شماره 66 - به‌روزرسانی یکشنبه: 3/04/1386                                              بازگشت به صفحه اصلی

  مبرم‌ترین مسایل بشر

 

(قسمت اول)

 

 گنادی زیوگانف

برگردان: خسرو باقری

 

 

 جهان معاصر در معرض خطر دیکتاتوری جهانی چند کشور امپریالیستی و در درجه‌ی اول امپریالیسم آمریکا قرار گرفته است. هدف آن‌ها تسلط سرمایه بر کار است تا بشریت برای همیشه در انحطاط اقتصادی و اجتماعی دست و پا بزند. به همین دلیل، مهم‌ترین وظیفه‌ی انسان معاصر، مبارزه با امپریالیسم و شکل نوین آن «جهانی سازی امپریالیستی» است. این مبارزه زمانی به پیروزی خواهد رسید که اتحاد جهانی کارگران، دهقانان زحمتکش، روشنفکران دموکرات و مبارزان راه آزادی ملی، تامین شود.

این مبارزه با وجود عقب‌نشینی موقت سوسیالیسم در اروپا، هم‌چنان ادامه دارد و اوج می‌گیرد. در سراسر جهان، نفوذ و تاثیر نیروهای هوادار چپ رو به گسترش است. کمونیست‌ها که همواره پرچم‌دار مبارزه علیه امپریالیسم بوده‌اند، هم‌چنان پیشاپیش دیگر نیروهای اجتماعی به مبارزه ادامه می‌دهند و به همین دلیل است که تحریکات ضد کمونیستی بار دیگر تشدید می‌شود. نمونه‌ی بارز آن قطعنامه‌ی پارلمانی شورای اروپا در گردهمایی ژانویه‌ی امسال است.

البته هیچ قطعنامه‌ای نمی‌تواند جنبش کمونیستی را از متن تاریخ حذف کند و سهم این جنبش را در پیشرفت تمدن بشری نادیده بگیرد. اما معنای این سخن آن نیست که از مبارزه علیه این تحریکات دست برداریم. قطعنامه‌ی ضد کمونیستی اروپا، نه تنها بیانگر از کف دادن حافظه‌ی تاریخی این شورا بلکه نوعی ناسپاسی نسبت به مبارزه و رنج‌های اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی است که اروپا را از بردگی فاشیسم رهانید. این قطعنامه، نشانه‌ای است از سر برآوردن دوباره‌ی فاشیسم که می‌خواهد از سوسیالیسم انتقام بکشد.

تاریخ جهان در لحظه‌ی تعیین کننده‌ای قرار گرفته است. یا بشریت با قدرت و قاطعیت به احیای فاشیسم «نه» خواهد گفت؛ یا برای زمانی طولانی، گرفتار بدبختی و فلاکت باقی خواهد ماند. بنابراین کمونیست‌ها و از جمله کمونیست‌های روسیه، برنامه‌ریزی مبارزه علیه «جهانی سازی امپریالیستی» را در تاکتیک و استراتژی، بزرگ‌ترین وظیفه‌ی اجتماعی و انترناسیونالیستی خود می‌دانند.

در این برنامه‌ریزی مبارزاتی، باید جنایت‌های امپریالیسم و جهانی شدن امپریالیستی، با دقت مورد بررسی قرار گیرد. آن‌چه در پی می‌آید، تنها بخشی از این ارزیابی است و ادعای جامعیت ندارد. ما بر این باوریم که برای بررسی همه‌جانبه‌ی این موضوع، باید کمیسیونی در مقیاس جهانی تشکیل شود که برای ارزیابی‌های خود از قدرت و اعتبار کافی برخوردار باشد.

طراحان قطعنامه، بدون داشتن صلاحیت علمی لازم، به بررسی یکی از مبهم‌ترین مسایل تئوریک و پراتیک بشری یعنی قهر در تاریخ پرداخته‌اند. اگر از منظری عامیانه به بررسی تاریخ جهان بپردازیم؛ باید بگوییم که سراسر تاریخ انسان- از زمانی که انسان اولیه از درخت پایین آمد و زندگی اجتماعی را بنیاد نهاد تا امروز- در خور سرزنش و محکومیت است. به‌طور کلی تاریخ جهان، تاریخ جنگ‌های بی‌پایان، غارت و چپاول و کاربرد زور در مقیاس بسیار گسترده است. اما کمونیست‌ها، این واقعیت تلخ تاریخ بشری را چگونه ارزیابی می‌کنند؟

مارکسیسم هرگز با کاربرد زور و خشونت برای حل مسایل بشری موافق نیست. بنیان‌گذاران مارکسیسم، همواره نظریات «متفکرانی» چون «دورینگ» را که قهر را منشاء اولیه‌ی ترقی اجتماعی عنوان می‌کردند؛ با خشم رد کرده‌اند و دلیل آن نیز روشن است؛ ستایش خشونت و زور، تبلور جهان‌بینی طبقات استثمارگر و ارتجاعی در اندیشه‌ی «متفکران» است. اما مارکسیسم نقش قهر را هرگز به‌طور کامل نفی نکرده است؛ زیرا معتقد است که استثمار شوندگان حق دارند که در مقابل زورگویی و خشونت‌ورزی طبقات استثمارگر و برای دفاع از خود از نیروی قهر استفاده کنند. از یاد نباید برد که سرمایه‌داری در بستر انباشت اولیه‌ی سرمایه پدید آمد که ماهیت آن، قطع پیوند کارگران با وسایل تولید، با توسل به زور و اعمال خشونت بود.

سرمایه‌داری با خون پا به عرصه‌ی جهان نهاد. گواه در باره‌ی این ادعا بسیار است. سرمایه‌داری برای آن که در زادگاهش انگلستان تثبیت شود؛ کشاورزان آزاد و صاحبان پیشین زمین‌ها را تاراج کرد و آن‌گاه، این به‌اصطلاح «ولگردان» را که همانا کشاورزان از زمین رانده شده بودند؛ به جرم تجاوز به حریم مقدس مالکیت خصوصی، به جوخه‌های اعدام بست. تولد و رشد کند پولی سرمایه‌داری آلمان که دو سده و نیم طول کشید؛ با آن چنان خونریزی و خشونتی توام بود که چندین‌بار جمعیت کشور را به معنای واقعی کلمه به نصف کاهش داد. انقلاب بورژوازی کبیر فرانسه، با شدت تمام به ترور مخالفان خود دست زد و آمریکا، ساختمان تمدن خود را روی استخوان‌های میلیون‌ها سرخپوست و بردگان سیاه پوست بنا نهاد. اروپای شکم‌سیر امروز، سیری خود را مدیون استثمار وحشیانه‌ی مستعمره‌های دیروز و نیمه مستعمره‌های امروز است.

تثبیت سرمایه‌داری در اروپا با جنگ‌های وحشیانه‌ای همراه بود که لکه‌های خون‌آلود و ننگ‌آلودی را بر دامن آن نشانده است؛ جنگ‌های سی‌ساله در سده‌ی هفدهم میلادی که در جریان آن به تقریب یک‌سوم مردم آلمان، جان خود را از دست دادند؛ جنگ شمال که پادشاه سوئد، کارل دوازدهم، آن را برافروخت، جنگ فرانسه با اسپانیا و اتریش به خاطر «میراث اسپانیا»؛ جنگ هفت ساله که پادشاه پروس «فردریش دوم» آتش آن را روشن کرد و جنگ‌های ناپلئون که سراسر اروپا را در هرج و مرج فرو برد و به کشتار و اعدام میلیون‌ها تن منجر شد و آثار فرهنگی و تمدنی بسیاری را نابود کرد و...، از زمره‌ی این جنگ‌های خانمانسوزند.

با این خشونت و بی‌رحمی‌های تاریخی چگونه باید برخورد کرد؟ انسان‌گرایی (اومانیسم) بورژوازی با تبیین این نظریه که راه خیر و سعادت بشر از سنگلاخ زور و خشونت می‌گذرد به توجیه این جنایت‌ها می‌پردازد و پارادکس شگفتی را مطرح می‌کند که گویا شر می‌تواند زمینه‌ساز و نیروی محرکه‌ی رشد و ترقی انسان باشد. این نگاه سرمایه‌داری را در بهترین شکل می‌توان در آثار پدران فکری و معنوی آن یعنی «ریکاردوی اقتصاددان و «هگل» فیلسوف یافت.

اما کمونیست‌ها بر این واقعیت‌های تلخ و رنج‌بار، آه نمی‌کشند و اشک نمی‌ریزند. آن‌ها می‌دانند که برای ترقی اجتماعی باید رنج برد و قربانی داد. آن‌ها می‌دانند بشریت تا زمانی که دوران به قول مارکس «پیشا تاریخ» را تحمل می‌کند؛ مجبور است به خاطر پیشرفت و تکامل اجتماعی از جان خویش مایه بگذارد. آموزش کمونیستی، نه واقعیت‌ها را نفی می‌کند و نه به رنگ‌آمیزی آن‌ها می‌پردازد. این آموزش، تمام بی‌رحمی‌های تاریخ را می‌بیند و رنج‌ها و قربانی‌های بی‌شمار آن را نفی نمی‌کند. اما آن را قانون ابدی زندگی بشر و تنها راه انسان برای ترقی اجتماعی نیز نمی‌داند. سوسیالیسم در جست و جوی راه دیگری است که «انسانی»تر باشد و شیوه‌های زندگی انسان در دوران «پیشا تاریخ» را نقد و به سوی تکامل و بهبود سوق دهد. آموزش علمی کمونیسم آموزش اجتماعی تاریخ است که راه خروج از این بن‌بست سیاسی، اقتصادی و اخلاقی را نشان می‌دهد.

آری، سوسیالیسم هم، هم‌چون تمام صورت‌بندی‌های پیشین با قهر و قربانی متولد می‌شود. «عذاب دردناک طولانی نسل‌ها» که مارکس و لنین به آن اشاره کرده‌اند، سخن شایسته و برگرفته از تجربه‌ی تاریخ است؛ اما در عین حال، این صورت‌بندی، نخستین نظام بشری است که در بطن و ذات خود، به‌طور عینی، راه خونین «عادی» پیشرفت و ترقی اجتماعی را نفی می‌کند.

باید میان خون مبارزانی که به‌خاطر ترقی اجتماعی ریخته شده و می‌شود و خون مرتجعانی که در مبارزه علیه ترقی اجتماعی و سد کردن آینده و بازگشت به گذشته‌ی خون‌بار، به‌ناگزیر ریخته می‌شود؛ تفاوت قایل بود. نباید میان قهر دفاعی انقلابی عادلانه‌ای که برای کسب آزادی و استقلال، به‌ناگزیر علیه اعمال تبهکارانه‌ی طبقات استثمارگر استفاده می‌شود؛ و جنایت و خشونتی که میان مبارزان راه آزادی و ترقی را هدف قرار داده و منافع طبقات مرتجع و استثمارگر را تعقیب می‌کند؛ علامت تساوی گذاشت. مبارزان و انقلابیان از اعمال قهر دفاعی استثمار شوندگان علیه استثمارگران جنایت‌کار پشیمان نیستند.

لازم است که دولت‌های سرمایه‌داری غربی، گذشته‌ی نظامی خود را با دقت بررسی کنند، به معیارهای دوگانه خاتمه دهند و میان جنایت و قهر دفاعی انقلابی تفاوت قایل شوند. جنایت در هر شکل آن محکوم است اما قهر ناگزیر انقلابی، از مقوله‌ی دیگری است و معیار دقیق برای تفکیک میان آن‌ها وجود دارد. در بخشی از «مانیفست کمونیسم» آمده است. »بورژوازی نقش انقلابی برجسته‌ای در تاریخ ایفا کرده است و کمونیست‌ها نباید این نقش را کم ارزش جلوه دهند و آن را نادیده بگیرند. اما زمان انقلاب بورژوازی مدت‌هاست که گذشته است». سرمایه‌داری وارد مرحله‌‌ی امپریالیسم و جهانی سازی امپریالیستی شده است. هدف‌های امپریالیسم و جهانی سازی سرمایه محور، از هدف‌های واقعی بشر- یعنی ترقی اجتماعی- مدت‌هاست که بسیار دور افتاده است. به باور کمونیست‌ها، هرگونه تجاوز و اقدام علیه جنبش‌هایی که در راه پیشرفت و تکامل اجتماعی مبارزه می‌کنند؛ جنایت است و آثار چنین جنایت‌هایی مدت‌هاست که سیمای امپریالیسم را وحشتناک و نفرت‌آور کرده است.

امپریالیسم به دو شکل تجلی پیدا می‌کند؛ لیبرالی و اقتدارگرا- فاشیستی. ساختار سیاسی این دو شکل با یک‌دیگر متفاوتند؛ اما بنیان اقتصادی هر دو یکی است. هر دو شکل، منافع خود را به زیان منافع کشورها و خلق‌های دیگر تامین می‌کنند. تاریخ به روشنی نشان می‌دهد که لیبرالیسم به آسانی به فاشیسم آلمان، فاشیسم ایتالیا یا مک‌کارتیسم آمریکایی تبدیل می‌شود. نظام‌های فاشیستی به‌طور معمول با اقتصاد لیبرالی دم‌سازند و از حمایت همه جانبه‌ی لیبرالیسم برخوردارند. نمونه‌ی آشکار این پدیده نظام فاشیستی شیلی با حکومت ژنرال پینوشه است.

جامعه‌ی جهانی جنایت‌های فاشیسم و نازیسم را به‌درستی محکوم و مجازات کرده اما جنایت‌های نظام‌های به‌اصطلاح لیبرالی، تا امروز مورد بررسی قرار نگرفته و اطلاعات کافی در این زمینه، در اختیار جامعه‌ی جهانی قرار نگرفته است.

جنایت‌های امپریالیسم در حق کشورها و در دوره‌های مختلف تاریخی متفاوت است. کشتارهای گروهی، اعدام، تشکیل اردوگاه‌های مرگ، شکنجه، کار اجباری، گرسنگی و انواع مختلف ترور از زمره‌ی این جنایت‌ها به‌شمار می‌روند. امپریالیسم مسئول مستقیم نابودی ملت‌ها و دولت‌های انقلابی است. امپریالیسم نقش تعیین کننده‌ای را در نقض خشن و آشکار اصول بنیادین اخلاق اجتماعی، سنت‌های ملی و ارزش‌های فرهنگی ایفا کرده و بحران‌های اجتماعی- سیاسی و اخلاقی جهان را پدید آورده است. جنایت‌های امپریالیسم را می‌توان این‌گونه طبقه‌بندی کرد:

فرهنگ توسعه - ۱۳۸۶ - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید