شماره 331- بروزرسانی: شنبه 07/09/1388 28, 2009 November    بازگشت به صفحه اصلی

خورشیدها  

چه بی هوده می میرند، چه بی هنگام، چه بی‌غوغا !

ح. مهدی پور

 

دوم آذر بود.

صدای گریه می آمد!

چشم باز کردم و حیرت زده دریافتم که صدا از اتاق کار می‌آید.

برخاستم و نگاه کردم.

سرمیز تحریر نشسته بود و می گریست.

شرم‌زده نزدیکش رفتم و سر سنگین غمگین خویش بر شانه‌اش نهادم.

با هم گریستیم.

 

بیست و چهارسال پیش ـ در چنین روزی ـ گوهر مراد بشریت چشم بر جهان باقی بسته بود و جا باز کرده بود، برای خرمهره‌ها.

در چنین روزی، فرزند فروتن دده گورگود ـ ستیزنده سرسخت علیه مرگ ـ نیز طعمه مرگ گشته بود:

مردی که تجسم بی بدیل هومانیسمی رزمنده بود.

حکیمی که نماینده جسور خردگرائی سرسخت بود.

کاوشگری که پاسدار غیور علم و فراست بود.

 

سیل خروشان یادها هجوم می آورد و مرا از سایه گریانم جدا می‌کند.

رو به روی هم می نشینیم و در بی کلامی محض، به روزی می اندیشیم که باید 15 سالمان بوده باشد.

در کتابخانه شمس، بهروز دهقانی کتاب «فونتامارا» را بدست‌مان می‌دهد و می گوید که قصه خوبی است، ولی مترجمش آدم خوبی نیست و بعد «دیکته و زاویه» را نشان‌مان می دهد و می گوید که آن را گوهر مراد نوشته و دیکته را برای‌مان از نو معنی می کند.

از آن‌سوی کتابخانه مردی پیش می آید، ساده و زلال و آشنا ـ از جنس توده ها، از تبار مولدان همیشه تاریخ.

 

بهروز می گوید که غلامحسین است و ما باید برویم.

گوهر مراد دست می دهد و بهروز به کتابفروش سفارش می‌کند که تخفیف بدهد.

از سراپای‌مان فقر می ریزد، فقر مادی و فقر معنوی.

 

و اکنون، ما همچنان و هنوز زنده‌ایم و از آن دو عزیز فقط یادی باقی است.

 

یادها!

یادها را چه کسی آفرید؟

یادها را که عرق شرم بر چهره مانده‌ها می نشانند و سیل اشک در چشم ها می جوشانند.

 

جهان واورنه!

خورشیدها می‌میرند و موش کورها در ظلمات زمین ادامه حیات می دهند!

خورشیدها می میرند و خرخاکی ها می مانند!

 

ساعدی را باید شناخت!

ساعدی را باید از نو شناخت!

میراث معنوی ساعدی را باید از نو خواند و تجزیه و تحلیل کرد.

 

پایان

فرهنگ توسعه - 1388 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید