![]() |
|
شماره 67 - بهروزرسانی پنج شنبه: 7/04/1386 بازگشت به صفحه اصلی |
|
انسان در توسعه
مايكل.اي.لبويتز ترجمه: رضا كاظميان
اشاره: آنچه در پي ميخوانيد متن ترجمه شد ی سخنراني خواندني مايكل. اي. لبويتز، استاد اقتصاد در ونكوور، در كنفرانس «مشاركت، تغيير و تكامل انساني»، كاراكاس ونزوئلا (مارس 2007) است كه به نقل از نشريه «مانتلي ريويو» درج ميشود. به عقيده من ميثاق بوليوار (Bolivarian constitution) در شناخت اين مساله كه هدف جامعهء انساني بايد «تامين توسعهء همه جانبهء انساني» باشد، منحصر به فرد است، از بندي كه در آن اشاره ميشود: «همگان حق توسعهء آزادانهء شخصيتشان را دارند» تا توجه بندي ديگر بر «پرورش تمام تواناييها و خلاقيتهاي بالقوهء انسانها در جامعهء دموكراتيك»، موضوع «توسعه انساني» موضوعي كليدي در اين ميثاق (نظامنامه) محسوب ميشود. در عمق اين توجه، نظريهاي وجود دارد كه بر فاصله بين آنچه هست و آنچه بايد باشد تمركز ميكند. منظور، مفهوم اين نكته است كه گرچه تحقق كامل همه پتانسيلهاي ما دور از دسترس به نظر ميرسد، اما غيرممكن نيست. به عبارت ديگر، آنچه ما اكنون به عنوان ظرفيتهاي انسانها مشاهده ميكنيم، تمام تواناييهاي ممكن نيست و تنها بخشي از آنچه كه ميتواند باشد، است. به علاوه، اين مساله نيز روشن است كه توسعه انساني امري ثابت نيست و ما مرزهاي اين رشد و پيشرفت را نميشناسيم. از ديگر مشخصات بسيار مهم موازين بوليوار، توجه دقيق به چگونگي توسعه و تكامل تواناييها و ظرفيتهاي نهفتهء افراد است، اين كه چگونه توسعه همه جانبهء انساني رخ ميدهد. در بندي از ميثاق وي عنوان ميشود كه مشاركت مردم در «شكل دادن، انجام دادن و كنترل مديريت امور اجتماعي-چه به صورت فردي و چه جمعي-راهي ضروري براي دستيابي به تامين رشد حقيقي آنهاست» و همچنين توجهي مشابه به جامعهاي دموكراتيك و مشاركتي در حوزهء اقتصاد وجود دارد، همان طور كه در بندي به «مديريت شخصي، مديريت جمعي و تعاوني در همهء اشكال» تاكيد ميشود يا دربندي ديگر كه در رابطه با پرورش پتانسيلهاي انساني است بر «مشاركت فعالانه، آگاهانه و پيوسته» تمركز ميشود. اينجاست كه بار ديگر قانون اساسي، به يك تئوري شكل ميدهد. تئوري كه (بدون توجه به آگاهانه يا ناآگاهانه بودنش در ذهن نگارندگان آن) مفهوم «عمل انقلابي» كارل ماركس را با خود يدك ميكشد. شيوه انقلابي كه او بر آن تاكيد ميورزد، «تغيير در شرايط، همراه با فعاليت انسان يا خود-دگرگوني است. ماركس ايدهء خود را در يكي از نخستين نوشتههايش اين گونه مطرح كرد كه ما تواناييها و ظرفيتهايمان را از طريق فعاليتهاي خود رشد و پرورش ميدهيم. اين نگاهي است كه در سراسر كارهاي او جاري و ساري است. او براي مثال از چگونه رشد يافتن مردم از طريق نبردها و مبارزاتشان صحبت ميكند، اين كه چگونه اين راه، تنها راه براي طبقهء كارگر است تا بتواند «از باتلاقيكه قرنها در آن گرفتار بوده خلاصي يافته و براي بنيان نهادن جامعهاي نو آماده و مهيا شود.» او كارگران را به سوي 50 سال مبارزه كه «نه فقط براي ايجاد تغيير در جامعه، بلكه براي تغيير و آماده ساختن خودشان به سوي قدرت سياسي» است تشويق ميكرد. پس از گذشت ربع قرن از بيان اين ديدگاه، وي عنوان داشت كه كارگران به اين مساله واقفند كه: «بايد مبارزات طولاني مدتي را پشت سر بگذارند و از ميان روندهاي متفاوت تاريخي بگذرند تا بتوانند در شرايط اجتماعي-انساني تغيير ايجاد كنند.» به گونهاي همواره يكسان، ما از طريق اعمالمان در خود تغيير به وجود ميآوريم. ماركس در رابطه با روند توليد فراوان سخن گفته است; او تاكيد ميكند كه افراد در روند توليد، در خود دگرگوني ايجاد ميكنند. ماركس اشاره ميكند كه كارگر «بر طبق طبيعت خارجي عمل كرده و در آن تغيير به وجود ميآورد و در همين مسير، او سرشت و طبيعت خود را نيز تغيير ميدهد.» به طريقي مشابه، او بيان ميكند كه چگونه در توليد، «توليدكنندگان نيز تغيير ميكنند، ويژگيهاي جديدي را در خود كشف ميكنند، خود را در توليد پرورش داده و دگرگون ميسازند و نيز قدرتها، ايدههاي تازه... و نيازها و زباني جديد را توسعه ميدهند.» در همهء اين موارد، مفهومي روشن از رشد شخصي انسانها-كه در ارتباطي تنگاتنگ با عملكردهايشان است-وجود دارد; به عنوان مثال ماركس ميگويد: «آن گاه كه كارگر در مسيري مشخص و برنامهريزي شده با ديگران همكاري ميكند، زنجيرهاي شخصيتي خود را ميگسلد و تواناييهاي گونهء خود را ارتقا و افزايش ميدهد.» در انديشهء ماركس، رشد و گسترش ظرفيتهاي انساني جايگاهي محوري دارد. از ديدگاه وي، تكامل آنچه كه او «انسان ثروتمند» مينامد بسيار با اهميت است. انساني كه براي او تكامل شخصي، نيازي دروني است; انساني كه چه در تواناييها و چه در نيازها غني محسوب ميشود. براي ماركس، ثروت حقيقي همين است، «قدرت مولد رشد يافته در همهافراد.» هدف در نگاه ماركس، «فردي كاملا رشد يافته»، «ارتقا دادن ثروت شخصيتي»، «گسترش و بسط خلاقيتها» و «توسعه كامل ظرفيت انساني» است. غايت ماركس در همين جا نمود مييابد: خلق جامعهاي كه راه را براي تحقق موارد فوق هموار ميكند و توسعه همه جانبهانساني را تضمين و تقويت ميكند. قطعا ماركس در تاكيد بر اهميت توسعه انساني تنها نبود، اين ايده كه انسانها بايد فرصتو امكانات لازم براي رشد قوا و استعدادهايشان داشته باشند، موضوع اصلي در بين سوسياليستهاي قرن 19 نيز به شمار ميآمد. اين هدف توسط يكي از همراهان ماركس به نام «فردريك انگلس» اين گونه توضيح داده شد:«تشكيل جامعهاي كه تمامي اعضاي آن قادر به توسعه، رشد و استفاده از تواناييها و قدرتهايشان در آزادي كامل هستند...» اما مفهوم توسعه انساني در مركز توجه بسياري از انديشمندان در اواخر قرن بيستم و زمان ما نيز قرار دارد. دليل اين توجه، روشن شدن اين مساله است كه رشد انسان و ظرفيتهاي او به هيچ وجه مشابه رشد سرانه ملي نيست. در نتيجه در سالهاي اخير، متون توسعه اجتماعي و اقتصادي نيز به طور فزايندهاي به روند توسعه انساني توجه كرده است. فارغ از رشد و توسعهاي كه تنها به وسيله آمارهاي رشد اقتصادي تجزيه و تحليل ميشوند، تمركز بر توسعه انساني-كه به طور آشكار در «گزارش توسعه انساني»، به وسيله برنامه توسعه سازمان ملل منتشر ميشود-موجب قرار دادن انسانها در مركز مفهوم رشد و توسعه ميشود. گزارشهاي توسعهء انساني سازمان ملل با توجه به كوششهاي تئوريك اقتصادداني به نام آمارتياسن جايگاهي ويژه مييابند. در اين كوششها، عمده تمركز بر رشد تواناييهاي انسان است. تكامل تواناييهاي انسان جايگاهي مركزي در توسعه انسانيمييابد و به عنوان موقعيتي براي افراد در راستاي تجربه كردن زندگي سرشار از ارزش و احترام در نظر گرفته ميشود. اما به واقع مراد آمارتياسن و ساير همكاران او (همچون مارتاناسبام كه فيلسوفي فمينيست است) از «توانايي» چيست؟ آنچه كه آنها بر آن تاكيد ميورزند، برداشتن موانع است. داشتن توانايي براي آنها به معناي داشتن فرصت و امكانات است. در نتيجه در اين رويكرد به گسترش و فراخ كردن فرصتها توجه ميشود; از ميان برداشتن نژادپرستي و تبعيض جنسيتي، ايجاد تغيير در كيفيت آموزش و پرورش، از بين بردن شرايطي كه سطحي پايين از سلامتي را موجب ميشوند و نيز برچيدن محدوديتهايي كه مانعي براي زندگي با عزت انسان شمرده ميشوند. و اين كاري است كه گزارشهاي توسعه انساني سازمان ملل انجام ميدهند: آنها دستاوردهاي جوامع مختلف را در بهبود شرايطي مثل آموزش و پرورش و سلامت ثبت و ضبط ميكنند، اما آنها در رابطه با اينكه چگونه تلاشها براي پايان دادن به اموري نظير نژادپرستي، تبعيض جنسيتي، نابرابري در آموزش و سلامت به خودي خود موجب دگرگوني در انسان و رشد استعدادهاي او ميشود، هيچ سخني به ميان نميآورند. به بيان ديگر، هيچ سخني در باب نقش فعاليتهاي انسان گفته نميشود.به طور قطع، اين رويكرد، رويكردي ليبراليستي است، گرچه به طور ضمني از گسترش دادن و عادلانه كردن فرصتها - كه از وظايف دولت است - نيز صحبت به ميان ميآيد كه در حقيقت ميتوان آنها را پاسخي به نئوليبراليسم دانست. تفاوت بين اين اصلاحات ليبراليستي كه چنين رويكرد رايجي را به توسعه انساني غالب كرده و مفهوم عمل انقلابي كه ما در ميثاق بوليوار با آن روبهرو ميشويم، به طور آشكار در هنگام بحث از سيستم آموزش و پرورش عيان ميشود. در رويكردي كه به رشد تواناييها توجه دارد، بودجهء تخصيص يافته به بخش آموزش و نيز ترتيب اولويتهاي دولت اهميتي ويژه مييابند، چه نسبتي از جامعه باسوادند؟ چه نسبتي از جامعهتحصيلات دبيرستاني خود را به پايان رساندهاند؟ چه نسبتي به دانشگاه راه يافتهاند؟ و همچنين براي يافتن تاثيرات تبعيض جنسيتي و يا مردسالاري در جلوگيري از تكامل انساني، ميتوان از تفاوتهاي جنسي در دادههاي فوق سوال پرسيد. آيا همهء طبقات و نژادها فرصت وامكان لازم را براي تحصيل دارند يا اينكه گروهي مستثني محسوب ميشوند؟ اما آنچه كه هيچگاه از آن پرسشي نميشود، «جنس» سيستم آموزشي است. آيا منظور سيستم آموزشي است كه به طور عمودي از بالا به پايين جريان دارد؟ آيا سيستم آموزش و پرورشي است كه دانشآموزان را وادار به حفظ كردن حقايق پذيرفته شده ميكند - حقايقي كه از سوي كساني كه در راس قرار دارند پذيرفته شده است؟ آيا منظور سيستم آموزشي است كه ساختار قدرت موجود را نگهداري و پشتيباني ميكند؟ يا نه، روش آموزشي است كه در آن افراد، در طي يك روند، به واسطهء فعاليتهايشان آگاهي يافته و درسهاي تازه فرا ميگيرند؟ پائولو فريرا - كه عميقا تحت تاثير ماركس بود - سوالات فراواني را در اين زمينه مطرح مي كند. فريرا به طور واضحي بين انتقال دانش متراكم و انتقال دانشي كه در پي روندهاي انتقادي، آزمودن جهان و نيز ارزيابي جايگاه ما در جهان حاصل ميآيد تفاوت قائل ميشد. ذيل مفهوم دانش و علم متراكم، فريرا اشاره ميكند كه: «دانش در اين مفهوم به عنوان موهبتي است كه از سوي افرادي كه خودشان را دانشمند و آگاه ميپندارند به كساني كه نادان پنداشته ميشوند، ارزاني داشته ميشود.» به عبارت ديگر دانش در اين معنا، به عنوان هديهاي از سوي «فرادستان» به شمار ميآيد. در برابر اين ايده،در مفهومي كه فريرا براي آموزش قايل بود، عمل انقلابي مورد توجه قرار ميگرفت، رابطهء بين فعاليتها و رشد ظرفيتهاي انساني، آموزش مساله محور، آنگونه كه او معتقد است: «مردان و زنان را در روند «شدن» - به عنوان موجوداتي نامتناهي و ناكامل - تثبيت ميكند.» فريرا تاكيد ميكند كه اين رويه، رويهاي انساني و آزادمنشانه است. در مفهوم ليبرال از رشد انساني، تاكيد چنداني بر عمل كردن ديده نميشود، اينكه دانش به عنوان هديه از سوي عرشنشينان به محروماني كه در فرش نشستهاند عرضه شده يا اينكه اين دانش حاصل واكنشها و پرسشهاي انتقادي است به نظر نامربوط و بياهميت ميآيد. اجازه دهيد دوباره به نقطهنظرات ماركس برگرديم. وقتي كه او براي اولين بار نظرش را مبني بر همزماني تغيير در شرايط و دگرگوني در فرد مطرح كرد، اين نگاه ذيل زمينهاي خاص قرار گرفت. او با اين ايده كه «با تغيير دادن در اوضاع و شرايط مردم، مردم خودشان دگرگون خواهند شد» مخالف بود. آنچه كه ماركس پيش از مطرح كردن مفهوم عمل انقلابي بيان كرد اين بود كه شما مسالهاي مهمتر را فراموش كردهايد. شما از ياد بردهايد كه انسانها هستند كه شرايط را تغيير ميدهند; شما فراموش كردهايد كه «آموزگار خود بايد آموزش ديده باشد.» به عقيدهء او، اين ايده كه ما ميتوانيم شرايط را براي مردم تغيير دهيم و در نتيجه ايشان را دگرگون سازيم جامعه را به دو بخش تقسيم ميكند كه در آن بخشي برتر از بخش ديگر به شمار ميآيد.اين همان مطلبي است كه پائولو فريرا به آن اشاره كرده بود: «دانش و آگاهي هديهاي است كه از سوي كساني كه خود را آگاه ميپندارند به كساني كه ايشان، آنها را نادان ميشمرند ارايه ميشود.» اين واقعيت كه نگاه ليبرال به رشد انساني، اعمال و تمارين انساني را در مركز خود جاي نميدهد، ما را به مفهومي ديگر از توسعهء انساني متوجه و رهنمون ميسازد; اين مساله به خصوص در ونزوئلا امري ضروري است. زيرا انقلاب بوليوي در رابطه با توسعه، از طريق عمل كردن صورت گرفته بود. عمل انقلابي مفهومي نيست كه در ميثاق بوليوار ناديده انگاشته شده باشد. اين مفهوم هر روزه در ايده تركيب آموزش و كار تكرار ميشود. اين ايده، نيز، به طرزي آشكار دربارهء «شوراهاي محلي» صدق ميكند، جايي كه مردم ميتوانند با يكديگر همكاري كنند تا نيازهاي محلهء خود را تشخيص داده و سپس درصدد رفع آنها برآيند. به دليل عدم توجه شايسته به مفهوم عمل انقلابي از توسعهء انساني، بسط اين مفهوم در اينجا مهم به نظر ميرسد. هنگامي كه شما معناي عمل انقلابي را در مييابيد، متوجه اين نكته ميشويد كه بدون عمل كردن نميتوان به رشد كامل ظرفيتهاي انسان دست يافت. اگر انسانها در جامعهشان تصميمي نگيرند، قادر به پرورش همهء پتانسيلهاي خود نيز نخواهند بود. اگر دولت داراي مراتبي بوده و مسايل از بالا جريان داشته باشد، باز هم نميتوان به رشد كامل انساني - چه فردي و چه جمعي - اميد داشت. اگر افراد از بهره بردن از انديشهشان در محيط كار منع شده و به جاي آن موظف به پيروي از دستورات صادر شده از بالا باشند، در اين صورت با آنچه كه ماركس با عناوين «فلج ذهن و تن» و نيز توليدكنندههاي تنزل يافته و غريب از «پتانسيلهاي ذهني موجود در روندهاي كاري» بيان ميكرد، روبهرو خواهيم شد. هر چه بيشتر در اين انديشه كنكاش ميكنيم، بيشتر با سوسياليسم، آنگونه كه در قرن 21بايد باشد، آشنا ميشويم; دموكراسي به عنوان تمريني كه ما در آن به طور همزمان جامعه و خود را تغيير ميدهيم. اين همهء آن پروژهاي است كه ما در CIM در راستاي روشهاي دگرگونكننده و تكامل انساني به دنبال آن هستيم و براي توسعه و انتشار آن تلاش ميكنيم. اين روشي است براي فراگير كردن مفهوم سوسياليسم در قرن 21، اما روند گسترش اين ايده، چندان هم ساده نيست. ما همچنين قصد آن را داريم كه اعداد و محاسباتي را به كار بگيريم تا بتوانند رابطهء بين عمل و توسعه انساني را نشان دهند; زيرا روند اثبات اين قضيه كه انسانها از طريق فعاليتهاي خود، رشد و تكامل مييابند، فراتر از قدرت مطلق سرمايهداري - كه در آن تنها عمل واقعي، درگير شدن افراد در خريد است - راهي را به سوي جامعه سوسياليستي جديد پيشرويمان قرار ميدهد.
برگرفته از: روزنامه سرمایه
|
|
فرهنگ توسعه - ۱۳۸۶ - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |