شماره 37- بروزرسانی:15/2/1385

بازگشت به صفحه اصلی

دنیا چقدر بزرگه؟

نوشته: فرمانده مارکوس[1]

برگردان: احمد جواهریان

 

 

صبح سحر یک روز ماه سپتامبر که ابری  در افق دوردست باران می بارید، پس از تدارک یک گردهمآیی مبارزاتی به‌طرف کلبه‌ای به‌راه افتادیم که وسایلمان در آن بود. همین‌طور که پیش می‌رفتیم یکی از مبارزان زن هم‌راهم پرسید :

ساپ[2] راستی طرح پیشنهادی زاپاتیست‌ها اصلا چی هست؟ بی درنگ جواب دادم:

تغییر دنیا.

به کلبه رسیدیم  و شروع کردیم به جمع کردن وسایل تا آماده‌ی رفتن شویم. او که نامش اریکا‌ست صبرکرد تا تنها شویم. اونوقت رو به من کرد و گفت:

ساپ! اما دنیا خیلی بزرگه. انگار می‌خواست به من حالی کند که چیز بی معنی‌ای را به‌عنوان طرح پیشنهادی اعلام کرده‌ام و در واقع نمی‌دانم چه می‌گویم. دیدم تنها راهش اینه که سوال را با یک سوال دیگر جواب بدم، پرسیدم:

چقدر بزرگ؟

او به من نگاهی کرد و به مهربانی گفت:

خیلی بزرگ.  من پافشاری کردم و گفتم:

آره اما چقدر بزرگ؟ او کمی فکرکرد و گفت:

خیلی بزرگ‌تر از چیاپاس.[3]

بچه‌ها گفتند که باید هرچه زودتر حرکت کنیم.  وقتی به اردوگاه رسیدیم و استراحتی کردیم، اریکا در حالی‌که کره زمین دستش بود به سراغم آمد. آن را روی زمین گذاشت و در حالی که کره را می چرخاند به من گفت:

ساپ نگاه کن! این نقطه کوچولو چیاپاسه و تمام این کره، کره زمین. گفتم خوب و برای این‌که زمانی بخرم به روشن کردن پیپم پرداختم. اریکا با تاکید گفت:

حالا دیدی چقدر بزرگه؟

آره. اما قرارنیست که ما به تنهایی دنیا را عوض کنیم. ما آن را با متحدان خودمون تو سراسر دنیا عوض می کنیم. همان‌موقع صدامون زدند. پیش از این‌که بره، با نشان دادن این‌که نظر من رو متوجه شده، برگشت و با صدای بلند گفت:

اما چقدر متحد مرد یا زن؟ من به خودم گفتم: به‌راستی دنیا چقدر بزرگه؟

 

در دره تهواک، سیرا نگرا، در سیرانورت و در حاشیه‌های پئوبلا پاسخ فضا را فرا گرفت.

در آلتپیکس زن جوانی می‌گفت:" بیش از 12 ساعت کار روزانه در کارخانه‌ای متعلق به یک شرکت خارجی، کار در روزهای تعطیلی بدون هیچ امتیاز یا بیمه و یا حتی عیدی ، یا سهمی از سود سالانه، تحت شرایط دیکتاتوری کامل و رفتارهای نامناسب مدیران و سرپرستان، به سادگی تنبیه می‌شویم و وقتی هم که مریض شدیم پولی به ما داده نمی‌شود. اگر اسممان وارد لیست سیاه شود، دیگر هیج کدام از این کارخانه‌ها به ما کار نمی‌دهند و اگر جنب بخوریم صاحبان کارخانه آن را بسته و به جایی دیگر نقل مکان می‌کنند.  وضع حمل و نقل افتضاحه و شب‌ها خیلی دیر به خانه می‌رسم. به قبض برق و آب و مالیات نگاه می‌کنم و می‌بینم که چیزی از دستمزدم باقی نمی‌ماند. بعد متوجه می‌شوم تلمبه هم کار نمی‌کند و حتی آب آشامیدنی هم نداریم، خیابان‌ها خراب و کثیف اند. و روز بعد با بدخوابی‌های شب گذشته و گرسنه باید به سر کار باز گردم. دنیا به بزرگی خشم من از همه این چیزهاست.

یک جوان بومی سرخ‌پوست[4] می گوید: پدر من بیش از 12 سال است که به آمریکا رفته و مادر من توپ چرمی می‌دوزد. آن‌ها برای هرتوپ 10 پزو می‌دهند، اما اگر یکی از آن‌ها خراب شود، 40 پزو جریمه می‌کنند و تا زمانی هم که مسئول قرارداد به ده ما نیاید به او پولی نمی‌دهند. برادر من هم قصد داره بره. ما زن‌ها این‌جا تنها می‌مانیم تا بار خانواده، زمین و کار را به دوش بکشیم، و این ما هستیم که باید امر مبارزه را هم به پیش ببریم. دنیا به بزرگی جسارتی است که من از این بی‌عدالتی حس می‌کنم و به‌قدری بزرگ که خون مرا به جوش می‌آورد.

در سن میگوئل  زن و شوهر سالمندی به هم نگاه می‌کنند و تقریبا با هم جواب می‌دهند : دنیا به بزرگی تلاش ما برای تغییر اونه.

یک بومی روستایی از سیرا نگرا[5] که به تنهایی یادگار همه‌ی کوچ‌ها و جابه‌جایی‌های اجباری  به‌جز جابجایی خود تاریخه می‌گه:

باید خیلی عظیم باشه، برای همین هم ما باید سازمان‌هایمان را رشد بدیم.

در ایکستپک، سیرا نورت[6] این جواب را می‌شنوم:

دنیا به اندازه حیوان صفتی متعصبانه دولت‌ها و زمیندارانی ست که نسبت به روستاییان خشم می‌گیرند و زهر به کامشان می‌ریزند.

در هویتزیتپک[7]، ایستگاه کوچک تلویزیونی یک مدرسه مستقل حقیقتی را پخش می‌کنه:

دنیا به‌قدری بزرگ است که برای همه‌ی تاریخ بشری، همبستگی‌ها، خواسته‌ها و مبارزاتش جا دارد. انسانی که می‌تواند با غرور در برابر آسمان بایستد.

یک خانم هنرمند بومی می گه:

دنیا به بزرگی بی‌عدالتی‌ای است که حس می‌کنیم، چون برای کارهایی که می‌کنیم جز پشیزی نمی‌پردازند، و چون پرداخت‌ها کافی نیست، از کنار چیزهایی که بهشون نیازمندیم رد می‌شیم و فقط نگاهشون می‌کنیم.

در محله گرانجا[8] این پاسخ را شنیده‌ام:

دنیا نمی‌تواند خیلی بزرگ باشد، زیرا که به نظر می آید جایی برای بچه‌های فقیر در آن  که  گریه می‌کنند و آزارمان می‌دهند وجود ندارد. ما تنها تلاش می‌کنیم لقمه نانی به‌دست آوریم.

در کورونانگو[9]  کسی می گوید:

دنیا هرقدرهم بزرگ باشد، زمین، آب و هوایش از آلودگی نولیبرالی در حال از بین رفتن است. دنیا دارد متلاشی می‌شود چون طبق گفته مادران و پدران ما هر زمان که جامعه متلاشی شود، دنیا هم متلاشی می‌شود. در سن ماتی اس[10] می‌گویند:

دنیا به بزرگی بی‌شرمی دولت است که به راحتی چیزهایی که ما ساخته‌ایم، خراب می‌کند. ما برای حفظ خود در مقابل دولتی که قراراست در خدمت ما باشد، اما نیست، باید خود را سازماندهی کنیم. و حالا مردم می‌بینند که آن‌ها جقدر بی‌شرم و حیا شده اند.

در پائوبلا: دنیا اینقدرها هم بزرگ نیست، زیرا چیزهایی که اغنیا دارند هنوز براشون کافی نیست و می‌خواهند اندک چیزی که ما فقرا داریم را هم از ما بگیرند. و زن جوانی از اهالی پائوبلا می‌گوید:

دنیا خیلی بزرگه. بنابراین یک چند تایی از ما نمی‌تونیم اونو تغییر بدیم. ما همه باید به هم بپیوندیم تا موفق بشیم، در غیر این‌صورت نمی‌تونیم اون رو تغییر دهیم و خسته می‌شویم.

هنرمندی جوان: دنیا بزرگه، اما کثیفه. آن‌ها چون جوان هستیم ما را تلکه می کنند. در این دنیا جوان بودن جرم است.

یک آشنا:  این دنیا هر چقدر هم بزرگ باشد، برای اغنیا کوچک است، زیرا که آن‌ها به زمین‌ها و محلات  عمومی حمله می‌کنند. انگار که برای گسترش مراکز خرید و اماکن لوکس‌شان جای دیگری وجود ندارد و می‌خوان آن‌ها را در زمین‌های ما ایجاد کنن. به نظرم برای ما فرودستان هم دیگر جایی وجود نداره.

یک کارگر: دنیا به عظمت بدبینی رهبران فاسدی است که ادعای دفاع از کارگران را دارند و با مالکان و رهبران اتحادیه‌های دستشون رو تو دسته همه.  مهم نیست که چه چیز ظاهرا تازه‌ای می‌گن. باید زباله‌دانی بزرگی بسازیم و تمامی آن‌ها را در آن‌جا دفن کنیم. نه ، بهتره این کار را نکنیم، چرا که مطمئنا آن‌ها همه جا را به کثافت می‌کشونن. اگر قرارباشه آن‌ها را زندانی هم کنیم، تبهکاران زندانی سربه‌شورش بر می‌دارن، چون‌که حاضر نیستند با اونا هم بند بشن.

باز صبح شده و ما در محله‌ی دیگری هستیم. در هر قدم با چیز شگفت‌انگیز تازه‌ای مواجه می‌شیم. تازه غذا خورده‌ایم و دارم پاسخ‌ها را مرور می‌کنم. ناگهان کیف کوچکی از زیر در به درون اتاق هل داده  می‌شه و صدای نفس نفس سنگین کسی که کوشش دارد آن‌ را به هر طریق داخل اتاق کنه شنیده می‌شه. انگار یه چیزی هم می‌خواد بعد از اون خودشو بکشه تو. اگر در پائوبلا و در کوه‌های مکزیک نبودم، بدون شک می‌گفتم که یک دوریتو[11] است. برای این‌که افکار نامربوط رو از خودم دور کنم، به دفتر یادداشتم مراجعه می‌کنم که در آن جواب‌های این سئوال عجیب را جمع آوری کرده‌ام. تلاش می‌کنم که به نوشتن ادامه بدم. اما کاری نمی‌تونم بکنم انگار دارم خودم را گول می زنم. روی دوشم یه چیزی احساس می‌کنم. وقتی دست به طرف آن می‌برم،  صدایی بگوشم می رسه:

ببینم! تنباکو داری؟

فکر می کنم: این صدا، این صدای ضعیف صدای چیه. و بلافاصله دوریتو می‌گه:

کدام صدای ضعیف؟ می بینم که نسبت به توانایی جسمی من و صدای پرجاذبه ام حسودیت می شه.

جای هیچ شکی باقی نمی‌مونه که خودشه، و با تعجب می‌گم:

دوریتو...

نه من دوریتو نیستم. من بزرگترین درست کننده خطاهام. نجات دهنده ناامیدها، آرامش بخش بی‌دفاعان، امید ضعفا، رویای دست نیافتنی زنان، نقاشی مورد علاقه بچه‌ها، برای این‌که متوقفش کنم بهش می‌گم:

دست نگهدار، دست نگهدار. انگار داری برا یک مصاحبه انتخاباتی صحبت می‌کنی؟ اما طبق معمول بی‌فایده ست و او ادامه می ده:

... شجاع ترین شوالیه از نسل شوالیه‌های جستجوگر. دن دوریتوی لاکاندونا[12] . و دارای مجوز از حکومت خوب نظامیان. و همان‌طور که این حرف را می‌زنه به من مهری را نشون می‌ده که روی پوسته‌اش زده شده. اون‌جا نوشته شده: نماینده‌ی مختار چارلی پارکر شورای محلی مستقل زاپاتیست‌های ربل.

چارلی پارکر؟ من نمی‌دانستم که ما شورایی با این نام داریم . حداقل وقتی آن‌جا را ترک کردم نداشتیم.  و این حرف را با عدم اطمینان می گم. دوریتو می گه: البته! اون را زمانی که به این‌جا می‌آمدم تاسیس کردم.

در حالی که ناراحتیم را نشان می‌دم، می‌گم: " من از آن‌ها تنباکو خواستم و آن‌ها سوسک برای من فرستادند.

من که سوسک نیستم، من شوالیه ماجراجویی هستم که برای کمک به نجات تو از مخمصه‌ای که توش افتاده‌ای، به این‌جا اومدم.

مخمصه؟ چه مخمصه‌ای

آره مخمصه! ببین، لازم نیست مثل قهرمان ماجراجوی ماریو مارین در مقابل سوابقی که توانایی اخلاقی واقعی‌شو نشون می‌ده، عمل کنی. آیا تو دچار مخمصه نشدی؟

خوب، اگر اونو مخمصه به‌خونی، آره من تو مخمصه افتاده‌ام.

دیدی؟ شاید انتظار من، بهترین شوالیه‌ی ماجراجو رو نداشتی که برای کمک به تو بیاد؟

برای لحظه‌ای فکر کردم و بلافاصله جواب دادم:

راستش را به‌خواهی نه.

لزومی نداره ذوق و شوقی رو که از دیدن دوباره  من بهت دست داده پنهان کنی. من با اکراه جواب می‌دم:

ترجیح می‌دهم که پنهان کنم.

خوب بهتره تعارف کردن رو بگذاریم کنار. اون کدام دیوی‌ست که من باید به کمک سلاحم تو رو از شرش خلاص کنم؟ کامل نسیف[13]، سوکارکوری[14]  و این و آن. اونا کجاهستند؟

نه دیوی در کاره و نه اشخاص پستی مثل اونا. از من یه سئوالی شده و من باید به اون جواب بدم، همین. دوریتور می گه:

خوب زود باش دیگه بگو! می پرسم:

دنیا جقدر بزرگه؟

خوب. یک جواب کوتاه وجود داره و یک جواب بلند. کدامو می‌خوای؟

به ساعت یه نگاهی می‌ندازم. ساعت 3 صبحه و نمی‌توانم چشامو باز نگه دارم، بنابراین بدون فوت وقت جواب می‌دم:

جواب کوتاه

منظورت از جواب کوتاه چیه؟ فکر می‌کنی که من از 8 ایالت مکزیک گذشته‌ام و آمدم این‌جا که جواب کوتاهی به تو بدم؟ اصلا امکان پذیر نیست. اصلا قابل قبول نیست. جواب کوتاه بی‌جواب کوتاه! با اکراه می‌گم:

باشه  جواب بلندتو بده.

خوب خانه بدوش عزیز من حالا درست شد. جوابت رو بگیر.

من دفتر و قلمم را برمی‌دارم و دوریتو شروع می‌کنه به گفتن:

اگر از بالا به موضوع نگاه کنی، دنیا کوچک و به رنگ یه دلار سبز رنگه که در شاخص قیمت‌ها و ارزش سهام‌ها، سود شرکت‌های چند ملیتی، در آرای انتخاباتی کشوری که شرافتش را به یغما بردن، در ماشین حساب‌های جهانی که سرمایه‌ها را جمع و زندگی‌ها را تفریق می‌کنه، کوه ها، رودها، دریاها، چشمه‌ها، تاریخ‌ها، تمامی تمدن‌ها، در مغز مینیاتوری جرج دبلیو بوش، که در کوتاه نظری سرمایه‌داری یه نولیبرالیسم بی‌رحم جا داده شده.

با نگاهی از بالا دنیا بسیار کوچیکه زیرا انسان‌ها توش به حساب نمی یان، و تنها چیزی که اونجا وجود داره یک حساب بانکی است، و تنها جنبشی که دیده می‌شه، واریز کردن پول به اون حسابه.

اما اگر به آن از پایین نگاه کنی، به‌قدری گسترده ست که با یک نگاه نمی‌شه تمامی اون رو دید و برای دیدن کامل اون نگاه‌های زیادی لازمه. دنیا از دنیاهای فراوانی تشکیل شده، اما تقریبا تمامی اونا رنگ نابسامانی، فقر، ناامیدی و مرگ دارن. این دنیا داره آگاهی خودشو از اطراف  و تاریخی که پایینی‌ها ساخته‌اند افزایش می‌ده و تقریبا به اندازه‌ی تنوع سرنوشت‌ها و انسان‌ها رنگارنگه. این دنیا آگاهی از خودش رو هم با مبارزه‌ای روشنگرانه از درونش در حالی افزایش می‌ده که نورها از بالا خاموش می‌شن.  این دنیا فریاد می‌کشه، هرچند که صداش با سکوت بالایی‌ها خفه می‌شه. این دنیا حرکت می‌کنه و از طریق قلب‌های پایینی‌هایی که فردا رو می‌سازن ، گسترش پیدا می‌کنه. وقتی از پایین نگاه می‌کنی، دنیا به‌قدری بزرگه که دنیاهای زیادی توش جای می‌گیرن، و حتی فضای بازی هم، مثلا برای ساختن چیزای لازم باقی می‌مونه.

خلاصه این‌که، با نگاه از بالا، دنیا در حال کوچیک شدنه و هیچ چیز جز بی‌عدالتی در اون جا نمی‌گیرد. اما با نگاه از پایین، دنیا به‌قدری بزرگه که برای لذت بردن، موسیقی، آواز، رقص، کار شرافتمندانه، عدالت، ازادی افکار و نظرات جا داره و هرچه تو اون هست اگر متعلق به پایینی‌ها باشه، گوناگون و متفاوته.

به سختی می تونم تمام این‌ها را بنویسم. گفته‌های دوریتو را می‌خونم و ازش می‌پرسم:

اما جواب کوتاه چیه؟

جواب کوتاه؟  دنیا به بزرگی قلبی است که اول آزرده می‌شود و بعد راه مبارزه رو پیش می‌گیره – درست در سمت چپ سینه همه‌ی پائینی‌ها.

دوریتو راهش رو می‌گیره و می‌ره. من در حالی‌که ماه یواش یواش نورش راجمع می‌کنه به نوشتن ادامه می‌دم...

دنیا به عظمت شور و هیجان دگرگون ساختن اونه، به بزرگی گوشی که تمامی صداهای پایینی‌ها را بشنوه، به بزرگی یک کوشش جمعی برای راه سپردن علیه سیر حوادث، یکی شدن شورش فرودستان هنگامی‌که بالایی‌ها همبستگی شون رو از دست می‌دن.

دنیا به عظمت خشمی یه که در ما رشد می‌کنه، و می‌دونیم از میون تیغ‌هاش گل‌های فردا بیرون میان.

یه روز دانشگاه‌های نولیبرالیست‌ها ملی می‌شه، دانشگاهایی مجانی و سکولار، و در راهروها و کلاس‌هاش کارگرا، کشاورزا و بومیان و دیگرانی که امروزه در حاشیه قراردارن، حضور پیدا می‌کنن.

این مطلب باید برای سه گروه گفته بشه: یکی برای آگاهی خودمون، دیگری برای دیگر گروه‌های فعال و آخری هم به صورت اخطاری برای بالایی‌ها که به ابدی بودنشان باوردارن.

 

 

[1] رهبر جنبش آزادیخواهانه چیاپاس در مکزیک

[2] Supفرمانده منظور فرمانده مارکوس است

[3] Chiapasشهری در مکزیک که مرکز جنبش زاپاتیست هاست  

[4] Mixtec

[5] Sierra Negra

[6] Sierra Norte

[7] Huitziltepec

[8] Granja

[9] Coronango

[10] San Matأ­as

[11] Duritoیک موجود افسانه ای( اما شبیه به خاله سوسکه ی خودمان)

[12] Don Durito of the Lacandona

[13] Kamel Nacif, یک پادشاه مستبد

[14] Jean Succar Kuri, یک عشرتکده دار مکزیکی که تو عشرتکده هاش از بچه ها استفاده می کرده

 

فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید