![]() |
|
شماره 307- بروزرسانی: دوشنبه 11/03/1388 - 01, 2009 June بازگشت به صفحه اصلی |
|
تقلب توانگر کند مرد را !
خدامراد فولادی
(آن گاه که هدف وسیله را توجیه می کند) بخش (2)
مارکس پیش تر در «دست نوشته های اقتصادی و فلسفی 1844» در «نقدِ دیالکتیک و
فلسفه ی هگل در کل» به هنگامِ جدا شدنِ کاملِ فلسفی از بینشِ هگلی و ارایه ی
ماتریالیسمِ دیالکتیکیِ خود در برابرِ دیالکتیکِ ایده آلیستیِ هگل نوشت: «Atheism
و کمونیسم نه پروازِ ذهن است نه انتزاع و نه از دست نهادنِ
جهانِ عینی که زاییده ی ذهن انسان است..... بر عکس نخستین پدیداریِ واقعی و
تحققِ بالفعلِ ذاتِ انسانی برای انسان و ذاتِ انسان به عنوانِ چیزی واقعی می
باشد..... [هگل معنای ایجابیِ نفی را امری صرفاً صوری و انتزاعی می داند زیرا
که خودِ ذاتِ انسان به باورِ هگل صرفاً ذاتی انتزاعی و اندیشنده در نظر گرفته
می شود و صرفاً به صورتِ خود آگاهی درک می گردد و فرا رفتن از «از خود بیگانگی»
حرکتِ خود تکوینیِ مطلق می باشد. و: ] از این رو هگل این حرکت را در شکل
انتزاعی به عنوانِ دیالکتیک و هم چون زندگیِ راستینِ انسانی تلقی می کند، و چون
این زندگی یک انتزاع است، آن را به عنوانِ فرایندی الهی اما به عنوانِ فرایندِ
الهی انسانی تلقی می کند. این ذاتِ انتزاعی محض و مطلقِ هستیِ انسان است که در
تمایز با خویشتن این فرایند را در می نوردد..... کلِ این ایده که با چنین شیوه
ی عجیب و غریبی بیان شده و عاملِ گیجیِ وحشتناکی برای هگلی ها بوده است، از
آغاز تا پایان چیزی جز انتزاع (یعنی اندیشنده ی انتزاعی اندیش) نیست.....
سراسرِ این گذار از منطق به فلسفه ی طبیعت [یعنی شناختِ وارونه در فلسفه ی هگل]
چیزی نیست جز گذار از انتزاع به کشف و شهود ..... [در چنین نگرشِ وارونه ای:]
طبیعت به خود نشان داده که ایده ای است در شکلِ دگر بود. زیرا آن چه حقیقت دارد
ایده است. و طبیعت تنها شکلی از دگر بودِ ایده است.». (دست نوشته های اقتصادی و
فلسفی. نوشته های درون کروشه از من است.). از سوی دیگر مارکس برابر نهادِ
فلسفیِ خود را در مقابل این ایده باوریِ و درکِ وارونه سر چنین ارایه می دهد:
«اسلوبِ دیالکتیکیِ من نه تنها از بن با اسلوبِ هگلی تفاوت دارد، بلکه درست
نقطه ی مقابلِ آن است. در نظرِ هگل پروسه ی تفکر که وی آن را زیرِ نامِ ایده به
شخصیتی مستقل مبدل کرده آفرینندهی واقعیت است و در واقع خود مظهرِ بیرونی پروسه
ی نفس به شمار آمده است. به نظرِ من بر عکس، فرایندِ اندیشه چیزی غیر از انتقال
و استقرار فرایند های مادی در مغز انسان نیست. دیالکتیکِ هگل روی سر ایستاده
است برای آن که هسته ی عقلانی آن از پوسته ی عرفانی (=ایده آلیستی) اش بیرون
آید باید آن را باژگونه (ماتریالیستی) ساخت» (پی گفتار مارکس بر چاپ دوم
سرمایه). با این همه ایدئولوژیست های بورژوازی که ارزشِ دوران سازِ جهان بینیِ
مارکس را –دستِ کم در عملِ انقلابیِ پرولتاریایی که کارگزار آن است- دریافته
اند، تلاش می کنند با جعل و تحریف و وارونه گویی، ماتریالیسمِ عمل گرا و
انقلابیِ او را انکار نموده و آن را به ایده آلیسمی صرفاً نظر ور و منفعل کاهش
داده و زیرِ پای طبقه ی کارگر را از تئوریِ قابلِ اعتمادِ خویش خالی کنند. حسین
بشیریه اعتراف صریح مارکس را به داشتن اسلوبِ دیالکتیکیِ متفاوت با اسلوبِ هگلی
–یعنی دیالکتیکِ ماتریالیستی در برابر دیالکتیکِ ایده آلیستی- انکار می کند و
این نوع ماتریالیسم را «تفسیرِ روسی» مارکسیسم می داند. او با این کار نشان می
دهد که نه از مفهوم فلسفی ماتریالیسم شناختی دارد و نه مضمون فلسفیِ آموزه های
مارکس و مارکسیست های روسی را درک کرده است .چرا که اگر چنین نبود مجبور نمی شد
آن چه را که خود به هم بافته به مارکس و مارکسیست ها نسبت دهد و همان را مبنای
نقد خود از مارکسیسم قرار دهد. او می نویسد:« به طورِ کلی اندیشه ی اولویتِ
ماده بر ذهن اساسِ نظریه یِ ماتریالیستیِ شناخت در تفسیر روسیِ مارکسیسم بود.
بر این اساس وظیفه ی ذهن انسان در فرایند ادراک و شناختِ انعکاس و بازتابِ دادن
یا عرضه ی تصویری از واقعیت خارجی است. پس ذهن نه عنصری خلاق بلکه آیینه ای
منفعل است که صرفاً واقعیت را منعکس می کند .» (اندیشه های مارکسیستی. ص 108).
یکم: تقدمِ ماده بر اندیشه (ایده) یا :ابژه بر سوژه پایه یِ متدولوژیِ شناختِ
مارکس بود و ماتریالیست های روسی و غیر روسی شناختِ فلسفیِ خود را از مارکس و
سپس انگلس گرفته اند. اگر نویسنده با مغز خود فکر می کرد و مجبور نبود از روی
دست دیگرانِ نسخه برداری کند و اشتباه های آنان را تکرار نماید، شاید می توانست
تقدمِ ماده بر ایده یا عین بر ذهن را از نوشته های مارکس دریابد. مارکس در دست
نوشته ها می گوید :« تاریخ خود بخشی واقعی از تاریخ طبیعی از جمله طبیعتی است
که در حال تبدیل شدن به انسان است.». این سخن به آن معنا است که 1- طبیعت (جهان
مادی) بر انسان و اندیشه تقدم دارد. این تقدم زمانی (تاریخی است). 2- انسان
محصولِ طبیعتِ تکامل یافته از نا شعور مند به شعور مند یعنی محصولِ روندِ
تکاملیِ ماده می باشد. 3- طبیعتِ تبدیل شونده به انسان و تاریخ(جامعه) بر پایه
ی کارکردها و قوانینِ ذاتیِ خود سامان دهنده ، یعنی بر اساس دینامیسمِ درونی
خود از طبیعت ساده (ذرات بنیادی، اتم ها، ملکول هاو عناصر) به طبیعت
پیچیده(اندیشه ورز) تکامل می یابد. معنای تبدیل شدن – در گفتار مارکس – چیزی جز
پتانسیل فرا رفت از وضعیت ساده به وضعیت پیچیده نیست این فرا رفت همچنان که از
محتوای گزاره مارکس بر می آید خطی (زمانی) و یک سویه از گذشته به اکنون و آینده
است. آن بخش از تاریخ طبیعت که تاریخ جامعه است در روندِ تکاملی خود همچون دیگر
پدیده های مادی تابع قانون مندی های حاکم بر طبیعت است که در زایش (پدیداری) ،
حرکتِ بالنده و سرانجام پژ مرش و مرگ ( کیفی) خلاصه می شود. مارکس همین مفهوم
تکاملی قانون مند را در نظر دارد که در ادامه بر ضرورتِ کمونیسم تاکید می کند:«
کمونیسم شکل ضروری و اصل پویای آینده ی بلافصلِ [تکاملِ اجتماعی] است.».
(همان جا ص 257). و یا
فراتر از آن وقتی آگاهی (سوژه) را بر آمدِ تکاملِ تاریخیِ ماده (ابژه) می داند
:« آگاهی یک محصولِ تاریخی و از این رو نتیجه یِ تکامل است .»(گروندریسه: ترجمه
ی پرهام. تدین. ص 475). این که کسی نخواهد یا نتواند جوهر و مضمونِ ماتریالیستی
دیالکتیکی این جهان شناسی را دریابد نه گناهِ مارکس است نه مشکل مارکسیست های
روسی و غیر روسی. رونویسی از روی دستِ «نخبگانِ» بی استعدادِ بورژوازی نتیجه ای
جز چنین کارنامه های مردودی ندارد. وارد شدن به عرصه ی سیمرغ و جولان دادن در
آن کارِ هر جنبنده ای نیست. لازمه ی چنین عرضِ اندامی دانستن دستِ کم زبان
سیمرغان و شناخت جولان گاه و گستره ی پروازِ آنان است.
پس وقتی بشیریه از قول مارکسیست های روسی می نویسد:« وظیفه یِ ذهنِ انسان در
فرایندِ ادراک و شناختِ انعکاس و بازتابِ دادن یا عرضه ی تصویری از واقعیت
خارجی است، پس ذهن نه عنصری خلاق بلکه آیینه ای منفعل است که صرفاً واقعیت را
منعکس می کند.»(اندیشه های مارکسیستی. ص 108). باز هم ثابت می کند که نه معنای
بازتاب را در شناختِ مارکسیستی فهمیده و نه در نقل قولِ صداقت به خرج داده است.
پس به ایشان باید توضیح داد نخستین مارکسیستی که به بازتابِ واقعیت در ذهن پی
برد، یا در حقیقت به رابطه ی عین و ذهن (ماده و ایده) به شیوه ی علمی پاسخ داد
خود مارکس بود. مارکس در گروندریسه درکِ ماتریالیستی دیالکتیکی خود را از رابطه
ی واقعیت و اندیشه چنین بیان میکند:« هگل دچار این توهم شد که واقعیت را نتیجه
ی اندیشه ی متمرکز بر خویش که سرگرم تعمق در اندیشه گی خویش است و حرکتِ خویش
را از خود دارد بداند.
در حالی که منظور از رسیدن به مشخص از طریق اندیشه همانا دست یافتن به واقعیتِ
مشخص و باز تولیدِ اندیشیده ی آن است....نوعی از آگاهی – به ویژه آگاهی فلسفی –
چنان است که موجودیت واقعی انسان را در تفکر مفهومی می داند و بنابراین جهانِ
مفاهیم از نظر او یگانه واقعیتِ معتبر محسوب می شود، این نوع آگاهی حرکتِ
مقولات را که فقط متاسفانه سرش به خارج بند است به جای عملِ واقعیِ تولید می
گیرد و می پندارد که جهانِ محصولِ آنهاست. رابطه ی کلیتِ مشخص واقعی با اندیشه
و ادراک به هیچ وجه به این معنا نیست که کلیت واقعی فراورده ی مفهومی خود اندیش
و خود ساز در ورای مشاهده و ادراک باشد. بلکه حاصل ارتقای مشاهده و ادراک
[تجربه ی حسی] به سطح مفاهیم است. کلیت که در ذهن به صورتِ کلِ اندیشیده نمودار
می شود فرآورده ی مغزِ اندیشمندی است که برای دست یابی به جهان یک راهِ ممکن
بیش نمی شناسد، راهی که با راهِ دست یابیِ عملی و عقلی به جهان در هنر و دین به
کلی متفاوت است. مادام که فعالیت صرفاً کلامی و نظریِ ذهن به جای خود باقی است
موضوعِ اندیشه هم وجود مستقلِ خود را بیرون از ذهن حفظ می کند. از این رو در
روش نظری هم باید همیشه به موضوعِ واقعی یعنی به جامعه توجه کرد و واقعیتِ داده
شده [معلوم] و مقدم بر اندیشه ی آن را هرگز از نظر دور نداشت. مشی اندیشه ی
مجرد که از ساذه به مرکب می رسد با روندِ تاریخیِ خودِ واقعیت منطبق است [ این
به زبان ساده یعنی :اندیشه ی مجرد بازتابِ واقعیت است].» (گروندریسه:ص 27-29)
این نگرش علمی به رابطه ی واقعیت و تفکر است که زیر ساختِ ماتریالیسم دیالکتیک
می شود.
منظورِ مارکس و مارکسیست ها از بازتابِ صرفاً انعکاسِ آیینه وار و عکس برداری
ساده از محیطِ خارج (واقعیت)نیست. بلکه بسیار عمیق تر و پیچیده تر از آن است که
بشیریه می فهمد: بازتابِ واقعیت عمدتاً در زبان به مثابه رابطه ی پیچیده ی
انسان(سوژه) با طبیعت (ابژه) و انسان با انسان نمود می یابد. انسانِ کارورز در
پیوندهای ارگانیک و چند سویه ی خود با طبیعت و با نوع خویش، این روابط را که
موجبِ تکامل وی از میمون به انسان گردید به شکل علائم ثانویه (مفاهیم و مقولات
) بازتاب می دهد، از آن ها تاثیر می پذیرد و بر آن ها تاثیر می گذارد. بازتاب
در چنین فرآیندی عملکردی کنشی و واکنشی – فعال و دو سویه – تاثیر پذیر و تاثیر
گذار و فرارونده از ساده به پیچیده ، یا آن چنان که مارکس گفت :منطبق بر واقعیت
پدید آورنده اش، دارد.
بازتاب فعال (کنش گرانه و سازنده ی ) انسان در مواجهه با طبیعت موجبِ شناختِ
قوانین حاکم بر طبیعت و به کارگیری این قوانین در جهتِ مقاصدِ تولیدی و زیستی،
و در جامعه موجب شناختِ قوانین حاکم بر جامعه و عاملِ پراتیکِ اجتماعی در جهتِ
تغییر مناسباتِ و فرا روی از مناسباتِ عقب مانده به مناسباتِ پیش رفته می گردد.
تفاوت شناختِ انسان ها از واقعیت – یعنی شناخت شان از کارکرد های طبیعی و
اجتماعی – و نحوه ی توضیح این کارکردها بیانگر درجه ی درستیِ بازتاب و نیز حاکی
از درجه ی تکاملِ خود واقعیتی است که در مغز بازتاب یافته است.
مارکس در بخش دیگری از گروندریسه از هنر – و به طورِ مشخص هنر یونانی به عنوانِ
شکلی از بازتابِ ذهنی واقعیت یاد می کند و نشان می دهد که این بازتاب هم چون
شرایطِ مادیِ پدید آورنده اش دارای حرکتِ تاریخی ، تکاملی و پیش رونده است :«
چرا نباید کودکی تاریخیِ بشر در شکوفا ترین دوره ی کمالِ او به مثابه مرحله ای
که هرگز باز نمی گردد فریبایی سرمدی برای او داشته باشد؟ ما کودکانِ بی ادب
داریم و کودکانی که زود بالغ می شوند. یونانیان کودکانی به هنجار بودند.
فریبایی هنرشان برای ما با رشد نیافتگیِ جامعه ای که آن هنر را پدید آورد
تناقضی ندارد. این هنر، بر عکس بیش تر نتیجه ی همان شرایطِ اجتماعی است و از
همان ناپختگیِ اجتماعی جدا نیست چرا که فقط در همان شرایط می توانست پیدا شود و
دیگر هم تکرار شدنی نیست.»(گروندریسه. ص 39). نتیجه آن که بازتابِ ذهنی واقعیت
به همان اندازه فرارویی و گیرایی دارد که واقعیت های موجود ایجاب می کنند. یا
به بیانِ دیگر : بازتابِ واقعیت در ذهن و بازتولید آن
به اشکالِ گوناگونِ – فلسفی، هنری و غیره – دارای حدودی است که خودِ
واقعیت و شرایطِ موجود تعیین و آن را مجاز می دارند. خارج از این چارچوب نمی
توان هیچ سخنی از خلاقیت و آفرینندگی چه در هنر و چه در دیگر حوزه های اندیشه
گی به میان آورد. اما این حدود و چارچوب ها ثابت و ایستا نیستند و همپای شرایط
مادی دچار دگرگونی می شوند. و کارگزار این دگرگونی ها – چه در عرصه ی عمل و چه
در عرصه ی تئوری – کسی جز انسان کارورز نیست.
بشیریه که خود بازتاب را چونان انعکاس تصویر در آیینه ی منفعل می بیند و.
برداشت خود را به مارکسیست ها تعمیم می دهد، می نویسد:« فرضِ [مارکسیست ها ] بر
این است که ذهن واقعیت را به درستی منعکس می کند ولی این که چگونه می توان
درستیِ انعکاس را ثابت کرد چندان معلوم نیست. از انگلس نقل می شود: بدیهی است
که محصولاتِ مغزِ آدمی چون در آخرین تحلیل محصول طبیعت است با بقیه طبیعت
متعارض نبوده بلکه با آن هماهنگ است.» (اندیشه های مارکسیستی . ص 108). او سپس
به گفته های پیشین از قولِ انگلس و مارکسیست ها می افزاید:« از آن جا که اندیشه
های آدمی انعکاسات طبیعت است، قوانین حاکم بر رفتار انسان نیز از طبیعت ناشی می
شود. در نتیجه نظم اجتماعی ادامه ی نظم طبیعی است.»(همان جا همان صفحه). نوشته
ای سراسر جعل و تحریف و پر از تقلب در نقل قول. همین چند سطر می تواند از سویی
میزان پای بندی منتقدان مارکس و مارکسیسم را به اصولِ نقدِ راستین و صداقت آنان
را در ادعایی که می کنند روشن سازد. و از سوی دیگر بیان گر درکِ غیر علمی و
ساده انگارانه ی آن ها از جهان و پدیده ها باشد. در این جا بشیریه نشان می دهد
که نه درکِ علمی از بازتاب دارد و از این رو نه تعریفِ مارکسیستی آن را می
داند. به همین جهت ناگزیر است درکِ نادرست خود از بازتاب را به مارکسیست ها
نسبت دهد و همان را رد نماید.
بازتاب چیست؟ واکنش انگیزه دارِ زیست مند به محیط و طبیعتِ پیرامونی که با آن
وحدتِ ارگانیک (اندام وار و سازمان مند ) ، و بده بستانِ ناگزیر و ضروریِ حیاتی
دارد در ساده ترین و ابتدایی ترین تعریف بازتاب نام دارد. هدفِ بازتاب هم نفی
است هم اثبات : نفی مرگ و اثبات زندگی. ساده ترین بازتاب را گیاهان در برابر
نور خورشید دارند. جانداران دارای حواس – به ویژه حواس پنج گانه-قدرت بازتاب
تکامل یافته تر و پیشرفته تری دارند. اما حتی پیشرفته ترین جانداران-غیر از
انسان- نا گزیر به همسازی خود با محیط می باشند.انتقال داده های محیط از طریق
ژنتیک و
DNA
در کلیه زیست مندان که موجب سوخت و ساز آنها در کوتاه مدت و
سازگاری شان با محیط در دراز مدت می گردد مفهومی جز بازتاب درست محیط (طبیعت
پیرامون) در فرآیند هم زیستی متقابل زیست مند و طبیعت ندارند. به زبان فلسفه
علمی: جانوران خود بخشی از ابژه (طبیعت) هستند و تفاوت آنها با انسان در آن است
که انسان با کار خویش (ابزار سازی) خود را از ابژه جدا می کند و تبدیل به سوژه
(موجود اندیشه ورز سخنگو) می گردد. همه جانوران با طبیعت اینهمانی دارند، تنها
انسان است که با آن که با طبیعت وحدت ارگانیک دارد، اما به دلیل سوژه بودن اش
با آن اینهمانی ندارد. از این رو بازتاب کنشگرانه انسان به کلی متفاوت است با
بازتاب غیر کنشگرانه و تقریباً منفعلانه دیگر زیست مندان. بازتاب فرآیندی
تاریخی مند است که در انسان از بازتاب حسی به بازتاب پیچیده تعقلی و آگاهانه
فرا رفته است. به عبارت دیگر بازتاب ساده حسی در انسان در نتیجه کار و ابزار
سازی از یک سو و پیوندهای اجتماعی پیچیده از سوی دیگر به بازتاب پیچیده ی
آگاهانه و غایت مند تبدیل گردیده است. درست است که مغز به مثابه اندام تکامل
یافته و پیچیده ی مادی مرکز جمع بندی تاثیرات بر حواس و ایجاد واکنش در برابر
این تاثیرات می باشد. اما مغز انسان- چونان موجودی اجتماعی، کار ورز و اندیشه
مند وظیفه و کارکردی به مراتب پیچیده تر و دشوار تر از مغز دیگر جانوران دارد.
ویژگی مغز انسان در سلول ها و نرون ها یا دیگر گیرنده ها و فرستنده های آن
نیست- که مغز همه جانداران کم و بیش این خصوصیت ها و ابزار ها را داراست. بلکه
در دریافت اگاهانه و بازتاب دادن دریافت های خود از محیط و واقعیت های پیرامون
به شکل زبان و اندیشه ی هدف دار اجتماعی است. درستی یا نادرستی بازتاب نخست
بستگی به درستی یا نا درستی احساس (پیام) دریافت شده از واقعیت عینی، و در وهله
ی بعد دانش تجربی انسان ها دارد. و در اینجاست که علاوه بر تاثیرها و داده های
محیط طبیعی پای حقیقت، شناخت ان و مقدم بر آن مسایل اجتماعی و به ویژه مسائل
ایدئولوژیک و طبقاتی به میان می آید. زیرا در جوامع طبقاتی مبتنی بر مالکیت
خصوصی آن بخش از انسانها که بر مقدرات جامعه حاکمیت دارند ضمن کتمان حقیقت داده
های نادرست و دروغین به جامعه تزریق می کنند و بخش عظیمی از افراد جامعه را در
حالت بی دانشی یا کم دانشی نگه می دارند و در چنین وضعیتی توقع بازتابِ درستِ
مسائل جامعه - و حتا رویدادهای طبیعی- در اندیشه ی انسان انتظار بیهوده ای است.
در خصوص پدیده های طبیعی جهان بینی ایده آلیستی طبقات بهره کش حاکم بر جامعه
مانع درک درست پدیده و در نتیجه مانع بازتاب درست (علمی) چنان دریافت هایی می
شود. از این رو مارکسیسم- یا جهان نگری مارکسیستی- نه تنها دانش رهایی طبقه
کارگر از خرافه های ایده آلیستی بلکه تئوری رهایی بشریت از هر گونه عقب ماندگی
ذهنی است.
همین که انسان بتواند قوانین حاکم بر طبیعت را بشناسد، آنها را با توجه به سود
و زیان شان در زندگی خود به کار گیرد، و یا پدیده های طبیعی را در آزمایشگاه ها
بازسازی و عملکرد های طبیعی را به روش های مختلف شناسایی و یا تولید نماید، به
این معناست که برداشت او از طبیعت و بازتاب طبیعت و جهان پیرامون در ذهن وی
درست و قابل اطمینان می باشد. تکنولوژی پیش رفته
و به کارگیری کوچکترین ذرات ماده معنایی جز بازتاب درست طبیعت و قوانین
آن در ذهن انسان ندارد. در خصوص جامعه نیز وضع بر همین منوال است. شناخت جامعه
و تلاش آگاهانه برای دگرگون کردن مناسبات نادرست حاکم بر آن نشان دهنده بازتاب
درست این مناسبات در ذهن می باشد. به طور کلی کشف و تئوریزه نمودن قوانین طبیعت
و جامعه و سپس به پراتیک در آوردن هدف مند این تئوری ها دلالت بر درستی نظریه ی
بازتاب حرکت ماده در ذهن می نماید. دومین تز مارکس در تزهایی درباره فویر باخ
پاسخگوی رابطه عین و ذهن یا واقعیت و اندیشه (بازتاب) است: مارکس در این تز بر
پیشایندی واقعیت (ماده) بر ذهن (اندیشه) و نقش تعیین کننده پراتیک در اثبات
درستی- یا نادرستی- بازتاب تاکید میکند: « این پرسش که آیا حقیقت عینی با
اندیشه انسان خوانایی دارد یا نه مسئله نظری نیست بلکه مساله ای پراتیکی است.
در پراتیک است که انسان باید حقیقت، و به بیان دیگر واقعیت و توانایی را، این
جهانی بودن اندیشه اش را ثابت کند. مجادله بر سر واقعیت داشتن یا واقعیت نداشتن
اندیشه ی جدا از پراتیک یک بحث صرفاً اسکو لاستیک است.» به عبارت دیگر پراتیک
معیار درستی یا نادرستی اندیشه یا بازتاب واقعیت در مغز و ذهن است. این معیار
را آقای بشیریه و دیگر ایده آلیست ها بارها و هزاران بار در زندگی روزمره خویش
برای اطمینان از درستی بازتاب واقعیت در ذهن و تقدم ماده بر ایده به کار گرفته
اما مانند آن کسی که به دلیل نا آگاهی از رابطه ی تئوری و عمل متوجه نبود که
دارد به نثر سخن می گوید، متوجه عمل خویش نبوده اند. مارکس در ایدئولوژی آلمانی
بر تقدم ماده بر ایده و عین بر ذهن اینچنین تاکید می کند:« ایده های حاکم چیزی
نیست جز بیان ذهنی روابط مادی غالب ] یا [ درک و بازتاب روابط مادی غالب به شکل
ایده ها.» پس آنچنان که می بینیم. نه«اندیشه اولویت ماده بر ذهن»تفسیر مارکسیسم
روسی است و نه بیان این که وظیفه ذهن انسان در فرآیند ادراک و شناخت، انعکاس و
بازتاب دادن یا عرضه ی تصویری از واقعیت خارجی است، اختراع آنان. افزون بر آن
هیچ مارکسیستی- از خود مارکس گرفته تا دیگر اندیشه وران این مکتب، ذهن را « نه
عنصری خلاق بلکه آیینه ای منفعل که صرفاً واقعیت را منعکس می کند» ندانسته اند.
بلکه همچنان که گفته شد رابطه ذهن و عین را رابطه ای دو سویه، فعال، تاثیر پذیر
و تاثیر گذار می دانند. و اصولاً دیالکتیک ماتریالیستی خود بیان گر همین دو
سویه گی کنش مند ذهن و عین در فعالیت بازتاب می باشد. به طور تاریخی علوم
دستاورد مهم بازتاب فعال واقعیت و دانش فلسفی- به ویژه ماتریالیسم دیالکتیک
(فلسفه علمی) مهم ترین دستاورد نظری شناخت شناسانه ی این بازتاب است. در ادامه
بررسی اندیشه های مارکسیستی بشیریه در یک پاره گفتار نا کامل از انگلس- و در
واقع تحریف و تقلب در بیان این پاره گفتار نتیجه کاملاً وارونه ای از اندیشه ی
انگلس ارائه می دهد. بشیریه می نویسد: از انگلس نقل می شود « بدیهی است که
محصولات مغز ادمی چون در آخرین تحلیل محصول طبیعت است، با بقیه طبیعت متعارض
نبوده بلکه با آن هماهنگ است. ] و در اینجا نقل قول را نا تمام رها می کند تا
از جانب انگلس نتیجه بگیرد که: [ از آن جا که اندیشه های آدمی انعکاسات طبیعت
است، قوانین حاکم بر رفتار انسان نیز از طبیعت ناشی می شود. در نتیجه، نظم
اجتماعی ادامه نظم طبیعی است.» ( اندیشه های مارکسیستی.ص 108) این جمله سر و پا
شکسته و نا تمام از آنتی دور ینگ انتخاب شده که انگلس در آن دیدگاه های غیر
ماتریالیستی دور ینگ را نقد می کند. انگلس در آن جا می نویسد: « اما اگر پرسیده
شود که ایده و شعور چه هستند و از کجا می آیند پاسخ این است که آنها فرآورد مغز
انسان بوده و انسان خود یک فرآورد طبیعی است که خویشتن را در زندگی و همپای
محیط طبیعی تکامل می بخشد. از این جاست که به خودی خود آشکار می گردد که
فرآوردهای مغز انسان که در تحلیل نهایی فرآورده های طبیعت نیز می باشند در تضاد
با دیگر روابط طبیعت قرار نگرفته نگرفته بلکه با این روابط در تطابق اند.»
(آنتی دورینگ.ترجمه فارسی.نشر کارگر.ص31 ). در این گزاره بحث انگلس نه درباره ی
رفتار آدمی است نه درباره ی نظم اجتماعی. بلکه بحث بر سر ایده هاست که از کجا
می آیند و رابطه آنها با دیگر روابط طبیعت- یعنی تطابق شان با روندهای طبیعی و
قوانین حاکم بر این روندها- چگونه است. انگلس نیز مانند مارکس و دیگر
ماتریالیست های دیالکتیکی مغز را کانون ایده ها می داند، و چون مغز فرآوردی
طبیعی است پس این ایده ها در تطابق با پدیده های مادی طبیعی هستند که خود
خاستگاه انسان و بستر فعالیت های آگاهانه و تکامل جسمی و فکری اوست. انسان از
دیدگاه ماتریالیسم دیالکتیک موجودی دوگانه است: هم موجودی بیولوژیک هم موجودی
اجتماعی. از دیدگاه بیولوژیک (زیست شناختی) انسان هیچ تفاوتی با دیگر زیست
مندان ندارد. او موجودی طبیعی است و همان گونه که مارکس در گروندریسه گفت:
تشریح بدن او کلیدی برای تشریح و درک بدن میمون است. و نیز « این که زندگی
فیزیکی و معنوی انسان و طبیعت با هم پیوند متقابل دارند، صرفاً به این معناست
که طبیعت با خودش پیوند دارد چرا که انسان بخشی از طبیعت است.» ( دست نوشته
ها.زندگی و آثار کارل مارکس.ص243 ). این به آن معناست که انسان هم چون دیگر
جانوران نیازهای بیولوژیک و زیستی خود را مستقیماً از طبیعت تامین می کند و
مواد زاید را به آن باز پس می دهد و به عبارت دیگر انسان با طبیعت پیوند
همبسته، زنده و انداموار تنگاتنگ دارد. به لحاظ ارگانیک انسان تکامل یافته ترین
اندام طبیعت است که بر دیگر اندام های آن برتری کارکردی و شعورمند دارد. حتا در
همین حد- یعنی در چارچوب هستی بیولوژیک هم وابستگی انسان با طبیعت وابستگی
منفعلانه و دنباله روانه نیست، بلکه این انسان است که طبیعت را تابع اراده و
نیازهای خود می سازد.
از دیگر سو، انسان موجودی اجتماعی است که با کار اجتماعی هدف مند (ابزار سازی
آگاهانه ی) خویش خود را از طبیعت جدا می سازد و به «هوموساپین» تبدیل می کند.
در اینجاست که نظم اجتماعی و رفتار انسانی شکل می گیرد و جامعه در برابر قوانین
(رفتارهای) طبیعت قد علم می کند. اگر قلمرو بیولوژیک انسان- عمدتاً- فردی است و
انسان در آنجا به طور فردی (طبیعی) عمل می کند، قلمرو جامعه اما، جایگاه فردیت
نیست و انسان ناچار است به طور اجتماعی (سازمان یافته) عمل نماید. در این قلمرو
است که انسان طبیعت در خود را به طبیعت برای خود فرا می برد. و طبیعت انسانی
شده یا انسان رها شده از قوانین کور فرآیندی را می آغازد که در تکامل اش حاکمیت
ضرورت به حاکمیت آزادی خواهد انجامید. انگلس تفاوت قوانین حاکم بر طبیعت و
قوانین حاکم بر انسان- یا به عبارتی تفاوتِ کارکردهای خود به خودی طبیعت و
رفتارهای آگاهانه ی انسان را- با تفکیک این قوانین به دو دسته ضروری و آگاهانه
این گونه بر می شمارد: « این دو دسته قوانین از لحاظ گوهر همسانی دارند ولی شکل
بروزشان تا آنجا که ذهن بشر بتواند آنها را آگاهانه به کار برد متفاوت است، در
حالی که در طبیعت و نیز تا کنون در بخش عمده ای از تاریخ انسانی این قوانین خود
را نا آگاهانه به شکل ضرورت ابدی از میانِّ رشته بی پایانی از تصادفات ظاهری
بروز داده اند.» (لودیک فویر باخ و پایان فلسفه ی کلاسیک آلمانی.ترجمه پرویز
بابایی.ص41). در جای دیگری از همین کتاب تفاوت بنیادی تکامل جامعه را با
روندهای طبیعی این چنین بیان می کند: « در یک نکته تاریخ تکامل جامعه به طور
بنیادی با تاریخ تکامل طبیعت تفاوت پیدا می کند. در طبیعت اگر از واکنش انسان
بر آن بگذریم، تنها عوامل نا آگاه و کور بر یکدیگر عمل می کنند و از تاثیر
متقابلِ آن هاست که قانونِ عام واردِ عمل می شود. در این جا هیچ یک از
رویدادها، چه رویدادهای ظاهراً تصادفیِ بی شمار که در سطح قابلِ مشاهده اند و
چه نتایجِ نهایی یی که انتظامِ درونیِ این تصادف ها را تایید می کنند، هم چون
هدفی که آگاهانه اراده شده باشد روی نمی دهد. در تاریخِ جامعه بر عکس، همه ی
عوامل دارای آگاهی هستند، همه انسان هایی هستند که سنجیده یا از روی شور و
هیجان به سوی هدف های معینی در حرکت اند. هیچ چیز بدونِ قصدی آگاهانه، بدون
هدفی سنجیده روی نمی دهد.». (همان کتاب ص 45). مشاهده می کنیم که بشیریه با
تحریف و دست بردنِ آگاهانه در گفته های انگلس نتیجه ی وارونه ای از آن ها گرفته
و به نظر می رسد قصدش از این کار ایجاد شبهه ی اختلافِ نظر میان مارکس و انگلس
باشد. زیرا پس از نقلِ آن پاره گفتارِ نسبت داده شده به انگلس بلافاصله در
پرانتز می نویسد: «البته در اندیشه ی مارکس در ایدئولوژیِ آلمانی، بر عکسِ نظم
اجتماعی حاصلِ کار و خلاقیتِ آدمی در تاریخ است و قواعد و قوانین و اندیشه ها
محصولِ فعالیتِ انسان است. بنابراین جامعه با طبیعت فرق دارد.» (اندیشه های
مارکسیستی ص 108). تقلبی از این رسواتر نیست که ندانی ایدئولوژیِ آلمانی اثرِ
مشترک مارکس و انگلس است. یا بدتر از آن بدانی و با نیتِ سوء نامِ انگلس را از
آن حذف نمایی. رسواتر از این ها آن که با تمام ادعای ات به دیگر نوشته های
انگلس – که همگی در دست رسِ خواننده ی فارسی زبان هستند – مراجعه و اشاره نکنی،
صرفاً به این منظور که چیزی را که خود ساخته ای بخواهی با هر ترفند و تقلبی به
انگلس منتسب سازی. به عنوانِ مثال می شد به «نقشِ کار در گذار از میمون به
انسان» مراجعه نمود و در آنجا خواند که :« ما انسان ها با گوشت و خون و مغز
متعلق به طبیعت و جزیی از آن هستیم و تمامِ برتریِ ما بر آن تنها ناشی از این
حقیقت است که ما نسبت به دیگر زیست مندان این امتیاز را پیدا کرده ایم که
قادریم قوانین آن را یاد بگیریم و آن ها را به درستی به کار گیریم. و در حقیقت
با گذشتِ زمان ما شناخت بهتری نیز از این قوانین به دست آورده و نتایج فوری تر
و دورترِ دخالت خود در روندِ حرکتِ طبیعت را در می یابیم.». پرسش این است که
کجای این گفته ی بارها تکرار شده ی انگلس که « انسان ها تاریخ خود را می سازند»
با این برداشتِ نادرستِ بشیریه هم خوانی دارد که : چون قوانین حاکم بر رفتارِ
انسان از طبیعت ناشی می شود پس نظم اجتماعی ادامه ی نظم طبیعی است؟ آیا انسانی
که به گفته ی انگلس خود تاریخِ خویش را می سازد با طبیعتی که باز به گفته ی
انگلس اسیرِ قوانینِ کور و ضرورت است و در آن صرفاً عواملِ نا آگاه بر یکدیگر
عمل می کنند، یعنی جایی که هیچ هدفِ آگاهانه ی از پیش تعیین شده ای روی نمی دهد
دارای قوانین و کارکردهای یک سانی هستند؟
بشیریه بارها خواننده را به آنتی دورینگ – آن هم به زبان انگلیسی ارجاع داده
است. ای کاش او خود یک بار هم که شده آنتی دورینگ را با دقت می خواند و می
فهمید که هر آنچه از قول انگلس می گوید خلاف دید گاه ها و حتا علیه دیدگاه های
انگلس است. چه سود از ردیف کردن آن همه نام و کتاب و آوازِ دهل از دور در
افکندن وقتی نویسنده فرق ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخیِ مارکس و انگلس و
داروینیسم اجتماعی را نفهمیده باشد. و نداند که این داروینیسم اجتماعی است که
معتقد است قوانین حاکم بر رفتار انسان از طبیعت ناشی می شود و نظمِ اجتماعی
ادامه ی نظم طبیعی است و نه ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی. چه سود از ردیف
کردنِ این همه نام و کتاب و به رخ کشیدن «معلومات» وقتی رابطه ی تئوری و عمل را
ندانی و ندانی تئوری راهنمای عمل و به ویژه تئوری مارکسیستی راه نمای عملِ طبقه
ی کارگر انقلابی است. حال آن که تئوری بورژوایی - فاشیستی دارونییسمِ اجتماعی
یا توضیحِ مسایلِ اجتماعی با تنازعِ بقا و بقای اصلحِ داروین توسطِ ایدئولوگ
های بورژوازی توجیه کننده ی تجاوزها و جنگ هایی است که بورژوازیِ فاشیست به
بهانه های مختلف در جهان به راه می اندازد تا عمرِ نظامِ سرمایه داری را طولانی
تر نماید.
ماتریالیسمِ دیالکتیک و تاریخی دو تئوریِ انقلابیِ بر آمده از پراتیک طبقه ی
کارگر و نیز راه نمای این طبقه برای تغییر انقلابیِ مناسباتِ اجتماعی و استقرار
سوسیالیسم و کمونیسم است. ماتریالیسمِ تاریخی نوید دهنده ی جهانی بدون طبقه است
که در آن بهره کشیِ انسان از انسان وجود ندارد و دیگر قوانینِ ناشناخته و ضرورت
های کور بر زندگیِ انسان ها حاکمیت ندارند. ماتریالیسمِ تاریخی نظام های طبقاتی
را عاملِ جنگ و خشونت و اعمالِ قهرِ یک طبقه علیه دیگر طبقات می داند. و بر این
باور است که با از میان رفتنِ نظام طبقاتی و مالکیتِ خصوصی جنگ و کشتار و
اعمالِ قهر نیز از میان خواهد رفت. در آن سو، داروینیسمِ اجتماعی –که محصولِ
تعمیمِ قوانینِ کور طبیعت بر جامعه می باشد، مبارزه ی طبقاتی را به سطحِ تنازع
بقا فرو می کاهد و بدین گونه امکانِ دگرگونی در نظمِ اجتماعی را انکار می کند.
داروینیست های اجتماعی کاستی ها و عیوبِ اجتماعیِ نظامِ سرمایه داری را بهعیوب
و نقایصِ انسان نسبت می دهند که از ازل با سرشت و طبیعتِ وی عجین شده و زدودنی
هم نیستند. به باور داروینیست های اجتماعی سیستم های اجتماعی بر اساسِ طبیعتِ
انسان شکل می گیرند و نواقصِ موجود در طبیعتِ انسان بر این سیستم ها اثر می
گذارند. بر این اساس جنگ و کشتارِ دیگر انسان ها امری طبیعی است که به قصدِ
گزینش و بقای اصلح بسیار هم ضروری و مفید می باشد. این است تفاوتِ بنیادیِ دو
دیدگاهِ متعارض که از دو برداشتِ طبقاتیِ متضاد سرچشمه می گیرند. و بشیریه با
موضع گیریِ خصمانه در برابرِ دیدگاهِ انقلابیِ تکامل گرای طبقه ی کارگر، ثابت
می کند که خود در موضعِ توجیه رفتارِ انسانی با قوانینِ طبیعیِ داروینیسمِ
اجتماعی قرار دارد.
برداشتِ من این است که بشیریه آن همه کتاب را که نام برده –به ویژه کتاب های
مارکس و انگلس را- نخوانده که یاد بگیرد، خوانده است که ایراد بگیرد. بشیریه
نخوانده های اش را نقد می کند.
او نوشته های مارکس و انگلس را سر و ته گرفته و وانمود می کند که آن ها را می
خواند و برای دیگران تفسیر هم می کند! با چنین خوانش و بینشِ وارونه ای است که
می نویسد: «به گفته ی انگلس مثلاً هگل استدلال کرده بود که آب اندکی پایین تر
از صفر درجه ی سانتی گراد ناگهان به یخ تبدیل می شود و بدین سان کیفیتِ تازه ای
به دست می آید. انقلابات نیز تحولاتِ ناگهانی در اجتماع محسوب می شوند و در
واقع حوادثی طبیعی هستند و نه اجتماعی و به موجبِ قوانینِ طبیعت تحقق می
یابند.» (اندیشه های مارکسیستی ص 109). بشیریه با زدنِ سر و تهِ یک جهان بینی و
فشردنِ آن در چند سطر از آن شیرِ بی یال و دمِ و اشکمی ساخته و نامِ این کار را
هم گذاشته بررسیِ اندیشه های مارکسیستی. نمونه ی بالا یک نمونه از آن نخوانده
های خوانده وانمود شده یا فهمیده نشده های تعبیر شده است. گویی مارکس در نامه
به لودویک کوگلمان این سخنان را در مورد بشیریه گفته است: «آن چه که لانگه در
موردِ روشِ هگلی و به کار گرفتنِ آن به وسیله ی من [و انگلس] می گوید واقعاً
بچه گانه است. نخست آن که او از روشِ هگل چیزی نمی فهمد و دوم این که در نتیجه،
شیوه ی به کارگیریِ منتقدانه ی آن به وسیله ی من [و انگلس] را نیز حتا کم تر از
آن درک می کند.». (درباره ی تکامل مادیِ تاریخ. خسرو پارسا: نامه ی مارکس به
کوگلمان ص 139).وقتی این تحریفِ آشکار –و در واقع دست کاری و تقلب در باز گفتِ
بشیریه را –که انگلس به پیروی از هگل معتقد است انقلاباتِ اجتماعی حوادثِ طبیعی
و به موجبِ قوانینِ طبیعت تحقق می یابند، با این گفتارِ انگلس که: «تاریخِ
تکاملِ جامعه اساساً با تاریخِ تکاملِ طبیعت تفاوت دارد، زیرا در طبیعت تنها
عواملِ نا آگاه و کور بر یکدیگر عمل می کنند. در حالی که در تاریخ جامعه همه ی
عوامل دارای آگاهی هستند. همه انسان هایی هستند که به سوی هدف های معینی در
حرکت اند.» (لودویک فایر باخ و پایان فلسفه ی کلاسیک آلمانی . ترجمه ی پرویز
بابایی. ص 45)، مقایسه کنید، آن گاه به درستیِ نتیجه گیریِ عامِ مارکس در موردِ
لانگه و دیگران که نه هگل را فهمیده اند و نه مارکس و انگلس را پی خواهید برد.
ادامه دارد
|
|
فرهنگ توسعه - 1388 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |