|
تجربه سوسیالیسم در مجارستان
سوسانا كلارك
ترجمه و تنظيم: پيمان قرهبلاغي
تحولات مجارستان در سالهاي اخير به طور پردامنهاي در مطبوعات جهان و
رسانههاي خبري انعكاس داشته است. اخبار اعتراضات عليه دولت و برنامههاي
اقتصادي آن در اعتراض به افتضاح سياسي ناشي از اعتراف نخست وزير به دروغ گويي
در رابطه با كارنامهی اقتصادي كشور از سويي و همچنين پنجاهمين سالگرد «وقايع
مجارستان» به مثابهی بـهـانـهاي بـراي حملـه بـه عملكرد دسـتـاوردهـاي دولـت
سوسياليستي سالهاي قبل از 1989 در اين كشور بهرهبرداري شد اما مردم از عملكرد
دوران پس از سوسياليسم و اقتصاد بازار در اين كشور نيز راضي نيستند
سوسانا كلارك، نويسنده مجاري كه در سالهاي اخير در انگلستان مقيم بوده است و
هم در مجارستان سوسياليستي زيـستـه اسـت و هـم عواقب اعاده سرمايهداري در آن
كشور را شاهد بوده است، مقايسهاي واقعبينانه بين اين دو تجربه ارايه كرده
است. سوسانا كلارك آنچه را كه در سالهاي اخير در مجارستان در جريان بوده است،
پيشرفت نميداند. وقتي مردم از من ميپرسند زندگي در سالهاي 1970 و 80 در
مجارستان چگونه بود، بسياريشان انتظار دارند من داستانهايي از پليس مخفي، صف
نان و ديگر وجوه كثيف زندگي در يك كشور تك حزبي برايشان تعريف كنم. اما وقتي
من به آنها ميگويم كه واقعيت كاملاً متفاوت بـا اين داستانها بود و مجارستان
سوسياليستي، با تمام ايرادات سياسي و اقتصادياش نه تنها جهنمي بر روي زمين
نبود، بلكه در واقع جاي بسيار خوبي براي زندگي بود، به جرات ميتوانم بگويم كه
شنوندگانم بيبروبرگرد جا ميخورند و پكر ميشوند. ويكتور آربان، سياستمدار
محافظهكار و ضد كمونيست پر و پا قرص، از نسل من، كه سرنوشتش با «شكست» قيام
1956 رقم خورده است، به عنوان «نسل گمشده» ياد ميكند، اما «گمشدهی» ما چه
بود؟ مواد مخدر، اختلالهاي اجتماعي و تاچريسم؟ مجارهايي مثل من، كه در سالهاي
«كمونيسم گولاشي» بزرگ شدهاند، در واقع جزو خوشبختها بودهاند. به نظر من
حقيقت قيام مجارستان كه در رسانههاي غربي غالباً آن را به عنوان يك شكست
قهرمانانه ترسيم ميكنند، غير از اين بود. موج انفجار حوادث سال 1956 رهبري
كمونيستي را متقاعد كرد كه تنها با قابل تحملتر كردن زندگي ما ميتوانند جاي
پايشان را محكم كنند. استالينيسم رفت و گونهی ليبرالتري از كمونيسم پاي به
ميدان گذاشت كه به افـتخــار مـعمـارش، يـانـوش كـادار، «كاداريسم» نام گرفت.
به جاي فهرست كردن دستاوردهاي آن نظام در زمينه بهداشت و درمان، آموزش و پرورش،
حمل و نقل و تامين اجتماعي، بگذاريد برخي از ديدههاي شخصي خودم درباره واقعيت
زندگي در «كمونيسم گولاشي» را بيان كنم. آنچه بيش از هر چيز ديگري به ياد
ميآورم، حس فراگير همبستگي و همزيستي جمعي است؛ روحيهاي كه متاسفانه امروزه
در بريتانيايي كه مرا پذيرا شده است نمييابم و امروز، هر گاه به مجارستان باز
ميگردم نبود آن را در آنجا احساس ميكنم. در شرايطي كه تفاوت درآمدها و
داراييها حداقل بود، هر قضاوتي درباره مردم حقيقتا با توجه به آن كس كه بودند،
به عنوان شخص، بود و نه بر اساس داراييهايشان.
ضـد كمـونيسـتهـا ممكن است جنبشهايي مثل «پيشگامان جوان» را به تمسخر بگيرند
كه هدفشان مشاركت دادن جوانان در طيف گستردهاي از فعاليتهاي اجتماعي بود و
برخلاف روند تكه تكه شدن جامعه در «پيشرفته»ترين كشورهاي جهان امروز، آرمان
والاي ساختن جامعهاي منسجم و يكپارچه را بازتاب ميدادند. من افتخار ميكردم
كه پيشگام بودم. برخلاف باور همگان، اين طور نبود كه ما تمام وقتمان را به
نشستن كنار آتش اردوگاه و خواندن سرودهايي در ستايش لنين ميگذرانديم، بلكه كار
ما آموختن مهارتهاي با ارزش زندگي در زمينههايي مثل دوستيابي و كنش و
واكنشهاي اجتماعي بود. من از اين امتياز نيز برخوردار بودم كه در جامعهاي
بزرگ شدم كه در آن دولت ارزش فرهنگ و آموزش و پرورش را ميشناخت. پيش از جنگ
جهاني دوم، در مجارستاني كه از نويسندههاي پرافاده و مرتجعي مثل سـنـدور ماراي
19000 تا 1989) بت ميساختند، آموزش دبيرستاني در انحصار ثروتمندان بود. پدر و
مادر من مجبور شدند در 11 سالگي مدرسه را ترك كنند اما رژيم كادار شانس
دوبارهاي به آنها داد كه بتوانند به عنوان دانش آموز بزرگسال به تحصيلشان
ادامه دهند. وجوه اين نوع از سوسياليسم فرصتهاي تازهاي را در اختيار مردمي
مثل من قرار داد و منجر به تحرك اجتماعي گسترده و عظيمي شد.
در اقتصاد هنر نيز يكي از پيامدهاي سياست آموزش و پرورش دولت، توجه و تعهد آن
به هنر براي عامه بود. در اين مورد هم تاكيد بر آن بود كه حداكثر بهره به
بيشترين تعداد از مردم رسانده شود، نه فقط به ثروتمندان بوداپست. تالارهاي
نمايش، اپرا و كنسرت تا حد زيادي از يارانه دولتي برخوردار بودند و به همين
دليل قيمت بليت آنها به حدي پايين بود كه همه ميتوانستند از عهده خريد آن
برآيند. دولت در هر شهر و روستايي «خانههاي فرهنگ» ايجاد كرد تا افراد طبقه
كارگر محلي، مثل پدر و مادر من، بتوانند به راحتي به هنر دسترسي داشته باشند.
چاپ و نشر كتاب نيز به همينترتيب مورد حمايتهاي دولت قرار داشت به طوري كه
همواره قيمتها پايين نگه داشته ميشد و بر تعداد كتابفروشيها افزوده ميشد.
در جايي كه با يك فـورينـت [پول مجارستان] ميشد مجلدهاي طيف گستردهاي از
آثار كلاسيك را خريد، طبيعي بود كه كتاب خواني تبديل به يك وسواس و مشغله فكري
ملي بشود.
اما امروز، 18 سال پس از «تغيير رژيم» و حاكميت ليبراليسم و اقتصاد بازار بخش
بزرگي از ميراث فرهنگي تباه شده است. موزهها، تئاترها و گالريها در پرتوي
«واقعيت»هاي اقتصاد تازه، يا بايد تن به وضع جاري بدهند يا از ميان بروند.
يارانه بـليـت را قطع كردهاند. باز هم فقط ثروتمندان و جهانگردان هستند كه
توان مالي خريد بليت و رفتن به اپرا را دارند. صدها سينماي كوچك به اجبار به
تعطيل كشانده شدند و اين در حالي است كه سر و كله سينماهاي چند تالاري بزرگ
هاليوودي در شهر پيدا ميشود. برنامههاي تلويزيوني نيز افت شديدي پيدا
كردهاند. زماني كه من نوجوان بودم، نمونه برنامه شب شنبه (تعطيل آخر
هفته)مان، تماشاي يكي از ماجراهاي ژولورن، شعرخواني همراه با موسيقي و يك
نمايش درام از چخوف بود، اما حالا شنبه شب يعني نشستن به تماشاي همان
برنامههاي تـكـراري و مـلالـتبار و فيلمهاي خشونتبار آمريكايي كه در
بريتانيا نشان ميدهند.
سياستمداران اصلاح طلب كنايهوار به «زندان مخملي» دوران كادار اشاره ميكنند،
در حالي كه خودشان زنداني درست كردهاند كه در آن بخش بزرگي از جمعيت به
شركتهاي فراملي بيگانهاي فروخته شدهاند كه 70 درصد توليد ملي را در كنترل
دارند و تهديد ميكنند كه اگر قرار باشد حقوق كارگران تامين يا دستمزدهاي آنها
بيشتر شود، از كشور بيرون خواهند رفت. همسر دوست صميمي من در يكي از اين
شركتها كار ميكند و ميگويد كه حتي مدت توالت رفتن هم به شدت كنترل ميشود و
اسـتفـاده كـامـل از وقـت نـاهاري، بيمسووليتي و عدم تعهد به شركت تلقي
ميشود. اين وضع كاملاً متفاوت با وضع شركتهاي دولتي 20 سال پيش است كه
مـهـــدكــودك، غــذاخــوري ارزان، استراحتگاه براي تعطيلات و امكانات ورزشـي
رايگان در اختيار كاركنان ميگذاشتند.
سوسياليسم در مجارستان بيترديد كاستيهايي داشت. اگرچه مسافرت به ديگر كشورهاي
سوسياليستي بدون مانع بـود، اما سفر به غرب آسان نبود. كلاسهاي اجباري زبان
روسي نصيب شمار زيادي از مجاريها شد. در بسياري از موارد محدوديتهاي بيموردي
اعمال مـيشـد و لايـههـاي بـوروكـراسـي غيرضرورياي وجود داشت، اما به رغم
همه اينها، من اعتقاد راسخ دارم كه در مجموع، نسبت به دوران كنوني جنبههاي
مثبت بر منفي ميچربيدند.
امروزه، مجاريها در ظاهر از حق سفر به غرب، هر زمان كه بخواهند، برخوردارند،
اما كاهش دستمزدها آن قدر شديد بوده است كه فقط معدودي از مردم توان مالي سفر،
حتي به درياچه بالاتون [بزرگترين درياچه اروپاي مركزي در غرب مجارستان] را
دارند.
سياستمداران «ميهنپرستي» كه بـراي «اشغال» مجارستان توسط قدرتهاي خارجي در
زمان حاكميت كمونيستها گلو پاره ميكردند، امروز كه كشور عملاً دركنترل
بنگاههاي مالي نيويورك و بوروكراتهاي انتصابي بروكسل است، به طرز غريبي سكوت
كردهاند.
من به عنوان يك جوان مجار، در فضايي مملو از روايتهايي راجع به غرب
«امپرياليستي» و نقشههاي شرورانه آن براي تسلط بر دنيا و كنترل منابع جهان
بزرگ شدم. ما همه ميدانستيم كه اين خطمشي حزب رسمي كشور بود و بنابراين برد و
تاثير تبليغاتي چندان زيادي نداشت، اما امروز، بيشتر از 15 سال پس از آن
روزها، پس از همدستي آمريكا و آلمان در تجزيه يوگسلاوي، تهاجم به افغانستان و
تجاوز جنگي فريبكارانه و بيرحمانه بر ضد عراق به منظور توسعه برتريشان در
خاورميانه، كاملاً روشن شده است كه هر چه درباره مقاصد غرب به ما ميگفتند،
حقيقت داشت.
جورج [بوش] گاوچران و يار وفادارش توني [بلر] به ما ميگويند كه ما يا طرف
آنها هستيم يا طرفتروريستها، اما گزينهی ديگري هم وجود دارد. من ميدانم،
چون تجربهاش كردهام.
برگرفته از روزنامهی سرمایه.
|