![]() |
|
شماره 47- بروزرسانی:15/8/1385 |
|
ترازوی بالِکها
هاینریش بل
برگردان: خسرو باقری
پدر بزرگم اهل جایی بود که بیشتر مردم آن با کار در کارگاههای کتان زندگی میکردند. پنج نسل در خاکی نفس کشیده بودند که از ساقهی کوبیده کتان برمیخواست و کشتار تدریجی آنها را رقم میزد؛ نژادی ستمکشیده و درعینحال شادمان که پنیر بُز، سیبزمینی و گهگاه گوشت خرگوش میخوردند؛ غروبها جلوی خانهی خود مینشستند، میریسیدند و میبافتند، آواز سرمیدادند، چای نعناع مینوشیدند و خرسند بودند... روز که میشد ساقه کتانها را با وسایل قدیمی به کوره میبردند؛ هیچ وسیلهای هم که آنها را در برابر غبار و گرمای خشککن کوره، حفاظت کند؛ نداشتند. هرکلبهی دهکده فقط یک تختخواب داشت که به دیوار چسبیده بود و والدین از آن استفاده میکردند؛ بچهها هم دور تا دور اتاق روی نیمکت میخوابیدند. صبح، بوی سوپ رقیق، فضای کلبه را پُر میکرد؛ یکشنبهها معمولاً خورشی برپا میشد و در روزهای جشن، صورت بچهها با تماشای لیوان قهوه سیاهی که از بلوط میگرفتند و مادر با آن لبخند همیشگی شیر در آن میریخت و روشن و روشنترش میکرد؛میشکفت. پدرها و مادرها، صبح زود به کارگاههای کتان میرفتند و کارهای خانه روی دوش بچهها میماند: اتاق را جارو میکردند، مرتب میکردند، ظرفها را میشستند و سیبزمینیها را پوست میکندند. آن روزها سیبزمینی غذای مهم و با ارزشی بود. پوست نازکش را هم باید نگه میداشتند تا کسی آنها را به بیدقتی متهم نکند. همین که مدرسه تمام میشد، بچهها باید به جنگل میرفتند و بسته به فصل، قارچ یا گیاههایی چون آویشن، زیره، نعناع و گل انگشتانه میچیدند. تابستانها، گُل یونجههایی را که از زمینهای کوچک خود به خانه میآوردند، میچیدند و جمع میکردند. گُل یونجه را کیلویی یک «فنیگ[1]» میخریدند. البته عطاریهای بخش، آن را کیلویی بیست «فنیگ» به زنهای عصبی و دلشورهای میفروختند. قارچ چیز دیگری بود، آنها را کیلویی بیست فنیگ میخریدند و در فروشگاههای بخش، یک مارک و بیست فنیگ میفروختند. پاییز، وقتی رطوبت، قارچها را از دل خاک بیرون میکشید، بچهها در تاریکی سبز وش جنگل روی سینه میخزیدند و قارچها را جمع میکردند. تقریباً هر خانوادهای قطعهای مخصوص خود داشت که سینه به سینه از نسلی به نسل دیگر منتقل شده بود. جنگل به خانوادهی «بالک[2] » تعلق داشت. همانطور که کارگاههای کتان هم مال آنها بود. در دهکدهی پدر بزرگم، «بالکها» در عمارت اربابی بزرگی زندگی میکردند. خانم خانه یا همسر ارباب اتاق کوچکی نزدیک ماستبندیخانه داشت که در آن قارچ، گیاهان گوناگون و گُل یونجهها را وزن میکرد و پولش را میپرداخت. روی میز اتاق، ترازوی بزرگ خانوادهی بالک قرار داشت؛ ترازویی قدیمی، دستگاهی شگفت با روکشی برنزی که حتا نیاکان پدر بزرگم، وقتی بچه بودند، آن را دیده بودند و با دستهای گِلآلود، سبدهای کوچک قارچ و دستههای گُل یونجه را به سوی آن دراز کرده و بیصبرانه به سنگهای ترازو که خانم «بالک» پیش از آنکه شاهین ترازو، درست روی خط سیاه تراز آرام بگیرد، در کف ترازو میگذاشت، تماشا کرده بودند؛ خط سیاه تراز، آن خط باریک عدالت که هر سال آن را دوباره میکشیدند؛ تا از دقتش کاسته نشود! آنوقت خانم بالک دفتر بزرگی را که جلد چرمی داشت، باز میکرد، وزن جنسها را مینوشت و پول آنها را میپرداخت؛ یک فنیگ، پنج فنیگ، ده فنیگ و بهندرت یک مارک. پدر بزرگم میگفت وقتی بچه بود، یک جام شیشهای آنجا روی آن میز بود پُر از آبنباتهای لیمویی، از آن آبنباتهایی که یک کیلوش یک مارک بود. اگر خانم بالک یا هر کسی که آن روز عهدهدار ترازو بود، سرحال و سردماغ بود، دستش را توی جام میکرد و به هر بچهای یک آبنباتِ لیمویی میداد و آن وقت صورت بچهها از شادی میشکفت، همانطور که روزهای جشن وقتی مادر توی لیوان قهوهی آنها شیر میریخت و شیر قهوه را روشن و روشنتر میکرد تل این که مثل موی دمِ اسبی و کتان گونهی دخترک کوچولویی بیرنگ میشد. یکی از قوانینی که خانوادهی «بالک» بر دهکده تحمیل کرده بود، این بود که هیچ کس حق نداشت ترازویی در خانهاش داشته باشد. این قانون آنقدر قدیمی بود که هیچ کس به یاد نمیآورد که کی و چگونه بهوجود آمده است. همه باید از آن اطاعت میکردند. هر کس که آن را زیر پا میگذاشت؛ از کارگاههای کتان اخراج میشد و نمیتوانست قارچ، آویشن و گُل یونجههایش را بفروشد. دامنهی قدرت «بالکها» آنقدر زیاد بود که هیچ یک از دهکدههای همسایه هم گیاههای جنگلی فرد خاطی را نمیخریدند و به او کار نمیدادند. از وقتی که پدر و مادر پدر بزرگم بچه بودند و برای جمعآوری قارچ به جنگل میرفتند تا چاشنی گوشت ثروتمندان پراگ و مواد اولیهی مسابقهی شیرینیپزی آنها را فراهم کنند، تا حالا پیش نیامده بود که کسی این قانون را زیر پا بگذارد. آرد را میتوان با پیمانه اندازه گرفت، تخممرغها را میشود شمرد، نخ را با یارد اندازه میگیرند اما گیاه و قارچ را باید وزن کرد، راهی نیست؛ در ضمن ترازوی قدیمی برنزی «بالکها» ظاهراً عیبی نداشت و پنج نسل پیاپی به آن خط سیاه تراز برای توزین جنسهایی که بچهها مشتاقانه از جنگل میآوردند، اعتماد کرده بودند. حقیقت آن است که در میان این مردمِ خاموش، بودن کسانیکه از اجرای این قانون زیرکانه سرباز میزدند. مثلاً شکارچیانی بودند که یکشبه با شکار قاچاق، پول یک ماه کار در کارگاههای کتان را درمیآوردند، اما حتا به ذهن آنها هم خطور نمیکرد که ترازویی بخرند یا برای خود ترازویی بسازند. پدر بزرگم اولین کسی بود که با جسارت، عدالت خانوادهی «بالک» را در پوتهی آزمایش گذاشت. مگر آسان بود. این «بالکها» بودند که در عمارت اربابی زندگی میکردند و دو کالسکه داشتند. این بالکها بودند که هزینهی تحصیل جوانک روستایی را که برای آموزش دینی به مدرسهای در پراگ میرفت، پرداخت میکردند؛ این بالکها بودند که چهارشنبهها با کشیش دهکده «تاروک[3]» بازی میکردند، فقط آنها بودند که کدخدای دهکده، موقع تحویل سال نو، با کالسکهاش که به نشان امپراتوری مزین بود به دیدارشان میشتافت و فقط بالکها بودند که امپراتور در نخستین روز سال نوی 1900 میلادی، به آنها، «لقب اشرافی» اعطا کرده بود. پدر بزرگم، پُر کار و باهوش بود. در جنگل از دیگر بچههای دهکده، بیشتر روی سینه میخزید، پیشتر میرفت و به اعماق جنگل، که درختان انبوه داشت، راه میبرد. در افسانهها گفته میشد که آنجا قولی به نام «بیلگن[4] » زندگی و از گنجی حفاظت میکند. اما پدر بزرگ من از بیلگن نمیترسید. حتا وقتی خیلی کوچک بود، تا اعماق جنگل پیش میرفت و قارچهای بزرگ و درشتی را با خود میآورد. گاهی قارچِ دنبلان هم پیدا میکرد که خانم بالک برای هر پوندشان[5] سی فنیگ میپرداخت. پدر بزرگم هرچه برای بالکها میآورد، پشت سالنامهی کهنهای مینوشت، هر پوندش را، هر گرمش را، چه قارچ چه آویشن. آنوقت، در سمت راست همان سالنامه با همان دستخط کودکانهاش، پولی را که بابت آن کالاها گرفته بود، وارد میکرد. با آن خط خرچنگ قورباغهاش، هر فنیگی را که از هفتسالگی تا دوازدهسالگی گرفته بود، یادداشت کرده بود. دوازدهساله که شد سال 1900 بود. در این سال بود که امپراتور، «لقب اشرافی» را به خانوادهی «بالک» اعطا کرد. آنها هم از سر لطف و خیراندیشی به هر خانوادهی دهکده یک چهارم پوند قهوهی واقعی هدیه دادند از آن قهوههای اصل برزیلی. مردان دهکده را هم به آبجو و تنباکوی مجانی میهمان کردند. در ضمن، ضیافت باشکوهی هم در خودِ عمارت بهپا کردند. در خیابانی که انباشته از درختان سپیدار بود، و به دروازهی عمارت اربابی منتهی میشد، کالسکهای بود که ایستاده بود. درست روز قبل از ضیافت، آن قهوهی برزیلی را در اتاق کوچکی که ترازوی بالکها تقریباً صد سال بود که آنجا بود، توزیع میکردند. خانوادهی «بالک» را اکنون «بالک فون بیلگن[6]» مینامیدند، زیرا براساس افسانهای که یادآوری کردیم، سابقاً، غولی به نام بیلگن در قلعهی بزرگی در اراضی کنونی بالکها زندگی میکرد. پدر بزرگ تعریف میکرد که وقتی مدرسه تمام شد به خانهی بالکها رفت تا قهوهی چهار خانواده یعنی کِکسها، ویدلزرها و هالزها[7]و خودشان را بگیرد. شب سال نو بود؛ باید نان میپختند و اتاقهای پذیرایی را تزیین میکردند. در این شرایط نمیشد همهی خانوادهها پسرهایشان را برای گرفتن یک چهارم پوند قهوه روانهی خانهی بالکها کنند، تا خانهی بالکها هم که راه نزدیک نبود. پدر بزرگم روی نیمکت چوبی و باریک آن اتاق کوچک نشست و «گرترود[8] » که خدمتکار خانه بود، بستههای چهار انسی[9]قهوه را- چهارتا- شمرد و روی میز گذاشت. پدر بزرگ که ترازو را نگاه میکرد، دید که سنگ یک پوندی هنوز هم روی کفهی سمت چپی ترازو قرار دارد. شب ضیافت بود و خانم «بالک فون بیلگن» سرش شلوغ بود و وقت نداشت. بعد «گرترود» دستش را توی جام شیشهای کرد تا به پدر بزرگم یک آبنبات لیمویی بدهد، اما دید که خالی است. جام را سالی یکبار پُر میکردند و این جام پُر از آبنباتهایی میشد که یک کیلویشان یک مارک میارزید. «گرترود» لبخندی زد و رو به پدر بزرگم گفت: «صب کن تا آبنبات بیارم.» و پدر بزرگ با چهار بستهی چهار انسی که در کارخانه بستهبندی و درِ آنها پلمپ شده بود، منتظر ماند. درست روبروی ترازویی که سنگ یک پوندی روی یکی از کفههای آن گذاشته شده بود. پدر بزرگ چهار بسته قهوه را برداشت و روی کفهی خالی گذاشت. وقتی دید که عقربهی سیاه که عدالت را اندازه میگرفت، در سمت چپ خط سیاه ترازو ایستاد، قلبش به تپش افتاد. کفهای که سنگ یک پوندی رویش بود، پایین بود و یک پوند قهوه بالا. قلبش تندتر زد، انگار پشت بوتهای در جنگل پنهان شده بود و میترسید که غول از راه برسد. بعد دستی به سنگهای کوچکی زد که توی جیبش بود. این سنگها را همیشه با خود داشت؛ گنجشکهایی را که کلمهای مادرش را نوک میزدند، همیشه با تیر و کمان و همین سنگها نشانه میگرفت. پدر بزرگ سهتا، چهارتا و سرانجام پنجتا از این سنگهای کوچولو را کنار بستههای قهوه گذاشت تا آنکه کفهای که روی آن سنگ یک پوندی قرار داشت، آرام آرام بالا آمد و عقربه روی خط سیاه تراز قرار گرفت. پدر بزرگم قهوهها را از روی کفهی ترازو برداشت، آن پنج سنگ کوچک را هم در دستمالی پیچید و وقتی گرترود با بستهی یک کیلوییِ آبنباتهای لیمویی آمد تا آنها را در جام بریزد و یک سال دیگر چهرهی بچهها از شادی بدرخشد، پسرک رنگ پریدهای را دید که همانجا ایستاده بود و ظاهراً هیچ چیز تغییر نکرده بود. پدر بزرگم فقط سهم سه خانواده را از آن قهوهها برداشت و بعد گرترود حیرتزده صورت پسرک رنگپریده را دید که آبنبات لیمویی را روی زمین تف و زیر پایش له کرد و گفت: «میخوام خانم بالک را ببینم.» گرترود گفت: «بالک فون بیلگن» و پدر بزرگم گفت: «باشه خانم بالک فون بیلگن». اما گرترود فقط خندهای تحویل داد و پدر بزرگم در تاریکی شب به دهکده باز گشت. قهوهی «کِکسها»، «ویدلرزها» و «وهالزها» را داد و گفت: «میخوام برم پیش کشیش.» اما به دیدن کشیش نرفت. به جای آن در شب تاریک با پنج سنگ داخل دستمالش از دهکده بیرون زد. باید راه درازی میرفت تا کسی را پیدا کند که ترازو داشته باشد، کسی که اجازه داشته باشد که ترازو داشته باشد. دهکدههای «بلاگوا» و «برنوا» ترازو نداشتند، این را پدر بزرگم میدانست. بنابراین، از آنجاها شتابان گذشت. بالاخره پس از دو ساعت پیادهروی به مرکز بخش یعنی «دیلهیم[10] » رسید که «هونیگ[11]» عطار، در آن زندگی میکرد. از خانهی هونیگ عطر خاگینهی تازه به مشام میرسید و از نفس هونیگ زمانی که در را به روی پسرک نیمه یخزده باز کرد، بوی شرابی خوشبو، سیگار نمناکی لای لبهای نازکش بود. چند لحظهای دستهای سرد پسرک را در دستهای گرم خود محکم فشرد و بعد رو کرد به او و گفت: «چیه؟ چته؟ پدرت ریهاش بدتر شده؟» پدر بزرگم جواب داد که: «نه نیامدم دوا بگیرم» و بعد دستمالش را باز کرد، آن پنج سنگ کوچک را به هونیگ داد و گفت: «میخوام ببینم، اینا وزنشان چقدره؟» پدر بزرگم از سرنگرانی نگاهی به صورت هونیگ انداخت، اما چون هونیگ چیزی نگفت، عصبانی نشد و حتا پرسشی هم نکرد، رو به به او گفت: «این مقداری است که از عدالت کم است.» پدر بزرگم حالا که توی اتاقی گرم بود، تازه میفهمید که پاهایش چقدر خیس شدهاند؛ برف و باران از کفشهای ارزان قیمتش نفوذ کرده و پاهایش را حسابی خیس کرده بود. توی جنگل، برفِ روی شاخههای درختان که بهتدریج آب میشدند، پدر بزرگم را مثل موش آبکشیده کرده بودند. خسته بود، گرسنه بود. وقتی به قارچها، علفها و گُلهایی فکر کرد که در ترازویی وزن شده بودند که پنج سنگ از ارزش واقعی عدالت کم داشت، اشک از چشمانش سرازیر شد. و وقتی هوینگ با تکان دادن سر موافقت کرد که سنگها را وزن کند و سنگها را در دستش گرفت و همسرش را صدا زد، پدر بزرگم به نیاکانِ والدینش، به پدر بزرگ و مادر بزرگش فکر کرد، به آنها که باید قارچها و گلهاشان را با این ترازو وزن میکردند و بعد سراسر وجودش را خشمی که از این بیعدالتی برمیخواست، سوزاند، حق حقِ گریه امانش نداد. بدون اجازه روی صندلیای وا رفت. خاگینه و فنجان قهوهای را که همسر مهربان و نسبتاً چاق هوینگ جلویش گذاشته بود، به کلی فراموش کرد، گریه امانش را بریده بود، بالاخره هوینگ از در پشتی عطاری وارد اتاق شد و سنگها را توی دست پدر بزرگم ریخت و رو به همسرش با صدایی آرام و شمرده گفت: «دقیقاً پنجاه و پنج گرم.» دو ساعت طول کشید تا پدر بزرگم از راه جنگل به خانه برسد. در خانه کتک مفصلی خورد و وقتی سراغ قهوه را گرفتند، سکوت کرد و کلمهای برزبان نیاورد. سالنامهی کهنهای را که رویش حسابهایش را نوشته بود، آورد و تمام شب آنها را حساب کرد؛ نیمه شب، زمانیکه سال نو شد، زنگهای کلیسا به صدا درآمدند و غرش توپ از عمارت اربابی بالکها به گوش رسید و تمام دهکده را صدای فریاد شادی و خنده و ساز و آواز پُر کرد؛ و همهی اعضای خانواده همدیگر را درآغوش گرفتند و بوسیدند، پدر بزرگم در سکوتی که پس از شور و هیجان نخستین پدید آمده بود، با خود گفت: «خانوادهی بالک درست هیجده مارک و سی و دو فنیک به من بدهکار است؛ 18 مارک و 32 فنیک.» و بعد به یاد تمام بچههای دهکده افتاد، برادرش «فرتیز[12]» که آن همه قارچ جمع کرده بود، یاد خواهرش «لودمیلا[13] » یاد هزاران کودکی افتاد که برای بالکها، قارچ و گیاه دارویی و گُل جمع کرده بودند؛ اما اینبار گریه نکرد، فقط آنچه را دریافته بود برای پدر و مادر و خواهر و برادرهایش تعریف کرد. در نخستین روز سال نو، وقتی تمام خانوادهی «بالک فون بیلگن» در مراسم عشاء ربانی شرکت کردند، نشان جدید خانوادگی را – غولی که زیر درخت سنوبری نشسته بود- با رنگهای آبی و طلایی روی کالسکهی خود حک کرده بودند. در کلیسا سیماهای خشمناک و پریده رنگِ مردمی را دیدم که خیره در آنها مینگریستند؛ فکر میکردم مردم دهکده با حلقههای گُل، سرود بر لب، کفزنان و هورا کشان، از آنها استقبال خواهند کرد؛ اما در دهکده هیچکس انتظار آنها را نمیکشید و فقط در کلیسا بود که چهرههای رنگپریدهی مردم به سوی آنها بازگشت، آن هم خاموش و خشمناک. وقتی کشیش از منبر بالا رفت تا همچون هر سال به مناسبت سال نو، موعظه کند؛ سرمای وجود مردم را که با سیماهای دیگرگون و خاموشی او را مینگریستند، در خود احساس کرد و با لکنت و زحمت موعظهاش را بهپایان برد و خیس از عرق به محراب بازگشت. پس از پایان مراسم، وقتی بالکها کلیسا را ترک میگفتند، از میان دالان مردمی گذشتند که با چهرههایی به سپیدی گچ و با لبهای خاموش آنان را بدرقه میکردند. فقط خانم بالک فون بیلگن، هنگامیکه از جلوی نیمکت کودکان میگذشت، نگاهش را در صورت رنگباختهی پدر بزرگم «فرانس بروجر[14]»دوخت و از او پرسید: «قهوه، قهوه را چرا برای مادرت نبردی؟» و پدر بزرگم از روی نیمکت برخاست و بیدرنگ پاسخ داد: «چون شما، شما به اندازهی پنج کیلو از اون قهوهها به من، به من بدهکارید.» و پنج سنگ کوچک را از جیبش درآورد، به سوی آن زن دراز کرد و گفت: « به اندازهی این سنگها، یعنی پنجاه و پنج گرم در هر پوند از عدالت شما کم است، کم.» و پیش از آنکه زن بتواند پاسخی دهد، مردان و زنانی که در کلیسا گرد آمده بودند، همراه با هم با صدای بلند خواندند که «عدالت! این زمین، ای سرور ما، مسیح، تو را با مرگ همخانه ساخت». وقتی بالکها در کلیسا بودند، «ویلهلم15» شکارچی در آن اتاق کوچک را شکست و ترازو و دفترچهی قطور چرمی را که در آن ریز اجناسی که بالکها از مردم خریده بودند؛ وارد شده بود، دزدید و مردان دهکده، تمام بعد از ظهر آن نخستین روز سال نو، در اتاق پذیرایی خانهی پدر و مادر پدر بزرگم به حساب و کتاب پرداختند؛ فقط یک دهم حسابها را رسیدگی کرده بودند که ژاندارمهای ده از راه رسیدند، به اتاق پذیرایی یورش بردند، با چاقو و با تفنگ و با زور، ترازو و دفترچهی چرمی قطور را با خود بردند. در این درگیری خواهر کوچک پدر بزرگم را ژاندارمها کشتند چند نفر زخمی شدند و یکی از ژاندارمها را هم «ویلهلم» با ضربهی چاقو از پای درآورد. دهکدهی ما تنها دهکدهای نبود که شورش کرد. «بلوگرا» و «برنوا» هم قیام کردند و تقریباً یک هفته کاری در کارگاههای کتان انجام نشد. بعد ژاندارمها ریختند، اهالی دهکده را با تهدید زندان وادار به سکوت کردند. بالکها از کشیش خواستند که در مدرسه، ترازو را نشان دهد و تأیید کند که عقربهی عدالت، درست کار میکند. مردم به کارگاههای کتان بازگشتند اما به مدرسه نرفتند. کسی نبود که به حرفهای کشیش گوش کند. کشیش تنها مانده تنها و بیکس و بییاور، فقط با سنگهای ترازو، ترازو و بستههای قهوهی برزیلی. بچهها باز به سرکار خود باز گشتند، تا برای بالکها قارچ و آویشن و گُل یونجه و گُل انگشتانه جمع کنند؛ اما یکشنبهها به محض اینکه بالکها به کلیسا میآمدند، مردم دهکده در نیایش خود با صدای بلند میخواندند: «عدالت این زمین، ای سرور ما مسیح، تو را با مرگ همخانه ساخت.» سرانجام کدخدا، خواندن این سرودرا در تمام دهکدهها ممنوع کرد. پدر و مادر پدر بزرگم را واداشتند که دهکده و گور تازهی دختر خوردسالشان را ترک کنند آنها هم به سبد بافی روی آوردند. هیچ جا زیاد نمیماندند، زیرا عقربهی عدالت در همه جا انحراف داشت و این را آنها نمیتوانستند بپذیرند، رنجشان میداد. سوار بر گاری خود، در خاموشی و سکوت، همراه با بُز لاغر خود جادههای کشور را پشت سر میگذاشتند؛ گاهی صدایی از گاری به گوش میرسید که توجه عابران را به خود جلب میکرد: «عدالت! این زمین، ای سرور ما مسیح، تو را با مرگ همخانه ساخت.» بعضی میایستادند و به داستان این خانواده و خانوادهی بالک فون بیلگن که عدالتِشان یک دهم کم داشت را گوش میدادند. اما گروه اندکی گوش جان به این سخنان میسپردند. 1. fening (سکهای برابر یک صدم مارک آلمان)
[2] .Baleks [3] . taroc (نوعی فال ورق) [4] . Bilgan the Giont [5] . pound (واحد وزن برابر 435 گرم) [6] . Balek von Bilgan 7. the cechs, the weidlers, the vohals [8] . Gertrud [9] . ounce (برابر 1/31 گرم) [10] . Dielhein [11] . honig [12] . Fritz [13] . ludmila
|
|
فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |