شماره 63 - به‌روزرسانی یکشنبه: 27/03/1386                                            بازگشت به صفحه اصلی

نقد مارکسیستی بر پسامارکسیسم

 

قسمت اول

 

جیمز پتراس

 برگردان: بهرام کشاورز

 

 

  • این مقاله به توصیف و نقد اجزای تشکیل دهنده‌ی ایدئولوژی سازمان‌های اجتماعی مروج نئولیبرالیسم می‌پردازد و سپس به فعالیت آن‌ها معطوف می‌شود و آن‌ها را با جنبش‌ها و رویکردهای طبقه محور مقایسه می‌کند. در ادامه سرچشمه‌های پسامارکسیسم و تحول و آینده‌ی آن در رابطه با انحطاط و یا بازگشت محتمل مارکسیسم مورد بحث قرار می‌گیرد ...

  با غلبهی نئولیبرالیسم و عقب نشینی طبقه کارگر، پسامارکسیسم تبدیل به یک موضع فکری مد روز شده است. فضای خالی شده توسط چپ اصلاحطلب (در آمریکای لاتین) تا حدودی توسط سیاستمداران و ایدئولوگیستهای کاپیتالیست، تکنوکراتها و کلیسای سنتی و بنیادگرا اشغال شده است. در گذشته این فضا در اختیار سیاستمداران سوسیالیست، ناسیونالیست و پوپولیست و فعالینی از کلیسا بود که در پیوند با "الهیات رهایی بخش" بودند. چپ میانه در درون رژیمهای سیاسی (در بالا) و یا در تودههای کمتر سیاسی (در پائین) بسیار موثر بود. فضای خالی چپ رادیکال به روشنفکران سیاسی و بخشهای سیاسی اتحادیهها و جنبشهای اجتماعی شهری و روستائی اشاره دارد. در میان این گروههاست که امروزه ستیز میان مارکسیسم و پسامارکسیسم بیشترین حدت را داراست .

شمار زیادی از سازمانهای اجتماعی به یاری و در بسیاری موارد با حمایتهای مالی نهادهای عمده مالی و آژانسهای دولتی مروج نئولیبرالیسم ظهور کردهاند که ایدئولوژی، پیوندها و کنشهای آنان در رقابت و ستیز مستقیم با نظریه و کنش مارکسیسم است. این سازمانها که در اغلب موارد خود را با اصطلاحات غیر دولتی یا مراکز مستقل پژوهشی توصیف میکنند در رواج ایدئولوژیها و کنشهای سیاسی که رقیب و تکمیلکننده ی دستور کار پشتیبانان مالی آنهاست، فعالند. این مقاله در ادامه به توصیف و نقد اجزای تشکیلدهندهی ایدئولوژی آنان میپردازد و سپس به فعالیت آنها معطوف میشود و آنها را با جنبشها و رویکردهای طبقه محور مقایسه میکند. در ادامه سرچشمههای پسامارکسیسم و تحول و آیندهی آن در رابطه با انحطاط و یا بازگشت محتمل مارکسیسم مورد بحث قرار میگیرد.

پسامارکسیستها در بیشتر موارد مارکسیستهای سابقی هستند که نقطه عزیمت آنها نقد مارکسیسم و طرح فرضیههای رقیبی برای هر فرضیه اصلی آن به عنوان مبنایی برای تلاش برای ارائه یک نظریه بدیل و یا حداقل یک خط فکری محتمل است. میتوان حدودا ده ادعای اصلی را مشخص کرد که غالباً در گفتمان پسامارکسیستی یافت میشوند:

۱- سوسیالیسم یک شکست بود و تمام نظریههای کلی محکوم به تکرار این فرآینداند. ایدئولوژیها کاذباند (به جز پسامارکسیسم !) به این دلیل که آنها منعکس کنندهی جهانی فکری هستند که تحت سلطه یک نظام فرهنگی نژادی جنسی یکه است.

۲- تاکید مارکسیستی بر طبقه اجتماعی، به این دلیل که طبقات در حال انحلالند، تقلیلگرا است. نقطه عزیمت سیاسی اصلی، امر فرهنگی است که ریشه در هویتهای گوناگون دارد. (نژاد،جنسیت، قومیت، ترجیحات جنسی(

٣- دولت دشمن دموکراسی و آزادی است و رفاه اجتماعی به فساد و ناکارآیی میانجامد. اما جامعه مدنی پیشگام دموکراسی و پیشرفت اجتماعی است .

۴- برنامهریزی متمرکز به بوروکراسی منجر میشود و خود محصولی از آن است. این نوع برنامهریزی از مبادلهی کالا میان تولیدکنندگان ممانعت میکند. بازار و مبادلات بازاری، حداکثر با برخی تنظیمات، به مصرف بیشتر و توزیع موثرتر منجر میشود.

۵- مبارزهی چپ سنتی در جهت کسب قدرت دولتی فسادآور است و به رویههایی اقتدارگرا منتهی میشود که نتیجهی آن انقیاد و فرمانبری جامعه مدنی است. مبارزات محلی (local) بر سر مسائل محلی و توسط سازمانهای محلی، در کنار شکواییهنویسی و اعمال فشار بر قدرتهای ملی و بینالمللی، تنها روش دموکراتیک برای تغییر است.

۶- انقلابها همواره پایان ناخوشایندی دارند و یا ناممکناند: دگرگونیهای اجتماعی با این خطر رو به رویند که به واکنشهای اقتدارگرایانه دامن بزنند. مبارزه در جهت گذار دموکراتیک و تقویت آن به منظور حفظ و حراست از فرایندهای انتخاباتی، راه حل جایگزین است.

۷- همبستگی طبقاتی به ایدئولوژهای گذشته تعلق دارند و منعکسکنندهی سیاستها و واقعیات گذشتهاند. طبقات دیگر وجود ندارند بلکه تنها اجتماعات گسستهای وجود دارند که در آنها گروهها (هویتها) و اجتماعات معین از طریق خود-یاری و وابستگی متقابل و بر اساس همکاری با حامیان بیرونی در پی حفظ خوداند. همبستگی یک پدیده بین طبقاتی و موضعی انساندوستانه است.

٨- کشمکش و مبارزه طبقاتی به نتایج انضمامی و عینی منجر نمیشود بلکه باعث شکست در حل مسائل فوری میشود. همکاری دولتی و بینالمللی حول پروژههای معین باعث توسعه و افزایش تولید میشود.

۹- امپریالیسمستیزی بیان دیگری از گذشتهای سپری شده است. در اقتصاد جهانیشدهی امروز امکانی برای ستیز با مراکز اقتصادی وجود ندارد. تمام کشورهای جهان به صورت فزاینده به یکدیگر وابستهاند. انتقال سرمایه، فنآوری و دانش فنی از کشورهای ثروتمند به کشورهای فقیر نیازمند همکاریهای بینالمللی بیشتر است.

۱۰- رهبران سازمانهای مردمی نباید منحصرا به سوی سازماندهی فقیران و سهیمشدن در شرایط زندگی آنها حرکت کنند. توانمند سازی داخلی بایستی مبتنی بر کمکهای مالی بیرونی باشد. متخصصین بایست به منظور سازماندادن گروههای محلی برنامهریزی کرده و امنیت سرمایهگذاری خارجی را تامین کنند. گروههای محلی و فعالیتهای متخصصین بدون کمکهای خارجی از هم میپاشد.

 

نقد ایدئولوژی پسامارکسیسم:

 

بنابراین پسامارکسیسم دارای یک تحلیل، یک نقد و یک راهبرد برای توسعه در جهان است و عمدهترین ایدئولوژی محکوم شده در مباحثات آنها مارکسیسم است. با این حال این ایدئولوژی قادر به تشخیص بحرانهای سرمایهداری (رکود ممتد و بحرانهای مالی ادواری) و تضادهای اجتماعی (نابرابری و قطبی شدن اجتماعی) در سطوح ملی و بینالمللی که فراتر از مسائل اجتماعی خاص و محلی مورد توجه آنها قرار دارند، نیستند. برای مثال منشا نئولیبرالیسم (آن شرایط سیاسی، اجتماعی و اقتصادی که پسامارکسیستها را در برگرفته است) محصولی از کشمکشهای طبقاتی است. بخشهای معینی از سرمایه با دولت متحد شده و این امپراتوری، طبقات مردمی را شکست داده و مدل خود را تحمیل کرده است. یک دیدگاه غیرطبقاتی نمیتواند ریشههای این جهان اجتماعی را که پسامارکسیستها در درون آن عمل میکنند توضیح دهد. بعلاوه در بحث از سرچشمههای پسامارکسیستها مساله مشابهی خود را نشان میدهد. زندگینامهی شخصی آنها این چرخش ناگهانی و دگرگونی شدید قدرت در حوزههای فرهنگی و اقتصادی را در سطح ملی و بینالمللی منعکس میکند. تغییراتی که باعث محدودیت منابع و فضاهایی شده است که در آنها و از طریق آنها مارکسیسم عمل میکرده و در همان حال فرصتها و حمایتهای مالی برای پسامارکسیستها افزایش یافته است. ریشههای جامعهشناختی پسامارکسیسم در جابه جایی قدرت سیاسی از طبقه کارگر به سرمایه صادراتی نهفته است.

بگذارید انتقادات مبتنی بر جامعهشناسی شناخت را از ایدئولوژی پسامارکسیستی و دیدگاههای عموما متناقض آنها را از نظریهپردازی کلی رها کنیم و فرضیههای مشخص آنها را مورد بحث قرار دهیم.

بگذارید با مفهوم آنها از شکست سوسیالیسم و پایان ایدئولوژیها آغاز کنیم. شکست سوسیالیسم به چه معناست؟ آیا به معنای فروپاشی شوروی و رژیمهای کمونیستی اروپای شرقی است؟ در وهله نخست این تنها یک مفهوم از سوسیالیسم است. در درجه دوم، حتی در این مورد نیز آشکار نیست که چه چیزی شکست خورده است. نظام سیاسی؟ نظام اجتماعی-اقتصادی؟ چرخشهای اخیر در انتخابات روسیه، لهستان، مجارستان و بسیاری از جمهوریهای سابق شوروی نشان میدهد که اکثریت رای دهندگان بازگشت به جنبههایی از خط مشیها و کنشهای اقتصادی پیشین را ترجیح میدهند. اگر افکار عمومی در کشورهای سابقا کمونیستی یک شاخص از این شکست است، این نتایج چندان قطعی نیستند.

در وهله بعد، اگر منظور پسامارکسیستها از شکست سوسیالیسم کاهش قدرت چپ است، بایست بر تمایز شکست بر اثر نابسندگی درونی پراکسیسهای سوسیالیستی و شکستهای سیاسی-نظامی از مهاجمان بیرونی تاکید کرد. هیچ کس نمیگوید که نابودیهای دموکراسیهای اروپای غربی توسط هیتلر شکست دموکراسی بود. مداخلات آمریکا و دیگر کشورهای تروریست کاپیتالیستی در شیلی، آرژانتین، بولیوی، نیکاراگوئه، اروگوئه، دومینیکن، گوآتمالا، السالوادور، آنگولا، موزامبیک و افغانستان نقش عمدهای در اضمحلال چپ انقلابی داشتند. شکستهای نظامی با سقوط نظام اقتصادی یکسان نیست و منعکس کننده میزان اثربخشی تجربیات سوسیالیستی نیستند. بعلاوه، هنگامی که ما عملکرد درونی را در طی دورههای نسبتا پایدار حکومتهای سوسیالیستی یا خلقی بررسی میکنیم، بسیاری از شاخصهای اجتماعی مطلوبتر از دورههای بعدی هستند. مشارکت مردمی، بهداشت، آموزش و توسعه عادلانه در دوران آلنده در وضعیت بسیار مطلوبتری نسبت به دوران پینوشه است. شاخصهای مشابه همین نتیجه را در مقایسه دوران ساندنیستها با رژیم چامارو در نیکاراگوئه آشکار میکنند. اصلاحات ارضی و خط مشیهای حکومت آربنز در زمینه حقوق بشر در مقایسه با سیاست تمرکز ارضی و ۱۵۰۰۰۰ ترور در دوران حکومت قبلی بسیار مطلوبتر بود.

امروزه، در عین حال که نئولیبرالها حاکماند و مارکسیستها خارج از قدرتاند، به سختی میتوان کشوری را در نیمکره غربی یافت که در آن جنبشهای تودهای متأثر از مارکسیسم یا سوسیالیسم در حال رهبری و هدایت تظاهراتهای عمده و به چالش کشیدن رژیمها و سیاستهای نئولیبرال نباشند. اعتصابهای موفق عمومی در پاراگوئه، اروگوئه و بولیوی، جنبش عمدتا دهقانی و چریکهای سرخپوست در مکزیک، و جنبشهای کارگران بدون زمین در برزیل همگی تأثیر مارکسیستها را منعکس میکنند.

سوسیالیسم در بیرون از بلوک کمونیستی اساسا یک نیروی دموکراتیک و مردمی بوده است که از حمایتهای گستردهای برخوردار بود و به طور گسترده حمایت میشد چرا که منافع مردم را که به صورت آزادانه تصمیمگیری میشد نمایندگی میکرد. پسامارکسیستها جنبشهای دموکراتیک و انقلابی سوسیالیستی در آمریکای لاتین را با کمونیسم شوروی اشتباه میگیرند. آنها شکستهای نظامی را با شکستهای سیاسی چپ ها اشتباه میگیرند و ملغمه نئولیبرالی این دو مفهوم متضاد را میپذیرند. نهایتا، حتی در مورد کمونیسم شرقی آنها قادر به مشاهده ماهیت متغیر و پویای کمونیسم نیستند. محبوبیت در حال رشد تلفیق سوسیالیستی نوینی از مالکیت اجتماعی، برنامههای رفاهی، اصلاحات زراعی و دموکراسی شورایی بر این جنبشهای نوین سیاسی-اجتماعی مبتنی است.

در این معنا نه تنها دیدگاه پسامارکسیسم نسبت به پایان ایدئولوژیها با اظهارات ایدئولوژیک خودشان در تضاد است بلکه با مباحث ایدئولوژیک مستمر میان مارکسیستهای گذشته و اکنون و مباحث و منازعات جاری با نئولیبرالسیم و همدستان پسامارکسیست آن‌ها نیز سازگار نیست.

 

انحلال طبقات و عروج هویتها

 

پسامارکسیستها از نظرگاههای متعددی به مفهوم مارکسیستی تحلیل طبقاتی حمله میکنند. از یک طرف آنها ادعا میکنند که این مفهوم اهمیت همسان و یا حتی مهمتر هویتهای فرهنگی (جنسیت و قومیت) را نادیده میانگارد. آنها تحلیلگران طبقاتی را به تقلیلگری اقتصادی و ناتوانی در تبیین تفاوتهای جنسیتی و قومیتی در درون طبقات متهم میکنند. سپس آن‌ها پیشتر رفته و استدلال میکنند که این تفاوتها ماهیت سیاستهای معاصر را تعریف میکنند. خط دوم یورش به تحلیل طبقاتی از این دیدگاه ناشی میشود که طبقه تنها یک بر ساختهی ذهنی است. این‌که این مفهوم اساسا پدیدهای ذهنی است که به لحاظ فرهنگی تعریف شده است. در نتیجه هیچ منافع عینی طبقاتی برای تقسیم جامعه وجود ندارد. چراکه منفعت کاملا ذهنی است و هر فرهنگی اولویتهای عینی خود را تعریف میکند.

خط سوم حمله معتقد است که تغییرات گستردهای در اقتصاد و جامعه رخ داده است که تمایزات طبقاتی قدیم را محو کرده است. برخی از پسامارکسیستها استدلال میکنند که منبع قدرت در جامعهی پساصنعتی در نظامهای نوین اطلاعاتی و فنآوریهای جدید و نیز کسانی است که آن‌ها را مدیریت و کنترل میکنند. مطابق با این دیدگاه، جامعه در حال تحول به جامعهای نوین است که در آن کارگران صنعتی در حال ناپدید شدن از دو سویاند: به سمت بالا و به درون طبقهی متوسط جدید فنآوریهای پیشرفته و یا به سمت پائین و به درون افراد حاشیهای و بدون طبقه.

مارکسیستها هرگز اهمیت تقسیمبندیهای نژادی، جنسیتی و قومی را در درون طبقات انکار نکردهاند. آن‌چه آن‌ها بر آن تاکید دارند، نظام اجتماعی وسیعتری است که این تفاوتها را تولید میکند و نیز این‌که بایست برای حذف این نابرابریها در هر موقعیت (کار، همسایگی، خانواده) به نیروی طبقاتی پیوست. آن‌چه غالب مارکسیستها با آن مخالفت میکنند این اندیشه است که میتوان نابرابریهای جنسیتی و نژادی را بیرون از چهارچوب طبقاتی تحلیل کرد و از بین برد. آن‌ها با این مطلب که زن ثروتمند مالکی که خدمتکاران فراوانی دارد، دارای همسانی بنیادینی با زن دهقانی است که با حقوق یک برده استخدام شده است، و یا این‌که بوروکراتهای سرخپوست در حکومتهای نئولیبرال هویت مشترکی با سرخپوستان دهقانی دارند که به دلیل سیاستهای اقتصادی بازار آزاد از زمین خود آواره شدهاند، مخالفند. برای مثال در بولیوی معاون رئیس جمهور یک سرخپوست است که دستگیری دستجمعی کشاورزان سرخپوست کاکائو را رهبری کرد.

سیاستهای مبتنی بر هویت در معنای آگاهی به شکل ویژهای از سرکوب توسط یک گروه بلاواسطه میتواند نقطه عزیمت مناسبی باشد. این شناخت به یک هویت منتهی میشود. به زندانی (نژاد یا جنسیت) که او را از دیگر گروههای اجتماعی استثمار شده جدا میکند، مگر این‌که از این سطوح بی‌واسطه سرکوب فراتر روند و در مقابل نظامی اجتماعی که پدیدآورنده آن‌ها است بایستند. این مسئله به تحلیل وسیعتر طبقاتی از ساختار قدرت حاکم اجتماعی نیاز دارد که شرایط نابرابریهای کلی و خاص را تعریف میکند.

ذاتگرایی در سیاستهای مبتنی بر هویت، اجتماعات را به گروههای رقیبی تجزیه میکند که قادر به فراروی از این جهان اقتصادی- سیاسی که فقرا، کارگران، دهقانان و کارمندان را تعریف و محدود میکند نیست. سیاست طبقاتی قلمرویی است که در درون آن میتوان در برابر سیاست هویتی ایستاد و نهادهایی را که نابرابریهای طبقاتی و دیگر نابرابریها را ابقاء میکنند دگرگون کرد.

طبقات وجودی ذهنی ندارند. آن‌ها توسط طبقه سرمایهدار و به منظور تخصیص ارزش سازمان یافتهاند. بنابراین، این نظر که طبقه یک مفهوم ذهنی است که وابسته به زمان، مکان و ادراک است قادر به تشخیص طبقه از آگاهی طبقاتی نیست. درحالی که طبقه خصلتی عینی دارد، آگاهی طبقاتی از طریق عوامل اجتماعی و فرهنگی مشروط میشود. درنتیجه آگاهی طبقاتی، سازهای اجتماعی است. این مساله از واقعیت و اهمیت آن در تاریخ نمیکاهد. گرچه شکلها و ظهورهای اجتماعی آگاهی طبقاتی متغیر است، با این حال در سرتاسر تاریخ و در بیشتر جهان وجود دارد. حتی اگر در برخی لحظات زیر سایه دیگر اشکال آگاهی (نژادی، جنسیتی، ملی) یا در ترکیب با آنها (ملی گرایی و آگاهی طبقاتی) باشد.

آشکار است که دگرگونیهای عمدهای در ساختار طبقاتی رخ داده است. اما نه در جهتی که پسامارکسیستها به آن اشاره میکنند. این تغییرات عمده تفاوتهای طبقاتی و استثمار طبقاتی را تقویت کردهاند، حتی در حالی‌که ماهیت و شرایط طبقات استثمارکننده و استثمارشونده تغییر کرده است. امروزه کارگران قرارداد موقت بیشتری نسبت به گذشته وجود دارند. تعداد بسیار بیشتری از کارگران در مشاغل فاقد مقررات (که بخش غیررسمی اقتصاد نامیده میشود) نسبت به گذشته مشغولند. استثمار مقرراتزدایی شده، نظامی متعالیتر از سرمایهداری گذشته نیست، بلکه بازگشتی به اشکال قرن نوزدهمی استثمار نیروی کار است. آن‌چه نیاز به تحلیل دارد سرمایهداری پس از زوال دولتهای رفاه پوپولیست است. این مسئله به این معنا است که نقش پیچیدهی دولتها و احزاب که واسطهای میان سرمایه و نیروی کار بودهاند با نهادهایی دولتی جایگزین شدهاند که شفافتر و مستقیمتر در پیوند با طبقه حاکم سرمایهدار قرار دارند. نئولیبرالیسم قدرت دولتی بیواسطه‌ی طبقهی حاکم است. بر خلاف تعینهای چندگانهی رفتار حکومت و دولت درگذشتهی نزدیک، امروزه الگوی نئولیبرال انباشت به صورت مستقیمتری بر کنترل متمرکز دولتها وابسته است که به صورت افقی در پیوند با بانکهای بین المللیاند.

محو دولتهای رفاه به این معنی است که ساختار اجتماعی قطبیتر شده است . قطبی که یک طرف آن را بیکاران یا کارمندان کمدرآمد بخشهای آموزش، بهداشت و خدمات اجتماعی عمومی تشکیل میدهند و طرف دیگر آن را متخصصین با درآمد بالا که با شرکتهای چند ملتی، NGO ها و نهادهایی مرتبطند که از خارج مورد حمایت مالی قرار میگیرند و با بازار جهانی و مراکز قدرت سیاسی مرتبطاند. مبارزهی امروز تنها میان طبقات و در کارخانهها نیست بلکه میان دولت و طبقات از ریشه کنده شده در خیابانها است و صحنه آن از مشاغل ثابت نقل مکان کرده و به صحنه تولید و فروش و تحمل هزینههای بازتولید اجتماعی آن‌ها کشانده است. ادغام به درون این بازار جهانی توسط الیت صادر کننده و کمپرادورهای متوسط و خرد (وارد کنندگان محصولات الکترونیکی ، کارکردهای توریستی هتلهای بین المللی و...) نقطه مقابل خود را در فروپاشی اقتصاد داخلی، یعنی صنایع محلی و مزارع کوچک مییابد که آوارگی تولیدکنندگان به شهرها و کشورهای دیگر را در پی دارد.

واردات کالاهای لوکس برای طبقهی متوسط بالا مبتنی است بر درآمدهای معاف شده توسط نیروی کار صادراتی فقرا. این تسلسل استثمار با فقر داخلی شروع میشود، یعنی ریشهکن شدن دهقانان و مهاجرت آن‌ها به شهرها و دیگر کشورها. این درآمد معاف شده از طریق نیروی کار صادر شده، منابع مالی برای واردات و پروژههای زیر بنایی نئولیبرالها را در جهت ترویج قدرت صادرات خانگی و کسب و کارهای توریستی را فراهم میآورد. زنجیره استثمار سیال تر شده است اما هم‌چنان در نهایت ریشه در رابطه کار سرمایه دارد.

در عصر نئولیبرالیسم، مبارزه برای احیای ملت، بازار ملی، تولید و مبادله ملی باردیگر یک نیاز تاریخی اساسی است چرا که گسترش مشاغل مقررات زدایی شده (غیررسمی) نیاز به سرمایهگذاری عمومی عظیم و نیز یک مرکز تنظیم به منظور ایجاد مشاغل رسمی با شرایط اجتماعی قابل زندگی دارد. در یک کلام، بایست از تحلیل طبقاتی برای تحلیل حاکمیت سرمایهی بی واسطه در این بازار کار استفاده کرد که فاقد مقررات است و پیوندهایی بینالمللی دارد که در آن‌ها سیاستهای رفرمیستی بازتوزیع که در گذشته حاکم بود با سیاستهای نئولیبرالی که درآمدها و قدرت را دوباره در بالای هرم متراکم میکند جایگزین شده است.

یکسان سازی و تحرک نزولی بخشهای عظیمی از کارگران و دهقانان در بازار کار تنظیم شده، نیروی عینی بالقوه عظیمی برای اقدام انقلابی یکپارچه ایجاد میکند. هویت طبقاتی مشترک میتواند قلمرویی برای سازمانیابی و پیکار فقرا را شکل دهد. در واقع بر خلاف آن‌چه پسامارکسیستها استدلال میکنند دگرگونیهای سرمایهداری تحلیل طبقاتی را بیش از همیشه مربوط ساخته است.

رشد فنآوری تفاوتهای طبقاتی را از بین نبرده است بلکه آن را شدت نیز بخشیده است. کارگرانی که در صنایع ریزتراشهها و صنایعی که در آن‌ها این تراشههای جدید به کار گرفته میشود مشغولند جزئی از طبقه کارگرند. اما این تغییرات سایتهای فعالیت و شیوهی تولید را در درون همان فرآیند مداوم استثمار جا به جا کرده است. این ساختار طبقاتی نوین تا جایی‌که مشهود است این فنآوریهای نوین را در جهت شکلهای پیچیدهتری از بهرهکشی ترکیب کرده است. برای مثال اتوماتیزهشدن برخی بخشها سرعت خط تولید را افزایش داده است، دوربینهای تلویزیونی در همان حال که از هزینههای کنترل میکاهد مراقبت از کارگران را افزایش میدهد، محافل کاری کیفی که در آن‌ها کارگران هم‌کاران خود را تحت فشار میگذارند به افزایش خود استثماری منجر شده است بدون این‌که به افزایش دستمزد و یا قدرت بیانجامد. این انقلاب تکنولوژیک در نهایت توسط ساختار طبقاتی ضد انقلاب نئولیبرال شکل گرفته است. کامپیوترها در بنگاههای زراعی به کنترل هزینهها و دفع آفات کمک میکنند اما با این‌حال این کارگران موقت و با دستمزد پاییناند که سمپاشی را به عهده دارند و مسموم میشوند. شبکههای اطلاعاتی به یکدیگر پیوند خوردهاند تا تولید پارچه، کفش و موارد مشابه را به درون خانهها و پستوها (اقتصاد غیر رسمی) ببرند.

تحلیل طبقاتی و در چهارچوب آن تحلیل جنسیتی و نژادی کلید فهم این فرآیند درهمآمیختگی فنآوری و نیروی کار و توسعه ناموزون آنها است.

 

دولت و جامعه مدنی

 

پسامارکسیستها تصویری تک بعدی از دولت ترسیم میکنند. دولت به عنوان بوروکراسی ناکارآمد و غولآسایی توصیف میشود که اموال عمومی را غارت میکند و به فقیر شدن مردم و ورشکستگی اقتصادی منجر میشود. در حوزهی سیاست، دولت منبع حاکمیت اقتدارگرا و قوانین دل‌بخواهی است که ازاعمال شهروندی (دموکراسی) ممانعت میکند. از طرف دیگر پسامارکسیستها استدلال میکنند که جامعه مدنی سرچشمه آزادی جنبشهای اجتماعی و شهروندی است و از درون یک جامعه مدنی فعال، یک اقتصاد پویا و عادلانه بیرون میآید. آن‌چه درباره این ایدئولوژی غریب است اصرار ویژه آن بر نادیده گرفتن تاریخ پنجاهسالهی آمریکای لاتین است. بخش عمومی (دولتی) ابزاری ضروری در گسترش صنعتی شدن در غیاب سرمایهگذاریهای خصوصی و نیز بحرانهای اقتصادی بوده است (بحران جهانی دهه ٣۰ و جنگ در دهه ۴۰). ثانیا گسترش سواد و بهداشت عمومی وسیعا ابتکاری دولتی بوده است.

در یک قرن و نیم تجارت آزاد، حدودا از قرن هیجدهم تا دهه ۱۹٣۰ آمریکای لاتین به مصیبتهای هفتگانهی انجیل مبتلا شد: نسلکشی، قحطی، بیماری، استبداد، وابستگی، آوارگی و استثمار. آن هم در حالی‌که دست نامرئی بازار تنها نظاره گر بود.

بخش دولتی در پاسخ به این مسائل گسترش یافت و از کارکردهای عمومی خود تنها در جاهایی عدول میکرد که به صورت شخصی در اختیار نخبگان سیاسی و تجاری بود. ناکارآمدی دولت نتیجهی جهتگیری آن به سمت منافع خصوصی چه در ارائه کمک به منافع تجاری (از طریق هزینه¬های پایین انرژی) و یا تخصیص مشاغل به همپالکیهای سیاسی است. اقتصاد خصوصی، کلیسا، و یا NGO ها هیچگاه جای برنامههای فراگیر بهداشت و آموزش دولتی را پر نکرده اند. هم بخش خصوصی و هم آموزش و کلینیک های خصوصی وابسته به کلیسا در خدمت یک اقلیت ثروتمند است NGOها در بهترین حالت آموزش و مراقبت کوتاه مدت برای گروههای محدودی در محیطهای وابسته به هوا و هوسها و علائق حامیان خارجی فراهم میآورند. همانگونه که یک مقایسهی نظاممند نشان میدهد پسامارکسیستها اسناد تاریخی را درست نخواندهاند. آن‌ها اجازه دادهاند گفتار ضد دولتگرایی آن‌ها، آنان را در برابر دستاوردهای مثبت بخش دولتی در مقایسه با بخش خصوصی نابینا کند. این استدلال که دولت سرچشمه اقتدارگرایی است هم درست و هم نادرست است. دولتهای دیکتاتوریای وجود داشته و خواهند داشت، اما اغلب آن‌ها سروکار چندانی با مالکیت همگانی نداشتهاند، به خصوص اگر به معنای سلب مالکیت از بنگاههای خارجی باشد. اغلب دیکتاتورها ضد دولتگرا و طرفدار بازار آزاد بودهاند. امروزه و در گذشته و احتمالا در آینده.

علاوه بر این دولت یک پشتیبان مهم شهروندی و گسترشدهنده ی مشارکت بخشهای استثمار شده جمعیت در سیاست، از طریق بازشناسی حقوق قانونی کارگران، زنان، سیاهان و دیگران بوده است. دولتها فراهم آورندهی بنیان برای عدالت اجتماعی از طریق بازتوزیع زمین، درآمد و بودجه در حمایت از فقرا بودهاند.

ما بایست از گفتار دولتگرا/ ضد دولتگرا فراتر رویم و ماهیت طبقاتی دولت و اساس آن در خصوص نمایندگی و مشروعیت سیاسی را تعریف کنیم. حملات ضد اجتماعی و غیر تاریخی تعمیم یافته علیه دولت ناعادلانهاند و به عنوان ابزاری مجادلهآمیز تنها به خلع سلاح شهروندان بازار آزاد در برابر شکلدهی به بدیلی موثر و عقلانی که ریشه در توانائیهای خلاق اقدام همگانی دارد منجر میشود.

قراردادن جامعهی مدنی در برابر دولت نیز یک تقابل کاذب است. بسیاری از مباحث پیرامون جامعهی مدنی تضادهای اجتماعی بنیادین را که جامعهی مدنی را تقسیم میکند نادیده میگیرند. جامعه مدنی یا دقیقتر، طبقات راهبر (حاکم) جامعهی مدنی، در حالی که به دولتگرایی فقرا حمله میکنند، همواره پیوندهای خود به منابع مالی و نظامی جهت پیشبرد و حفاظت از موقعیت مسلط خود در جامعه مدنی را تقویت کردهاند. در عوض طبقات مردمی در جامعه مدنی هرگاه که برانگیخته شدهاند در جستجوی گسست از انحصار طبقات حاکم بر دولت بودهاند. فقرا همواره به منابع دولتی به منظور تقویت جایگاه اقتصادی-اجتماعی خود نسبت به ثروتمندان نگریستهاند. مساله همواره رابطهی طبقات مختلف با دولت بوده است.

ایدئولوگهای پسامارکسیست که توسط نئولیبرالها از دولت به حاشیه رانده شدهاند از ضعف خود فضیلتی ساختهاند. آن‌ها با تاثیرپذیری غیرانتقادی از گفتار دولتزدای طبقات بالا، آن را تنها به طبقات پایین منتقل کردهاند. پسامارکسیستها تلاش میکنند ابزارهای سازمانی خود را (سازمانهای غیردولتی NGO) را برای تحرک صعودی از طریق این استدلال توجیه کنند که آن‌ها بیرون از دولت و در جامعهی مدنی فعالیت میکنند درحالی‌که در واقع آن‌ها توسط دولتهای خارجی تامین مالی میشوند تا با دولتهای داخلی همکاری کنند.

جامعه مدنی انتزاعی از شکاف عمیق اجتماعی تولید شده توسط جامعه سرمایهداری است. شکافهایی اجتماعی که تحت حاکمیت نئولیبرالیسم عمیقتر نیز شدهاند. کشمکشهای بسیاری در درون جامعه مدنی، میان طبقات، و نیز میان جامعه مدنی و دولت وجود دارد. تنها در لحظات استثنائی نادری خلاف آن را شاهدیم. در دولتهای فاشیستی یا تمامیتخواه که کلیت طبقات اجتماعی مورد شکنجه، بدرفتاری و غارت قرار میگیرند میتوان نمونههایی از تقابل میان دولت و جامعه مدنی را یافت. سخن گفتن یا نوشتن از جامعه مدنی تلاشی در جهت وارونه کردن یک تمایز قانونی به مقولههای عمده سیاسی جهت سازماندهی سیاست است. در این هنگام تفاوتهای میان طبقات مبهم میشود و سلطه طبقه حاکم به چالش کشیده نمیشود. در تقابل قراردادن شهروند با دولت نادیده گرفتن پیوندهای عمیق شهروندان معینی (الیت صادرکننده، طبقه متوسط بالایی) با دولت، و بیگانگی و طرد اکثریت شهروندان (کارگران، بیکاران، دهقانان) از اعمال موثر حقوق اولیه اجتماعی آن‌ها است. شهروندان ممتاز با بهرهگیری از دولت شهروندی را از هرگونه معنای عملی برای اکثریت تهی میکنند و شهروندان را تبدیل به سوژهها میکنند. بحث درباره جامعه مدنی، هم‌چون دولت، به مشخص کردن کانتورهای طبقات اجتماعی و مرزهای تحمیل شده توسط طبقه ممتاز احتیاج دارد. شیوهای که پسامارکسیستها از این اصطلاح استفاده میکنند، هم‌چون مفهومی غیرانتقادی و نامتمایز، بیشتر به مبهم کردن پویاییهای تغییرات اجتماعی کمک میکند تا آشکار کردن آنها.

 

اخبار روز www.akhbar-rooz.com

يکشنبه  ۲۰ خرداد ۱٣٨۶ -  ۱۰ ژوئن ۲۰۰۷

 

فرهنگ توسعه - ۱۳۸۶ - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید