|
جهان را نتوان در زاویهای
بسته دید
هادی پاکزاد
بسیار زیباست که هر کسی با هر نگرش و
بینشی که دارد، اگر بخواهد، میتواند جایی بیابد و یا جایی برای خودش دست و پا
کند تا حرفهای دلش را بزند و جالبتر این که دیگرانی هم پیدا میشوند که آن
حرفها را بخوانند و یا بشنوند و این خود موجب میشود که نماند دردی در دل کسی،
که نتواند به درمانش فکر نکند!!
در دو وبلاگی با عنوان «حرفی
برای گفتن» و «تاسیانی»
مطالب بسیار اندیشهسازی یافتم که تیتر اولی «نبرد طبقاتی"مستضعفین"» و دومی
«ما هیچ» بود که بهواقع در نگاهم آمد که آن دو حرفهای بسیار برای گفتن دارند
که البته اگر بتوان به بخشهایی از آن هم پرداخت، باز هم غنیمتیست مثبت تا
نماند در دلم دردی که نتوان درمانش کرد!!
راستش محتوا و مضمون این دو نوشته را مشابه یافتم، چرا که هر دو، البته از
زاویهی نگاه خود، وضع موجود را گونهای به نقد کشیدهاند که برآیند آن «سکون و
بیحرکتی» را به تصویر میکشد که البته پرسشهایی را دارند و دلایلی را... که
چرا چنین است؟
اگر بپزیریم که هیچ گفتار و کلامی را نمیتوان یافت که توانسته باشد همهی
«حقیقت و واقعیت» را بازتاب داده باشد، با مطالعهی این دو نوشته نیز درخواهیم
یافت که آن دو نیز با این که توانستهاند بخشهایی از واقعیتها و حقایق وضع
موجود جامعه را عریان سازند ولی همانطور که آمد باید قبول کنیم که اگر بخواهیم
تلاشی در راستای پاسخدهی داشته باشیم، چارهای نیست تا در حد توان به نقد آن
نوشتهها همت گماریم.
مضمون اساسی نوشتهی اولی میگوید حاکمیت موجود، قشر بسیار پایینی جامعه را
نمایندگی میکند که برخاسته از روستاییانی است که به شهرها رانده شدهاند ولی
نهتنها، به دلایل ذکر شده، جذب فرهنگ شهر نشینی نشدند بلکه خود را در دشمنی و
تضاد با چنان فرهنگی میبینند و بر همین اساس است که با هرچه رنگ و بوی فرهنگ
شهرنشینی داشته باشد، از درستیز وارد میشوند و چون پشتیبانان صاحب قدرت نیز
برخاسته از همان اقشار بودهاند، فعالانه در راستای امیال عقبماندهی آن قشر
وسیعِ تودههای مستضعف گام برمیدارند. از این روست که تولید در حاشیه قرار
میگیرد و توزیع صدقه و فقر جایگزین آن میشود و بالاخره هر حرکت، بگوییم
متمدنانهی شهرنشینی سرکوب میشود. این قشر چون، صرفا، به منافع فردی خود
میاندیشد و به بیانی باید گفت که بیشتر از نوک بینیاش را نمیبیند، توانایی
ایجاد هیچ نهاد مترقی را ندارد و همیشه وسیلهای بیاراده در دستان صاحبان زر و
زور است که قدرت را در انحصار خود دارند. بدیهیست که در چنین شرایطی، آن دیگر
سخن معقول مینمایاند که میگوید: «ما هیچ»!! چرا که ابراز میدارد؛ «مردمان
این سرزمین دیگر به ساختن فکر نمیکنند و اندک دگراندیش نیز یا گوشهي انزوا
برگزیدهاند و یا از کشور گریختهاند. حال این سوآل کلیدی مطرح است که چگونه و
با چه نیرویی و در چه شرایطی، مردم قادر به بازسازی خود خواهند بود؟»
همانطور که اشاره شد، همهی اینها بخشی از واقعیتهای موجود هستند، اما اگر
بخواهیم کمی باحوصلهتر به موضوع بنگریم باید بتوانیم در کنار همان واقعیتهای
ذکر شده به سؤالات دیگری نیز پاسخ دهیم و یا برای این سؤالها نیز پاسخهایی
بیابیم: آیا از این چند میلیون نفر مهاجر در کشورهای غربی، چند درصدِ آنان مشکل
امنیتی و سیاسی داشتند که زندگی در غربت را بر وطن ترجیح دادند؟ آیا برای آن
نود و نه درصد که فقط مشکلشان منافع فردی بوده است، یعنی اینکه بر اساس منافع
فردی خود و با داشتن امکانات نسبی ترجیح دادند که فضای موجود کشور را تنفس
نکنند و خود را با هر وسیلهی ممکن درآغوش دموکراسی غربی بیاندازند... چه پاسخی
میدهیم؟ آیا اینان، همگی از روستا آمده بودند و چون معانی تحزب و تشکل را
نمیدانستند و چون تنها قادر بودند نوک بینی خودشان را ببینند، فرار را بر قرار
ترجیح دادند و مملکت را از آن همه ،بگوییم، دگراندیش محروم کردند تا مابقی
روستاییان را مزاحم نشوند تا آنچه قابل ماندن بوده است به دست گیرند؟
باور دارم که آسان است، یکسویه به هر چیز تاختن و یکسویه نتیجه گرفتن. تردید
نباید کرد که بسیاری از کلام این دوستان که به حق بازتاب درد دلهایشان است،
حقایقی غیر قابل انکار را در خود دارد، اما حتما باید توجه داشت که هرگز بخشی
از حقیقت، نمیتواند و نتوانسته است به حل کامل معضلی موفق بوده باشد. این که
انسانِ مرد و زن برابر هستند. معلمها بر حق هستند و نمیتوانند از پس این
زندگی گران سرسامآور برآیند. کارگران در فشار مضاعف قرار دارند و کارخانهها
به جای تولید در فکر تعطیل کردن هستند تا با پولهای حلالشان! ملک و زمین بخرند
تا آن زمینها، بهخودی خود، ارزش اضافی بهوجود آورد و بهجای دهها و صدها
کارگر سود به جیب صاحبان سرمایه بریزد.
بله، همهی این دردها و بیشتر از آن هم وجود دارد که با این دردها مبارزه هم
میشود. اما آیا علت همهی این بدبختیها، روستاییان به شهر آمدهی یکباره...
همهکاره شده هستند؟ آیا این چند میلیون آوره از وطن که عمدهی آنان نیز مهم و
برجسته نمایش مییابند، مسؤل تمامی این گرفتاریها هستند، که اگر آواره
نمیشدند... بیش از هزار میلیارد دلار ازثروت فکری این مملکت به باد نمیرفت و
در حلقوم غرب فرو نمیریخت. آیا اینان همه و همه مجبور بودهاند که بگریزند و
یا اینکه فقط و فقط به منافع نزدیک و کوتاه مدت خود اندیشه کردهاند؟ سخن این
است که آیا اربابان جهانی مشوقین اصلی همهاین انسانها نبودهاند؟ آیا هم
اکنون، آنان انسانهای جهان سومی را در آرزوی رسیدن به بهشت کاذب خودشان مسخ
نمیسازند و از این کار بهرهها نمیجویند؟ در یک کلام آیا امپریالیسم دشمن
شمارهی یک بشریت نیست؟ آیا تمدن امپریالیستی آرزوی همین تودههای شهری
پیشرفته نبوده است که با هر ترفندی خود و منافع بسیار نزدیک خود را بر وطن و
عاقبت ترجیح دادند؟ اگر چنین است، پس نباید بیرحمانه روستاییانی را که آوارهی
شهرها میشوند و هم اکنون دسته دسته، به دلیل لقمه نانی، ترک دیار میکنند... و
البته بسیاری از آنها لمپن هم میشوند!!... علتالعلل بیشترین نابسامانیهای
وضع موجود دانست.
تردید نباید کرد که آنچه امروز جهان سومیها دارند، تحفهی، فقط عوامل درونی
خودشان نیست. اگر باور داریم که جهان، بسیار کوچک شده است، اگر باور داریم که
سرمایهها، جدیتر، در صدد غارت جهان برآمدهاند، اگر باور داریم که من و شما
نیز به فکر منافع نزدیک و محدود خود هستیم، پس باور کنیم که برای امکان باور
برای جهانی دیگر، چارهای نداریم که ایرانی- جهانی فکر کنیم و تغییر را در چنان
وسعتی بنگریم.
نتیجه اینکه آن روستایی حق دارد که به مانند همان شهری به منافع خود فکر
کند... مهم این است که بستری به وجود آوریم که منافع اکثریت انسانهای مولد را
پوشش دهد... و توقع نداشته باشیم که چنین کاری ساده است و صاحبان «سرمایه» بدون
پرداختن بهایی به آن تن میدهند.
آنان که امروز، فعالانه، در صدای آمریکا کاسهی داغتر از آش میشوند و با آن
حرارتهای سوزاننده برای وطن دل میسوزانند و عالیترین ارمغانشان برپایی
دموکراسی «سرمایه» است که در نهایت با چنان دموکراسیای باید خادم بیچون و
چرای امپریالیستها شد... آنان که روزها و شبها را به مالِ خود کردن ملتی
میپردازند و حاضرند با هر امکان و وسیلهای به جایگاههای از دست رفتهاشان
باز گردند... همگی چه بخواهند و چه نخواهند در عقب نگاه داشتن این کشور عهدی
مشترک دارند تا اربابان جهانی با برجستهسازی دشمن، حضور مداوم خودشان را برای
هر چه کوچکتر سازی این دهکدهی فلجشدهی جهانی، محکمتر گردانند. روزی نیست
که صدای آمریکا، با این که تمامی عهدنامههای بینالمللی دربارهی محیط زیست،
حقوق بشر، حقوق کودک و غیره را به مسخره میگیرد و جهان سوم را جولانگاه قتل و
کشتار مداوم خود قرار داده است، دم از آزادی و دموکراسی نزند. و روزی نیست
بلندگوی حیله و فریب تبلیغاتیاش را در عرصهی گیتی نگستراند و تودههای
تحصیلکردهی متمدن شهری و روستایی را فریب ندهد.
و... بالاخره تردید نباید کرد که زندگی شرافتمندانه و رها از بردگی کار مزدوری،
توسط همین روستاییها و شهریهای غیر متخصص و متخصصِ مولد تحقق خواهد پذیرفت.
بدیهیست که حرکت در این مسیر... زندگی نام دارد و زندگی یعنی آزادی همهی
بشریت از هرگونه ستم که تاکنون به او تحمیل شده است. |