|
سالي از خاموشي به آذين گذشت ؛
سلام جان شيفته ايران ما
سهیل آصفی
"من، نه با اشک حسرت، که با لبخند خواهم
مرد، طنزي نه چندان تلخ بر لب...""با سري چون خم جوشان رفت. تنها. و چشم ها
نگران او... ديگر او خود او نيست، همه است، يک لحظه در هستي بيکران
همه"...کلمات آخرين اوست. هنوز بار پيکر نحيف ترمه پيچش که يک سو را من و جعفر
کوشآبادي به دوش گرفته بوديم و آن سو ترکش دوستاني ديگر، بر شانه ها سنگيني
ميکند. هيچ کس در غسالخانه نبود و اين به آذين بود که تنها بر فراز دستهايي
چند با اندک شمارگاني از ياران تا منزل آخر بدرقه شد. ترمه پيچش که کرده بودند،
بر زمينش نشاندند، زني از همرزمانش قيل و قال پيرامون واگذاشت. خم شد تا اگر
فرصت تا پيمانه واپسين مجال نداد که در زمان حياتش سخت درآغوش او بگريد، اين
بار بر آستانه پيکر بيجانش در لنجزار دامنگير عصري که در آن "زندگي" بوي
پوسيدگي مي دهد براي لحظهاي ترمه را کنار زند و در خلوت خود و او، چشم بر
چشمان بسته اش بدوزد... بدرود به آذين... تا آن هنگام که بود، در بازار شلوغ
برگزاري بزرگداشت اين و آن سخني از بزرگداشت به آذين از سوي "بزرگداشت
برگزارکنندگان" به ميان نيامد. شايد که سخن گفتن از او باز کردن بسيار حرف و
سخن بود که خوشايند آن جماعت نبود. راهي که گرچه مصون از هزار خطاي گزير و
ناگزير وي و يارانش نبود اما برآيند آن هولي به دل آن جماعت همه آشنا
ميانداخت. پس به آذين در بي خبري محض جهان را بدرود گفت و بر شانهي تني چند
از يارانش به آغوش زمين بازگشت. در يکمين سالگرد خاموشي اش، متن سخنراني صمصام
کشفي را با اندکي تلخيص بخوانيم که در 7 اکتبر 2006 ايراد شده است: «انسان در
يک جا نميماند. زندگي مي کند، مي رود، به پيش رانده مي شود، بايد، بايد پيش
رفت! اين زياني به عشق نمي رساند. عشق را انسان با خود مي برد. ولي عشق هم
نبايد بخواهد که ما را واپس نگه دارد، ما را در لذت ساکن يک انديشهي يگانه با
خود زنداني کند. يک عشق زيبا مي تواند سراسر يک عمر دوام بياورد؛ اما آن را به
تمامي پر نمي کند. فکر کنيد که من، با آنکه دوستتان دارم، شايد روزي در دايره
ي فعاليت شما و انديشهي شما احساس تنگي بکنم، من هرگز به فکر آن نخواهم افتاد
که ارزش انتخابتان را درباره ي خودتان نفي کنم ولي آيا انصاف است که انتخاب
شما بر من تحميل شود؟ به نظرتان آيا عادلانه نمي آيد که برايم اين آزادي را
قايل باشيد که هرگاه ببينم به قدر کافي هوا ندارم، پنجره را و حتا کمي در را
باز کنم؟ قلمرو کوچکي براي فعاليت داشته باشم، مصالح فکري، دوستي هاي خاص خودم
را داشته باشم، در يک نقطهي کره خاکي، در يک دايره ي افق زنداني نمانم، سعي
کنم افق خودم را گسترش بدهم، هواي ديگري نفس بکشم، مهاجرت کنم... مي گويم اگر
لازم افتاد... هنوز من نمي دانم، ولي در هر حال به اين نياز دارم که احساس کنم
آزادم چنين کاري بکنم، آزادم که بخواهم، آزادم که نفس بکشم، آزاد... آزادم که
آزاد باشم... حتي اگر نمي بايست آزادي خودم را به کار برم. "اين جملهها را از
متنِ "جانِ شيفته" اثر رومن رولان که با نثر شيواي "بهاذين" به فارسي
برگردانده شده برگرفتهام. يادم نميآيد کي بود که براي نخستين بار اين جملهها
را خواندم. اما يادم است که جوانکي بودم، پر شر و شور. نخستين بار که خواندم
شايد ميخواستم که اين جملهها زودتر به پايان برسند تا متن برگردد به هيجان
داستانيي خودش و من ماجرا را دنبال کنم. براي بار دوم که خواندمشان سردي گرمي
چشيدهتر شده بودم و با اينکه هيجان داستانيي جان شيفته را هنوز هم ميخواستم
اما مفهوم واژههاي کنار هم چيدهشدهيي را که برايتان خواندم به فکر واداشتم.
– آخرين بار که همين چند روز پيش بود که خود را براي ايستادن در برابر شما
آماده ميکردم، چشمم دوباره به اين پاراگراف افتاد. اين بار از نثر دلنشين ِ
برگردانده شده به زبان مادريم غبطه خوردم. غبطه خوردم و دلم سوخت که قلمي که
اينها را به من شناسانده ديگر نمينويسد. من فکر نميکنم کسي باشد که با
ادبيات امروز ابران اندک آشنايي داشته باشد و او را نشناسد. ممکن است او را
نديده باشد اما صداي او را که براي آزادي، آزادي بي حد و حصر انديشه و بيان،
از گلوي قلم بر ميآمد، شنيده است.
من براي نخستين و آخرين بار در ِ شب دهم ده شب، ده شبي که به همت کانون
نوسندهگان ايران در باغ انستيتو گوته برگزار شده بود او را ديدم؛ و هنوز طنين
آخرين جملهيي که از او شنيدم در گوشم است: درود بر بندي و آزادتان. هرگاه که
در مراسم يادمان ِ از دست رفتهيي، به ويژه در مراسم يادمان بزرگي از بزرگان
فرهنگ ميهنم شرکت ميکنم با خود ميگويم چرا ما اين ابراز ارادت را در زمان
حيات آنان از خود نشان نداديم؟من، اما، امروز ميخواهم در حضور او سخن بگويم.
با واژهگان او، در حضور او، رو به او، با او سخن بگويم: فرض و خيال که
ميتوانم بکنم. نمي توانم؟ البته که ميتوانم: طعنه مزن کاين همه وهم است و بس:
/ شاعرم و معجزه کاري کنم // آنچه شما راست به ژرفاي دل / با دل خود آينه داري
کنم: فرض کنيد، بهآذين زنده است و مراسمي باشکوه براي بزرگداشت و قدرداني از
او در پيشگاه او تشکيل شده و شما و من هم در آن مجلس حضور داريم. فرض کنيد که
سخنراني در آن مجلس آمده و با طمطراق و تاب و طول و تفصيل فراوان از "بهآذين"
آدمي که عمري، جان با قلم گره زده سخن مي گويد. نه، برگرديم، از نو آغاز کنيم.
فرض کنيد فردي سخنران را معرفي ميکند و از او ميخواهد تا به روي صحنه بيايد
و آغازِ سخن کند. سخن ران آرام و موقر از پلهها بالا ميآيد، پشت تريبون
ميايستد، نگاهي به گوشه و کنار سالن آمفي تياتر بزرگ مرکزي شهر مياندازد. گلو
صاف ميکند و در حالي که نور چراغهاي پرنور جلوي صحنه چشمش را ميزند. عينکش
را از جيب بيرون ميآورد، به چشم ميزند و ميگويد. دوستان درود بر شما! ما در
اينجا گرد همآمدهايم که يک عمر تلاش آقاي محمود اعتمادزاده نويسنده و مترجم
نامدار معاصر ايران که به (بهآذين) معروف است را، در حضور او گرامي بداريم و
بسيار شاديم که ايشان سرزنده و شادند و ما فرصت پيدا کردهايم تا اندکي از دين
خود را ادا کرده و برترين درودهامان را نثارشان کنيم... آقاي "بهآذين" در سال
۱۲۹۳ خورشيدي در پايان شبي برفي در کوي خُمِيـران چهلتن شهر رشت زاده شده؛
سومين پسر يک خانوادهي بازرگان است. کودک بود که ديوانهگيي جهاني تازه
درگرفت و ديگ انقلاب بلشويکيي روسيه بار گذاشته شد و ايران که در جنگهاي
سياستهاي روس و انگليس دست و پا ميزد از افت و خيز بيبهره نبود. با اينهمه
زندگي در خانوادهاش خوش و آسان ميگذشت، اما خيزش جنگل در گيلان و انقلاب
سرخ در همسايگي سرزميني که در آن ميزيست، همهچيز را برايش به هم ريخت. چندين
سال درگيري و آشوب و سراسيمگي قرار و فرار بر آهنگِ پيشروي يا عقبنشيني
نيروهاي دولتي و انقلابي، و نيز بسته ماندن راههاي بازرگاني، پدرش را چون
بسيار کسان ديگر به ورشکستگي کشاند. از آن پس دوران تنگدستيي آبرومندانهي
خانوادهي اعتمادزاده فرارسيد. پدر، براي کاستن از هزينهها و نيز آزمايشي ديگر
از بخت، خانواده را به مشهد کوچ داد. گره بخت از اين جا بهجايي باز نشد که
نشد. محمود نوجوان سه سال کلاسهاي پس از دبستان را در مشهد گذراند. سپس
خانوادهاش دوباره کوچ کرد و اين بار به تهران... محمود اعتمادزادهي جوان آن
روز و "بهآذين" پير اين سال و ماه، دورهي دوم دبيرستان را در تهران گذراند و
در سال ۱۳۱۱ در کنکور اعزام دانشجو به اروپا پذيرفته و براي تحصيل رهسپار
فرانسه شد. شش سال و چند ماه از جوانيي او در آن سرزمين گذشت: به خواندن و
ديدن و آموختن، و کمي هم به گردش و بازيگوشي. درديماه ۱۳۱۷ به ايران بازگشت.
با گواهينامهيي که از دانشکدهی مهندسي دريايي برِستBrest و دانشكده مهندسي
ساختمان دريايي در دست داشت. به خرمشهر رفت تا با درجهي ستوان دومی مهندس در
نيروي دريايي خدمت کند. دو سال در آنجا به قول خودش به بيهودگي و کلنجار با
مالاريا بر او گذشت. سپس به شمال ايران رفت. چيزي نگذشت که در پي ورود
شورويها به ايران، ترکش بمب هواپيما دست چپش را گرفت. پس از بهبودي، در نيروي
دريايي، از اين اداره به آن اداره ميفرستادنش و با اين که ميخواست تن و جانش
را از محيط نظامي به دور کند، با استعفايش موافقت نميکردند. در پايان بهار، در
سيسالگي ۱۳۲۳ رهايش کردند. اعتمادزادهي جوان، چندي پس از استعفايش از نيروي
دريايي، در تهران، با جواني آشنا مي شود که در همسايهگي شان در نزديکيي
راهآهن در جنوب تهران ميزيست. آقاي اعتمادزاده با دوست تازه يافتهاش که
نامش حسن ارسنجاني بود و به تازگي در خيابان لالهزار روزنامهيي را به نام "
داريا" راه انداخته بود، آغاز همکاري مي کند. اعتمادزاده در آنجا بيمزد و
منت مقاله مي نويسد، داستان مينويسد، مصاحبه ميکند، حتا گاهي که ارسنجاني
تنگدست ميشود مزد چاپ خانه را از سفرهي زن و فرزندش ميگيرد و به او وام
ميدهد. ارسنجاني اما دوست همگامي از کار به در نميآيد. از توانِ قلمي و
همدلي "بهآذين" سوء استفاده ميکند. ارسنجاني همانياست که بعدها وکيل و
وزير ميشود. راه اعتمادزاده اما جداست، او که در تجريه و تحليلهاي خويش به
اين نتيجه رسيده که خود را کمونيست بخواند، به عضويت حزب توده[ايران] درميآيد.
سال، سال ۱۳۲۳ خورشيدي است. او نام "بهآذين" را در سال ١٣٢٢ هنگامي بر خود
پسنديد كه هنوز افسر نيروي دريايي بود و نميتوانست آشكارا در مطبوعات قلم
بزند. انضباط ارتشي مجازش نميشمرد. اين نام نخستينبار در روزنامه «مردان كار»
بهكار رفت كه مهندس احمد زيركزاده به راه انداخته بود، و او دو سالي مي شد كه
با درجه سرگردي، ارتش را ترك كرده بود. باري روزنامه دوام نياورد، ولي نام "به
آذين" در فعاليت سياسي و ادبي محمود اعتمادزاده برجا ماند. اين نام را او خود
سكه زده است. الگوي او در اين نامگذاري واژه "بهدين" بود كه برآن زردشتيان
شناخته ميشوند، آذين همان آيين است به معناي دين، "بهآذين" نيز همتاي
"بهدين". اما پذيرش اين نام به هيچ رو از سر ايمان به دين آريايي زردشت نبود،
هرچند كه تعهدي آرمانخواهانه، با خود داشت. در آن سالها، سالهاي دور،
وهنگاميکه طبلها از صدا افتاده بودند آرام آرام، آن روزگاران که طبل توفان از
صدا افتاده بود، در سال ۱٣۴۷ خورشيدي بهآذين به همراه جلال آل احمد و جند نفر
ديگر از نويسندگان، کانون نويسندگان ايران را بنيان نهاده است. چرا که به باور
ايشان: «براي نويسنده و هنرمند پاسداري قانوني از آزاديهاي انديشه و بيان و
نشر آثار هم حق است هم نياز زيستي. در راه آن بايد کوشيد. مبارزه کرد. مانع اگر
هست از سر راه برداشت در زمان ما، مانع به احتمالي کسي جز جکومت نيست از اين
رو، سازمان يافتگي نويسندگان و هنرمندان خواه ناخواه رنگ سياسي دارد. اگرچه
صنفي است و بايد باشد. نخستين بيانيهي کانون را "بهآذين" انشا کرده و در آن
بيانيه نوشته است: "مني که به سانسور انديشه و گفتار خود تن ميدهم، مني که به
بهانهي ترس، از يک طرف، و قدرت قاهر از طرف ديگر در امور شهر و کشور خود دخالت
نميکنم، راي نميدهم، انتخاب نميکنم و انتخاب نمي شوم، تجاوز را مي بينم و دم
نمي زنم، مني که بايد بروم و در برابر ميزي بنشينم و حساب عقيدهي خود را و
ايمان خود را، حساب دوستيهاي خود را و دشمنيهاي خود را، حساب ديروز و امروز و
فرداي خود را به بيگانهي سمجي که نمايندهي قدرت قاهر روز است پس بدهم، اهانت
ببينم و زير ورقهي اهانت را بهدست خود امضا کنم، من شايد آزادي را بفهمم، ولي
جرات آزادي ندارم. نقصي، علتي در شخصيت انساني من است که اگر بر آن آگاهم، هرچه
زودتر بايد به جبران آن برخيزم؛ وگرنه شايستهي نام انسان نيستم." حالا مهرماه
۱۳۵۶ است. باران پاييزي تهران را بر شيرواني باغ انستيتو گوته ميکوبد.
بيانيهي پاياني اين مراسم و اين فراز پاياني آن که به قلم به آذين توسط خود
او خوانده شد: «در اين جمع، هرشب، بارها و بارها نام کانون نويسندگان به گوشتان
رسيده است. بارها و بارها شنيدهايد که ما خواستار آزادي انديشه و بيان، آزادي
چاپ و نشر آثار قلمي، آزادي اجتماع و سخنراني هستيم و اين همه بر مقتضاي قانون
اساسي ايران، متمم آن و اعلاميه جهاني حقوقي بشر. خواست ما، بازگشت به
آزاديست. آزادي غايت مقصود ماست، امروز و هميشه. ما اين آزادي را حق همه
ميدانيم و براي همه ميخواهيم؛ همه، بدون کمترين استثنا... دوستان! جوانان!
ده شب به صورت جمعيتي که غالباً سر به ده هزار و بيشتر ميزد، آمديد و اينجا
روي چمن و خاک نمناک، روي آجر و سمنت لبهي حوض، نشسته و ايستاده، در هواي خنک
پاييز و گاه ساعتها زير باران تند صبر کرديد و گوش به گويندگان داديد. چه
شنيديد؟ آزادي و آزادي و آزادي. "آزاد شويم و يکديگر را آزاد کنيم. آزادي
انديشه، آزادي بيان، آزادي انتشار، آزادي پخش نوشته، آزادي گردهمآيي،
آزادي در خدمت مردم و خواستههاشان، آزادييي که هرگونه واسطه (سانسور) را
ميان نويسنده و خواننده برميدارد. آزادي در يگانگي گفتن و شنيدن، آزادي براي
نوشتن و براي خواندن." اين صداي سعيد سلطانپور هم بود، ساعدي هم بود، اخوان
هم بود، گلشيري هم بود، نصرت هم بود، فريدون هم بود وسيمين. مختاري هم بود
صداي کسرايي و آتشي و آزاد و عمران صلاحي و ديگران هم بود "... كه ميتوان و
بايد به ياري هنر جامعه را دگرگون كرد و شاعران و نويسندگان در برابر مردم و
تكامل اجتماعي متعهد و مسئول هستند..." سخنم را با جانِ شيفتهي او آغازيده
بودم، خواستم پايان سخنم هم از مقدمهي جان شيفته باشد، اما چرا يکي از بندهاي
پاياني از "هردري" به پايان نرسانم؟«برميگردم و ميبينم. راهي رفتهام. نه
چندان دور. ولي گردنهي دشواري را پشت سر گذاشتهام. دشوار به پاهاي من که
سايهام - رنگ باخته - از دنبال ميآيد، و آفتاب فروشونده در پيش رو ميگويد که
روز گذشت. روز گذشت؟ باکي ندارم. ديگر هم از تلخکامي پيشين در خود اثري
نميبينم. دود و مهي بود که بادش برد. و اينک خنکاي بلورين غروب، سرخي شفق. شب
بر در است. باشد. شتابي نيست. من و اين واپسين روشنايي روز - قطرهاي چند شراب
گوارنده در ته جام... در کاريز من آب زير خاک و خاشاک زمزمه داشت. کلنگ
ميبايست و بازوي لجوج که از کندن باز نايستد. کلنگ زدم و به آب رسيدم، -
رگهاي باريک، فراخور تشنگي امروز خودم... قلم، در سرشت خويش، راهبر است.
بيآنکه خود بدانم، مرا به راهي برد که در پايان آن با خود روبرو شدم. «خود»
اين لحظه که در پيله مانده بود. ميبينم، گويي در آينه. با همهي کم و
کاستياش، پذيرفتني است. نه بيشتر و نه کمتر از بسا «خود»هاي ديگر. آري جانور
از همه گون بايد تا جهان در کار باشد. جهان به ما در کار است و ما افزار کار
آنيم. آن کنيم که بهتر ميتوانيم. وقت تنگ است؟ نيست. آنگاه تنگ است که نگران
پايان کار به دست خود باشيم. ما را چه به پايان کار؟ هميشه آغاز درست است.
آغاز، نقطهي خط بيپايان آفرينش."آقاي بهآذين! نام و ياد شما در ادبيات امروز
ايران و در تاريخ جنبش روشنفکري ايرانزمين هميشه زنده است. بودنتان غنيمت و
نبودنتان ناممکن است. نامتان پاينده باد. بر شما، آقاي بهآذين، و بر شما
دوستان گرامي دورد باد. بر شما و بر رفتهگانتان و بر بندي و آزادتان...
www.soheilasefi.blogfa.com |