شماره 50

بازگشت به صفحه اصلی

گلسرخي ‌؛ گل سرخ هميشه جاويد


خسرو صادقي بروجني


‹‹هر شب ستاره اي به زمين مي كشند و باز اين آسمان غم‌زده ، غرق ستاره‌هاست ..››(1)
درتاريخ هرسرزميني ستارگاني مي درخشد كه خاموشی‌شان ، نه خاموشي ابد كه نوري دوباره را نويد مي‌دهد. نوري كه در قلوب و اذهان مردم آن سرزمين تا سال‌های سال خود نشان از جاودانگي دارد .گلسرخي نيز به ا ين سلسله ستارگانِ ماندگار تعلق دارد .گلِ سرخي كه پرپرشدنش خود غنچه‌اي شد شكوفا درسينه پر مهر مردم .
مرحوم استاد سعيد نفيسي در مقاله بزرگداشت سيد اشرف‌الدين گيلاني ‹‹نسيم شمال» سطوري درباره آن بزرگ نوشته است كه مصداق آن توصيفات شاعر و نويسنده همشهري نسيم، خسرو گلسرخي، است: «از ميان مردم بيرون آمد، با مردم زيست، در ميان مردم فرو رفت و شايد هنوز در ميان مردم باشد. اين مرد نه وكيل شد، نه پولي به هم زد، نه خانه ساخت، نه ملك خريد، نه مال كسي را با خود برد».
«خسرو گلسرخي» شاعر، روزنامه نگار و منتقد مردمي در دومين روز از بهمن 1322 در شهر ‹‹رشت›› به دنيا آمد .در اوان كودكي و به هنگامي‌كه بيش از يك سال و نيم نداشت‌، سايه پدر را بر سر خويش نيافت... ‹‹خسرو›› دردامان پدر بزرگ روحاني  خود، با درس عشق و دوستداري مردم و الفباي مبارزه آشنا شد. با مرگ پدر بزرگ كه به سال 1341 اتفاق افتاد به ناچار همراه مادر و با كوله‌باري از عشق به مردم و شور مبارزه، به تهران مهاجرت كرد. خانه كوچك آنان در محله ‹‹امين ‌حضور›› كاشانه ايمان و تلاش بود. روزها كار مي كرد و در دل شب آموختن را پيشه مي كرد. همين رويارويي با واقعيتهاي عيني و تضادهاي طبقاتي  موجود در جامعه است كه انديشه مبارزه را در وي مي‌پروراند و درآثارش نيز بازتاب دارد: ‹‹ غرض ، طرح معادلات ذهني نيست كه براي حلش، خود طراح نيز وامي‌ماند ،هيچ مسئله اي برتر از واقعياتي نيست كه با آن درگيريم آن‌چه را كه ديگران درباب هنر و فرهنگ در آزمايشگاه‌ها از سر بي دردي نگاشته اند، مي بايد به موزه‌ها سپرد. ما فرودها و درگيري‌هاي خاص خود را داريم، نبايد براي دل رضايي تعدادي به انگشتان يك دست نوشت، نمي‌توان با خواب‌نما شدن و با چشم‌هاي بسته خود را درپشت نام اين و آن پنهان كرد و با ‹‹تاريكي›› درافتاد .مي بايد چشم و انديشه و وجدان را به گردش درآورد، ديد و انديشيد و ضرورت را دريافت و نوشت. آنان كه قلبي براي دوست داشتن و چشمي براي ديدن دارند خوب مي دانند كه غريق نيازمند نجات است عضله گرفتن هركول به قصد نمايش قدرت، به درد غريق نمي آيد«(2) نخستين كار او پس از پايان تحصيلات، اشتغال در روزنامه اطلاعات بود و پس از آن در روزنامه‌هاي ‹‹آيندگان›› و‹‹كيهان›› به نگارش مقالاتي درباب مسایل ادبي و هنري پرداخت .
خسرو گلسرخی با ترجمه مقاله‌ای(3)  ازلوسين گلدمن نخستين کسی بود که به عنوان مترجم اين متفکر نو مارکسيست را به جامعه روشنفکری ايران معرفی کرد .
در سال 1348 با‹‹عاطفه گرگين›› دوست هم قلم خويش ازدواج كرد، حاصل اين پيوند فرزندي به نام ‹‹دامون›› بود .
خسرو گلسرخي، نويسنده، شاعر و منتقدي بود كه حرمت قلم را پاس مي‌داشت و هيچ‌گاه آن را به دروغ و دغل نمي‌آلود .او درهيچ نوشته‌اي مردم را فراموش نمي‌كرد .نوشته‌هاي او، اعم از شعر و مقاله و تحقيق نشان مي دهد كه او به هنر جداي از مردم‌، دلبستگي و علاقه‌اي نداشت و به همين دليل در تمام آثارش سعي  در افشاي چهره دشمنان مردم را داشت .... دستگاه ساواك به‌دقت نوشته‌ها و سروده‌هاي او را زير نظر داشت و مترصد فرصتي براي خاموش كردن صداي او بود. خسرو شاعری‌ با شجاعت بي نظير درآن شرايط اختناق، عميق ترين و مردمي‌ترين شعرهاي خويش را سرود . البته اكثر اشعار اوليه خسرو از حيث ساخت و تكنيك شعري، داراي ضعف‌هاي چشم‌گيري هستند، اما به يقين همين سروده‌ها ازحيث محتوا و انديشه و عشق سرشار به مردم، در شمار صادقانه ترين سروده‌هاي دوران خود بوده‌اند .
آنگاه که با ديدی جامعه شناختی به آثار او به ويژه اشعار سروده شده‌اش مي‌پردازيم اولين نکته‌ای که خودنمايي مي‌کند حضور مداوم مردم و آرمان‌های عدالت طلبانه شان در اين آثار است.آثاری که محتوايشان جدای از اعتقادات و باورهای خالق اثر نيست. باورهايی چنان ارزشمند که «بودن » را می توان درپايشان نثار کرد. کاری که گلسرخی به خوبی از عهده‌اش برآمد و گلِ سرخی شد جاودان...
يك نگاه به رساله ‹‹سياست هنر، سياست شعر›› كه از مهم‌ترين مقالات وي مي‌باشد و مي‌توان از آن به عنوان وصيت نامه فرهنگي وي به اهل قلم تعبير كرد، نشان مي‌دهد كه او چگونه عمق درد را و زخم را و نيز درمان زخم را زيبا و دقيق يافته بود: ‹‹در هنر، نخست بايد عليه حقارت‌ها ،نوميدي‌ها، واخوردگي‌ها و درويش مسلكي‌ها و اين نيز بگذردها باشد. درادبيات ما آينده‌نگري مرده است، گويي براي انساني كه دراين سوي جهان رنج مي برد، استثمار مي‌شود و مورد تجاوز قرار مي گيرد آينده‌اي حتي متصور نيست و نبايد تلاش رهايي بخش او جان‌مايه‌ی نوشته‌ها شود.»
درهمين رساله است كه انتقاد خود را متوجه ‹‹دلالان هنر›› مي كند: ‹‹ اين كه از تحميق فكر يك ملت تغذيه مي كند‌، با آن سوداگري كه از نيروي اين ملت به رايگان سود مي برد و منافع او را غارت مي كند، به مراتب دشمني هولناك‌تر وپليدتر است، زيرا كه ملتي را از آگاهي به شرايط تاريخي خويش و شناخت حق و حقوق خود باز مي دارد››
او درهر نقدي كه بر مجموعه شعر يا داستان و يا هر اثر هنري ديگر مي نگاشت، نخست اين سوال را فرياد مي‌زد كه اين اثر چه حاصلي براي مردم دارد؟ چرا كه به هيچ خلاقيت هنري و فرهنگي جداي ازمردم اعتقادي نداشت و مي انديشيد كه يك منتقد بايد نخست به ملت خود و نيز به هنر و پديده‌هاي ديگري كه زایيده روابط اجتماعي آن ملت است و عناصر و عواملي كه باعث خلق اين آثار هنري و يا پديده‌هاي ديگر مي‌شوند وابسته باشد .
رساله درخشان ‹‹نوگرايي و حقيقت خاكي›› كه به نام‹‹نيما و نوگرايي›› نيز معروف است نيز از ديگر آثار گلسرخي است كه با ذهن ژرف‌نگر خود به مبارزه با كهنه پرستان مجيزگوي سنت  برخاسته ونوگرايي را حاصل ديالكتيك و تضاد طبقا ت و در جهتي كه  كسب حقوق طبقه  محروم محرز مي‌شود، مي داند. نوگرايي در انديشه گلسرخي نوگرايي رايج در دنياي سرمايه داري كه از بي‌لياقتي و فربهي انديشه ناشي مي شود و صرفا براي اقليتي مرفه و بي درد معنا به خود مي‌گيرد و همواره به فرم مي انديشد، نمي‌باشد بلكه آن نوگرايي است كه با حركت طبقات محروم براي كسب حقوق خويش، هم‌صدا است و با دگرگوني، عليه سنت‌ها و چارچوب فرسوده نظام حاكم پيش مي تازد: ‹‹در طبقه ميرنده، نوگرايي همواره از فرم آغاز مي شود، در فرم تكرار مي‌گردد و در مرز دگرگوني هاي فرمايشي متوقف مي ماند.››(4 )
همين نوگرايي و حضور مداوم  طبقات محروم و بالنده  در آثار و انديشه اوست  كه مرگ او را به حماسه‌اي مبدل كرد كه شاعران نوگرايي چون شاملو، براهني، ابتهاج و كسرايي را واداشت كه در سوگش سروده‌ها بسرايند .
دفاعيات خسرو گلسرخي در دادگاه نه يك دفاع شخصي كه شكواييه‌اي عليه اختناق، سانسور و ستم طبقاتي حاكم در آن دوران ايران بود كه هم‌چون شليك غراي گلوله‌اي سكوت حاكم برشبستان اختناق را شكست. شكست سكوتي كه مردم سال‌ها بعد فرجامش را در انقلاب خود ديدند... او نيز هم‌چون ديگران كه به جرمي مشابه محكوم شده بودند مي توانست با دفاعياتي كه سرشار از پوزش و تكريم  به شاهنشاه است ازمرگ رهايي يابد اما هم‌چنان كه درآثارش لحظه‌اي مردم ستمديده و محروم را به فراموشي نسپرد دفاعياتش نيز تداوم اين آثار بود و بي‌جهت نبود كه لحظه اي پس از صدور اعدام اين‌گونه احساسش درقبال مردم را به برادرش فرهاد بيان كرده بود :‹‹برادر، زندگي زيباست و من هم مثل هر انسان ديگري زندگي دركنار مردم و خانواده‌ام را دوست دارم. اما براي مردم مردن را بيش‌تر دوست دارم .ما مي‌رويم تا راه مبارزه بماند...››
نصيبش از عشق و تعهد به مردم گلوله‌هايي بود كه در سپيده دمان 29 بهمن 1352 سينه او وهم‌رزمش كرامت الله دانشيان (راوي سرو د بهاران خجسته باد) را شكافت .
و شاملوي بزرگ چه زيبا سرود در سوگ آن فرزانه كه :
آه، از که سخن مي گويم ؟
ما بی چرا زنده گانيم
آنان به چرا مرگ خود آگاهانند ...
 
 
پانوشت :
1- زايندگي، سياوش كسرايي، با دماوند خاموش
2- سياست شعر سياست هنر، خسرو گلسرخي
3- ««اهميت انديشه وجدان امکان پذير درارتباطات »» -لوسين گلدمن- ترجمه خسروگلسرخی ـچاپارـ زمستان 50
4- نوگرايي و حقيقت خاكي
 
منابع :
1- اي سرزمين من، خسرو گلسرخي، انتشارات نگاه
2- دستي ميان دشنه و دل، نوشته‌هاي پراكنده، موسسه فرهنگ كاوش
3- خسته تر ازهميشه، نشر آرويج

فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به ادرس info@farhangetowsee.com بفرستید