|
ماهيت ، نقش وعملكرد حزب
كمونيست ( بخش سوم )
نويسنده : سام وب ، صدر ملي حزب
كمونيست امريكا
برگردان: د.جلیلی
حزب عمل
ماركس پيش از اين نوشت – و اين نوشته به صورت پايان ناپذيري نقل شده است – كه
موضوع در واقع تفسير جهان در امتداد خطوط گونانگون نيست بلكه موضوع تغيير دادن
جهان است ، ماركس منزلت تئوري را تنزل نمي داد بلكه بيشتر تاكيد مي كرد كه
تئوري بايد به عمل سياسي متصل باشد وبا عمل سياسي محك بخورد .
كمونيست ها براي آميزش تئوري با عمل مبارزه مي كنند. انديشه ها صرفا تا حدي مي
توانند به نيروي مادي تبديل شوند كه مورد پذیرش وعمل زندگي واقعي مردم قرار
گيرند ، تنها تا حدي كه به تجربه موثر ميليون ها نفر تبديل گردند.
كمونيست بیعمل يا انجمن حزب كمونيست منفعل يك ترکیب متناقض است. در حزب ما به
همان شدتي كه تئوري و استراتژي در مركز توجه ماست ، عمل نيز موردتوجه است .هر
جمع وعضوي بايد بخشي از مبارزات روزمره (حزب) باشد. در واقع بسترمبارزات توده
اي جايگاهي است كه تئوري و عمل سياسي ما به هم گره مي خورند .
ما بايد در بين چيزهاي ديگر بر برخي از مبارزات اقتصادي كه در عرصه سياسي نمود
پيدا ميكنند تمركز بيشتري بنماييم . طبقه كارگر دوران طولاني– من از دهه ها
صحبت مي كنم - چنين هجومي را عليه استانداردهاي زندگي و شرايط خود تجربه كرده
است . من قبول دارم كه بخش كوچكي از كارگران تجربه بعضي دست آوردها را داشته
اند ، اما آن دست آوردها تصوير واقعي اي كه ما بايد روي آن تاكيد كنيم نيست .
تصويراصلی رشد شديد نابرابري و عدم امنيت بين طبقه استثمارگر وطبقه توليد كننده
است . انتقال ثروت از سوي آخري (توليد كننده) به سوي اولي (استثمارگر) كلان و
از نظر تاريخي بيسابقه بوده است . اين امر بدون عملكرد دولت بعنوان دستگاه
بازتوزيع بيشرمانه ارزش اضافي به بزرگترين شركت ها وثروتمندترين خانوده ها نمي
توانست اتفاق بيفتد .
همانطور كه در بالا ذكر شد ، ضربات شديد (ستم) ملي و نژادي طبقه كارگر و
اجتماعات آنها را تحت ستم قرار داده است . اين موقعيت فاجعه بار، كه تعداد بي
سابفهاي از افراد به حاشيه رانده شده به ويژه جوانان را در برميگيرد ، به
شرايط «مرگ اجتماعي» معناي واقعي مي بخشد و كاربرد آن توسط پژوهشگران را موجه
مي سازد .
به همان اندازه كه درگيراين مبارزات مي شويم ، نبايد فراموش كنيم (وگاهي فراموش
مي كنيم) كه ما حزب انديشه ها نيز هستيم و كارگران گرسنه انديشه ها هستند . آن
ها میخواهند بدانند كه چرا چيزها به این شيوه هستند ومي خواهند بدانند كه چه
مقدار و چه كساني اداره امور را بعهده دارند . اين كارزار اصلاح اولويت ها ،
سياست ها وكار ايدئولوژيك در شرايط جديد استثمار سرمايه داري و احساسات توده اي
را به بحث مي گذارد . و آن بحث را بايد در متن سياسي سرشار از امكان و اميد
انجام داد.
انترناسيوناليسم
انترناسيوناليسم ديگر سيماي اصلي حزب ماست . منافع مشترك زحمتكشان وستمديدگان ،
صرف نظر از مرزهاي ملي عليه استثماركنندگان و ستمگران مشترك آن ها در قلب
انترناسيوناليسم جاي دارد.
در حالي كه هر طبقه كارگري (ملی) بايد با طبقه بورژوازي خود تصويه حساب نمايد ،
اما چنين تصويه حسابي در دوراني كه بندهاي استثمار و ستم و نظاميگري سرمايه
داري تقريبا به تمام نقاط و مرزهاي سياره گسترش مي يابد اشكال جديدي از
انترناسيوناليسم را الزامي مي سازد.
سيستم امپرياليسمي كه لنين يك قرن قبل تحليل كرد با تمام قوا اما در زمينه ها و
شيوههاي متفاوتي به فعاليت خود ادامه مي دهد،- آنچنان كه بسياري (از اين
زمينه ها وشيوه ها) به صورت قابل فهمي تعجب برميانگيزند كه گويا ما در مرحله
كاملا نويني از رشد سرمايه داري قرار داريم. من فكر نميكنم اين (برداشت) قابل
اغماض باشد ، لذا به نظرمي رسد صحبت كردن از فاز جديد توسعه امپرياليستي لازم
باشد . برخی خصوصیات برجسته این فاز جدید چیست؟
يكي (ازاين خصوصيات) گذار (تغيير) ازسياست برتري جهاني (پیشین) كه نيروها را با
چند جانبگي و توافق متحد ميكرد به سياست يك جانبه گراي سلطه جهاني دولت بوش
است. (این سیاست ) منحصرا به قدرت نظامي تكيه دارد . (حادثه) يازده سپتامبر جو
و زمينه سياسي را براي اين تغيير فراهم كرد .
يكي ديگر سطح جديد جهاني سازي سرمايه داري است كه با تضاد هاي سياسي واقتصادي
سرمايه داري، رشد تكنولوژي هاي جديد و كاربست سياست هاي نئو ليبرالي در مقياسي
گسترده، به سرعت به پيش مي رود .
خصيصه سوم ، آن است كه سرمايه داري جهاني ، در عين همبستگي (ظاهري) بيشتر، كمتر
متحد ويكپارچه است . رشد ناموزون سياسي و اقتصادي ، تضادها و رقابت ها را در
سطح دولتي، منطقه اي وجهاني تشديد مي كند. مراكز قدرت جديدي پديدار می شوند
وبازار جهاني جايگاه رقابت شديد سياسي و اقتصادي است .
و نیز خصيصه ديگر غيبت اتحاد شوروي است . نخستين زادگاه سوسياليسم در طول
دههها وزنه تعادلي براي امپرياليسم امريكا فراهم كرد . اتحاد شوروي از نقشه
هاي ماجراجويانه امپرياليسم امريكا و دولت هاي متحد او جلوگيري مي كرد و بعنوان
مركز ثقل نيروهاي رهايي بخش ملي در راستاي ضد امپرياليسم ، دموكراتيزه كردن،
سكولاريسم و ضد سرمايه داري عمل مي نمود . با ناپديد شدن اتحاد شوروي ، يك
جانبه گرايي ، زور و سلطه جهاني به استراتژي غالب بخش بسیار مهاجم و نظامیگرای
طبقه حاکم امریکا تبدیل شد .
و سرانجام تقريبا در مقياس جهاني شاهد پديداري بنيادگرايي مذهبي راست افراطي
(بعنوان عالي ترين مظهر بنيادگرايي مذهبي) بودهايم . تقريبا در تمام مناطق
جهان ، افراط گرايي مذهبي تقويت گشته وبا بخش هايي ازنخبگان حاكم هم سوشده است
.
بنيادگرايي مذهبي در امريكا بنيان سياسي دولت بوش را تشكيل ميدهد، در اسرائيل
ارتجاعيترين سياست هاي طبقات حاكم اسرائيل را مورد حمايت قرار مي دهد. ودر
خاورميانه وآسياي جنوبي اسلام سياسي راست با قراردادن خود با نخبگان محلي و
امپرياليسم امريكا در يك صف ، با تركيبات مختلفي براي شكست نيروهاي مترقي ، چپ،
و كمونيست در طول دهه هاي گذشته تلاش كرده است . برخلاف جنبش هاي رهايي بخش ملي
در دوره هاي قبل ، ايدئولوژي وسياست هاي اسلام راستگرا به سوي دموكراسي وعدالت
اقتصادي وسكولاريسم حركت نمي كند. بلكه هدف آن (لااقل از آنچه ما از كشورهايي
كه اسلامگرايان راست به قدرت رسيده اند در مي يابيم) تحميل كردن طرحي ضد
دموكراتيك وفرقه گرايانه بر مردم است .
البته در ارائه چنين خصوصياتي بايد بين بنيادگرايان راستگراي اسلامي وخلق ها
وملت هايي كه به اسلام اعتقاد دارند تمايز قائل شويم ، درك كنيم كه اسلام سياسي
داراي تناقضاتي است و حتي از اشتباه سهوي صدور مجوز به جنگ بوش عليه ترور
خودداري كنيم .
فراتر از همه ادعاي بوش مبني بر اين كه " جنگ عليه ترور"هم ارز روز آمد و مدرن
جنگ عليه فاشيسم هيتلري است ، چيزي بيش ازحيله اي براي بسيج مردم امريكا پشت سر
نقشه هاي امپرياليسم امريكا براي سلطه بي رقيب جهاني در قرن 21 نيست . اين ادعا
در اصل توجيه عقلاني سخن گفتن از جاه طلبي هاي سلطه طلبانه به همان شيوه اي است
كه بر شوروي ستيزي در طول جنگ سرد حاكم بود.
هم عمليات تروريستي دولتي و هم عمليات تروريستي فعالين غير دولتي خطر هستند و
(اين خطر) مستلزم پاسخ هماهنگ خلق هاي جهان است . در هر صورتي تاييد ادعاي قدرت
نظامي امپرياليسم امريكا، درست مخالف آن چبزي است كه (براي مبارزه با تروريسم )
مورد نياز است .
از اين رو ، راه عاجل كاستن از خطرات عمليات تروريستي خروج سربازان امريكايي از
عراق، فرونشاندن درگيري هاي اسراييل – فلسطين (فرونشاندني كه حق ملي و امنيت
مربوط به هر دو ملت را به رسميت بشناسد) و افزايش كمك هاي اساسي امريكا و ساير
قدرت هاي عمده اقتصادي به كشورهاي در حال توسعه است .
پيش از اين يادآور شدم كه ما در دنياي بي ثباتي زندگي مي كنيم ، دنيايي انباشته
از درگيريهاي بي پايان و خطرها ، و ممكن است چنين به نظر برسد كه امپرياليسم
دست بالا را دارد و نوع بشر به طور فقيرانه براي مواجهه با مسائل بسيار تهديد
كننده اي چون گرم شدن جهان ، مسابقه و تكثير سلاح هاي هسته اي ، نظامي گري و به
ويژه نظاميگري امريكا ، عقب ماندگي و دست و پا زدن براي منابع كمياب تجديد
ناپذير در قرن بيست و يكم آماده مي شود.
بررسي دقيق تر نشان مي دهد كه اين استنتاج بسيار بد بينانه است
نخست (آن كه)، حوادث در عراق به خاطر اشغال از بد به بدتر ميرود و فشار براي
بازگشت سربازان امريكا تشديد مي گردد، امپرياليسم امريكا از تحميل سلطه خود بر
كشورهاي خاورميانه ناتوان است و مشروعيت بين المللي امريكا نسبت به هميشه در
پائين ترين سطح خود قرار دارد.
دوم (آن كه) ، شكاف هاي سياسي ، اقتصادي و پيآمد هاي ديپلماتيك در بين قدرت
هاي عمده آشكار است . مشاهده امپرياليسم جهاني بعنوان نهادي يكپارچه و، متحد،
در سطح تحليل ها و عمل سياسي اشتباه است .
سوم ، رد نئوليبراليسم تقريبا پديده اي جهاني است ، اما هيچ كجا بيشتر از
امريكاي لاتين نيست. كشورهاي توسعه يافته در تمام قاره ها از حق خود نسبت به
منابع و حاكميت خويش دفاع مي كنند .
چهارم ، تجليات نويني از همبستگي بين المللي طبقه كارگر و اتحاديه هاي كارگري
پديدار ميشوند.
پنجم، كشورهاي سوسياليستي سرزندگي سياسي واقتصادي جديدي را نشان مي دهند.
و سرانجام خلق ها و ملت ها در سراسر سياره زمين به نحو فزاينده اي با موقعيت
دشمنكام وتهديد هاي رودرروي بشريت به چالش بر مي خيزند.
به اين فهرست ، ما انعكاس شكست گسترده دستور كار بوش و جمهوري خواهان در پاي
صندوق آراي هفتم نوامبر را نيز اضافه مي كنيم .
اما اين پيشرفت ها ، جداي از فوريت انترناسيوناليسم قابل تحقق نبودند - برعكس
،آنها برهان قاطعي بر ضرورت اشكال قديم و جديد اتحاد ميان طبقه كارگر و خلق ها
هستند .همبستگي در ميان مرزها ، مناطق و قاره ها نياز استراتژيك مبارزات طبقاتي
و دموكراتيك است ، بسيار شبيه اتحادي كه بين اتحاديه گرايي صنعتي و اتحاد ضد
فاشيستي در دهه 1930 موجود بود. رفقاي اتحاديه هاي كارگري و تمام حزب به خاطر
اهميت موضوع بايد توجه بيشتري به اين موضوع مبذول دارند.
سانتراليسم دموكراتيك
سانتراليسم دموكراتيك اصل اساسي سازماندهي است كه ساختار فعاليت حزب و تعامل
اجتماعات گوناگون آن را پايه ريزي مي كند. سانتراليسم دموكراتيك در تامين وحدت
نظري و عملي حزب مي كوشد .
سانتراليسم دموكراتيك به حاكميت اكثريت يا اعمال اتوريته بدنه بزرگتر بر بدنه
كوچكتر تقليل پذير نيست . نه تنها هر دو (سانتراليسم ودموكراسي) جايگاه مهمي در
ساختار سازماني طيقه كارگر ، به ويژه سازمان انقلابي طبقه كارگر دارند ، بلكه
شيوه اصلي بسيج و متحد كردن حزب از درون مباحث سياسي ، آموزش واقناع است .
انجام دادن اين امر مستلزم شفافيت در تصميم گيري ها ، سازوكارهايي براي
ارتباطات در همه جهت ها و كاركرد خوب مجموعه ها در تمام سطوح ساختار حزب است .
در اين رابطه رشد و فعاليت حوزه هايي دربين توده هاي مردم عادي از اهميت بالايي
برخوردار است .چنين حوزه هايي راه اصلي است كه ما سياست هاي خود را طرح ، اعمال
، آزمايش و ارزيابي مي كنيم ، در اين مورد بعدا بيشتر خواهم گفت .
ما هنوز كارهاي زيادي براي تجسم مادي بخشيدن به مفهوم و عمل سانتراليسم
دموكراتيك در پيش رو داريم . يك نمود آن تعميق گفتگوهاي جمعي برمحور خط مشي
اصلي (حزب) است ، نمود ديگر بهبود توانايي ها براي انتقال اين مباحث به تمام
مجامع حزبي است وانتقال و باز بيني مباحث به صورت جمعي نيز بسيار حياتي است .
ضرورت ونقش حزب
تمام اين خصوصيات بنيادي حزب كمونيست ، روي هم رفته ، براي ما مشاركت يگانه اي
را در جنبش طبقه كارگر ايجاد می کند و به ايفاي نقش بر جسته در هر مرحله اي از
مبارزه اجازه مي دهد .
با اين حال ، برخي ، منجمله کسانی در سلسله مراتب (حزب) خودمان مي پرسند: آيا
احزابي كه توسط ماركسيسم هدایت مي شوند هدف خود را بیش از اندازه کش نداده اند؟
آيا ساختار سازماني آن احزاب هنوز در جهان معاصر لازم است ؟ آيا شرايط مبارزه
آنچنان تغيير كرده است كه اشكال جديدي از سازمان هاي طبقه كارگر جايگزين
سازمان هاي سنتي شوند ؟
اگرچه اين سوال ها كاوشي ارزشمند هستند ، اما چنين كاوشي نباید ما را به اين
استنتاج كه (دیگر) حزب در قرن بيست و يكم نقشي ندارد هدايت كند.
نقش واهمیت ما همزمان به رغبت ما در تطبيق نظريه ، ايدئولوژي ، خط مشي ها ،
رفتار و ساختار سازماني خود با شرايط جديد و رها كردن آن چه ديگر معتبر نيست
بستگي دارد.
نه كمونيست ها دمدمي هستند ونه ما شترمرغاني سر در ماسه فرو برده ایم. در واقع
ما مشاركت خود را در مبارزات اصلي عليه راست افراطي تعميق مي بخشيم ، مشي
استراتژيك و تاكتيكهاي خود را پالايش مي دهيم ، موضوعات جديد آزاردهنده بشريت
را مورد بررسي قرار ميدهيم و ساختارهاي سازماني خود را تجديد حيات مي نماييم .
کوتاه سخن، ما همه چیز را در شرایط و حساسیت توده ای جدید ی به صف می کنیم که
به مبارزه طبقاتی ساختار و آگاهی می دهد و بشریت را برای چالش های بی سابقه ای
آماده می کند. ما راهی برای رفتن داریم ، اما چیز عمده آن است که روندها آغاز
شده اند .
ادامه دارد
با پوزش از خوانندگان گرامی که به بخش 4 ختم خواهد شد . |