شماره 308- بروزرسانی: سه شنبه 12/03/1388 02, 2009 June          بازگشت به صفحه اصلی

فرار از تاریخ

 

جنبش کمونیستی

میان «انتقاد از خود» و «تنفر از خود»

(فصل هفتم)

دومه نیکو لوسوردو

ترجمه و تنظیم :  ش. میم. بهرنگ

پیشکشی برای

عباس حجری

که خاطره خروشانش

خاطر خاموشان را به طوفان اشک و پرخاش و خشم می کشد.

 Domenico Losurdo
دومه نیکو لوسوردو (متولد 1941)

 

·         دومه نیکو لوسوردو، متولد 1941 ، پروفسور فلسفه در دانشگاه (اوربینو).

·         او در همکاری با (هانس هاینتس هولتس) انتشار مجلهً (توپوس) ـ خدمات بین المللی به تئوری دیالک تیکی ـ را به عهده دارد و مولف کتب بیشماری است.

·         از آنجمله اند:

·         امانویل کانت ـ آزادی، حقوق و انقلاب (1987)

·         هگل و ارثیهً آلمانی، فلسفه و مسائل ملی انقلاب و ارتجاع      (1987)

·         هگل و بیسمارک. انقلاب 48 و بحران فرهنگ آلمانی (1993)

·         اجتماع، مرگ، هایدگر و ایدئولوژی جنگ (1995)

 

 

شماره

فهرست مطالب

 

فصل هفتم

 

یا مارکسیسم، یا آنارشیسم!

 

تجدید نظر در تئوری و پراتیک کمونیستی

1

یا ماتریالیسم و یا ایدئالیسم؟

2

دیکتاتوری پرولتاریا و زوال دولت

3

سیاست و اقتصاد

4

کمونیسم در ورای «مدینهً فاضلهً» آنارشیستی

فصل هفتم

یا مارکسیسم، یا آنارشیسم!   

تجدید نظر در تئوری و پراتیک کمونیستی

1

یا ماتریالیسم و یا ایدئالیسم 


·         رویدادی که با انقلاب اکتبر آغاز شده بود، از سوی حضرات «چپ» چنان ارزیابی می شود، که انگار یک مدل منفی بوده است.

·         اغلب تجزیه و شکست و تلاشی شوروی و «اردوگاه سوسیالیسم» آنچنان مورد بحث قرار می گیرد، که گویا مقصر اصلی استالین بوده است.

·         چنین تحلیلی با کشیدن آهی طولانی به پایان می رسد :

·         آه اگر لنین بیشتر عمر کرده بود!

·         چه بدبختی غیر قابل جبرانی که جانشین لنین نه تروتسکی و یا بخارین، بلکه استالین شد!

·         حیف که بلشویک ها از خط مارکس منحرف شدند و راه مورد نظر او را در پیش نگرفتند!

·         اگر تصادفا تروتسکی و یا بخارین (و یا روسانا روساندا) بجای استالین به قدرت می رسید، دیگر شاهد برگشت دوما و اهتزاز پرچم تزار در مسکو نمی شدیم، بلکه برعکس شاهد پیروزی شوراها و اهتزاز پرچم سرخ در نیویورک می بودیم.

·         آیا ارزیابی هایی از این قماش درست اند؟

·         آیا بهتر نبود، اصلا به جای مارکس، حداقل به افلاطون و ایدئالیسم او پناه می بردیم؟ 

·         زیر علامت سؤال بردن ماتریالیسم تاریخی نمی توانست بی شرمانه تر از این انجام یابد.

·         به عوامل عینی زیر کوچکترین توجهی نمی شود :

·         موقعیت روسیه و گذشتهً تاریخی آن!

·         مبارزه طبقاتی در درون کشور و در سطح بین المللی!

·         تناسب نیروها در عرصه های اقتصادی، سیاسی و نظامی و غیره! 

·         به جای آن، همه چیز در کله شقی، شقاوت، جاه طلبی، پارانوئید بودن و در خصوصیات شخصیتی یک فرد تنها خلاصه می شود!

·         حسن این شیوهً تحلیل در آن است، که به بازتولید اشتباه اساسی استالینیسم دست می زند و حتی ضمن بازتولید آن، بزرگترش می کند.

·         منظور فراموش کردن تضادهای عینی و در نتیجه متهم کردن بی شرمانه و بی دلیل دیگران به «خیانت» است.

·         اکنون نه فقط یک حادثهً منفرد، بلکه تقریبا تمام تاریخ 70 سالهً شوروی، تنها و تنها  به وسیلهً مقولهً «خیانت» به آرمانهای کمونیستی توضیح داده می شود.

·         این توضیح از استالین آغاز می شود و با صدورحکم اعدام مورخین، خبرنگاران و نظریه پردازان خاتمه می یابد.

·         با این شیوهً تحلیل است که برخی ها فلسفهً تاریخ را سرهمبندی می کنند :

·         درسال 1968 کتابی به بازار آمد باعنوان «پرولتاریا، بدون انقلاب» که آموزش درس تاریخ را زاید می کرد :

·         با دمیدن مکرر بر آتش احساسات انقلابی بی غل و غش و آسمانی ادعا می شد، که تودهً مردم از سوی رهبران و بروکرات ها تنها گذاشته شده و مورد خیانت قرار گرفته اند.

·         اینجا هم پارادوکسی رخ می نماید، صرفنظر از هر اتهامی که به رهبران و بروکرات ها بزنیم، در حقیقت، بالاخره تودهً مردم اند که به پای میز محاکمه کشیده می شوند.

·         در این بررسی تاریخی، تودهً مردم به عنوان انبوهی ابله اصلاح ناپذیر معرفی می شوند، که هرگز قادر نیستند، در لحظات تعیین کننده، منافع واقعی خود را درک کنند و لذا سرنوشت خود را بدست مشتی ماجراجو می سپارند.

·         اینجا نیز بار دیگر ایدئالیسم پرجوش و خروش خودنمایی می کند :

·         توضیح تمامی تاریخ بشری، بکمک «فریب» و «خیانت» این ماجراجویان.

·         اکثر اوقات این تحلیل با صفا و خلوص شاعرانه ای آغاز می شود :

·         شادابی، غنا و زیبایی آغازین در بحث های شوراها جای خود را به یکنواختی کسالت بار دستگاه بروکراتیک و مستبد می دهد، که سرانجام به پیروزی دومی می انجامد و بلافاصله عملیات تعقیب خائنین، گورکنان و آدمکشان شوروی آغاز می شود.

·         کسی که اینگونه استدلال پر آه و سوزی تحویل مردم می دهد، فراموش می کند که گذار از «شعر» به «نثر» خصیصهً همهً انقلابها و تحولات تاریخی بوده است.

·         رفرماسیون پروتستانی با مطرح کردن شعار «همه باید حق کشیش شدن داشته باشند!»، پاپ و قدرتهای زمان خود را به مصاف طلبید، ولی شور و شوق انقلابی دیری نپایید و در مواجهه با مشکلات روزمره و تضادهای عینی و کشمکش های هولناک تاب نیاورد و فروکش کرد و تغییرات حاصله فقط در حدی اندک و متناسب با امکانات واقعا موجود، جامهً عمل پوشید.

·         حکایت فرانسه بعد از انقلاب 1789 و 1848 نیز تقریبا از این قرار بود.

·         مقایسهً لحظات اتحاد مستانهً مردم در مبارزه علیه رژیم کهنه و محکوم به سرنگونی، با مرحلهً دشوار و هوشمندانهً نوین بعد از پیروزی، که ساختمان جامعهً نو در بستر مشکلات، تضادهای متنوع و همراه با بی تجربگی در دستور کار قرار می گیرد، ابلهانه است.

·         چنین مقایسه ای همانقدر اشتباه آمیز است، که مقایسه یک ازدواج (هرچند هم موفق) و تشکیل خانواده، با لحظات عاشقانهً اولیه.

·         در جریان انقلاب، شور و شوق اولیهً شرکت کنندگان در انقلاب، پس از مدتی جای خود را به تقسیم کار و اشتغال روزمره می دهد، ولی می تواند دوباره احیا شود.

·         از اینرو باید پایگاه اجتماعی یی که مورد استفاده قرار می گیرد، محدود شود که تا اندازهً معینی نیز منجر به حرفه ای شدن زندگی سیاسی می گردد.

·         نهادهای بوجود آمده از رفرماسیون پروتستانی نیز چنین سرنوشتی داشتند.

·         کلوپ انقلاب فرانسه، شوراهای روسی، فراکسیون حزب کمونیست ایتالیا، که در جریان مقاومت و یا بعدها بوجود آمده بود و انجمن دانشجویان سال 1968 در آلمان نیز همین سرنوشت را تجربه کردند :

·         «کشیش شدن همه» نمی تواند تا ابد ادامه یابد و ناگزیر جای خود را به چیزی محدود و هوشمندانه می دهد، که در صورت پیروزی انقلاب و یا جنبش، غیر از آن چیزی است، که در رژیم قبلی وجود داشته است.

آنچه در بارهً شوروی موجب نگرانی است، نه ترک لحظات مستانهً انقلابی و شور و شوق شوراها، بلکه برگشت دوما، قدرت سیاسی و اقتصادی سرمایهً بزرگ است.

2

دیکتاتوری پرولتاریا و زوال دولت 

·         برای جارو کردن صحنه، از توضیحات ایده آلیستی کاذب، باید مقولهً «خیانت» را، که نقش بسیار نازلی به عهده دارد، با مقولهً آموزش جایگزین کنیم :

·         پیروزی هر انقلابی، فقط وقتی می تواند تحکیم یابد، که طبقهً انقلابی بتواند برای حاکمیت خود شکل دائم سیاسی ببخشد. 

·         این امر در یک روند آموزشی طولانی، بغرنج، پرتضاد، متناقض، آکنده از آزمایشات و اشتباهات جامهً عمل می پوشد.

·         چنین روندی برای انقلاب بورژوایی فرانسه از 1789 تا 1871 (82 سال) طول کشید.

·         تازه از آن به بعد است، که بورژوازی در جمهوری پارلمانی، براساس حق انتخاب عمومی (منهای زنان)، شکل سیاسی حاکمیت خود را می یابد.

·         این امر در جامعهً مدرن می تواند شکل پایدار بخود گیرد، اگر ادغام سرکردگی و اجبار[1] امکان پذیر شود و اجبار و دیکتاتوری، فقط در مواقع بحرانی و برای لحظه ای کوتاه مورد استفاده قرار گیرد.

·         چرا این امر بعد از انقلاب اکتبر تحقق نیافت؟

·         برای توضیح تحجر «رژیم استبدادی»[2] شوروی، اغلب دست بدامن تئوری «دیکتاتوری پرولتاریا» می شوند.

·         این چیزی جز یک برخورد سطحی نمی تواند باشد.

·         آنها بدین وسیله به تزیین سنن لیبرالی و غیر مارکسیستی دست می زنند.

·         انگار، لیبرالیسم هرگونه توجیه تئوریک استفاده از دیکتاتوری برای دورهً گذار و یا برای تثبیت وضعیت بحرانی پر آشوب را رد می کند!

·         در حالیکه کلاسیک های لیبرالیسم (جان لاک، مونتسکیو، هامیلتون، میل و غیره)[3] تعطیل نهادهای قانونی و برقراری دیکتاتوری عریان را در «وضع غیرعادی» تصریح کرده اند.

·         در رابطه با شوروی باید پرسید :

·         «چرا پشت سر گذاشتن مرحلهً گذار و به عبارت دیگر «وضع غیرعادی» بعد از 72 سال پایان نیافت؟» 

·         محاصرهً امپریالیستی شوروی را نباید از نظر پنهان داشت.

·         ولی با این واقعیت عینی، یک عامل ذهنی مهمی در پیوند تنگاتنگ است و آن عبارت است از آموزش فرهنگی و سیاسی رهبران بلشویکی. 

·         بلشویک ها نیز هرازگاهی همانند مارکس و انگلس، مساًلهً دموکراسی را، حتی با اعمال قدرت، مطرح کرده بودند تا دوباره بباد فراموشی بسپارند.

·         چرا؟

·         زیرا اولا دموکراسی از اجزای اساسی تئوری و باور آنها بود، ثانیا با حل تناقضات طبقاتی و از بین رفتن طبقات اجتماعی، دولت و بدنبال آن دموکراسی، که یکی از اشکال دولت است، رو به زوال می رود.

·         این تئوری و یا بهتر است، بگوییم این تخیل از مارکس و انگلس، ریشه در یک ارزیابی شورانگیز تاریخی دارد :

·         در فرانسه جمهوری اول که در جریان انقلاب 1789 زاده شده بود، به یک دیکتاتوری و بعد به قیصر ناپلئون اول مبدل شد.

·         جمهوری دوم، فرزند بلافصل انقلاب 1848 جای خود را بی درنگ به دیکتاتوری بناپارتیستی ناپلئون سوم داد.

·         طبقهً حاکمهً انگلیس در مواقع بحرانی به آسانی دست به تعطیل مراجع قانونی زد و ایرلند را که در مقابل اشغالگران انگلیسی سرکشی می کرد، تحت اشغال دائم در آورد. 

·         بدین طریق دولت دموکراتیک و لیبرال می توانست، در مواقعی که بحران فرامی رسید و یا اوج می گرفت، به برقراری یک دیکتاتوری آشکار و حتی تروریستی اقدام کند.

·         لنین قبل از همه، به این استنتاج پا فشرد.

·         او در «جنگ جهانی اول» دید، که دولت هائی با سنن لیبرالی پایدار، یکشبه رنگ عوض می کنند، به دستگاه اختناق عمومی و به دیوانی خون آشام بدل می شوند :

·         حکومت نظامی اعلام می کنند، به اعدام مخالفین و گاهی حتی به قتل عام مردم دست می زنند و شهروندان خود را برای حفظ قدرت و حاکمیت امپریالیستی، بطور دسته جمعی روانهً میدانهای جنگ می کنند.[4]

·         با توجه به ریشه های تاریخی و روانشناسانهً دولت، تز زوال دولت پا به عرصهً وجود گذاشت.

·         ظاهرا در جامعه ای فارغ از تضادهای آشتی ناپذیر، که جامعهً بعد از ظهور امام زمان را به خاطر می آورد، دیگر نیازی به موازین حقوقی، جهت حل و رفع اختلافات وجود نخواهد داشت و در نتیجه، دولت رو به زوال خواهد رفت.

·         خصلت تخیلی این تز برای مارکس و انگلس هم ظاهرا معلوم بود و در اظهارات آنها می توان آن را بوضوح دید :

·         گاهی صحبت از «امحای دولت» است، گاهی از «زوال دولت بطورکلی»، جایی از «دولت در مفهوم سیاسی کنونی آن» و جایی از «اعمال زور سیاسی به مفهوم متداول آن».

·         از سوی دیگر، بنا بر تجزیه و تحلیل آنها، دولت نه تنها یک ابزار حاکمیت طبقاتی، بلکه همچنین شکلی از « تضمین متقابل»[5] و «تاًمین متقابل»[6] میان افراد طبقهً حاکمه است.

·         اگر اینطور است، پس برای چه باید بعد از محو طبقات و ختم مبارزهً طبقاتی، وسیلهً تضمین و تاًمین برای تک تک افراد جامعهً همگون زاید باشد؟ 

·         در هرحال، انتظار از بین رفتن همهً تضادها و زوال دولت، بمثابه وسیلهً اعمال قدرت سیاسی، بطورکلی، کمکی به حل مساًلهً تحول دولت در جامعهً سوسیالیستی نمی کند و بیشتر مانع حل آن می شود.

·         این انتظار، زمینه را برای پیدایش و تداوم فکر «براندازی»[7]  بی پایه و بی حاصل آماده می کند، برخوردی که رهایی طبقات تحت ستم را تثبیت و تحکیم نمی کند.

·         بعد از پیروزی انقلاب اکتبر کم نبودند، سوسیالیست های نامداری که «ایدهً قانون اساسی را یک ایدهً بورژوایی» می پنداشتند.

·         براساس این ایده، نه فقط توجیه هر عمل تروریستی، در «وضع غیرعادی» («وضع اضطراری») آسان می شود، بلکه گذار به «وضع عادی» مبتنی بر قانون (چیزی که پیشاپیش بورژوایی قلمداد می شود) سخت دشوار و یا غیرممکن می گردد.

3

سیاست و اقتصاد 

·         بطورکلی می توان گفت، که از نظر مارکس وانگلس، سیاست در بدست گرفتن قدرت از سوی توده مولد و زحمتکش نقش تعیین کننده ای به عهده دارد، ولی بعد از انجام وظیفهً خود، به همراه دولت و ابزار قدرت سیاسی ناپدید می شود و نه تنها طبقات، دولت، ابزار قدرت سیاسی، بلکه همچنین تقسیم کار، ملل، مذاهب، بازار، سخن کوتاه، کلیهً سرچشمه های ممکن اختلافات ناپدید می شوند.

·         این غیبگویی مسیحایی، که درتحلیل نهایی بوی آنارشیسم می دهد، نقش منفی چشمگیری در عرصهً اقتصادی بازی کرده است.

·         یک جامعهً سوسیالیستی، کم و بیش بدون بخش بزرگ دولتی یا عمومی از خدمات و تولید، قابل تصور نیست و این بخش، نقش کلیدی در پیشرفت جامعه دارد.

·         حل این مساًله را می توان یا براساس اسطورهً آنارشیستی ظهور «انسان نوین» حل کرد، انسانی که خود را در خدمت جمع قرار می دهد و اختلافات و تضادها میان بخش خصوصی و بخش عمومی، میان افراد مختلف و یا میان گروههای اجتماعی مختلف یکشبه ناپدید می شوند و این چیزی جز تصور مذهبی از «رحمت الهی»، که قوانین زمینی را زاید می کند، نیست.

·         و یا اینکه راه حل را باید در سیستمی از قواعد، تشویق های مادی و معنوی، کنترل، شفافیت، کفایت و بارآوری بخشها و همچنین لیاقت شغلی و صداقت کارکنان جست.

·         ولی تحقق این امر مشکل و چه بسا غیرممکن خواهد شد، اگر به درک آنارشیستی از قدرت پافشاری کنیم، که حاکمیت و سرکوب را در انحصار دولت، به عنوان ابزار قدرت مرکزی، قرار می دهد.

·         بدین طریق، دیالک تیک جامعهً کاپیتالیستی (آنطور که مارکس تشریح می کرد) اینک درست در جهت عکس عمل می کند :

·         در«سوسیالیسم واقعا موجود» آنارشی کارگاه ترور در برابر جامعهً مدنی قرار می گیرد، تروری که رفته رفته غیرقابل تحمل می شود، چرا که دیگر دلیلی برای «وضع غیرعادی» وجود ندارد و فلسفهً تاریخی یی که از فرارسیدن عنقریب کمونیسم و محو دولت، هویت ملی، بازار و غیره خبرمی داد، دیگر مورد باورمردم قرار نمی گیرد.

4

کمونیسم

در ورای «مدینهً فاضلهً» آنارشیستی 

 

·         هنوز هم که هنوز است، جای تئوری تضادها در یک کشور سوسیالیستی و در «اردوگاه سوسیالیسم» خالی است.

·         بنابرین، مهیب ترین بحران جنبش کمونیستی (بطور پارادوکسی) درست بعد از پیروزی انقلاب اکتبر و بعد از گسترش وسیع سوسیالیسم، پس از «جنگ جهانی دوم» فرامی رسد.

·         اکنون باید تعریف کمونیسم به عنوان یک «جنبش واقعی»، جایگزین درک موجود آنارشیستی و «امام زمانی» از آن گردد.

·         هدف ما طرح مجدد شعار برنشتاین، «جنبش همه چیز و هدف هیچ چیز» نیست.

·         برنشتاین هرگز حاضر نشد، مساًلهً اصلی، یعنی قدرت سیاسی بورژوازی و وقاحت قدرت های بزرگ امپریالیستی را زیر علامت سؤال قرار دهد.

·         همه می دانند، که این سردمدار بی شرم سوسیال ـ دموکراسی آلمان با چه اشتیاقی از رسالت «تمدن گستر» استعمارگران سخن می گفت.

·         هدف نهایی که برنشتاین، برای حفظ و ابدی کردن مناسبات اجتماعی ـ سیاسی موجود، در مقیاس ملی و بین المللی، در سر داشت، از بین بردن ایده ساختمان جامعه ما بعد کاپیتالیستی بود، «ساختمان جامعه ما بعد کاپیتالیستی و ما بعد امپریالیستی، جامعه ای که دیگر نمی توان و نباید آنرا با رنگین کمان شکوهمند و دلانگیز یک «مدینهً فاضلهً» افلاطونی عوضی گرفت.»

·         فاصله گرفتن از یک همچو «مدینهً فاضله» ای، مشخصهً اصلی تعریف مارکس از کمونیسم به عنوان یک «جنبش واقعی» است.

·         سرگیجه ای که شنیدن ضرورت تجدید نظر در تعریف کمونیسم پدید آورده، قابل فهم است.

·         برخی از کمونیست ها با دستپاچگی از خود خواهند پرسید :

·         آیا اصلا ارزش دارد، برای تحقق جامعه ای مبارزه کنیم، که خالی از تضادها و تناقضات نخواهد بود؟

·         حضرات باید بیاد آورند، که این یک برخورد خالص مذهبی است، که زندگی در این دنیا را بدون رستاخیز و ادامهً زندگی در جهان موعود بی معنی می پندارد.

·         در پاسخ به این برخورد آنارشیستی و مذهبی باید به گفتهً گرامشی اشاره کرد، که از ارزش تاریخی خارق العاده ای برخوردار است.

·         گرامشی به عنوان اولین فرد، در بارهً پروژهً رهایی مؤثر و بنیادی اندیشیده بود، بدون اعلام فرارسیدن عنقریب آخر تاریخ.

·         هدف این است که مرزبندی روشنی میان مارکسیسم و آنارشیسم بکشیم و برای همیشه با مدینه های فاضلهً خیالی وداع کنیم، بدون اینکه دلایل تاریخی پیدایش آنها را نا گفته بگذاریم.

·         انگلس ضمن ارزیابی انقلاب فرانسه و انگلستان نوشت :

·         «بورژوازی لازم دید برای چیدن میوه های رسیدهً پیروزی، انقلاب را بمراتب فراتر از اهداف مورد نظر ادامه دهد.

·         ظاهرا این امر یکی از قوانین رشد جامعهً بورژوایی است.»[8] 

هیچ دلیلی وجود ندارد که بر متدئولوژی ماتریالیستی تدوین شده از سوی مارکس و انگلس چشم پوشی کنیم و آنرا برای بررسی جنبش و انقلاب تاریخی واقعی بخدمت نگیریم.

پایان

[1]  Hegemonie und Zwang

[2]  "totalitäre"

[3]  Locke, Montesquieu, Hamilton, Mill usw

[4]  کتاب ارزندهً «در غرب خبری نیست!» این مساًله را بطرزی هراسناک و تکان دهنده ترسیم میکند.

[5]  "wechselseitigen Garantie"

[6]  wechselseitigen Versicherung

[7]  "Umstürzlertums"

[8]  آثار مارکس و انگلس جلد 22، ص 301.

 

فرار از  تاریخ  (6)

فرار از  تاریخ  (5)

فرار از  تاریخ  (4)

فرار از  تاریخ  (3)

فرفرار از تاریخ  (2)

فرفرار از تاریخ  (1)

آرشیو  : ش. میم.  بهرنگ

فرهنگ توسعه - 1388 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید