![]() |
|
شماره 43- بروزرسانی:2/6/1385 |
|
آیا ماهیت امپریالیسم دگرگون شده است؟ گنادی زیوگانف برگردانخسرو باقری تقدیم به بانوی خرد و عاطفه منیر جباری (بخش دوم)
در غرب و در محافل بسیاری از روشنفکران سخن بر سر این است که ماهیتِ سرمایهداری در اواخر قرن بیستم و آغاز قرن بیست و یکم به ویژه پس از آغاز مرحلهی «جهانی شدن» کاملاً دگرگون شده است. گفته میشود که سرمایهداری ماهیت استثمارگر و غارتگر خود را از دست داده، به سوی انسان، رفع نیازهای او و بهبود وضع عمومی خلق گرایش یافته است. میگویند اگر نگاهی به زندگی مردم در کشورهای سرمایهداری بیفکنید، همه چیز روشن میشود. به نظر اینان، اگر کمی صبر و شکیبایی پیشه کنیم؛ سیمای انسانی سرمایهداری سر برخواهد آورد و آنگاه تمام انسانها در رفاه کامل خواهند زیست. واقعیت این است که اگر سرمایهداری امروز را با معیارها و شاخصهای خودش در اوایل قرن نوزدهم بررسی کنیم؛ متقاعد میشویم که سرمایهداری امروز، سرمایهداری گذشته نیست. اما چرا؟ لنین معتقد بود که در تمام نظامهای سرمایهسالار، دو نوع سرمایهداری وجود دارد: یکی واقعبین و دیگری خشن و بیرحم. او این مطلب را در نامهای به تاریخ سوم ژانویه 1911 به ماکسیم گورکی، با دقت توضیح داده است. «نابودی سرمایهداری در رشد و توسعهی همه جانبهی آن نهفته است. مارکسیستها بههیچوجه خواستار محدودیت و ممنوعیت تراستها و روابط بازرگانی فراملی نیستند. هر کسی راه خود را میرود. بگذارید «خومیاکف» و شرکایش تمام ایران را با خطوط راه آهن بپوشانند. بگذارید لیاخوف را به ایران اعزام کنند. سرمایه میخورد، میبلعد، راه تنفس را میبندد و از خود دفاع میکند. این کار اوست. اما وظیفهی ما مارکسیستها هم آگاه کردن کارگران است. مبارزه ما علیه سیاستهای بینالمللی استثمارگران، سازماندهی پرولتاریا و دفاع از آزادی آنها، به هیچوجه سد راه تکامل سرمایهداری نیست. برعکس تکامل آن را تسریع میکند. چرا چون سرمایهداری را به اتخاذ روشهای متمدنانهتر و پیشرفتهتری وادار میکند. سرمایهداری با سرمایهداری متفاوت است. یکی سرمایهداری خشن و عقب افتاده (از نوع راستهای افراطی، سلطنتطلبهای مذهبی و ملیگرایانِ افراطیِ اوایل قرن بیستم) و دیگری سرمایهداری واقعبین و دموکرات. پرولتاریای بینالمللی، سرمایه را از دو طرف تحت فشار قرار میدهد: از یک طرف سرمایهداری خشن و عقب افتاده را به سرمایهداری واقعبین و دموکرات تبدیل میکند و از طرف دیگر سرمایهداری «دموکرات» را به سوسیالیسم تغییر میدهد. هماکنون در اروپای غربی دیگر تقریباً سرمایهداری خشن و عقبافتاده از بین رفته و جای خود را به سرمایهداری واقعبین و دموکرات داده است. درعوض سرمایهداری خشن و عقبافتاده از انگلیس و فرانسه به روسیه و آسیا کوچ کرده است. هدف انقلاب روسیه و دیگر انقلابهای آسیا نابودی سرمایهداری خشن و عقبافتاده و تبدیل آن به سرمایهداری «دموکرات» است. اما مسأله این است که سرمایهداری واقعبین نوزادی است که دیر بهدنیا آمده، قادر به حرکت و پویایی نیست و دیر یا زود نابود خواهد شد.»4 گرچه، سخن لنین تا کنون هم بهطور کلی ارزش خود را حفظ کرده است، اما دربارهی چگونگی تحول مورد نظر او کمتر سخنی به میان آمده است. نمیتوان از شکل معینی در این روند سخن گفت. بروز اشکال متفاوت کاملاً طبیعی است. اولین نکتهی مهمی که باید خاطرنشان کنیم این است که سرمایه آنقدر «متمدن» میشود که مبارزه و مقاومتِ زحمتکشان برآن تحمیل کرده است یعنی درجهی «متمدن» شدنِ سرمایهداری به میزان مبارزهی زحمتکشان علیه سرمایه و بهخاطر عدالت و آزادی مربوط است. دوم اینکه «سیمای انسانی» در جهانی شدنِ سرمایهداری، تنها در پیشرفتهترین کشورهای سرمایهداری، رخ میدهد و در عوض شدیدترین و غیر انسانیترین شیوههای استثمار از این کشورها به سوی کشورهای وابسته و مستعمره انتقال مییابد. باری در کشورهای سرمایهداری پیشرفته است که سرمایه خود را تا حدی با شرایط تطبیق میدهد و به صورت ملموسی در برابر خواستهای طبقهی کارگر از خود انعطاف و نرمش نشان میدهد. این اقدام نیز، نه از سر نیکخواهی که در درجهی نخست، برای تأمینِ منافع سرمایه صورت میگیرد. نباید فراموش کرد که این اصلاحات به هیچوجه از تمایل و علاقهی سرمایهداری برنمیخیزد. مهمترین عامل در تغییر سرمایهداریِ کشورهای پیشرفته، پیروزی انقلاب اکتبر روسیه و مبارزهی قهرمانانهی زحمتکشان در راه کسب حقوق اقتصادی، سیاسی و اجتماعی خود بود. سرمایهداری که در برابر مبارزهی رو به گسترش تودههای خلق قرار گرفته بود، دو راه در پیش رو داشت و هر دو راه را هم بهکار گرفت. در اینجا بهطور مشخص، از دوران بحرانِ اقتصادی جهان در پایان دههی بیست و آغاز دههی سی سخن به میان است. از یک طرف آمریکای تحت رهبری روزولت، استراتژی جدیدی تحت عنوان «معاملهی نوین» را مطرح کرد و از طرف دیگر آلمان تحت رهبری هیتلر، برای تحمیل «نظم نوین» تهاجم نظامی خود را در سراسر اروپا آغاز کرد. اگر چه در شکل و روش این دو راه، تفاوت وجود داشت؛ اما از نظر مضمون، به میزان زیادی هر دو یکی بودند. هر دوی این روشها، در واقع واکنش دنیای سرمایه در برابر تغییراتِ بنیادین در مناسبات کار و سرمایه، پس از پیروزی انقلاب اکتبر بود. هدف هر دو شیوه، تقویت نقش دولت سرمایه سالار و تحکیم موقعیت سرمایه بود. روزولت، راه همزیستی با زحمتکشان را در پیش گرفت؛ درحالیکه هیتلر به زور متوسل شد. هم روزولت و هم هیتلر، درحالیکه نسبت به طبقهی کارگرِ خود انعطاف نشان میدادند، در کشورهای دیگر با استثمار شدیدتر و خشنتر آن راه را «جبران» میکردند. در هر دو روش، تسلط امپریالیستی بر جهان تعقیب میشد؛ و تفاوت آنها، تنها در روش اعمال این تسلط بود. با پیروزی سوسیالیسم در اتحاد شوروی و تغییر شدید در تناسب نیروی کار و سرمایه، ابتکار عمل از دست سرمایهداری خارج شد. اتحاد شوروی با سهم عظیم خود در پیروزی بر آلمان فاشیستی، گزینهی فاشیستی سرمایهداری را با شکست مواجه کرد و به پیروزی بخش واقعبینِ سرمایهداری، یاری رساند. اتحاد شوروی با پیروزی بر فاشیسم، برای دومینبار- نخستینبار با پیروزی انقلاب اکتبر- بر روند تاریخ جهان اثر گذاشت. بنابراین اینکه سرمایهداری در برخی از کشورها، سیمای انسانی بهخود گرفت؛ به هیچوجه به امکانات و شایستگیهای سرمایهداری ارتباطی ندارد. این سوسیالیسم بود که با برانگیختنِ زحمتکشان به مقاومت علیه حاکمیت سرمایه و تبدیل جنبش مبارزاتی سراسر جهان به وزنهای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی در مقابل گزینهی سرمایهداری، سرمایه را به عقب راند و در بخشهایی از جهان، آن را «وادار» کرد تا «سیمای انسانی» به خود بگیرد. اما امروز که وزنهی مقاومت زحمتکشان در برابر وزنهی سرمایه ضعیف شده است؛ بار دیگر گزینهی سرمایهداری فاشیستی، سربرآورده است و میکوشد تا کاملاً برخیزد. تهاجم رو به تزاید امپریالیسم جهانی در سیاست و اقتصاد، از پیدایش شرایط نوین حکایت دارد. آنچه گفتیم، ثابت میکند، که تجزیه و تحلیلِ کلاسیک مارکسیستی- لنینیستی از گرایشهای اصلی تکامل سرمایهداری، به هیچ عنوان قدیمی و منسوخ نشده است. با انطباق خلاق نظریهی لنین بر شرایط کنونی سرمایه، میتوان مضمون «جهانی شدن» امپریالیستی را مورد بررسی قرار داد و قانونمندیهای درونی آن را کشف کرد. لنین در کتاب خود «امپریالیسم، بالاترین مرحلهی سرمایهداری» (1916)، پنج ویژگی اصلی و بنیادین امپریالیسم را برشمرده است: 1- تمرکز تولید و رشد انحصارات. 2- درهمآمیختن سرمایهی بانکی و سرمایهی صنعتی و پیدایش سرمایهی مالی. 3- افزایش اهمیت صدور سرمایه به صدور کالا. 4- تقسیم جهان میان قدرتهای امپریالیستی و آغاز مبارزهای دیگر برای باز تقسیم آن. 5- فاسد و انگل بودن سرمایهداری در این مرحله از تکامل خود. اکنون این پنج ویژگی را با توجه به شرایط کنونی جهان بررسی میکنیم: 1- تمرکز تولید و رشد انحصارات: لنین مینویسد: «پیشرفت سرسامآور صنایع و روند سریع و حیرتانگیزِ تمرکز تولید در کارخانههای بزرگی که هر روز بزرگتر میشوند، از مهمترین ویژگیهای امپریالیسم است.5 با کمی دقت درمییابیم که در قرن بیستم، این روند در دنیای سرمایهداری تشدید شده و هم اکنون ابعاد بسیار حیرتانگیزی به خود گرفته است. بزرگترین انحصارهای جهانی که به نظر میرسید به حداکثر رشد خود دست یافتهاند، باز هم به رشد خود ادامه میدهند و باز هم بزرگتر میشوند. در دهههای اخیر، روند تمرکز تولید و رشد انحصارات از نظر کیفی به مرحلهی نوینی دست یافته است. در این راستا، شرکتهای فرا ملیتی از چنان قدرت سیاسی برخوردار شدهاند که سیاست و اقتصاد دولتهای ملی را کاملاً تحتالشعاع خود قرار دادهاند. در واقع، این نوع «شرکتها» هستند که حقوق بینالملل را تعریف و اجرا میکنند و ساختارهای اعمال قدرت خود را تحت پوشش «نیروهای حافظ صلح» سازمان میدهند و میکوشند با ترفندهای متفاوت در سازمانهای بینالمللی نفوذ کنند. این روند، کلیتِ نظام سیاسی جهان را تهدید میکند. «نظم نوین جهانی» که ایجادِ ساختار مدیریتی نوینی را در سطح جهان دنبال میکند، وجود کشورهای مستقل با مرزهای معین و مناقشات میان آنها را مانع تجارت آزاد میداند و ضمن رد حق حاکمیت آنها، حاکمیت مدیران و بانکداران جهان را تعقیب میکند. در نظم نوین جهانی، دنیا براساسِ منافع شرکتهای فراملیتیِ عظیم تعریف میشود. این شرکتهای عظیم اقتصادی- مالی، دایرهی کوچک «سروران» جهانند که دولتهای بهاصطلاح «از مد افتاده» و مفاهیمی چون «استقلال ملی»، «حاکمیت ملی» و «ویژگیهای فرهنگی و تاریخی» را از گردونه خارج میکنند. «لوموند دیپلماتیک» روزنامهی پرنفوذ فرانسوی، مینویسد: «آن چه هماکنون جهان شاهد آن است؛ انقلاب تمامعیار سرمایهداری است. «جهانی شدن» دور افتادهترین نقاط جهان را درمینوردد و برای استقلال دولتها و رژیمهای سیاسی گوناگون، اهمیتی قایل نیست. جهان در عرصهی کشورگشایی، دوران تازهای را تجربه میکند. این روند بهتدریج جایگزین نظام مستعمراتی پیشین خواهد شد. برخلاف دوران گذشته، در دوران حاضر، این کشورها نیستند که فاتح و پیروزمندند، بلکه این گروههای معین و بسیار قدرتمند مالی و شرکتهای بسیار عظیم صنعتیاند که بهعنوان «فاتح»، سرنوشت جهان را رغم میزنند. تاریخ جهان هرگز گروههایی چنین کوچک، اما چنین قدرتمند را به خود ندیده است. 2- درهمآمیختنِ سرمایهی بانکی و سرمایهی صنعتی و پیدایش سرمایهی مالی: لنین مینویسد: بهتدریج که معاملات بانکی گسترش مییابد و سرمایه در دستان گروه کوچکی متمرکز میشود؛ بانکها، نقش سادهی واسطهگری را رها کرده، به صاحبان پر قدرت انحصارها تبدیل میشوند. اینها، تقریباً تمام سرمایهی پولی سرمایهداران و کارفرمایان کوچک و بخش اعظم وسایل تولید و منابع مواد خام در یک کشور یا چندین کشور را در اختیار خود میگیرند. در این روند، گروه زیادی از این واسطههای ساده به صاحبان انحصارها تبدیل میشوند. این روند، یکی از مراحل تکامل سرمایهداری و گذار آن به امپریالیسم است.»6 در اینجا، لنین یکی از مهمترین گرایشهای «جهانی شدنِ» سرمایهداری امروز را پیشبینی کرده است. یعنی، سرمایهی مالی بهتدریج سرمایهی تولیدی و صنعتی را به زیر یوغ خود میکشد. در قرن گذشته، نفوذ بانکها در تنظیم امور مالی اقتصاد جهان، هر دم افزایش بیشتری یافته است. درعینحال با پیدایش کامپیوتر و گسترش شبکههای اطلاعاتی جهانی، سرمایهی بورس به عاملی تعیینکننده در تمام بخشهای فعالیت بشری تبدیل شده و در سالهای اخیر، روند جهانی شدن امپریالیستی بازارهای مالی باز هم شتاب بیشتری بهخود گرفته است. امروزه بازارهای بورس کشورها، ارتباط تنگاتنگی با یکدیگر دارند و نوسان نرخهای ارز، بهره و سهام در بازار بورس یک کشور در کشورهای دیگر هم تأثیر میگذارد. در آغاز این قرن، این ویژگی همچون ویژگیِ «تمرکز تولید در شرکتهای فراملیتی» از نظر کیفی، وارد مرحلهی نوینی شد. ویژگی این مرحله این است که پول با دور زدنِ مرحلهی کالایی، به بازتولید خود پرداخته است. گروهبندیهای رقیبِ درونِ این بازارهای مالی و معاملات ارزی برشتاب این روند افزودهاند. 3- افزایش اهمیت صدور سرمایه به صدور کالا: لنین مینویسد: «ویژگی سرمایهداری که در آن رقابت آزاد، قانون نخستین بازار است؛ صدور کالاست. اما ویژگی امپریالیسم که در آن انحصارها حاکمند؛ صدور سرمایه است. برای کشورهای صادرکنندهی سرمایه، امکان کسب منافع خاص- که چگونگی آن را ویژگیهای دوران حاکمیت سرمایهی مالی و انحصارها مشخص میکند- همواره وجود دارد.»7 این ویژگی سرمایهداری امپریالیستی در مقایسه با سال 1916 تغییر محسوسی نکرده است. با «جهانی شدن» اقتصاد، صدور سرمایه ابعاد تازهای پیدا کرده است. پیش از دوران جهانی شدن هم، شرکتهای فراملی بیشترین سود خود را از صدور سرمایه بهدست میآورند. امروزه، در شبکهی مالی جهان، انتقال سرمایههای مالی عظیم از یک قاره به قارهی دیگر تنها در چند دقیقه صورت میگیرد. با امکانات کنونی شبکههای اطلاعرسانی، میتوان به سادگی سرمایههای هنگفتی را در سراسر جهان جابهجا کرد. این سرمایهها معمولاً کیلومترها دورتر از صاحبان خود، درآمد کسب میکنند. با اینحال، حتی براین وضعیت آشفته هم ، قوانین ویژهی سرمایهداری حاکم است. اگر با منطق لنینی، به این پرسش پاسخ دهیم که صادرکنندگان امروزی سرمایه، در درجهی اول چه منافعی را تعقیب میکنند، میتوانیم قوانین آن را کشف کنیم. در دوران حکومت شوروی، بسیاری از اقتصاددانان بر این نکته تأکید میکردند، که در دهههای اخیر، سرمایهای که توسط شرکتهای فراملی صادر میشود؛ این هدف را دنبال میکند که در کوتاهترین زمان، یک الگوی جهانی تقسیم بینالمللی کار با کیفیت جدید را پدید آورد. پس از نابودی شوروی، این روند شتاب فزایندهای به خود گرفت. در شرایط حاضر، کاملاً مشخص است که مهمترین ویژگی این الگو، تقسیم جهان به مناطق مختلف است. منطقهی اول، کشورهای بسیار پیشرفتهی سرمایهداری و ژاپن را دربر میگیرد. این کلان شهر امپریالیستی، مهمترین ارگانهای قدرت و مدیریت را در خود متمرکز کرده است. «ج.آتالی» از مهمترین نظریهپردازان جهانی شدنِ سرمایهداری و نظم نوین جهانی، در کتاب خود، «مرزهای افق» با ارزیابی این کلان شهر با عنوان «بسیار پیشرفته» معتقد است که در آن، قدرت به نسبت پولی که در کنترل آن قرار دارد، تعریف میشود، زیرا پول در آنجا بهتنها معیار کسب قدرت تبدیل میشود. بهنظرآ تالی، در نظم نوین جهانی، حق تابعیت این کلان شهر، به پرُ ارزشترین دارایی و کالایی بسیار ارزشمند تبدیل میشود. در این کلان شهر، به دلیل مصرف بسیار بالا، باید حجم عظیمی از کالا و خدمات عرضه شود. بخش بسیار پیشرفته و فنی صنعت، در این کلان شهر مستقر میشود. منطقهی دوم کشورهایی را دربرمیگیرد که مواد خام را تأمین میکنند و از صنعت مونتاژ برخوردارند. وظیفهی این منطقه، تضمین کیفیت زندگی در منطقهی اول است و منطقهی سوم در تقسیم کار جهانی، کشورهایی را دربر میگیرد که از نظر اقتصادی، دورنمایی ندارند.زیرا کشورهای گروه اول منافع مالی قابل توجهی را در آنها تعقیب نمیکنند. منطقهی سوم بهحال خود رها خواهد شد، بهشرط آن که برای نظم نوین جهانی مزاحمتی ایجاد نکند. بهنظر طراحان این الگو، خطری که ثبات جهان را تهدید میکند، خطر مردم فقیری است که در واقع به کشورهای منطقهی سوم تبعید شدهاند. بهعقیدهی این نظریهپردازان، برای رفع این مزاحمت، به یک حاکمیت اقتدارگرای دیکتاتور در مقیاس جهانی نیاز است. بنابراین تمام کوشش صادرکنندگان سرمایه در شرایط حاضر، بر این محور قرار دارد که به صورت خزنده، کنترل اقتصاد جهان را بهدست گیرند و الگوی جدید تقسیم کار بینالمللی را به اجرا درآورند. نمونهی صدور سرمایه به روسیه را درنظر بگیرید. امروزه، صدور سرمایه را «سرمایهگذاری خارجی» مینامند، که طنینِ خوشی دارد؛ اما تغییری در مضمون آن بهوجود نمیآورد. اما غرب این سرمایه را از کجا میآورد؛ در کدام یک از بخشهای اقتصادی روسیه به کار میاندازد و چه هدفهایی را تعقیب میکند؟ سرمایهگذاری خارجی به خودی خود، چیز بدی نیست. اگر این سرمایهگذاری در بخشهای واقعی اقتصادی کشور بهکار گرفته شود، حتا میتوان از آن استقبال کرد. اما واقعیت چیز دیگری است. ده سال پس از «سرمایهگذاری» غرب، اکنون میتوان بخشهای اقتصادیای را که این سرمایهگذاری در آنها فعال است با دقت مشاهده کرد. الف: بخش اصلی سرمایهگذاری غرب در روسیه، در بازارهای مالی بورس صورت گرفته است. سرمایهای را که در این بخش فعال کردهاند، حتا در مقیاس غرب، حیرتانگیز است. سهم سرمایهگذاران غربی در هرم کلاهبرداران، یعنی بخش اوراق قرضهی دولتی کوتاه مدت در سال 1998 در حدود 70 میلیارد دلار بوده است و سرمایهگذاران هم عبارت بودند از: دویچه بانک آلمان، بانک چیسمانهاتان، سولومون برادزر و سرمایهگذارانی از این دست. پیامد این سرمایهگذاریهای مالی هم روشن است: سقوط روبل، افزایش چهار برابری نرخ دلار، افزایش بدهیهای خارجی، نابودی کامل استقلال مالی و ژرفتر شدن بحرانهای اقتصادی. ب: بخش دیگری که سرمایهگذاری مالی غرب در آن فعال است، بخش استخراج مواد خام است. این سرمایهگذاری بهگونهای طراحی شده است که تحت نظارت شرکتهای غربی، صدور مواد خام ارزان روسیه، به کلان شهر اول تضمین شود. آمار دولتی روسیه نشان میدهد که در هفت سال گذشته، نفت، گاز، فلزات روسیه، آمونیاک، آلومینیوم، مس، نیکل،چوب و فراوردههای چوب، کالاهای اصلی صادراتی روسیه بوده که سود سرشاری را نصیب شرکتهای غربی کرده است. مواد خام، سه چهارمِ صادرات روسیه را تشکیل میدهد و جالب آن است که هر سال برمیزان آن افزوده میشود. در برنامهی دولت روسیه پیشبینی شده است که صدور گاز به اروپای غربی تا بیست سال آینده به دو برابر افزایش یابد. قرار است به کمک شرکتهای خارجی، منابع طبیعی سیبری و خاور دور مورد بهرهبرداری قرار گیرد و خطوط جدید لولههای نفت احداث شود. پیامد این روند چه خواهد شد؟ از هم اکنون روشن است. ونزوئلا یکی از شش کشور بزرگ صادر کنندهی نفت را در نظر بگیرید؛ در بیست و پنج سال گذشته، این کشور کوچک 300 میلیارد دلار نفت، این طلای سیاه را به خارج از کشور صادر کرده است. با این همه، نیمی از جمعیت کشور در فقر بهسر میبرند و یک چهارمِ نیروی کار کشور، بیکارند. پ: سرمایهگذاری خارجی، سیاست کاهش تولید سلاحهای نظامی روسی و افزایش مشارکت آن در تولید کالاهایی مغایر با محیط زیست- از جمله تشویق روسیه به مشارکت در تولید صنایع شیمیایی و تبدیل کشور ما به انبار زبالههای اتمی- را تعقیب میکند. منافع سرشار غرب در این زمینه آنقدر روشن است که نیازی به توضیح ندارد. با توضیحاتی که دادیم، میتوان نتیجه گرفت که مهمترین هدف سرمایهگذاران خارجی در روسیه، اتصال این کشور به نظام جهانی اقتصاد سرمایهداری و الحاق آن به الگوی نوین تقسیم بینالمللی کار امپریالیستی است تا بهعنوان عرضهکنندهی مواد خام و زایدهی تکنولوژیکی منطقهی اول، نقش خود را ایفا کند. 4- تقسیم جهان میان قدرتهای امپریالیستی و آغاز مبارزهای دیگر برای بازتقسیم آن؛ لنین مینویسد: «ارزیابی دوران نوین سرمایهداری یعنی امپریالیسم، نشان میدهد که اتحادیههای سرمایهداران، در زمینهی تقسیم اقتصادی جهان، مناسبات تازهای را برقرار میکند. به موازات این جریان و در ارتباط با آن، اتحادیههای سیاسی یعنی دولتها نیز، در زمینهی تقسیم جغرافیایی جهان و کسب مستعمرههای تازه، مناسبات نوینی را شکل میدهند». این تحلیل لنین تا امروز هم ارزش خود را حفظ کرده است. البته باید افزود که روند جهانی شدن امپریالیستی، دامنهی پیامدهای این روند را سرعت و شتاب بیشتری بخشیده است. نابودی اتحاد شوروی و سیستم جهانی سوسیاليستی، به تسریع این روند، کمک کرد. مضمون اصلی این مرحله از تقسیم جهان گسترش نفوذ امپریالیسم جهانی، در درجهی اول ایالات متحدهی آمریکا و انتقال قدرت سیاسی از ساختارهای دارای حق حاکمیت یعنی «دولتها» به ساختارهای غیر رسمی اقتصادی جهان است. در سراسر تاریخ، هرگز قدرتمندان اقتصادی جهان، تا این اندازه به کنترل مطلق قدرت سیاسی نزدیک نبودهاند. آنچه در این روند، بسیار خطرناک است، این است که حاکمان اقتصادی جهان را نه کسی منصوب و نه کسی انتخاب کرده است. کسی آنها را نمیشناسد و چون بهظاهر مسئولیتی ندارند، پاسخگوی کسی هم نیستند. این حاکمان پنهان، برنامهای بهجامعه ارایه نمیدهند تا بتوان برمبنای آن، هدفهای واقعی آنها را آشکار کرد. 5- فاسد و انگل بودن سرمایهداری در این مرحله از تکامل خود: لنین مینویسد: امپریالیسم یعنی انباشت بیکران سرمایهی مالی؛ 100 تا 150 میلیارد فرانک اوراق بهادار در چند کشور خاص جهان. این است منشاء رشد حیرتانگیز طبقه یا قشر نزولخواران، کسانیکه از راه سفتهبازی زندگی میکنند و جز تنآسایی حرفهای ندارند. صدور سرمایه که از مهمترین بخشهای اقتصاد امپریالیستی است، این نزولخواران را بیش از پیش، از روند تولید دور میکند و کشورهایی را که بهجای تولید از قِبَلِ استعمار دیگر کشورها، گذران میکنند، به جوامعی انگلی تبدیل میکند.»8 «ج. هابسون» اقتصاددان انگلیسی و از نخستین پژوهندگان دوران امپریالیسم، صد سال پیش، چشمانداز تکامل امپریالیسم را اینگونه تشریح میکند: «بخش اعظم کشورهای اروپای غربی، سیمایی خواهند داشت که برخی از کشورها، هماکنون از آن برخوردارند؛ «ریویرا» در جنوب انگلیس را در نظر بگیرید که بهطور عمده به یک شهر توریستی ویژهی سرمایهداران ایتالیا و سوییس تبدیل شده است. در این شهر، گروه اندکی از اشراف سرمایهدار که سود خود را از صدور سرمایه به خاوردور بهدست میآورند، همراه گروه قابل توجهی از کارمندان حرفهای و بازرگانان که از استثمار کارگران صنایع حمل و نقل و کارکنان دیگر، بهره میبرند؛ سرنوشت شهر را تعیین میکنند. شاخههای اصلی صنعت از بین میرود و انبوه مواد غذایی و محصولات دیگر، مانند باج و خراج از آسیا و آفریقا، به اروپا سرازیر میشود. اما این نوع زندگی، بهپیشرفت تمدن بشر، کمکی نمیکند؛ بلکه عادت به زندگی انگلی را در این جامعهها گسترش میدهد. بهاین طریق جهانی بهوجود میآید که در آن، طبقات فرادستِ کشورهای پیشرفتهی صنعتی، از کشورهای آسیایی و آفریقایی خراج هنگفتی میستانند و به کمک آن، گروه بزرگی از کارمندان و خدمتگزاران را استخدام میکنند که وظیفهی آنها مشارکت در روندِ تولیدِ کشاورزی یا صنعتی نیست، بلکه ارایه خدمات یا کار در صنایع درجهی دوم، تحت نظارت و کنترل اشرافیت نوینی است که کارش صدور سرمایه است.» اگر درنظر بگیریم که از زمان نوشتن این سخنان، صد سال گذشته است، آنگاه از دقت و آیندهنگری آن شگفتزده میشویم. درعین حال، این سخنان بیانگر آن است که از صد سال گذشته تا کنون، تغییر کیفیای در روند تکامل امپریالیسم بهوجود نیامده، و درواقع پیشبینی «هابسون» لباس واقعیت پوشیده است. سازوکارِ معینی که در آن منطقهی اول جهان، امتیازهای یکجانبه را بهسود خود تضمین میکند و از جیبِ منطقههای دوم و سوم، فربه و فربهتر میشود؛ ساز و کارِ ویژهی امپریالیسم است. واقعیت این است که تمرکزِ سرمایه و انحصاری شدن آن رقابتِ آزاد در بخش تولید کلان را از بین میبرد. ویژگی امروز جهان این است که نظام اقتصاد جهانی، مانعی به نامِ دولتهای ملی را از سرِ راهِ حرکتِ آزادِ سرمایه برمیدارد. همهی کشورها زیر چترِ نظامِ جهان گستری قرارمیگیرند که صندوق بینالمللی پول را اداره میکند. به این ترتیب، یک سازمان بورکراتیک اقتصادی، برجهان تحمیل میشود که از آن فقط قدرتمندانِ اقتصادی بهرهمند میشوند. این سازمان، نهتنها سیاستِ بازارهای جهانی، بلکه تکتک کشورها را تعیین میکند. در این نظامِ جهانیِ جهانِ امپریالیستی مناطق دوم و سوم، تنها برای |