شماره 4- بروزرسانی:15/4/1383

بازگشت به صفحه اصلی

كفش هايم

 

يوسف خوش كلام

 

كاش آن روز عصر كه از مدرسه به خانه مي رفتم آن كفش هاي لعنتي را وسط بساط كهنه فروش نديده بودم! مصيبت من از همان جا شروع شد. تقصيري هم نداشتم. كفش هايم خيلي كهنه بودند. همان روز صبح باز آب رفت توي كفش هايم. براي همين قبل از رفتن به كلاس با عجله به آبدارخانه رفتم.

-     حسين آقا زود باش. كفشا تو بده بپوشم. باز آب رفت تو كفشام و پاهام خيس شدن.

-     باشه آقا بفرما. اين كفشام. ولي خدا كنه مثل دفعه قبل بچه ها متوجه نشن. آقا يادتونه دم گرفته بودن كه آقا معلم ما كفش فراشو پوشيده.

-     مهم نيس حسين آقا. اين جا بالاي شهره. منم عادت كردم به پائين شهر كه يا اصلا" برف نمياد و اگرم بياد به زمين نرسيده آب شده و رفته تو زمين.

حسين آقا در حالي كه كفش هايم را بغل بخاري اتاق سرايداري مي گذاشت گفت:

-     آقا اين جوري نميشه. بايد حتما" يه جفت كفش زمستوني بخرين.

در جوابش گفتم:

-     تو هم نفست از جاي گرم بلند ميشه ها. من تازه استخدام شدم. اونم قراردادي. حقوقم كفاف نمي ده از اين ول خرجي ها بكنم.

-     آخه آقا اين كفشاي شما مال تابستونه. چرمش مصنوعيه. آب بخورن معلومه كه از هم واميرن.

-     تا ببينم چي پيش مياد.

-     آقا يه كفشي مثل كفشاي آقاي گودرزي بخرين.

-     دبير فيزيك رو مي گي؟

-     بله آقا. كفشاش ساق بلنده و از چرم طبيعيه.

-     بله! داخلش هم پوست خزه! ‍‍ميدوني قيمت اون كفشا چنده؟! لابد بيشتر از سه ماه حقوق من!

ã ã ã

در خيابان همان طور كه راه مي رفتم چشمم دنبال كفش بود. نزديك خانه ام در بالاي ميدان هاشمي جايي است كه دست فروش ها لباس، كفش و لوازم صوتي دست دوم مي فروشند. ساعت فروش هاي دوره گرد در حالي كه سيرابي و شيردان مي خورند و بخار غليظي از دهان شان بيرون مي زند كالايشان را داد مي زنند. از هر انگشت و مچ دست شان ده ساعت آويزان است. هر روز براي رسيدن به خانه از ميدان هاشمي و از وسط دست فروش ها رد مي شدم و زير چشمي به خرت و پرت هاي آن ها نگاه مي كردم تا شايد چيز به دردخوري پيدا كنم.

همين جا بود كه چشمم به آن كفش هاي لعنتي افتاد. يك جفت كفش قهواه اي رنگ زمستاني ساق بلند دست دوم، كه دست فروشي وسط بساطش گذاشته بود. در همان نگاه اول چشمم را گرفت. ظاهرش شبيه كفش هاي معلم فيزيك بود ولي به جاي بند زيپ داشت و اين زيپ نه در روي كفش بلكه بغل كفش بود. امتيازي هم كه به كفش هاي معلم فيزيك داشت نفش و نگارهاي روي كفش بود كه به شكل پرانتز، آكولاد و كروشه بودند. اين نقش و نگارها از بقيه قسمت هاي كفش كم رنگ تر بودند. انگار براي درست كردن اين طرح ها، كفش را داغ كرده بودند، مثل داغي كه روي پوست اسب مي گذارند. روي چرم كفش فرو رفتگي هايي مانند فشار نوك خودكار وجود داشت كه شبيه حروف لاتين بود و زيبائي كفش ها را دو چندان مي كرد. آن ها را پوشيدم و ديدم كه اندازه پايم است ولي براي اين كه دست فروش اشتياق مرا براي خريد متوجه نشود و گران حساب نكند گفتم:

-     كمي كوچيكن. نوك انگشتانم رو مي زنن.

دست فروش كه انگار همان پيرمرد خنزرپنزري صادق هدايت بود كه از لاي كتاب بوف كور فرار كرده و به اين جا آمدهء گفت:

-     چون تازه است اين جوريه. مال يه آقاي دكتر بوده. يكي از مريضاش بهش كادو داده. اون هم اصلا" نپوشيده. بپوشي باز ميشن.

من هم در حالي كه تظاهر به بي ميلي مي كردم گفتم:

-     بله. ولي وقتي كه پدر صاحب كفش دراومد.

خلاصه پس از اين كه پاشنه، پنجه، زيپ و بقيه قسمت هاي كفش را بازرسي كردم و مطمئن شدم كه سالم هستند و پس از اين كه كلي چك و چونه زدم، آن ها را به قيمت نسبتا" ارزاني خريدم. قبل از رفتن به خانه دادم كفاشي محل يك واكس به آن ها زد و آمدم خانه. در خانه زيپش را روغن مالي كردم. از اينكه با قيمت مناسب كفش خوبي خريدمء آن هم درست موقعي كه احتياج داشتمء خوشحال بودم.

ã ã ã

صبح روز بعد كفش ها را پوشيدم و رفتم مدرسه. در راه مواظب بودم كه كفشم به سنگ يا جدول كنار خيابان نخورد. سوار تاكسي كه شدم در صندلي جلو ننشستمء چون با سوار شدن مسافر ديگر ممكن بود كفشم آسيب ببيند. پس در صندلي عقب تاكسي نشستم و دقت كردم كه كفشم به فنر زير صندلي جلو گير نكند. علاوه بر تاكسي دو مسير هم با اتوبوس مي رفتم. در اتوبوس ها هم دقت كردم كه مسافران كفشم را لگد نكنند.

زنگ اول با دانش آموزان كلاس سوم دبيرستان درس انشا داشتم. موضوع انشا را از هفته قبل برايشان گفته بودم : ((كفش هايم))!

وارد كلاس شدم. مبصر متوجه كفش هايم شد و به آن ها خيره شد. گفتم:

-     چي شده كمالي!؟ مگه كفش نديدي!؟

-     بله آقا!؟ نخير آقا، منظورم اينه كه كفشاتون مباركه آقا!

-     خيلي ممنون. تازه نيستن. خيلي وقته داشتم. نمي پوشيدم.

همه بچه ها به كفش هاي من نگاه مي كردند. نشستم و از چند دانش آموز خواستم بيايند و انشايشان را بخوانند. من هم بر خلاف هميشه كه پاهايم را زير صندلي مي بردم تا پارگي كفش هايم ديده نشوند، گاهي يك پايم را روي آن پايم مي انداختم و پس از چند لحظه جاي دو پا را عوض مي كردم. گاهي هم بلند مي شدم و توضيحاتي مي دادم يا جمله اي را در تخته سياه مي نوشتم. تا اين كه از فرهاد قائم مقامي خواستم كه بيايد و انشايش را بخواند. قائم مقامي كه به خاطر قد بلندش در رديف آخر كلاس مي نشست، بلند شد و گفت:

-     آقا اجازه! اگه موافق باشين. من دفعه ديگه بخونم.

اگر يك روز معمولي بود شايد خواهش او را قبول مي كردم يا لااقل با او صحبت مي كردم و علتش را مي پرسيدم. ولي امروز كه با پوشيدن اين كفش ها اعتماد به نفسم بيشتر شده بود گفتم:

-     نه نميشه. همين امروز نوشته ات رو مي خوني!

-     آخه آقا خوب ننوشتم. مي ترسم نمره كم بگيرم!

-     نترس. بيا دفتر تو بگير و بخون.

باشه آقا! چون شما مي خوايين، چشم مي خونم!

قائم مقامي آمد پاي تابلو و شروع به خواندن نوشته اش كرد:

(( من هيچ وقت در زندگـي به كفش اهميت نمـي دادم و آن را چيـزي در حـد جوراب مـي دانستم كه دو سه دفعه مـي پوشم بعد دور مـي اندازم يا چيزي در حد خودكار كه پس از چند روز استفاده با خودكار ديگري عوض مي كنم. ولي يك روز وقتي پدرم از يكي از مسافرت هاي خارج خود برگشت و يك جفت كفش چرمي ايتاليايي ساق بلند زيپ دار، به عنوان سوغاتي برايم آورد، عقيده ام عوض شد و فهميدم كه بايد در انتخاب كفش دقت كنم. كفش هايي كه پدرم برايم آورده بود محكم و بادوام ولي خيلي فانتزي بود و بيشتر به كفش هاي شواليه هاي قرون وسطي يا شخصيت هاي كارتوني شباهت داشت. روي آن ها طرح هاي بي معني و نقش و نگارهاي من درآوردي  آآنآآا

چسبانده شده بود. از بالا و پشت ساق هر لنگه كفش يك عدد منگوله مضحك آويزان بود. از همان نگاه اول از كفش ها خوشم نيامد. ولي براي اين كه دل پدرم را نشكنم آن ها را پوشيدم، مي دانستم اگر آن ها را نپوشم ناراحت مي شود و دفعه بعد كه به خارج از كشور مي رود چيزي برايم نمي آورد. يادم است روز اول كه با اين كفش ها آمدم مدرسه بچه ها آن را مسخره كردند. منوچهر گفت:

-     بچه ها ((رينگو)) اومده ولي يادش رفته به پشت پاشنه كفشش مهميز ستاره بچسبونه!

ايرج گفت:

-     چيز ديگه گيرت نيومد كه از كفشت آويزون كني؟

-     مهرداد گفت:

-     بچه ها، ايشون ((شواليه پرنس جان)) هستن كه از فيلم ((آيوانهو)) اومدن!

با شنيدن حرف هاي همكلاسي هايم فهميدم كه حق با من بود. و اين كفشها به درد پوشيدن نمي خورد و بهتر است به عنوان عتيقه در موزه يا نمايشگاه گذاشته شود. ولي جواب پدرم را چه مي دادم؟ با دوستان مشورت كردم. هادي گفت:

-     اگه اين منگوله ها و نقش و نگارا رو نداشت. مي شد پوشيد!

پس افتاديم به جان كفش ها. اول دو منگوله را قيچي كرديم. بعد خواستيم نقش و نگارها را بكنيم. ولي مگر كنده مي شدند. چه قدر زور زديم تا آن طرح ها و نقش هاي بي معني را از روي كفش ها كنديم.

ولي جاي آن ها مانند داغي كه روي پوست حيوانات مي زنند. باقي ماند. سروش گفت:

-     بايد اون قدر كار از اين كفشهاي لعنتي بكشي كه كهنه به نظر بيان. اون وقت پدرت اجازه مي ده كه دورشون بيندازي!

كارم درآمده بود. در زنگ هاي ورزش آ ن ها را با كفش هاي فوتباليست هاي خشن عوض مي كردم. هر گاه يكي مي خواست با يكي دعوا بكند، مخصوصـا" دانش آموزان سال هاي بالاتر كه با رقباي عشقي خود دعوا داشتنـد، كفش هاي مرا به امانت مي گرفتند. گاهي كه تعداد متقاضـي زياد مي شد مجبور مي شدم بين آنها نوبتآ

-                      بگـذارم. ولي اين كفش ها مثل قالي كرمان بود. هر قدر بيشتر استفاده مـي كردند، مرغوب تر مي شدند.

به هر كس كه كفش ها را امانت مي دادم، با ماژيك يا خودكار روي آن جمله اي يادگاري مي نوشت و برمي گرداند. بيشتر بچه ها اسم دوست دخترشان را مي نوشتند. مثلا" پرويز نوشته بود:

((عشق من سارا)) و يك قلب تير خورده هم كنارش كشيده بود.

كلمات و عباراتي مانند اين ها فراوان نوشته مي شد :

"My love Nazi,", " I love you Maryam", "Only Love".

يك روز كه كفش ها را برگرداندند. ديدم نوشته اند:

((در بيابان ها اگر صد سال سرگردان شوم           بهتر است اندر وطن محتاج نامردان شوم))

معلوم شد اين را پدر فرزين كه راننده تريلي است نوشته.

اين نوشته ها به مرور بر اثر استفاده از كفش ها پاك مي شد و نوشته هاي جديدي جاي آن ها را مي گرفت.

خلاصه سال گذشته در مدرسه كسي نمانده بود كه كفش هاي مرا نپوشيده باشد.

سرانجام، موقعي كه كفش ها به اندازه كافي فرسوده و كهنه به نظر رسيدند آن ها را در گوشه انباري در زير زمين خانه مان گذاشتم.

يك روز پدرم كه براي سركشي به انبار رفته بود. كفش ها را ديد و آن ها را برداشت. آمد بالا و به من گفت:

-     فرهاد مثل اين كه از اين كفش ها به اندازه كافي استفاده كردي و ديگر آن ها را نمي پوشي.

-     بله بابا، كفش هاي خوبي بودن ولي ديگه فرسوده شدن و نمي پوشمشون.

-     بسيار خوب، يه فكري به حالشان مي كنم.

و آن ها را در صندوق عقب اتوموبيلش گذاشت.

بعدها شنيدم كه يك روز صبح زود، سر راهش به كارخانه مان كه در جنوب تهران است آن ها را در پياده روي ميدان هاشمي گذاشته بود تا شايد بنده خدايي بردارد و دستي به سر و رويشان بكشد و استفاده كند.

و بدين سان بود كه از شر كفش هاي ميرزانوروزي خود خلاص شدم. اين بود موضوع انشاي اين هفته ما!))

فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید