شماره 63 - به‌روزرسانی سه شنبه: 29/03/1386                                            بازگشت به صفحه اصلی

نقد مارکسیستی بر پسامارکسیسم

 

قسمت دوم

 

 جیمز پتراس

 برگردان: بهرام کشاورز

 

 

برنامهریزی، بوروکراسی و بازار

 

بدون هیچ تردیدی، برنامهریزی متمرکز در کشورهای کمونیستی سابق بوروکراتیک، اقتدارگرا در مفهوم و تمرکزگرا در اجرا بودند. از این مشاهده تجربی، پسامارکسیستها نتیجه میگیرند که برنامهریزی (متمرکز یا غیر آن) ماهیتا ناسازگار با صورتهای یک اقتصاد پیچیده مدرن و نیازهای متعدد آن با میلیونها مصرف کننده و جریان عظیم اطلاعات آن است. تنها بازار میتواند از پس آن برآید. دموکراسی و بازار همگرایی دیگری را میان پسامارکسیستها و نئولیبرالها شکل میدهند. مشکل این دیدگاه آن است که اغلب نهادهای عمده در یک اقتصاد کاپیتالیستی دارای برنامهریزی متمرکزاند.

جنرال موتورز، وال مارت و ماکرو سافت، همگی به صورت متمرکز برنامه ریزی شدهاند تا از سرمایهها و هزینهها در جهت تولید و بازاریابی بیشتر بهره ببرند. تقریبا هیچ یک از پسامارکسیستها نگاه انتقادی خود را متوجه این بنگاهها نکردهاند. پسامارکسیستها کارآیی برنامهریزی متمرکز را از طریق شرکتهای چند ملیتی یا مقایسه آن با نظامهای رقابتی، انتخاباتی در دموکراسیهای کاپیتالیستی به پرسش نگرفتهاند.

مشکل نظری درهمآمیختگی برنامهریزی متمرکز با یک نسخه خاص تاریخی-سیاسی آن است. اگر بپذیریم که نظامهای برنامهریزی قادر به تحقق در طیف متنوعی از نظامهای سیاسیاند (اقتدارگرا یا دموکراتیک) آنگاه منطقی است که پاسخگویی این نظام برنامهریزی متغیر خواهند بود. امروزه در جوامع کاپیتالیستی، بودجه نظامی بخشی از هزینهها و برنامهریزیهای دولت است که مبتنی بر فرمان دادن بر تولید کنندگان (و مالکین سرمایه) است. یعنی کسانی که شیوههای کارآی خود را دارند و بیش از ۵۰ سال است که سود میبرند. در واقع مشکل اصلی در هر دو نمونه (پنتاگون و آن نوع کمونیسم) فقدان پاسخگویی دموکراتیک است. این نخبگان تشکیلاتهای اقتصادی-نظامی هستند که تولید، هزینهها، تقاضا و منابع را تعیین میکنند.

تخصیص متمرکز منابع دولتی در بسیاری از کشورها به دلیل نابرابریهای منطقه‌ای در موهبتهای طبیعی، مهاجرت، بارآوری، تقاضا برای محصولات یا ثروتی ناشی از دلیلی تاریخی نقشی بسیار مهم دارد. تنها تصمیمی که در مرکز اتخاذ میشود میتواند منابع را در جهت برقراری مساوات در گروههای نژادی، جنسیت، طبقات و مناطق کمتر توسعه یافته که تحت تاثیر عوامل فوقالذکرند بازتوزیع کند. درست برخلاف آن، بازار تمایل دارد سرمایهای با مزیت بیشتر و موهبتهای طبیعی بیشتر را تقویت کند و الگوهای قطبی را توسعه میدهد یا حتی به بهرهکشی طبقاتی/ منطقهای و ستیزههای قومی دامن میزند.

مسئلهی بنیادین برنامه ریزی، آن ساختار سیاسی است که اطلاعات را در اختیار فرایند برنامهریزی قرار میدهد. مسئولین برنامهریزی که توسط اجتماعات سازمان یافته و گروههای اجتماعی (تولیدکنندگان، مصرف کنندگان، جوانان، زنان، اقلیت های نژادی) انتخاب شدهاند و در برابر آنان مسئولند، منابع را میان تولید، مصرف و سرمایهگذاری مجددی تقسیم میکنند که متفاوت است از تصمیم کسانی که مدیون مقامات بنگاههای صنعتی نظامیاند.

در وهله دوم برنامهریزی به معنی تعیین مشخصات جزئی نیست. میتوان مقدار بودجه ملی را در سطح ملی و از طریق نمایندگان منتخب مشخص کرد و بر طبق نظر مجمعی عمومی که در آن شهروندان قادر به رای دادن به اولویتهای محلی خوداند اختصاص یابد. این نحوه عمل در پورتوآلگره برزیل در سالهای اخیر و حکومت شهری آن که تحت ادارهی حزب کارگر است موفق بوده است. رابطه میان برنامهریزی سراسری و محلی بر سنگ حک نشده است و جزئیات دقیق هزینهها و سرمایهگذاریها در سطوح بالاتر تعیین نشدهاند. تخصیصهای مالی سراسری به منظور رسیدن به اهداف استراتژیک که کل کشور از آن منتفع میشوند همچون زیر ساختها، فنآوریهای پیشرفته و آموزش از طریق تصمیمگیریهای محلی درباره تخصیص کمک هزینه به مدارس، کلینیکها و مراکز فرهنگی تکمیل میشود.

برنامهریزی یک ابزار کلیدی در اقتصاد سرمایهداری امروز است. از دستور خارج کردن برنامهریزی سوسیالیستی کنارگذاشتن یک ابزار مهم در سازماندهی تغییرات اجتماعی است. برای واژگون کردن این نابرابریهای گسترده، تمرکز سرمایه و تخصیص ناعادلانه بودجه، به برنامهریزی سراسری از طریق قدرتی دموکراتیک نیاز دارد که جهت اجرای آن توانمند شده باشد. برنامهریزی متمرکز همراه با بنگاههای عمومی و شوراهای خودگردان تولیدکنندگان و مصرفکنندگان، سومین ستون یک دگرگونی دموکراتیک است.

در وهله آخر برنامهریزی متمرکز ناسازگار با فعالیتهای تولیدی و خدماتی محلی همچون رستورانها ، کافهها ،خرده فروشیها و مزارع خانوادگی نیست. آشکارا قدرت همگانی مدیریت کامل ساختارهای کلان جامعه را در دست خواهد داشت.

تصمیمگیریها پیچیده و جریان اطلاعات را امروزه میتوان بسیار سهلتر از طریق کامپیوترهای پردازشگر اطلاعات کلان مدیریت کرد. در این صورتبندی نمایندگی دموکراتیک به علاوهی کامپیوترها به علاوهی برنامهریزی متمرکز معدل تولید و توزیع کارا و عادلانه خواهد بود.

 

قدرت دولتی فساد میآورد: پیش به سوی سیاستهای محلی

 

یکی از اصلیترین نقدهای وارد بر مارکسیست در میان پسامارکسیستها این دیدگاه است که قدرت دولتی فسادآور است و اینکه مبارزه جهت کسب آن گناه اولیه است. آنها استدلال میآورند که دلیل این امر آن است که فاصله دولت از شهروندان بسیار زیاد است، نهادهای قدرت خودمختار میشوند و دلبخواه عمل میکنند و اهداف اولیه را فراموش کرده و منافع شخصی خود را تعقیب میکنند. بدون شک در سرتاسر تاریخ کسانی وجود داشتهاند که پس از کسب قدرت به حاکمانی مستبد بدل گشتهاند. اما مواردی نیز وجود دارد که کسب قدرت توسط کسانی که در رأس جنبشهای اجتماعی بودهاند تأثیرات رهاییبخشی در پی داشته است. لغو بردگی و سرنگونی رژیمهای سلطنتی مطلقه دو مثالاند. در نتیجه قدرت در دولت حاوی معانی دوگانه است که وابسته به زمینه تاریخی آن است. بعلاوه جنبشهای محلی در بسیج مردم و بهبود شرایط بلافصل موفق بودهاند. اما مواردی نیز وجود دارد که تصمیمگیریهای کلان اقتصادی-سیاسی تلاشهای محلی را از بین میبرد. در حال حاضر سیاستهای تنظیم ساختاری در سطوح ملی و بین‌المللی منجر به تولید فقر و بیکاری شده‌اند. منابع محلی را به تاراج بردهاند، مردم را به مهاجرت از مناطق خود و یا دخالت در فعالیتهای مجرمانه وادار نمودهاند. دیالکتیک میان قدرت دولتی و قدرت محلی به تقویت و یا تضعیف ابتکارات و تغییرات محلی منجر میشود که وابسته است به قدرت طبقاتی نمودیافته در هر دو سطح. موارد متعددی از حکومتهای شهری مترقی وجود دارد که به دلیل قطع منابع مالی توسط رژیمهای ارتجاعی ملی از بین رفته‌اند. از طرف دیگر، حکومتهای شهری مترقی نیروی بسیار مثبتیاند که به سازمانهای محلی، منطقهای یاری میرسانند. آن‌چنان‌که نمونههای شهردار سوسیالیست مونته ویدئو در اروگوئه یا شهردار چپگرای پورتو آلگره در برزیل بودهاند.

پسامارکسیستهایی که قدرت محلی را در مقابل قدرت دولتی مطرح میکنند بحث خود را متکی بر تجربه تاریخی ارائه نمیدهند. حداقل نه متکی بر تاریخ آمریکای لاتین. این تناقض نتیجه تلاش در جهت توجیه نقش NGO ها به عنوان واسطههایی میان سازمانهای محلی و حامیان خارجی نئولیبرال (بانک جهانی، اروپا یا ایالات متحده) و یا رژیمهای بازار آزاد محلی است. متخصصین پسامارکسیست NGO ها به منظور مشروعیت بخشیدن به نقش خود به عنوان نمایندگان تودههای دموکراتیک بایست نگاه چپ به قدرت دولتی را تحقیر کنند. در این فرآیند آنها از طریق قطع پیوند میان سازمانها و مبارزات محلی با جنبشهای سیاسی ملی و بین المللی، فعالیت نئولیبرالها را تکمیل میکنند. تأکید بر فعالیت محلی به رژیمهای نئولیبرال خدمت میکند چرا که به حامیان داخلی و خارجی آنها این اجازه را میدهند که بر خط مشی کلان اقتصادی-سیاسی حاکم باشند و بیشتر منابع دولتی را به سمت سرمایهداران صادراتی و منافع مالی کانالیزه کنند.

پسامارکسیستها به عنوان مدیران NGO ها در طراحی پروژهها و انتقال هویت جدید و زبان جهانگرا به درون جنبشهای مردمی مهارت کسب کردهاند. گفتهها و نوشتههای آنان درباره همکاری بینالمللی و بنگاههای کوچک خودیار پیوندهای ایدئولوژیکی با نئولیبرالها ایجاد میکند در همان حال که به وابستگی به حامیان خارجی و دستورکار اجتماعی-اقتصادی نئولیبرال آنها میانجامد.

جای شگفتی نیست که پس از یک دهه فعالیت NGO ها متخصصین پسامارکسیست تمام قلمروهای زندگی اجتماعی را سیاستزدایی و رادیکالیسمزدایی کردهاند: سازمانهای زنان، محلات و جوانان مورد پرو و شیلی کلاسیک است . در آنجا NGO ها نسبتا نهادینه شدهاند و جنبشهای رادیکال اجتماعی عقب نشینی کردهاند.

مبارزات محلی بر سر مسائل بدون واسطه، همچون خاکی غنی است که جنبشهای در حال ظهور را رشد میدهد. مسئلهی اساسی بر سر جهتگیری و حرکت آنها است: این که به مسائل وسیعتر نظام اجتماعی بپردازند و با دیگر نیروهای محلی در جهت رویاروی با دولت و پشتیبانان امپریالیستی آنها پیوند بخورند و یا اینکه به درون مشغول شوند، در جستجوی حامیان خارجی باشند و به تعدادی متقاضی رقیب برای سرمایهگذاریهای خارجی تبدیل شوند. ایدئولوژی پسامارکسیست¬های دومین رویکرد را ترویج کمی دهد و مارکسیست ها اولی را

 

انقلاب ها همواره پایان ناخوشایندی دارند: مقدورگرایی پسامارکسیستها

 

نسخه بدبینی از پسامارکسیست وجود دارد که بیشتر از شکستهای انقلاب، از عدم امکان سوسیالیسم سخن میگوید. آنها به زوال چپ انقلابی، پیروزی سرمایهداری بر شرق، بحران مارکسیسم، فقدان آلترناتیوها، قدرت ایالات متحده، کودتاها و سرکوب ارتش اشاره میکنند. تمام این استدلالات به چپ فشار میآورد تا از مقدورگرایی حمایت کند یعنی ضرورت فعالیت در درون فضاهای بازار آزاد که توسط بانک جهانی و سیاست تنظیم ساختاری آن تحمیل شده است و نیز سازگارکردن سیاست با فاکتورهای انتخاباتی تحمیل شده توسط ارتش را بپذیرد. آنها نام آن را پراگماتیسم یا توسعهگرایی میگذارند. پسامارکسیستها نقش عمدهای در ترویج و دفاع از آنچه گذار انتخاباتی از حکومت نظامی که در آن دگرگونیها اجتماعی تابع بود به بازنمایش یک نظام انتخاباتی، ایفا میکنند.

بیشتر استدلالات پسامارکسیستها بر مشاهدات ایستا و گزینشی از واقعیت معاصر تکیه دارند و با نتیجهگیری از پیش تعیین شده گره خوردهاند. آنها که پیشاپیش انقلاب را غیرامروزی میدانند، به پیروزیهای انتخاباتی نئولیبرال متمرکزند و نه بر اعتراضات تودهای پسا-انتخاباتی و اعتصابات عمومی که شمار زیادی از مردم را در فعالیتهای فراپارلمانی بسیج میکند.

آنها به مرگ کمونیسم در اواخر دهه ۱۹٨۰ چشم دوختهاند و نه به تجدید حیات آن در اواسط دهه ۱۹۹۰. آنها محدودیتهایی را که ارتش بر سیاستمداران انتخاباتی تحمیل میکند را مینگرند، بدون اینکه به چالشکشیدن ارتش توسط چریکهای زاپاتیستا، شورشیان شهری در کاراکاس و اعتصاب عمومی در بولیوی را مشاهده کنند. در یک کلام، مقدورگرایان پویاییهای مبارزاتی را که در سطوح محلی یا بخشی در درون پارامترهای انتخاباتی ارتش آغاز شده است و سپس به ورای محدودیتهای ناشی از ناتوانی مقدوریتهای انتخاباتی در جهت برآوردن نیازها و تقاضاهای اولیه مردم سوق یافته است، را نادیده میگیرند. آنها در پایان دادن به مصونیت ارتش در بازگرداندن حقوق کارمندان بخش عمومی (ایالتهای آرژانتین) یا پایان دادن به نابودی محصولات کشاورزان کاکائو(در بولیوی) شکست خوردهاند.

مقدورگرایان پسامارکسیست به جای آنکه بخشی از راه حل باشند بخشی از مشکل شدهاند. یک دهه و نیم از آغاز این گذار مورد مذاکره گذشته است و در تمام این مدت پسامارکسیستها خود را با نئولیبرالیسم تطبیق دادهاند و به سیاستهای بازار آزاد آن وابسته بودهاند. آنها قادر به مخالفت موثر با تأثیرات اجتماعی منفی بازار آزاد بر مردم نیستند اما توسط نئولیبرالها تحت فشاراند تا فشارهای جدید و بیشتری را تحمیل کنند تا مقامهای خود را حفظ کنند. پسامارکسیستها به تدریج از منتقدین پراگماتیک نئولیبرالها به افرادی تبدیل شدهاند که خود را به عنوان مدیران صادق و کارآی نئولیبرالیسم معرفی میکنند که قادر به جلب اعتماد سرمایهگذاران و آرام کردن تلاطمات اجتماعیاند.

در این معنی پراگماتیسم پسامارکسیستها با افراطگرایی نئولیبرالها منطبق میشود. دهه ۱۹۹۰ شاهد رادیکال شدن سیاستهای نئولیبرال بوده است که هدف از آن جلوگیری از بحران به کمک سرمایهگذاریهای پرسودتر و فرصتهای فرضی برای بانکهای خارجی و شرکتهای بینالمللی بوده است.

نئولیبرالها در حال ایجاد ساختار طبقاتی قطبیشدهتری هستند که به الگوی مارکسیستی از جامعه بسیار نزدیکتر است تا به دیدگاه پسامارکسیستها. ساختار طبقاتی آمریکای لاتین در حال حاضر غیر منعطفتر، جبرگراتر، و با پیوندهای بیشتر به سیاستهای طبقاتی و دولت نسبت به گذشته است. در این شرایط سیاستهای انقلابی در مقایسه با پیشنهادهای پراگماتیک پسامارکسیستها بسیار مربوط تراند.

 

همبستگی طبقاتی و همبستگی حامیان خارجی

 

واژه همبستگی آنقدر در بسیاری از زمینهها نادرست به کار رفته است که معنای خود را از دست داده است. اصطلاح همبستگی از نظر پسامارکسیستها شامل کمکهای خارجی میشود که به هر گروه محروم تعیین شدهای اعطا میشود. پژوهش صرف و یا آموزش مردمی به فقرا و توسط متخصصین به عنوان همبستگی در نظر گرفته میشود. در بسیاری از شیوهها این اشکالها و ساختارهای سلسله مراتبی انتقال کمک و آموزش به خیریههای قرن نوزدهم شباهت دارد و این مروجان چندان تفاوتی با مسیونرهای مسیحی ندارند.

پسامارکسیستها با حمله به پدرسالاری و وابستگی به دولت بر خودیاری تاکید میکنند. در این رقابت میان NGO ها بر سر قربانیان نئولیبرالیسم، پسامارکسیستها کمکهای مالی مهمی از همتاهای خود در ایالات متحده و اروپا دریافت میکنند. ایدئولوژی خودیاری بر جایگزینی کارمندان بخش دولتی با داوطلبین و متخصصین قرارداد موقت تاکید میکند. فلسفه اصلی دیدگاه پسامارکسیستی تغییر همبستگی به همکاری و فرمانبری از اقتصاد کلان نئولیبرالیسم از طریق برگرفتن نگاه از منابع دولتی طبقات ثروتمند و معطوف کردن آن به خود استثماری فقرا است. نیازی نیست فقرا به وسیله پسامارکسیستها پاکدامن شوند برای آنچه دولت آنها را ملزم به انجام قرار میدهند.

مفهوم مارکسیستی همبستگی در مقابل، بر همبستگی طبقاتی و در درون طبقه تاکید میکند. همبستگی گروههای تحت ستم (زنان و رنگین پوستان) بر علیه استثمارکنندگان داخلی و خارجی آنها. تمرکز عمده بر کمکهای بلاعوضی است که طبقات را منقسم میکند و گروههای کوچک را برای یک مدت زمان محدود آرام میکند. توجه مفهوم مارکسیستی همبستگی بر عمل مشترک اعضای طبقهای است که در وضعیت بد اقتصادی مشترک خود سهیماند و برای کسب بهبود جمعی مبارزه میکنند.

این طبقه شامل روشنفکرانی نیز میشود که برای این جنبش اجتماعی در مبارزه مینویسد و سخن میگویند و متعهدانه در افق سیاسی آنها سهیماند. مفهوم همبستگی در پیوند است با روشنفکرانی انداموار که اساسا بخشی از آن جملهاند. منبعی مردمی که تحلیل و آموزش برای مبارزه طبقاتی را فراهم میآورند. در مقابل پسامارکسیستها در دنیای نهادها، سمینارهای دانشگاهی، بنیادهای خارجی، کنفرانسهای بینالمللی و گزارشهای بوروکراتیک فعالند. آنها به زبان رمزی پستمدرنی مینویسند که تنها توسط کسانی فهمیده میشود که به کیش ذهنیتگرای هویتهای ذاتگرا گرویدهاند..

مارکسیستها همبستگی را سهیم شدن در مخاطرات جنبش مینگرند. نه اینکه همچون مفسرانی بیرونی همه چیز را به پرسش بگیرند بدون اینکه از چیزی دفاع کنند. برای پسامارکسیستها هدف عمده دریافت حمایتهای مالی خارجی برای پروژههاست. اما مساله اصلی برای مارکسیستها فرآیند آموزش مبارزه سیاسی در جهت حفاظت از جنبش اجتماعی است. این مسائل عینی آگاهی لازم برای تغییرات اجتماعی را برمیانگیزاند و به قدرت سیاسی برای تغییر شرایط عمومی اکثریت عظیم مردم شکل میدهد. همبستگی در نزد پسامارکسیستها از هدف عینی رهایی منفک شده است و تنها شیوهای است برای گردهمآوردن مردم برای حضور در یک سمینار بازآموزی شغلی، برای ساخت یک توالت صحرایی است. برای مارکسیستها همبستگی در یک پیکار جمعی حاوی بذرهای جامعهی جمعگرای آتی است. این بینش وسیعتر یا غیاب آن، به این مفاهیم متفاوت همبستگی معنایی متمایز میدهد.

 

مبارزه طبقاتی و همکاری

 

پسامارکسیستها مکررا دربارهی همکاری با هرکسی ،دور و نزدیک، مینویسند. بدون اینکه عمیقا هزینهها و شرایط حفظ همکاری با رژیمهای نئولیبرال و بنگاههای حمایتکنندهی خارجی را در نظر بگیرند. به مبارزهی طبقاتی به عنوان رجعتی به گذشتهای که دیگر وجود ندارد نگریسته میشود. در نتیجه به ما گفته میشود که فقرا تمایل به ساخت یک زندگی نوین دارند. آنها توسط سیاستمداران، ایدئولوژیها و خط مشیهای سنتی تقویت میشوند.

مسئله این است که پسامارکسیستها حاضر نیستند که نقش خود را به عنوان واسطهها و دلالانی که حمایتهای مالی خارجی را جذب کرده و با پروژههای قابل قبول از دید حامیان و منتفعان محلی آنها تطبیق دهند، تصدیق کنند. این کارآفرینان در نوع جدید از سیاست درگیرند که مشابه است با مقاطعه کاران نیروی کار در گذشتهای نه چندان دور: که زنان را برای آموزش گردهم میآورند، بنگاههای کوچکی بنیاد میکنند که طرف قرارداد با تولیدکنندگان بزرگتر محصولات صادراتی است .

این سیاست جدید پسامارکسیستها در اصل همان سیاست کمپرادورهاست: آنها هیچگونه محصول ملی را تولید نمیکنند بلکه سرمایهگذاران خارجی را با نیروی کار محلی (بنگاههای کوچک خودیاریگر) مرتبط میکنند تا تداوم رژیمهای نئولیبرال تسهیل شود. در این معنا پسامارکسیستها در جایگاه مدیران NGO ها اساسا بازیگرانی سیاسیاند که پروژهها، آموزشها و کارگاههای آنان هیچ تاثیر قابل ملاحظهای بر تولید ناخالص ملی و یا کاهش فقر ندارد. اما اثر فعالیتهای آنان منحرف کردن مردم از مبارزه طبقاتی به سوی اشکال بیخطر و بیتاثیر همکاری با سرکوبگران آنها است.

مبارزه و رویارویی طبقاتی در مارکسیسم مبتنی بر تقسیم واقعی اجتماعی است: میان کسانی که سودها، منافع، اجاره بها و مالیات های ظالمانه را به چنگ میآورند و کسانی که برای بالا بردن دستمزدها ،هزینههای اجتماعی و سرمایهگذاریهای تولیدی مبارزه میکنند. نتایج دیدگاههای پسامارکسیستی همه جا به وضوح عیان است: تمرکز درآمدها و گسترش نابرابریها امروزه و پس از یک دهه موعظههای همکاری، بنگاههای کوچک و خودیاری بیش از هر زمان است.

امروزه بانکهایی همچون بانک توسعه اینتر آمریکا (IDB) از بنگاههای زراعی صادرتی که میلیونها کارگر کشاورز را مورد ستم و بهره کشی قرار میدهد پشتیبانی مالی میکند در همان حال که از پروژههای کوچک حمایت میکند. نقش پسامارکسیستها در این پروژههای کوچک خنثی کردن مخالفت سیاسی در پائین است در همان حال که نئولیبرالیسم در بالا ترویج میشود.

ایدئولوژی همیاری، فقرا را به واسطه پسامارکسیستها به نئولیبرالها در بالا مرتبط میکند. به لحاظ فکری، پسامارکسیستها پلیسهایی ذهنی هستند که پژوهشهای قابل قبول را تعریف میکنند و منابع مالی تحقیقات را توزیع میکنند و موضوعات و دیدگاههایی را که تحلیل و مبارزات طبقاتی را طرح میکنند، فیلتر میکنند. مارکسیستها از کنفرانسها کنار گذاشته میشوند و به آنها برچسب ایدئولوگیستها زده میشود در حالی که پسامارکسیستها خود را به عنوان دانشمندان اجتماعی معرفی میکنند. کنترل مد فکری، انتشارات، و بودجهی تحقیقات برای پسامارکسیستها مبنای قدرتمندی میسازد. اما این قدرت به شدت وابسته است به جلوگیری از تضاد با حامیان خارجی آنها.

قدرت روشنفکران مارکسیست در این واقعیت است که ایدههای آنان با واقعیات در حال تحول اجتماعی تقویت میشود. قطبیشدن طبقات و رویارویهای خشونتآمیز در حال گسترش است، همانگونه که نظریههای آنان پیشگویی میکند. در این معنا است که مارکسیستها برخلاف پسامارکسیست¬ها از نظر تاکتیکی ضعیف ولی از نظر استراتژیک قدرتمنداند.

 

اخبار روز www.akhbar-rooz.com

يکشنبه  ۲۰ خرداد ۱٣٨۶ -  ۱۰ ژوئن ۲۰۰۷

فرهنگ توسعه - ۱۳۸۶ - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید