شماره 60 - به‌روزرسانی، دوشنبه: 21/03/1386                                             بازگشت به صفحه اصلی

   

متن سخنرانی ژوزه ساراماگو هنگام دریافت جایزه‌ی نوبل ادبیات

 

برگردان: خسرو باقری

برای مهدخت

بخش اول

 

فرزانه‌ترین مردی که در سراسر زندگیم دیده‌ام، خواندن و نوشتن نمی‌دانست. هر روز ساعت چهار بامداد هنگامی که هنوز آفتاب روزی که از راه می‌رسید، بر گشتزارهای فرانسه نتابیده بود، از بستر فقیرانه‌ی خویش برمی‌خاست و راه مزرعه‌ی خود را در پیش می‌گرفت تا چند خوکی را که زاد و ولدشان زندگی او و همسرش را تامین می‌کرد، به چرا ببرد. والدین مادرم، از راه پروردن چند خوکی که پس از از شیر گرفتن به هم‌ولایتی‌های خود می‌فروختند، زندگی را با تنگدستی سر می‌کردند. نامشان «جرونیموبلر نیهو1 » و «جوزفا‌کای خین‌ها2 » بود و در دهکده‌ای به نام «آزین‌هاگا3 » واقع در استان «ریهاتین4 » زندگی می‌کردند و هر دو بی‌سواد بودند.

زمستان‌ها، زمانی‌که سرمای شب هنگام به حدی می‌رسید که آب ظرف‌های داخل خانه هم یخ می‌بست، راه خوک‌دانی را در پیش می‌گرفتند؛ ضعیف‌ترین و رنجورترین توله خوک‌ها را جدا می‌کردند و به بسترهای خود می‌بردند. در زیر پتوهای زبر و زمخت، این گرمای بدن آن‌ها بود که از یخ‌زدن حیوان‌ها جلوگیری می‌کرد و آن‌ها را از مرگ حتمی نجات می‌داد. هر دو مهربان بودند، اما این مهربانی و عاطفه نبود که آنان را به این کار وامی‌داشت، بلکه نان بخور و نمیری بود که به هر قیمتی باید به دست می‌آوردند. این مهربانی و عاطفه! برای آدم‌هایی نظیر آن‌ها کاملا طبیعی بود، آدم‌هایی که هنوز نیاموخته بودند که برای ادامه‌ی زندگی می‌توان به چیزی فراتر از آن نان بخور و نمیر هم اندیشید.

خیلی وقت‌ها، در خوک‌چرانی پدر بزرگم را یاری می‌دادم؛ باغچه‌ی سبزی‌کاری خانه را بیل می‌زدم، برای تهیه‌ی آتش، هیزم خرد می‌کردم و چرخ آهنی بزرگی را که تلمبه‌ی آب دهکده را به‌کار می‌انداخت، می‌چرخاندم و می‌چرخاندم و از آن آب می‌کشیدم و روی شانه‌هایم به خانه می‌بردم. خیلی وقت‌ها، بیش‌تر در سپیده‌دمان دور از چشم نگهبانان مزرعه‌ی ذرت، هم‌راه مادر بزرگ با شن‌کش، گونی و ریسمان از میان مزرعه می‌گذشتیم تا خود را به پوشال‌ها برسانیم که جای گرمی را برای خوک‌های ما فراهم می‌کردند.

گاه در شب‌های گرم تابستان، پس از شام پدر بزرگ رو به من می‌گفت: «خوزه! امشب دوتایی با هم می‌ریم زیر درخت انجیر می‌خوابیم.» غیر از درختی که پدر بزرگ می‌گفت، دو درخت انجیر دیگر هم در مزرعه‌ی ما بود، اما چون این درخت بزرگ‌ترین، کهن‌سال‌ترین و زیباترین درخت انجیر بود برای همه‌ی افراد خانواده، تنها آن درخت، درخت انجیر بود. آن‌گاه در یک حالت استغنا- واژه‌ای ادیبانه و فاضلانه‌ای که البته بعدها معنای آن را دریافتم- در آرامش و سکوت شبانگاهی در میان شاخه‌های بلند آن درخت انجیر، ستاره‌ای به من چشمک می‌زد و سپس آرام آرام پشت برگ‌های آن درخت پنهان می‌شد و نگاه خیره‌ی من با آن ستاره‌ی پنهان می‌رفت تا آن سوی دیگر، آن سوی دیگر که در آن «اوپال5 » پر فروغ در «راه شیری» که ما آن زمان آن را در دهکده «راه سانتیاگو» می‌خواندیم و چونان رودخانه‌ای آرام در آسمان بی‌ابر روان بود؛ می‌گذشت... و بعد خواب از چشمانم پر می‌کشید و شب پر می‌شد از داستان‌ها و رویدادهایی که پدر بزرگ برایم می‌گفت و می‌گفت. او از افسانه‌ها می‌گفت و از اشباح، از ترس‌ها و مرگ پیشینیان، از حوادث شگفت و زدو خوردهایی با سنگ و چماق، از سخنان نیاکان تا خاطرات جذاب و شنیدنی، این‌ها همه بیدارم نگاه می‌داشتند و چونان لالایی آرامش بخش مادران، مستم می‌کردند. هرگز ندانستم زمانی که پدر بزرگ درمی‌یافت که خواب مرا درربوده است، آیا از سخن باز می‌ماند و خاموش می‌شد یا به حرف‌هایش ادامه می‌داد تا پرسشی را که همواره در بین مکث‌های طولانی و هدفمندش می‌پرسیدم که «خوب بابا بزرگ بعدش چی شد؟» بی‌پاسخ نگذاشته باشد. شاید هم، داستان‌ها و رویدادها را برای خود بازگو می‌کرد تا آن‌ها را از یاد نبرد و با شاخ و برگی که به آن‌ها می‌داد، پر شورتر و دل‌آویزترشان کند. من در آن سال‌های کودکی می‌پنداشتم- وانگار همه‌ی ما این‌گونه بوده‌ایم و شاید نیازی به بازگویی نباشد- که پدر بزرگ من بر تمام دانش‌های جهان آگاهی دارد. سپیده‌دمان که با نغمه‌ی پرندگان از خواب برمی‌خواستم، پدر بزرگ را در کنار خود نمی‌دیدم. خوک‌هایش را به چرا برده بود و دلش نیامده بود که از خواب بیدارم کند. بلند می‌شدم، پتو را تا می‌کردم و پا برهنه- تا چهاده‌سالگی همیشه پا برهنه بودم- درحالی که پوشال‌ها به موهای سرم چسبیده بود از این سوی خانه که زیر کشت بود به آن سوی دیگر می‌رفتم که خوک‌دانی بود و کلبه‌ی پدر بزرگم هم در آن نزدیکی قرار داشت. مادر بزرگ که پیش از پدر بزرگ از خواب برمی‌خواست، پیاله‌ی بزرگ قهوه را که چند تکه نان هم در آن ریخته بود، جلویم می‌گذاشت و می‌پرسید: «خوب خوابیدی؟» اگر خواب‌های بدی را که زاییده‌ی داستان‌های پدر بزرگ بود، برایش تعریف می‌کردم به من اطمینان می‌داد و می‌گفت: «زیاد به اونا فکر نکن، خواب و رویاها واقعی نیستن.» آن‌وقت‌ها فکر می‌کردم گرچه مادر بزرگ هم زن خردمندی است، اما هرگز به پای پدر بزرگم نمی‌رسد که زیر درخت انجیر دراز می‌کشید و نوه‌اش ژوزه را در کنار داشت و می‌توانست با قدرت واژگان، جهان را دگرگون کند.

سال‌ها بعد، وقتی پدر بزرگ از این جهان رخت بربسته بود و من برای خودم مردی شده بودم، دریافتم که مادر بزرگ هم به رویا باور داشت. اگر باور نداشت پس چرا یک روز غروب، جلوی کلبه‌اش- که دیگر در آن تنها بود- نشسته و به ستاره‌های کوچک و بزرگ بالای سرش خیره شده بود، این کلمات را زیر لب زمزمه می‌کرد: «این دنیا خیلی زیباس، حیف که من هم باید روزی بمیرم.» نگفت که از مرگ می‌ترسد، نه اما گفت که چه حیف است که باید بمیرد. گویی در آن واپسین لحظات زندگی، مادر بزرگ به‌رغم زندگی دشوار توام با کار بی‌امان، شکوه بی‌پایان هستی را درمی‌یافت و طبیعت زیبا، هم‌دردی خود را به او عیان می‌کرد. مادر بزرگ بر درگاهی خانه‌ای نشسته بود که من در جهان همتایی برایش نمی‌شناسم. زیرا در این خانه آدم‌هایی زیسته بودند که با خوک‌هایشان چنان در بسترهایشان خوابیده بودند که انگار کودکان آنانند، زیرا در این خانه آدم‌هایی زیسته بودند که در هنگام بدرود با زندگی افسوس می‌خوردند که چرا باید این جهان بس زیبا را ترک کنند، زیرا در این خانه پدر بزرگم، آن خوک‌چران و آن قصه‌گو زیسته بود که زمانی که دریافت مرگ در آستانه است و به‌زودی او را درخواهد ربود، به حیات خانه درآمد، به همه‌ی درختان، بدرود گفت، تک تک آنان را درآغوش گرفت و درآغوش آنان گریست چرا که می‌دانست دیگربار آن‌ها را نخواهد دید.

          سال‌ها بعد، وقتی برای نخستین بار زندگی پدر بزرگ و مادر بزرگم را قلم می‌زدم، (باید یادآوری کنم که بنا به گفته‌ی بسیاری از افرادی که مادر بزرگم را در جوانی می‌شناختند، او بی‌نهایت زیبا بوده است) دریافتم که دارم افرادی عادی را به شخصیت‌هایی ادبی تبدیل می‌کنم. این کار شاید راهی بود تا هرگز آنان را از یاد نبرم. بر سراچه‌ی پوینده و جوینده‌ی ذهنم، با قلمی که از این قدرت شگفت برخوردار است که خاطره‌ها را دگرگون کند، به آن‌ها رنگی تازه بزند و بر زندگی روزمره، یک نواخت و فاقد دورنمای آدم‌ها، پرتوی دیگر بیافکند، به ترسیم و باز ترسیم سیمای آنان و دهکده‌ی خیال‌انگیزی می‌پرداختم که دیگر شباهتی به دهکده‌ی عادی آن‌ها نداشت و آن چنان زیبا بود که آدمی می‌خواست تا پایان عمر در آن به‌سر برد. به راستی که دیگر این ترسیمی ساده نبود، بلکه آفرینشی دیگر بود. هم این‌گونه بود که تجسم سیمای جذاب و اصرار آمیز پدر بزرگ پدری «بربرم» مرا به وادی‌ای افکند که عکس قدیمی پدر و مادرم را که به هشتاد سال پیش تعلق داشت، با این کلمات توصیف کنم. «هر دو زیبا و جوان در مقابل عکاس ایستاده‌اند. در چهره‌ی هر دو جدیت و وقار موج می‌زند؛ شاید هم بازتاب هراسی است که درست در لحظه‌ی ثبت چهره‌ها به آنان دست داده است؛ چهره‌هایی که دیگر تکرار نخواهند شد، چرا که فردا روز دیگری است بی‌شباهت به امروز. مادرم آرنج دست خود را به ستون بلندی تکیه داده است و در دستش که به سوی سینه‌اش کشیده شده، شاخه گلی است و پدرم دست پینه بسته‌اش را- چونان بال پرنده‌ای- روی شانه‌ی مادرم گذاشته است. محجوب و شرمگین، روی قالیچه‌ای با طرح‌های گل و بته‌ای ایستاده‌اند و در پس زمینه‌ی عکس، نقاشی محوی پیداست که معماری نامتجانس و ناهماهنگ نو کلاسیسم را به رخ می‌کشد.» و سرانجام با این کلمات به توصیف خود نقطه‌ی پایانی می‌نهم: «روزی خواهد آمد که این همه را قلم خواهم زد. هیچ چیز را از یاد نخواهم برد. پدر بزرگی بربر از اهالی آفریقای شمالی و آن دیگر پدر بزرگ، چراگاه و خوک‌هایش را، مادر بزرگی بی‌نهایت زیبا، پدر و مادری موقر و خوش سیما و شاخه گلی در یک عکس. آه که با این شجره‌نامه، دیگر به کدامین سرگذشت نیازی خواهم داشت و بر کدامین درخت، بهتر از این درخت می‌توان تکیه کرد؟»

 

1- Jeronimo Melrinho

2- Josefa Caixinha

3- Azinhaga

4- Rihatein

5- Opal

 

 

فرهنگ توسعه - ۱۳۸۶ - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید