوان امید زندگی بهتر جا زده میشود. برای اغلب مردم تصویر پر رنگی از یک زندگی بی دلهره به سبب زندگی شخصی دوزخی دلهره آمیز فریبائی خاصی دارد.

مناسبات زندگی در کشورهای سرمایه داری پیشرفته هرچند که امکان دسترسی به «ثروت[6]» و پرورش شخصیت را فراهم می آورد، ولی استفاده از این ثروت را نمی توان دور از اشکال فشار روحی و روانی مستمر حاکم تصور کرد. لئو کوفلر[7] این ارتباط مؤثر را «دیالک تیک لذت و ریاضت» می نامد: برای استفاده از نعمات موعود «جامعه مصرف» انسانها باید داوطلبانه به فشارهای «زندگی روزمره[8]» تن در دهند. «جامعه رفاه» صرفا خطوط مختصات آنرا جابجا کرده است و آگاهی کارآئی جای خود را به لذت پرستی فرا ـ سیستمی داده است. هرچند که با پیشرفت ظفرنمون تولید انبوه فوردیستی[9] برای اقشار پهناور جمعیت کشور امکانات مصرفی گسترش یافته اند و ارضای مستمرنیازهای فردی در دستور روز قرار گرفته است، ولی در حقیقت با پر بها دادن اجتماعی به عنصر لذت اهمیت احکام کارآئی افزایش یافته است: تنها با تحمل زحمات خارق العاده و با تن در دادن به شرایط کمرشکن روندهای کاری می توان به تحقق لذت موعود نایل آمد.

 کلیشهای کردن تفکر

مدینه فاضله منفی یک جامعه تک بعدی که مورد نظر هربرت مارکوزه بود، خود را تحکیم می بخشد. استانداردی کردن سلایق، قالبی کردن مشاهدات و سطحی کردن ساختار روزمره با کلیشه ای کردن طرز تفکر همراه است و « خود را در فقر زبان بمنصه ظهور می گذارد. از اشکال شرطی، آرزوئی و مستقبل افعال ( و کلا از کلیه افعالی که بر اعمال هنوز رخ نداده  و بعبارت دیگر به امکانات بهتر دلالت میکنند) دیگر خبری نیست.[10]»  

غنای معنوی از آسمان نازل نمیشود، بلکه نتیجه تناسب نیروهای واقعی موجود است. اگر هم طی مراحل مختلف صورت گیرد، «قدرت مادی حاکم در جامعه به توسعه قدرت معنوی مورد نظر خود می پردازد.[11]» بورژوازی برای سیطره بر «علم مستقل» و «آزادی آموزش و پژوهش» نه در مجالس مهمانی آخر هفته بلکه در سازمان کمپلکس علوم مبارزه میکند. هدف از مدرنیزه کردن (نوسازی) دانشگاهها چیزی جز تطبیق آموزش دانشگاهی بر مطالبات اقتصادی نیست: قرار بر این است که هر رشته دانشگاهی بدرجه یک واحد زیر فرمان مدیریت تنزل یابد. اندیشیدن به روابط فی مابین اشیا و پدیده ها و توانائی طرح سؤال در باره علل قضایا باید بیش ازپیش جای خود را به تفکرعملگرا بدهد. بدین سان یک «خود ـ تصویر[12]» علمی رایج میشود که بمفهوم دوگانه کلمه خود را در اختیار کسب و کار جاری قرار میدهد: طبق برنامه ارائه شده دانشجویان خود را به پذیرش مواد عرضه شده و به حل مسائل فنی خالص محدود میکنند. علم با تن در دادن به موازین «گردش سرمایه» به مثله کردن خود می پردازد و توان خود را برای جستجوی راه حلهای آلترناتیوی و یافتن ایده های راهگشا زنده بگور میکند. علم از موضع ایده آل خود (یعنی موظف احساس کردن خود در مقابل مجموعه جامعه) عدول میکند و جامعه با یک سیستم آموزشی بیطرف وداع میگوید: بدین سان است که امروزه از ضرورت یک قشر نخبه و گزینش سختگیرانه دانشجویان رشته های مختلف سخن رانده میشود و هیچ اعتراضی علیه آن صورت نمیگیرد. کادرهای منتخب از نخبگان جدید باید دانشگاهها را به مدارس فنی بهتر تنزل دهند و «کارگران فکری» بنا به خواست تقسیم کار صنعتی آموزش ببینند.

تصورش را بکنید که دانشجویان رشته های علوم اقتصادی به چه میزان از جهل تعمدی نسبت به مسائل واقعی و روابط فی مابین حوادث اقتصادی باید داوطلبانه تن در دهند، وقتی که کلیه برهانهای اقتصادی عرضه شده و سیاست پولی (مونتاریسم) بازار رادیکاله شده کوچکترین تطابقی با واقعیت ندارند. نه با کاهش مالیات ثروتمندان و نه با صرفنظر کردن کارگران از مزد خود امکانات جدید اشتغال پدید می آید و نه با فرمول «بذل و بخشش کمتر ـ رقابت بیشتر!» می توان شکوفائی پایدار را تضمین کرد. آمادگی برای پذیرش این دانش واره کتب درسی اما مرحله گذار مهمی است برای هضم و از آن خود کردن بیشرمی آشکار «استنباط اقتصادی» رایج: ه. زیبرت (عضو شورای کارشناسان دولت آلمان فدرال و مشاور صدر اعظم) می پرسد: «فایده قراردادهای سراسری سندیکائی کدام است؟ مگر نان باندازه کافی عرضه نمی شود، بدون اینکه به دو طرف قرارداد نان و اتحادیه نانواها احتیاجی باشد؟»  جوانانی که در مدارس آموزش عملی دیده اند از بار سنتی آشنائی به خاستگاه خود، به امکانات شناخت خلاق جهان و به تاریخ و ادبیات آزاد شده اند. وقتی گذشته حلاجی نشود، آینده بعنوان تکرار موبموی حال استنباط میشود. با صدور فرمان در جا زدن در حال هرگونه شانس تغییرات ضرور برباد میرود. بدون زیر علامت سؤال قرار دادن حال  خطر آن میرود که توان مخرب «جامعه مدرن» بی کم و کاست بکار افتد: «اگر قرار بر این باشد که بشریت آینده روشنی  داشته باشد، پس نباید گذشته و حال را بطور گذرا از نظر بگذرانیم. اگر ما هزاره سوم را بر این شالوده بنا کنیم، بدون شک شکست خواهیم خورد و نتیجه این شکست، یعنی آلترناتیو یک جامعه نوعبارت خواهد بود از ظلمات![13]»

طرف دیگر مدال تنظیم سیستم آموزشی منطبق با مصالح «گردش سرمایه» عبارت است از وداع جامعه بورژوائی با تعهد هنجارمند خود مبنی بر تدارک شرایط اجتماعی لازم جهت رشد تعقل اجتماعی و تحقق شخصیت فردی. این موضع تدافعی در عرصه جهان بینی شالوده عینی برای میدان رشد دادن به طرز تفکر «پست مدرنیستی» است. بعبارت دیگر بمعنی زانو زدن در برابر «تابو» های حاکم و اعلام اینکه «مفاهیمی از قبیل رهائی از قید و بند[14]، آزادی، خیر و شر دیگر معنی ندارند.[15]» هر نوع موضعگیری انتقادی در قبال مناسبات حاکم مشکوک و مظنون قلمداد میشود. عمل روشنفکرانه خود را در مخالفت با یک مسأله افشا شده بمثابه یک سیستم امتناع از روشنگری و خودشناسی سازمان میدهد: برخورد خودپسندانه بسیاری از علمای علوم اجتماعی و علوم انسانی که روزگاری پایگاه فکری مقاومت بودند، عبارت است از «نوشتن کتاب. کتبی که بما حالی می کنند که دیگر چیزی وجود ندارد که در باره اش بتوان کتاب نوشت.[16]» علمای یاد شده در یک چیز وحدت نظر دارند و آن عبارت است از اعتقاد مطلق به «ابدیت سرمایه داری[17]» و بیهوده بودن تلاش برای هر گونه تغییر و تحول. در پشت نقاب عدم قاطعیت و ضعف فکری («که اینطور! که اینطور!» ناظر منتقد می خواهد اعتراض کند ـ ولی آنها منظور دیگری دارند) شیوه گفتار از پیش تعیین شده ای جا گرفته است که تاب تحمل هیچ تضادی را ندارد و از هرگونه رویاروئی روشنفکرانه شانه خالی میکند: و بدینسان امکان شناخت انتقادی ـ اجتماعی از پایه و اساس زیر علامت سؤال گذاشته میشود[18] و انحلال واقعیت در توهم غالب میشود و بدین سان تفاوت میان واقعیت و توهم، هستی و نیستی ناپدید میگردد. از همین رو ست که «پست مدرنیسم» کنونی خود را موظف به رد معیارها و سمتگیریها می بیند. چرخش باصطلاح تئوریکی ـ فرهنگی توجه به شرایط ساختاری زندگی را بطور سیستماتیک دچار انحراف کرده است و بدین سان یک خلأ  تئوریک پدید آمده است که همه چیز را توجیه میکند: کلیه مفاهیم و تعاریف برای توضیح قضایا که می توانستند برای درک انتقادی شرایط حاضر مفید باشند، با جاروی آهنین مباحث فلسفی مد روز بدور ریخته شده اند. نقشه جغرافیائی روشنفکران به برهوت خالی از هرگونه نظر جدی و اساسی بدل شده است و از این رو ست که موضعگیری های خودپسندانه «پست مدرنیستی» بی کوچکترین درد سر مورد تأیید و تصدیق قرار می گیرند و همانند واحه تفکر جلال و شکوهی دیگر می یابند. 

روشنفکران کاسه لیس[19] «پست مدرنیستی» با جا انداختن تحمیق و خودفریبی بعنوان خصیصه روشنفکری متناسب با روح زمان، با خنثی و بی اثر کردن موازین هنجارمند و با برسمیت شناختن انعطاف پذیری اخلاقی هوراکشان به ساز سرمایه داری حاکم می رقصند: «ما باید بعنوان شهروندان یک جامعه مدرن بدان عادت کنیم که دیگر هیچگونه سمتگیری ارزشمند و قابل پیروی وجود ندارد. در آینده نیز هیچ سلسله مراتبی از ارزشها وجود نخواهد داشت. حداکثرش یک خودنویس اخلاقی وجود خواهد داشت که نوک ارزشی اش مرتب عوض خواهد شد.[20]» 

·        معلوم است که اشاعه انبوهی از اینگونه معیارهای فکری که تمیز زشت از زیبا، دروغ از حقیقت، خیر از شر را ناممکن میسازند، برای نخبگان قدرت بسیار خوشایند باشد. زیرا ببرکت آن می توان مسئولیت خود را نسبت به توسعه فجایع تمام ارضی و امکان عمل دگرگونساز اجتماعی پرده پوشی کرد.

·        اگر برای جامعه رقابت و خودپرستی آلترناتیوی وجود نداشته باشد، دیگر محکوم کردن بیعدالتی موجود بیهوده خواهد بود و شرکت در فعالیت سیاسی ضد و نقیض (پارادوکسی) جلوه خواهد نمود.

·        این موضعگیری تئوریکی از لحاظ جهان بینی و شناخت انتقادی جانبدار جزمگرائی نئولیبرالی است که هرگونه مداخله در «منطق بازار» (که در حقیقت «منطق قدرت» است) را علت همه بدبختیهای موجود و ممکن قلمداد میکند.

·        مردم باید با خونسردی و بی خیالی (این توصیه فلسفه «پست مدرنیستی» نیز میباشد) تسلیم قضا و قدر شوند و با این باور که دنیا همانطور است که باید باشد، راضی و خشنود خرناسه سر دهند.

·        تلاش برای درک شرایط عینی زندگی خود و اندیشیدن راجع به دورنمای تحولات واقعی بعنوان اقدامی ضد دموکراتیک و خودکامه بباد ناسزا بسته میشود و بی اعتبار میگردد.

·        در عین حال حضرات بیشرمانه از نمایش وحدت نظر بیحد و مرز خود ابائی ندارند: به تضادهای اجتماعی ـ فرهنگی و ضد و نقیض بودنها (پارادوکسها) اقرار میکنند ولی آنها را به عنوان اعمال سترگ قلمداد میکنند، تا به خرابکاری، ریاکاری، بی دورنمائی و بیمارگونگی جلال و جلای مورد نظر خود را ببخشند: «در واقع هدف نه افشای اشتباهات و نقد آنها، بلکه قلمداد کردن آنها بمثابه سرچشمه ثروت و غنا ست که به ما «مائیت» می بخشد و به دنیا جلال و رنگ و هستی اعطا میکند.[21]» 

آگاهی به تضادها و اعتراض

فرهنگ روشنفکری دلیل سیاسی تطبیق ایدئولوژیکی خود را در غلطیدن احزاب سوسیال ـ دموکرات به موضع نئولیبرالی و امید بستن بخش بزرگی از بقایای سازمانها و احزاب چپ به نسخه های نجات «جامعه مدنی» می یابد. براساس این ایدئولوژی تقدیرگرا رشد تضادهای اجتماعی (با توقعات بیحد و مرز خود) بمثابه یک فاجعه طبیعی تلقی میشود و با صحبت از یک مرحله گذرا از وضعیت اقتصادی با «دورنمای رشد» تخیلی یک «اقتصاد نوین» و پیشگوئی پیامبرانه از شکوفائی در بازار بورس به مدینه فاضله نئولیبرالی جلال و جلای دیگری بخشیده میشود. با ترکیدن بادکنک توهمات زمینه برای واقعگرائی نوین (اما برای تقویت تصورات پنهان بیهودگی نیز) پدید آمده است.

برخورد مترقیانه به تضادها نمی تواند تنها به اشاره گلایه آمیز به تناقضات اجتماعی بسنده کند.

·        علیه تسلیم قضا و قدر شدن رایج و علیه باور به سرنوشت که بکمک جهان بینی حاکم ترویج میشود، فقط می توان با توسل به استراتژیهای مخالف وارد نبرد شد.

·        ضمن حلاجی وضع موجود باید در پی یافتن راه چاره ای برآمد که از افق مناسبات حاکم فراتر رود.

·        تجربیات شخصی افراد از ستم و مضایق اجتماعی موجود نقاط گرهی مهمی برای تشکیل روندهای رادیکال آگاهی محسوب میشوند که متأسفانه تا کنون از سوی نیروهای چپ نادیده گرفته شده اند.

·        تجربیات شخصی افراد از ستم و مضایق اجتماعی در آینده برای تدوین برنامه مبارزه علیه زندگی بیگانه شده در سرمایه داری مخاطره آمیز از اهمیت بنیادی برخوردار خواهند بود.

·        زیرا شرط موفق شدن پروژه آلترناتیو سیاسی عبارت است از:

o       آگاهی بیش از پیش تعداد روز افزونی از مردم به چند و چون آلت دست شدن و تحت ستم قرار گرفتن خود و

o       تبیین آگاهی موجود راجع به بی پایه و توخالی بودن وعده و وعید خوشبختی و پیشرفت کاپیتالیستی در قالب مفاهیم و مقوله ها و بکار بردن آنها در شرایط مشخص.

·        برای تدوین برنامه عملی راجع به اشکال زندگی ـ عملی انتقاد و مقاومت باید «زندگی اجتماعی را تا حد ممکن از وابستگی به بازار[22]» رها ساخت.

اگرچه احساس آدم بودن و نقش تحول بخش در مناسبات اجتماعی بعهده داشتن از ذهن جوانان زدوده شده است، ولی علیرغم آن مقاومتی جسورانه در میان آنان (و نه فقط آنان) در حال شکلگیری است. پیشگوئی سیر و سرنوشت جنبش ضد گلوبالیزاسیون آسان نیست، ولی آن در مرحله نشو و نمای ناروشن خود دلیلی بر آن است که تضادهای اجتماعی انسانها را به تأمل  و در تحت شرایط مشخصی به مقاومت برمی انگیزد، هر چند که با ملاحظه لحظه ای (و نه پروسه ای: مترجم) جو بی تفاوتی و احتیاط غلبه دارد و مکانیسم های خنثی گر نارضایتی ها بطرز کاملی تکوین یافته اند.

جنبش اعتراضی در کشورهای پیشرفته فقط جنبه ای از مقاومتی است که در سراسر جهان علیه قدرت مخرب سرمایه در حال نشو و نما ست. سردرگمی عمومی سبب شده است که اعتراض در کشورهای متروپول اغلب دچار لکنت شود و تناسب واقعی نیروها از نظر عموم پنهان بماند. اما اگر هم اعتراض بندرت در قالب مفاهیم و مقوله ها عرض اندام میکند، بروز توأمان احساس نیاز به مقاومت و احساس ضعف به رشد تضادی دلالت دارد که از مرزهای ملی کشورها فراتر میرود: شاید شتابزده باشد، جنبش اعتراضی ضد گلوبالیزاسیون را اساسا ضد امپریالیستی بنامیم، ولی آن از نظر محتوا به مبارزه محتوائی علیه سیستم اقتصادی ناشی از قدرت حاکم دلالت میکند. این جنبش نه تنها تصوری را درسر می پروراند که خواهان جهانی عادلانه و مبتنی بر همبستگی است، بلکه علاوه بر آن ازاندیشه ای مایه میگیرد که از مرحله وقایع روزمره و مسائل و معضلات محلی فراتر میرود، بدون اینکه آنها را نادیده بگیرد. چه، دینامیسم رشد تمام ارضی و حدت یابی تضادها در کشورهای متروپول با هم مورد بحث قرار میگیرند.

ریشه های اعتراض در جنبش توده ای است وجانمایه آن در مبارزات مقاومت آمیز جهانشمول علیه قلدری «بازار جهانی» و هژمونی سرمایه.

·        اعتصابات کارگران در کره جنوبی

·        جنبش توده های بی زمین در برزیل

·        جنبش زاباتیستها در مکزیک

·        اعتصاب عظیم پاریس در سال 1995  اجزای ناپیوسته این فرهنگ مقاومت را تشکیل میدهند، اگر چه رسانه های گروهی کشورهای متروپول در مورد آنها سکوت میکنند.

آمادگی مقاومت از آگاهی ساکنان «جزایر رفاه» به کمبودها و مضایق اجتماعی ـ فرهنگی حکایت میکند: احساسات ناشی از نگرانی بسیاری از مخالفین گلوبالیزاسیون نیز واکنشی است علیه رادیکاله شدن «گردش سرمایه»  و عکس العملی است علیه نفوذ تعقل سرد اقتصادگرائی (اکونومیسم) در عرصه های هر چه پهناورتر زندگی. علاوه بر این، مواجه شدن با ذلت جهانی و محلی موجب نارضایتی مردم میشود. وعده و وعید توخالی و فرمولهای توجیه گرانه تفکر حاکم دیری است که دیگر کسی را قانع نمیکند. بار دیگر مسأله تقسیم ثروت و شروط بقای متمدنانه بشریت در دستور روز قرار گرفته اند: رادیکالیسم بازار رفته رفته به محدودیت قدرت خود پی می برد، سرپیچی و مقاومت و حداقلش تأمل در باره بی حساب و کتاب بودن اجتماعی و فرهنگی استراتژیهای سرمایه داری افزایش می یابد، هر چند هم که هنوز دورنمای روشن مبارزه برای سلب قدرت از سرمایه وجود ندارد. ترویج احساس بی آلترناتیو بودن در حال حاضر آخرین تک خال بلوک حاکم است. ولی مدافعان گلوبالیزاسیون دیگر یکه تاز میدان نیستند 

·        وقتی مردم بوضوح دریابند که در زمینه تخریب محیط زیست اقدامی جدی و اساسی صورت نگرفته

·        و چشم پوشی بر اقراض فقیرترین کشورها نه از روی احساس مسئولیت کردن، بلکه صرفا یک عمل متداول حسابدارانه برای تصحیح مطالبات غیر قابل وصول بوده است

·        و در ساختار سیستم بهره کشی بین المللی هنوز تغییری صورت نگرفته است

·        و رفاه مادی تنها ببهای تحمل اختلالات روحی قابل حصول است

·        و به دورنمای آتی دیگر امیدی نیست

·        از موضعگیری غیرسیاسی می تواند نیاز به مقاومت آگاهانه جوانه زند و تسلیم طلبی و نومیدی موجود رخت بر بندد. 

اعتراض بیشتر اوقات از ناخشنودی پنهان موجود حکایت میکند که به سبب مناسبات ایدئولوژیکی حاکم قادر به درک ماهیت مسایل و تبیین ضرورت تحولات واقعی نیست: اعتراضی که سمتگیری ضد کاپیتالیستی دارد، بندرت مسأله مالکیت را به عنوان پایه هژمونی قدرت محسوب میدارد. تصورات و نظراتی اشاعه داده میشوند که مسأله اصلی را نه در شیوه تولید و شکل تصاحب اضافه ارزش اجتماعی، بلکه در شیوه تقسیم ثروت می بینند. هنوز کسانی یافت میشوند که ضمن انتقاد از سرمایه داری لگام گسیخته بر این باورند که یک سرمایه داری متمدن و غیرمخرب نیز ممکن است.

قدرت وضعف سرمایه داری موجود پیوندی تنگاتنگ با هم دارند: علت اینکه بلوک حاکم برای اثبات مشروعیت منافع ویژه خود کلمات دموکراتیک بر زبان میراند و پایمال کردن حقوق خلقها را  تحت عنوان دفاع از حقوق بشر سازمان میدهد، در این است که خود را به توجیه قانونشکنی خود ناگزیر میبیند. او میتواند (هنوز) به این فشار با اتکا به دستگاههای تولید آگاهی مخدوش پاسخ گوید: «ارگانهای خبری که لگام شان بدست کنسرنها ست، دستگاههای تبلیغاتی، نظریه پردازان (ایدئولوگهای) دانشگاهی و فرهنگ روشنفکری با اشاعه توهمات که واقعیت ملال آور موجود را به عنوان معقول، خیرخواه، ضرور و گاهی حتی ناگزیر و مطلوب قلمداد میکنند، نقش اصلی را بعهده دارند.[23]» 

اما نقاب بافته شده از جهان ـ تصویرهای[24] مصنوعی، شابلونهای تأییدگر، حقایق نیم بند، توضیح دلبخواه واقعیت و اطلاعات کاذب، آنچنان که در توصیفهای انتقادی ـ فرهنگی بخورد مردم داده میشود، همیشه از چشمه های ریز و باریک تشکیل نیافته است. زندگی روزمره پی در پی تجارب جدیدی را تولید میکند که بدون شکستن در قالب تفاسیر شایع نمی گنجند. اما با تداوم رشد تضادها و افزایش تردیدهای سازمانیافته خطر خودافشائی، رسوائی و مشروعیت ریزی[25] بلوک حاکم روز بروز بزرگتر خواهد شد. دلیلی وجود ندارد که در کلام برنامه ای ماکس وبر (جامعه شناس بورژوائی) تردیدی بخود راه دهیم: «هیچ وسیله و امکانی برای تار و مار کردن اعتقادات و امیدهای سوسیالیستی وجود ندارد. هر زحمتکشی همواره و بهر عنوانی هم که شده، سوسیالیست خواهد بود!»  

اگر هم انسانها قادر نباشند، آگاهی خود را نسبت به تضادها بطور انتقادی سر و صورت دهند و یا دست کم با اعتماد بنفس بر زبان رانند، ولی قادر خواهند بود به تماشای فروپاشی دیوارهای توهم خود بنشینند.

برخلاف کلمات قصار کتب درسی علوم اجتماعی که از تشتت در موقعیت اجتماعی و اشکال آگاهی دم میزنند، خطوط تضادهای اجتماعی، وجود فشار، نا امنی و اجبار مستمر به خود ـ تطبیقی رد پای عمیقی در شعور اجتماعی مردم بجا گذاشته اند: طبق همه پرسی آلنزباخ در آغاز قرن جدید فقط 47 در صد مردم آلمان فدرال نسبت به اقتصاد بازار اجتماعی نظر مثبت داشته اند، در حالیکه این رقم در سال 1994 57 درصد بوده است.

دیالکتیک روشنگری

دیالک تیک واقعی روشنگری چند جانبه است.

دیالک تیک واقعی روشنگری بدون قید و شرط نیست.

دیالک تیک واقعی روشنگری با آگاهی به منافع مشترک و با اطمینان دم افزون نسبت به شرکت فعال در تعیین مناسبات عینی زندگی نهفته است.

احساس نیاز به مقاومت خودپو و آموزش سیستماتیک دانش رهائی بخش رابطه تنگاتنگی با سازمان منافع شخصی دارند.

میزان کار ترویجی و توضیحی صرف شده برای رواج گلوبالیزاسیون را نیز نباید دست کم گرفت. علیرغم انحطاط تفکر انتقادی ـ فرهنگی در دو دهه اخیر و علیرغم کار مخرب فشرده دشمنان استقلال (خودمختاری) روشنفکری دانش انتقادی ـ اجتماعی رایج از زمان انتشار «مانیفست حزب کمونیست» از بین نرفته است. این دانش در خفا جان سالم بدر برده و در سالهای اخیر نیزتوانسته اینجا و آنجا عناصر مجزا از هم را سیستماتیزه کند و اهداف مقاومت سیاسی را مشخص سازد. بنا به تجربه عمومی بشر در راستای تاریخ، دانشی را که یکبار فرمولبندی و تبیین شده است، می توان سرکوب و بی اثر کرد ولی نمی توان نابود ساخت: حقیقت همواره برای ترک تبعیدگاه خود حاضر به یراق است !

از آنجا که انسانها بنا به تجربه زندگی در سرمایه داری مخاطره آمیز تا اعماق ساختار روانی خود تحت تأثیر قرار دارند، باید دورنماهای پروژه تحولات اجتماعی معاصر از ریشه گرائی (رادیکالیسم) خود ویژه ای برخوردارباشند.

·        نه تنها مناسبات تولیدی باید دگرگون شوند، بلکه اشکال فنی و اداره زندگی نیز که تحت تأثیر مناسبات تولیدی پدید آمده اند و همانطور که دیده ایم از «شادابی» بیگانه شده اصول رقابت قوام می یابند، باید تغییر یابند.

·        اولین گام ضرورعبارت است از اقدامی که حقوق بیحد و حصر و ویرانگر «منطق بازار» را مصادره کند و برای باز پرداخت نهائی رهن تاریخ تمدن بشری (که علیرغم صفحات تاریکی که داشته، برای اولین بار در تاریخ امکانات ضرور برای «خود ـ رهائی[26]» انسانها را فراهم آورده است) و برای حرکت در جهت ارضای نیازهای تغییرشکل نیافته و برای گشودن دورنمای تحقق بشردوستانه شخصیت خود وارد عمل گردد.

·        چنین اقدام ریشه ای شامل حال عمل زندگی در کلیت آن میشود: هرچه کمتر عرصه های زندگی مادی از تأثیر زندگی شغلی و فشارهای «خود ـ بهره کشی» مصون بمانند، بهمان اندازه نیز پیشنهادات آلترناتیوی کمتر بر عرصه های مجزای زندگی محدود خواهند ماند: تحقق شخصیت خود بطور لاینفکی با استقلال فردی از طریق شرکت برابر حقوق در کلیه تصمیمگیری های جاری و در همه عرصه های زندگی مربوط میشود.

·        رفع انسان دوستانه نیازها (از آن جمله است توانائی به عشق و دوستی) تنها از طریق تحقق شخصیت خود در محیط کار ممکن میگردد.

·        مفهوم مارکسیستی کار ساختمان جامعه را در کلیه ابعاد آن مورد ملاحظه و بررسی قرار میدهد: کار عبارت است از فعالیت مادی با یک بعد احساسی و اجتماعی تفکیک ناپذیر:

o       «در هر آنچه که ما بعنوان فرهنگ در نظر میگیریم، کار نهفته است. فرهنگ در ورای کار غیر قابل تصور است.[27]»

o       از نقطه نظر دورنمای تاریخی کار موتور روند تشکیل فرهنگ انسانی بمثابه مجموعه بغرنجی از نیازهای جسمی و احساسی، زیبائی شناسی و فکری انسانی است.

o       از آنجا که فقط کار زنده برای روند «خود ـ آفرینی» فرهنگی[28] انسانها نقش اساسی بعهده دارد، از آنجا که زحمتکشان (یدی و فکری: مترجم) قبل از همه چیز با صرف نیروی زندگی خود به پیشرفت اقتصادی جامعه خدمت میکنند و کار «فعالیت شخصی[29]» آنها را تشکیل می دهد، بهمین دلیل آنها می توانند حق تصاحب بر اضافه ارزش اجتماعی را فرمولبندی کنند و با سازمانیابی خویش دورنمای رهائی را بگشایند.

o       آزادی و استقلال ـ با توجه به امر «خود ـ رهاسازی» و رهائی اجتماعی ـ تنها بعنوان رفتار عملی قابل تصورند، تنها بمثابه « تحقق خود و تجسم مادی انسان که عملش کار است.[30]»

o       این دورنمای «آزاد سازی کار» بعنوان «فعالیت زندگی آگاهانه و آزاد (بطور کلی) اساس و پایه تئوری رهائی مارکس را تشکیل میدهد که بسیاری از طرفداران حزبی اندیشه او هنوز آنرا بطور سطحی هم که شده، نفهمیده اند: «اگر ما فرض را بر این بگذاریم، می توانیم "خود ـ بکار اندازی را اولین نیاز زندگی بشماریم"، بعنوان لذت! ما می توانیم جامعه را بعنوان عرصه ای بارآور تصور کنیم: و ما همچنین می توانیم از تکامل انسان ببرکت کار آزاد فردی او صحبت کنیم، ولی هرگز به نتیجه جامعه شناسی باصطلاح «مدرن» نمی رسیم که کار را دیگر نباید در مرکز تئوری اجتماعی قرار داد، بلکه باید آنرا با ارتباطات و یا شیوه زندگی (جهان زندگی) جایگزین کرد. معلوم است که مارکس فرقی میان جهان زندگی و جهان کار قائل نشده است، بلکه او می خواسته آنچه را که امروز جهان زندگی نام میدهند، تار و مار کند. دورنمای کار از نظر مارکس عبارت است از ارتباط لذت بخش فعال میان افراد جامعه. اینجا تأثیر متقابل عشق و زندگی در نظر گرفته میشود، چرا که منظور مارکس از زندگی همیشه زندگی فعال بوده است.[31]»

o       اما ساده لوحانه خواهد بود اگر از این بحث به این نتیجه برسیم که تغییرات سیاسی ـ مادی اهمیت درجه دوم دارند و دچار این توهم شویم که گویا تکامل فردی بدون یک تحول اقتصادی ـ اجتماعی بنیادی ممکن است.

o       در هم شکستن موانع عینی پیشرفت شرط اصلی «خود ـ رهائی» انسانی است که فقط باید بعنوان یک روند آگاهانه (و دموکراتیک بمعنی بنیادی کلمه) تحقق یابد.

o       تغییر اوضاع از «خود ـ تغییری» عوامل دگرگونساز تفکیک ناپذیر است!

o       این حکم که آندو دو طرف متفاوت یک روند واحد را تشکیل میدهند، بخش اساسی تئوری رهائی مارکس و انگلس است.

o       عمل دگرگونساز از نظر آنان بعنوان روندی همزمان از تحولات اقتصادی ـ اجتماعی و فردی تلقی میشود: در تزهای فوئر باخ صحبت از «تغییر همزمان اوضاع و عمل انسانی یعنی خود ـ تغییری» میرود.

o       از این درک عمیق امر رهائی نباید تعالی رفتار مترقیانه دگرگونساز یعنی «عمل انقلابی[32]» را جدا کرد: علیرغم پیدایش عرصه های جدید عمل و اندیشه میدانهای سنتی مبارزات اجتماعی بهیچوجه بی معنی نشده اند و شاید درست به سبب غیاب آنها ست که در سه دهه اخیر «جنبشهای اجتماعی نوین» یکه تاز میدان شده اند.

o       «جنبشهای اجتماعی نوین» توانسته اند، پوسته سخت تفکر رایج را بترکانند و توجه مردم را به حوادث جدید و ترکیب جدید معضلات اجتماعی جلب کنند. لیکن نتوانسته اند به ریشه های مسائل جدیدی که طرح میکنند، پی ببرند و لذا تأثیر «جنبشهای اجتماعی نوین» در جوامع محدود مانده است و دلیل این امر در علل عینی زیر بوده است:

§        گروههای مختلف طرفدار محیط زیست و همچنین فمینیسم در ترکیب اجتماعی خود بیش از حد ناهمگون بوده اند و از این رو نتوانسته اند به طرز تفکر رادیکال اعتبار عمومی ببخشند.

§        آنها از نظر اجتماعی عمدتا به اقشار حاشیه ای جامعه تعلق داشته اند و لذا قادر به ایفای نقش تعیین کننده ای در اشکال بازتولید اقتصادی ـ اجتماعی نبوده اند.

·        تغییر تناسب نیروها در درون ساختار قدرت و تحول بنیادی مناسبات اجتماعی در آینده نیز فقط به ارده یک طبقه کارگر سیاسی آگاه بستگی خواهد داشت (البته باید در نظر داشت که طبقه کارگر دستخوش تغییرات مستمر است و در باره تحولات جاری در هسته و پوسته این طبقه هنوز حرف آخر زده نشده است.)

·        درهم شکستن توان «خود ـ تثبیتی[33]» سرمایه داری به سبب ویژگی های جدید مرحله رشد آن آسانتر نشده است: به سبب تغییرات عمیق در «جهان کار» و تغییرات ساختاری بحرانزده در مناسبات زندگی آگاهی بی واسطه انسانها به منافع خود دشوارتر شده است: دگرگونی اقتصادی ـ اجتماعی مبتنی بر زور شبکه روابط اجتماعی را از هم گسسته است و معیارهای سمتگیری سنتی را بی اعتبار ساخته است.

·        تمایل به انتقال محل های کار به بیرون از کشور، جدا کردن کارگاهها از یکدیگر و انعطاف پذیر کردن مدت زمان کار موجب قطع رابطه اجتماعی و تبادل تجربه میان زحمتکشان شده است.

·        اگرچه وابستگی انسانها به پیشرفتهای عینی افزایش یافته است، اما مردم خود را بیش از پیش تنها و منزوی احساس میکنند.

·        از این رو باید سطوح تجربی مختلف بهم وصل شوند، عرصه های اشتغال مجزا از هم، جریان های مربوط به انجام کار و علاوه بر این جدائی جغرافیائی زحمتکشان نخست بطور فکری و سپس بطور ارتباطی و سازمانی پشت سر گذاشته شوند.

·        تغییرات ساختاری  موجب مخدوش شدن ساختارهای ارتباطی میان (بویژه) طبقات پایین اجتماعی شده است: فقدان آگاهی و تجربه اجتماعی در «جهان کار» با از بین رفتن وضع سنتی طبقاتی  و بی اعتباری سمتگیری های آلترناتیوی در جامعه و سیاست تکمیل شده است. اما این وضع دلیل بر آن نیست که در مقابل ادعای اشتباه آمیز تفکر حاکم مبنی بر «ابدیت سرمایه داری» و «پایان تاریخ» تسلیم شویم.

·        در سایه تغییرات جدید نه ویژگی های طبقاتی زحمتکشان از بین رفته است و نه آگاهی آنها به تضادها: «تمایز عینی در درون طبقه مزد بگیر و موقعیت های منافع قشری جدید ناشی از آن بیشک منجر بدان نخواهد شد که آگاهی ماورای منافع قشری و لذا ضرورت ارزیابی شرایط ذهنی عوامل عام و مشخصه های مربوط به شیوه زندگی و باز تولید خاص طبقه مزدبگیر زاید تلقی شود.[34]»

·        برای مقابله با ضعف طبقه کارگر و برای جلوگیری از وخیمتر شدن وضع زندگی طبقات پایین در کشورهای سرمایه داری پیشرفته کماکان نمی توان به اشکال سنتی مبارزه طبقاتی چشم پوشید.

·        و «اگر بخواهیم آگاهی و سازمان یابی طبقاتی برای روندهای دراز مدت را توسعه دهیم، حق نداریم به مبارزه سیاسی روزمره چشم پوشی کنیم.[35]»   

·        یکی از نقاط گرهی بدیهی عبارت است از تلاش سرمایه برای بالاتر بردن همزمان کیفیت و کمیت کار. از اینرو طرح این مسأله لازم است که علیرغم وجود مسأله حاد بیکاری و علیرغم افزایش چشمگیر راندمان کار چرا تفکر حاکم با سماجت بیشرمانه ای اعلام میکند که «از این به بعد ما باید دوباره بیشتر کار کنیم.»

·        هیچ دلیل قانع کننده ای وجود ندارد که سندیکاها از مبارزه بی امان برای کار 4 روز در هفته عدول کنند!

·        حتی ضررهای باصطلاح ناشی از «رقابت مناطق اشتغال» قابل تخمین و ارزیابی اند: اجرای کار5.28 ساعت کار در هفته در کنسرن فولکس واگن موجب سودآوری بمراتب بیشتر و حفظ امکان اشتغال برای 20000 تا 30000 نفر از کارگران شده است.

بحث رایج در این مبارزات در باره آلترناتیوهای مختلف برای اشکال اقتصادی و «اجتماعی شدن» فقط زمانی مؤثر خواهد بود که آلترناتیوهای هنجارمند مخدوش شده توسط تفکر حاکم دو باره کسب اعتبار کنند و نیروی قانع کننده خود را بدست آورند، یعنی وقتی که دورنماهای همبستگی، عدالت و استقلال عمل (خود ـ فرمائی) در مرکز مبارزات ما قرار گیرند!

پایان


[1] H. Sana

[2]M. Eimer

[3] Z. Bauman

[4]Z. Bauman

[5] H.-P. Martin/ H. Schumann

[6] Marx

[7]Leo Kofler

[8] Marx

[9] fordistischen

[10] G. Eisenberg

[11] Marx/Engels

[12] Selbstbild

[13]E. Hobsbawm

[14] Emanzipation

[15] J.-F. Lyotard

[16] N. Posturan

[17] N. Bolz

[18] Lyotard

[19] H. Kraus

[20] N. Bolz

[21] G. Vattimo

[22] E. M. Wood

[23]N. Chomsky

[24] «synthetischen» Weltbildern

[25]  مترادف با آبروریزی (مترجم)

[26]Selbstemanzipation

[27] P. Alheit

[28] kulturellen Selbstschöpfungsprozess

[29]  K. Marx

[30] K. Marx

[31] F. Haug

[32] Marx

[33] Selbststabilisierungsfähigkeit

[34] H. Knauss

[35] E. M. Wood


در دستور روز بودن کماکان انتقاد از سرمایه داری (8)
در دستور روز بودن کماکان انتقاد از سرمایه داری (7)
در دستور روز بودن کماکان انتقاد از سرمایه داری (6)
در دستور روز بودن کماکان انتقاد از سرمایه داری (5)
در دستور روز بودن کماکان انتقاد از سرمایه داری (4)

در دستور روز بودن کماکان انتقاد از سرمایه داری (3)

در دستور روز بودن کماکان انتقاد از سرمایه داری (2)
در دستور روز بودن کماکان انتقاد از سرمایه داری (1)

آرشیو  : ش. میم.  بهرنگ

 

فرهنگ توسعه - 1388 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید