![]() |
|
شماره 61 - بهروزرسانی چهارشنبه: 23/03/1386 بازگشت به صفحه اصلی |
|
نمي نويسم؛ به اميد روزي که کودکان کار نکنند!
به بهانه روز جهاني مبارزه عليه کار کودکان، نوشته هاي دو تن از کودکان کار را بدون هيچ دخل و تصرفي مي خوانيم؛
«کار کردن يعني چه؟ آيا کار کردن به معني پول درآوردن است؟ و هر کسي که کار مي کند به دنبال پولي است؟
من فکر ميکنم اگر کار وجود نداشت اصلاً زندگي کردن معني خاصي هم نداشت. پس اين کار است که زندگي را به وجود مي آورد، اما اين کار کوچه و بازار نه براي کودکان؛ کودکاني که تازه در حال رشد کردن هستند و اين رشد آنها، در حال کار کردن صورت مي گيرد. رشدي که يک موقعي به خود مي آيند و مي گويند من چطور بزرگ شدم و به اين سن و سال رسيدم.
من که از اين سال هاي گذشته چيزي از زندگي کردن نچشيدم به جز اين که صبح زود از خواب ناز بيدار شوم و به دنبال کار گمشده ام بروم و روز خود را به اين اميد شب کنم که، به خانه پولي آورده باشم.
چرا بايد کودکي کار کند، در حالي که بايد در کوچه و پارک ها در حال تفريح و سرگرمي باشد. مگر اين روزهايي که کودک کار مي کند ديگر باز مي گردد. ديگر مي تواند در اين سن و سال بازي کند و مثل ديگران درس بخواند؟
نه اين روزها ديگر برگشتني نيستند و زمان هم هيچوقت برنمي گردد. کار کردن و تحرک براي انسان ها لازم و مفيد است. اما نه براي يک کودک نه براي بچه هايي که حق شان نيست کار کنند.
من خودم هم کار کرده ام و خوب احساس آنهايي که در کوچه و بازارها کار مي کنند را مي فهمم.
شايد احساس بعضي از پسرها را نفهمم اما احساس يک دختر را خوب مي فهمم و درک مي کنم که چطور در برابر دختران ديگر که مي خواهند از او چيزي را بخرند تحقير مي شود و يک لحظه دلش مي خواهد که جاي آن يکي باشد تا ديگر خود را در برابر چشم هاي مردم و آدم هايي که همه چشم شان به من دوخته شده است نبينم. جوري که نگاه کردن بعضي از آن آدم ها مثل تيري است که از وسط قلب آدم مي گذرد و آدم را خرد مي کند.
مي خواهم يک خاطره کوچک از کار کردن يکي از دوستانم در خيابان مولوي بنويسم. روزي دوستم به همراه برادر کوچکش در لبه جوي آبي که از آن آشغال ها هميشه پر و خالي مي شدند نشسته بودند و طبق معمول جعبه آدامس ها جلوي پاي شان قرار داشت و بعضي از مردم مي خريدند و بعضي از آنها هم مسخره مي کردند که يک دختر در کنار خيابان چهطور دارد آدامس مي فروشد.
يک لحظه بود که دو سه تا از پسرها آمدند شايد بهتر است بگويم لات بودند و به دوستم و برادرش نزديک شدند و از آدامس هاي آنها برداشتند و در حالي که مي خواستند بروند، دوستم و برادرش گفتند که پول شان را بدهند ولي آن پسرها برگشتند و جعبه آدامس ها را با لگد به اين طرف و آن طرف انداختند و همه آن آدامس ها همه جا پخش شدند و دوستم و برادرش هم با ناراحتي همه آنها را جمع کردند و به کارشان ادامه دادند.
اين خاطره را نوشتم تا بگويم که چقدر تحقيرآميز است يک دختر در جامعه اسلامي اين گونه کار کند (نه همه خانم ها). من با اين که مي گويند هيچ کودکي نبايد در جهان کار کند مخالف هستم چون آن آدمي اين حرف را مي زند که خودش به اين کار و اين پول نياز ندارد.
خيلي از بچه ها هستند که از داشتن پدر يا مادر محروم هستند و يا از وضع مالي خوبي برخوردار نيستند و آن بچه ها مجبور هستند تن به کار کردن بدهند و دولت هم نمي تواند کاري براي آنها انجام دهد. به نظر من کار کردن يک کودک هم، مي تواند مفيد باشد. باعث مي شود که هوش آن زياد شود و ذهن آن را بازتر سازد و بهتر مي تواند در آينده تصميم گيري کند و از جامعه، شناخت بيشتري داشته باشد نسبت به آن کودکي که هميشه در رفاه کامل بزرگ شده و از کوچه و بازار دور بوده است.
نمي خواهم در پايان بنويسم که به اميد آن روزي که هيچ کودکي در روي کره زمين کار نکند، من مي نويسم به اميد آن روزي که همه کودکاني که کار مي کنند پيروز و موفق و شادمان باشند.»
فرخنده، عضو انجمن حمايت از کودکان کار
آنان کارگرند
سرگردان و بيچاره
هميشه کار و کار
بازي و تفريحي کجاست؟
ما کودکان کاريم
ما دنيا را مي سازيم
ما مي گوييم کارگريم
چه کسي مي شنود؟
اين حرف هاي قشنگ را
اين حرف هاي تکراري را
کودکان خيابان
بي پناه و سرگردان
کارگران کوچه ها
بازار و خيابان.
آنيتا، 13ساله، عضو انجمن حمايت از کودکان کار
روزنامه اعتماد |
|
فرهنگ توسعه - ۱۳۸۶ - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |