شماره 68 - به‌روزرسانی جمعه: 8/04/1386                                                    بازگشت به صفحه اصلی

 اخلال رويزيونيسم راست و چپ درامر وحدت و سردرگمی کمونيستها !

 

ک.ابراهيم


کمونيستها معتقدند که ”بدون تئوری انقلابی، جنبش انقلابی به‌وجود نمی‌آيد”. تمام کسانی که اندک درکی از نقش تئوری داشته ‌باشند، می‌دانند که “تئوری راهنمای عمل است”. درعين حال تئوری به نوبه‌ی خود از آسمان نازل نشده، بلکه جمعبندی به طور نسبی همه جانبه و علمی از عمل است و به اين اعتبارخصلت ديالکتيکی داشته و هم‌راه عمل رشد و تکامل می‌يابد. حذف خصلت رشديابند‌گی از تئوری، به معنای تبديل آن به دگم و سلب خصلت پويائی و راهنمائی ‌اش از آن نسبت به عمل گشته که منجر به متافيزيکی کردن و ايستا ديدن تئوری انقلاب شده و نقشی مشابه نقش احکام مذهبی به آن داده می‌شود!

 بدين ترتيب، تئوری تاجائی که راه‌نمای عمل بوده و به آن خدمت می‌کند و عمل نيز صحت آن را در جريان پيش رفتش نشان می‌دهد، قابل اتکاء بوده و می‌توان از آن درخدمت به پراتيک سود جست. لذا کليه‌ی تئوريهائی که درعمل صحت خود را به اثبات نرسانند، فاقد ارزش اعتباری هستند. البته بايد تاکيد کرد که اگر تئوری به طرز درستی درعمل پياده‌ نشود و عمل باشکست رو‌به‌رو‌گردد، خطا از تلفيق نادرست تئوری با عمل است و نه از خود تئوری!

کمونيستها هم‌چنين معتقدند که در بررسی هرپديده يک حقيقت نسبی وجود دارد که بدون دست‌يابی به آن درک درست از پديده‌ی موردنظر يک جانبه و ناقص خواهد بود. و اگر درمورد يک پديده چندين نقطه نظر و يا تئوری موجود باشند، يا يکی از اين نقطه نظرات و تئوريها درست‌ترين بيان واقعيت عينی موجود می‌باشند و يا علارغم اين که هرکدام ازتئوريها بازتاب بخشی از واقعيت می‌توانند باشند، اما به مثابه حقيقت نسبی درمورد آن واقعيت نمی توانند مورد استفاده و استناد قرارگيرند.

به‌چند مثال زير توجه کنيم :

آيا در عرصه‌ی مبارزات اجتماعی می توان به آنارشيسم تکيه‌کرد؟ آيا يک نمونه درجهان می‌توان يافت که با سرنگونی طبقات استثمارگر حاکم، دولت مضمحل شده و کشوری فاقد طبقات و مبارزه‌ی طبقاتی به‌وجود آمده‌باشد؟ اما همين امروز نيز شاهد فعاليتهای گروههای آنارشيستی اين‌جا و آن‌جا هستيم که فقط در زمينه‌ی تخريب استادی از خود نشان داده و در سازنده‌گی دست‌شان خالی است! پس آنارشيسم تا جائی که صرفا به مقوله‌ی نابودکردن قهرآميز دولت طبقات استثمارگر حاکم مربوط می‌شود، درحدنظری قابل اتکا است. اما درمورد چگونگی تحقق قهر انقلابی پايش می‌لنگد زيرا درتحقق تغيير جهان، تکيه‌اش به نخبه‌گان در تخريب است و نه توده‌ها! لذا آنارشيسم نه تئوری انقلابی است و نه بيان‌گر حقيقت نسبی در برخورد به مسائل اجتماعی و حل آنها!

آيا دگماتيستها توانسته‌اند تا به امروز حتا در يک دهکده‌ی کوچکی نظام ايده‌آليستی خود را بر مبنای دگم های‌شان به وجود آورده و آن را حفظ کنند و اجتماعی نمونه و عاری از ظلم و ستم و استثمارطبقاتی بسازند؟

آيا رويزيونيستهای راست، اعم از کهن و مدرن که در لفافه‌ی دفاع از کمونيسم ، احکام کمونيسم علمی را تحريف کرده‌اند، توانسته‌اند حتا دريک کشوری که بعضا قدرت هم دردست آنها بوده، سوسياليسم را به سمت پيروزی و از بين بردن طبقات پيش برده و هدايت کنند؟ يا برعکس، آن کشور را به‌دامن بورژوازی برگردانده‌اند!

آيا رويزيونيستهای چپ که مراحل مختلف انقلاب در يک کشور را نفی کرده و در شيپور انقلاب مداوم دميده‌اند، دريک کشور پرولتاريا را به قدرت رسانده و حتا توانسته‌اند پس از کسب قدرت يک روزه نقطه‌ی پايانی بر لغو کارمزدی بگذارند؟

بنابراين، چه در برخورد به پراتيکی از نوع آزمونهای علمی درعلوم دقيقه، جهت شناخت قوانين حرکت ماده و استفاده ‌از آن درخدمت بهبود زندگی بشر و چه در برخورد به پراتيک مبارزه‌ی طبقاتی درعلم اجتماعی، بايد سفسطه گری، دغل بازی و سهل انگاری تئوريک را کنارگذاشت. پراتيک را معيار سنجش درستی تئوری دانست و با کمال وجدان تئوری انقلابی را با پراتيک تلفيق داد و از برخورد ليبراليستی و سهل‌انگارانه به تئوری انقلابی، امتناع ورزيد.

نگاهی مختصر به تاريخ رشد و تکامل تئوريها، نشان می‌دهد که درک کنونی بشر از پديده‌های طبيعی و اجتماعی ناشی ازحرکت ديالکتيکی مداوم تلاشهای بشر از عمل به تئوری و از تئوری به عمل، بوده است. اگر قوانين حرکت ماده درحد مکانيک کلاسيک نيوتونی و یا  تشکيل ماده از ٤ عنصر خاک، باد، آب و آتش، باقی می‌ماند، بشريت از حد ساختن آسيابهای بادی و آبی و دوچرخه و گاری فراتر نمی‌رفت و قادر به کشف عناصر اصلی تشکيل دهنده‌ی ماده( کوارکهاـ باتوجه به دانش کنونی)، تسخير فضا، دست‌يابی به الکتروتکنيک و الکترونيک، رشد غول آسای ابزار پزشکی و غيره،  نمی‌شد.

قوانين حرکت اجتماعی نيز به همين گونه است. بدون جمع‌بندی مارکس و انگلس از قوانين مبارزه‌ی طبقاتی و حرکت آن ازقلمرو ضرورتها به قلمرو آزادی” و تدوين تئوری کمونيسم علمی، گام به گام و هم‌راه با رشد مبارزه‌ی طبقاتی پرولتاريا، رشد علوم و پراتيک توليدی بشر، و اعلام “مانيفست حزب کمونيست” داير براين که “تاريخ چند هزارساله‌ی جوامع بشری، تاريخ مبارزه طبقاتی بوده‌است”، “کارگران همه‌ی کشورها متحد شويد!”، “کسب قدرت به طريق قهرآميز”، و ياضرورت درهم شکستن ماشين دولتی حاکم”و استقرار ديکتاتوری پرولتاريا و ، نه انترناسيونال اول کارگری به وجود می‌آمد، نه پرولتاريا از اولين دستآوردهايش درکسب قدرت در کمون‌پاريس به درک همه جانبه‌تری می‌رسيد ، نه احزاب کارگری به‌وجود می‌آمدند و نه زمينه برای رشد بلشويسم در روسيه فراهم می‌شد.
بدون تئوریهای لنين درامر حزب سازی، در بررسی ماهيت امپرياليسم، دردفاع از تئوری مارکسيسم و افشای ايده‌آليستها و رويزيونيستها، در تهيه‌ی برنامه و تاکتيکهای اساسی انقلابی عليه تزاريسم و که به غنی سازی کمونيسم علمی انجاميد نيز، نه انقلاب اکتبری پديد می‌آمد و نه جهان وارد عصر نوينی می شد که پرولتاريا، در مبارزه با سرمايه داری و بقايای مناسبات ماقبل سرمايه داری، قطب انقلابی خود را به وجود بيآورد. قوانين ساختمان سوسياليسم(درحدی که پراتيک اجازه داد) و ادامه‌ی مبارزه ی طبقاتی دردرون سوسياليسم نيز توسط پرولتاريای انقلابی کشف نمی‌شدند. انقلاب بورژوا ـ دموکراتيک چين نيزتحت رهبری پرولتاريا آغاز نمی شد.

بدون تئوريهای مائو درمورد چه‌گونه‌گی هدايت انقلاب دموکراتيک تحت رهبری پرولتاريا در يک جامعه‌ی نيمه مستعمره ـ نيمه فئودال، تحقق اين انقلاب و فراهم نمودن شرايط برای گذار به سوسياليسم و هم‌چنين چه‌گونه‌گی پيش بردن ساختمان سوسياليسم از طريق ادامه ی مبارزه طبقاتی و تدقيق نقطه نظرات کمونيسم علمی در عرصه ی فلسفه و از اين طريق غنی کردن کمونيسم علمی با جمع‌بندی از تجارب جديد انقلابی ،نه حکم رانی فئودالها به اين زودی پايان می‌پذيرفت و نه کشورهای تحت سلطه‌ی جهان می توانستند مبارزات خود را جهت رهاشدن از يوغ استعمار و امپرياليسم باصلابت پيش ببرند.

در جوامع طبقاتی، بدون تئوری انقلابی، جنبشهای اجتماعی موجود عمده‌تا در سطح انجام تغييراتی رفرميستی و اصلاح‌طلبانه باقی می‌مانند و يا درصورت توسل به عمل قهرآميز، بدون دورنما کورکورانه جلو رفته و سريعا با شکست مواجه می‌شوند. حتا خود اين رفرمها نيز، به نسبت توازن قوای طبقاتی و در صورت ضعف نيروی متشکل کارگران و زحمت‌کشان، توسط حاکمان زيرپا نهاده شده و جامعه بشری به عقب برگردانده می‌شود. يک نمونه‌ی واضح اين وضع، از بين رفتن دولتهای رفاه در کشورهای پيش رفته‌ی سرمايه داری است که هم اکنون و در شرايط ضعف جنبشهای کارگری، دست‌آوردهای مبارزاتی طبقه‌کارگر و توده‌های زحمت کش، يکی پس از ديگری توسط نظام سرمايه‌ی فراملی‌ها پای‌مال می‌شود.

ممکن است برخی تصورکنند که شکست کشورهای سوسياليستی ناشی از نادرستی تئوری کمونيسم علمی است. اما واقعيت چيز ديگری است. اين شکست ناشی از عدم توازن قوا بين انقلاب و ضدانقلاب جهانی و فشار مستمر نظام جهانی سرمايه بر کشورهای سوسياليستی از يک سو و به علت عدم تلفيق درست کمونيسم علمی توسط احزاب کمونيست و پرولتاريای درقدرت با شرايط مشخص اين کشورها و بروز اشتباهات متعدد و نهايتا افتادن قدرت حاکمه به دست رويزيونيستهای راست و به انحراف کشاندن مسير پيش‌روی سوسياليسم از سوی ديگر بود که ربطی به “نادرستی”  تئوری کمونيسم علمی ندارد.

براساس ديدگاههای کلی طرح شده در فوق، به بررسی روند مبارزه طبقاتی و تحريفهائی که در تئوری انقلابی پرولتاريا صورت گرفته است، می‌پردازيم.

در دهه‌ی پايانی قرن نوزدهم، تئوری کمونيسم علمی که درجريان شرکت ٥٠ ساله‌ی مارکس و انگلس درمبارزات طبقاتی پرولتاريا در کشورهای سرمايه داری دوران رقابت آزاد سرمايه‌ها ، تدوين شد، مکتب نظری انقلابی جديدی بود درمقابله با استثمارگران و ستم‌گران، که نام مارکسيسم به خودگرفت.

اما دشمنان طبقه ی کارگرو اساسا صاحبان وسايل توليد، اين تئوری انقلابی را خطری جدی برای حفظ موقعيت حاکم خود ديده و نه تنها در عرصه‌ی عملی و روزمره دربرابر صف مبارزاتی پرولتاريا تحت رهبری کمونيستها ايستاده و به سرکوب آن پرداختند، بلکه درعرصه‌ی نظری نيز جدال با پرولتاريا را با تکيه به مذهب، اتهامات بی روا نسبت به کمونيستها، توسط فيلسوفها و پروفسورهای نان به نرخ روز خور و درعين حال به جلو راندن “گرگان درلباس ميش” در درون احزاب کارگری، که آگاهانه و يا ناآگاهانه به دفاع از ارزشهای بورژوائی می‌پرداختند، پيش برد.

لنين دراين باره نوشت : ” هنگامی که مارکسيسم عرصه را برتمام آموزشهای کم و بيش جامع خصم تنگ نمود، آن تمايلاتی که درون اين آموزشها قرار داشتند به جست‌و جوی راههای ديگری برای خود افتادند. شکلها و انگيزه‌های مبارزه تغيير کرد ولی مبارزه ادامه داشت. به‌اين ترتيب، نيمه‌ی دوم قرن موجوديت مارکسيسم ( سالهای نود قرن گذشته) با مبارزه‌ی جريان ضدمارکسيستی درون مارکسيسم آغازگرديد.(مارکسيسم و رويزيونيسم ـ منتخب آثار در يک جلد ـ ص ٣١)

تئوريهای نفی انقلاب کارگری از طريق تکيه به پارلمانتاريسم و دموکراتيسم بورژوائی، نفی طبقاتی بودن دولت تحت عنوان حق انتخابات همه‌گانی، “هدف نهائی هيچ، ولی جنبش همه‌چيز”، انقلاب قهرآميز نه، مقاومت منفی آری!” و ازجانب پاسيويستها ورويزيونيستهای راست و يا تکيه به “سنديکاليسم انقلابی” در کشورهای لاتين توسط  رويزيونيستهای چپ در لفافه‌ی انطباق مارکسيسم با شرايط مشخص، درمقابله بامارکسيسم انقلابی نمايان شدند.

لنين علت به وجودآمدن رويزيونيسم را ناشی از وجود قشرهای وسيع خرده‌بورژوازی و توليد کوچک ذکر نمود که دراثر فشار توليد بزرگ ورشکسته شده و به صفوف پرولتاريا پرتاب گشته و جهان بينی خرده‌بورژوائی خودرا درصفوف احزاب کارگری رخنه‌می‌دهند. (همان‌جا)
لنين سپس تاکيد می کند که:مبارزه‌ی ايده‌ئولوژيک مارکسيسم انقلابی با رويزيونيسم درپايان قرن نوزدهم، فقط پيش درآمد مبارزات عظيم انقلابی پرولتاريا است که علارغم تمام تزلزلات و ضعف عناصر خرده‌بورژوا، در راه پيروزی کامل هدف خود به پيش می‌رود” (همان جا).

ملاحظه‌می‌کنيم که پرولتاريای آگاه، علاوه بر مبارزه‌ی عملی روزمره با سرمايه‌داران و حاکمان کشورهای سرمايه‌داری و ماقبل سرمايه‌داری، مجبور به دست زدن به مبارزه‌ی نظری با مدافعين جهان بينی بورژوائی و خرده‌بورژوائی و ماقبل سرمايه‌داری، نه تنها در سطح بيرونی،  بلکه در درون صفوف خود نيز می‌باشد. اين مبارزه‌ی نظری درونی، مبارزه‌ای بغرنج است. زيرا توسط دشمن طبقاتی لانه کرده در درون پرولتاريا و درلباس دوست، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، پيش برده می‌شود و مدتها طول می‌کشد تا نادرستی و خيانت‌کارانه بودن اين نظرات گرگان درلباس ميش، عيان شده و طی اين مدت آنها قادر می‌شوند زهر تفرقه اندازی نظری و سازمانی را در صف انقلابی پرولتاريا ريخته و از طريق تحميل انشعابات دراين صف واحد، به طبقات استثمارگر و ستم‌گرحاکم خدمت ‌نمايند.
گرچه پيش بينی لنين در روسيه در مورد رشد جنبش کارگری و کسب قدرت توسط پرولتاريا، صحت خود را نشان داد و انقلاب اکتبر به پيروزی رسيد، اما به‌دليل وجود پايه‌های اجتماعی رويزيونيسم ـ اعم از چپ و راست ـ در درون حزب بلشويک، که از ادامه‌ی وجود طبقات و مبارزه‌ی طبقاتی در سوسياليسم حکايت می‌کرد، اخلال اينان در جنبش آگاه کارگری ادامه يافت. رويزيونيسم راست در صفوف انترناسيونال دوم(که برنشتاين و کائوتسکی از نماينده‌گان برجسته‌ی آن بودند)، يا درصفوف احزاب کمونيست متعلق به انترناسيونال سوم(که عمده‌تا توسط رهبری رويزيونيست احزاب ئورو کمونيست و حزب کمونيست شوروی به رهبری خروشچف پيش برده شدند) و يا درصفوف احزاب ضد رويزيونيسم مدرن خروشچفی(توسط دارو دسته‌ی ليوشائوچی ـ دن سيائو پين در درون حزب کمونيست چين)، هم راه با اخلال رويزيونيسم چپ ( که اساسا توسط تروتسکی نماينده‌گی می شد)، جنبش جهانی طبقه‌ی کارگر را به انشعابات بزرگی درقرن گذشته کشانده و به‌ويژه رويزيونيسم راست اين جنبش را به رفرميسم و سازش طبقاتی ديرپائی مبتلا ساخت.
نمی‌توان امروز نام کمونيست برخود نهاد و اين تاريخی که به بهای خون به طبقه‌ی کارگر و کمونيستها تحميل شد، ناديده‌گرفت؛ دربرابر تحريفهائی که همين امروز در کمونيسم علمی و انقلابی صورت می‌گيرد، زبان فروبست و ادعای پيشرو طبقه‌ی کارگر بودن را سرداد.
دفاع از تئوری انقلابی پرولتاريا درمقابل انواع تحريفات بورژوائی و خرده‌بورژوائی، دفاع از وحدت مبارزاتی طبقه‌ی کارگر و مشخصا پيشروان طبقه‌ی کارگر در احزاب واحد کشوری و انترناسيونال واحد کمونيستی و طرد فراکسيونيسم، خودمرکزبينی، سکتاريسم تشکيلاتی و پلوراليسم در درون جنبش کمونيستی کشوری و جهانی، افشای نظرات ضد کمونيستی پست مدرنيستی، سوسياليسم بازار، “سوسياليسم دموکراتيک”، رفرميسم و ضديت با انقلاب پرولتری و ديکتاتوری پرولتاريا، و انواع و اقسام يک جانبه‌گريها، نظير عدم تفکيک تضادهای عمده از فرعی، عدم قبول وجود ملل و حق تعيين سرنوشت آنها درمبارزه عليه امپرياليسم و ارتجاع داخلی، نفی امپرياليستی بودن ماهيت سرمايه داری جهانی و انواع و اقسام تجديدنظرها چه از راست و چه از چپ و غيره، بايد وظيفه‌ی روزمره‌ی کمونيستها باشد.
رويزيونيستها پيوسته تلاش کرده‌اند تا باتلاقی از انواع نظرات انحرافی غيرپرولتری در اطراف کمونيسم علمی به‌وجود آورند، تا تعداد هرچه بيشتری از انسانهای مترقی و پيشرو را به درون آن کشانده، درآن غرق ساخته و مانع از دست‌يابی آنان به حقايق نسبی کمونيسم علمی گردند.

پراتيک رويزيونيسم راست در قدرت و يا در اپوزيسيون درطی صد سال اخير ـ همان طور که لنين دراوايل قرن گذشته اين پديده‌ی ارتجاعی را درصفوف پرولتاريای آگاه افشا کرده‌بود ـ نشان داد که رويزيونيسم چيزی جز انعکاس ايده‌ئولوژی طبقات غير پرولتری درصفوف پرولتاريا نبوده و جنبش کارگری و کشورهای سوسياليستی را به شکست و سازش با بورژوازی، می‌کشاند.

اما رويزيونيسم چپ که در ظاهر دفاع “خالصانه” از مارکسيسم و يا مارکسيسم ـ لنينيسم ، عملا تروتسکيسم و يا شبه تروتسکيسم را پرچم خود ساخته و وحدت صفوف پرولتاريا را مخدوش می‌سازد، اکنون به دليل شکست موقتی سوسياليسم،  ميدان عمل بيشتری يافته است و در ايجاد تشتت نظری و عملی فعالانه عمل می‌کند.

درجا زدن درتئوری مارکسيسم قرن ١٩و فراموش کردن بيش از يک قرن مبارزه‌ی عملی و نظری طبقه‌ی ‌کارگر تحت رهبری کمونيستها و ازجمله جمع‌بندی اين مبارزات توسط لنين و خدمت به غنی شدن مارکسيسم، به مفهوم انکار خصلت ديالکتيکی و پويائی مارکسيسم درسير حرکت اش از تئوری به پراتيک و از پراتيک به تئوری می‌باشد، که نهايتا به مهجورساختن ديدگاه انقلابی مارکسيسم و پويائی آن منجر می شود. دگماتيستها و رويزيونيستهای چپی که اين درک از تئوری را دارند،  و به‌اصطلاح به‌”منبع” رجوع می‌کنند تا خود را “اصيل ” جلوه دهند و ديگر تجارب جمعبندی شده‌ی پرولتاريا را ناديده‌می‌گيرند، عملا درمقابل حرکت نظری پويا ، ديالکتيکی و پيشرو پرولتاريا، مانع تراشيده و سد ايجاد می‌کنند.

هم چنين، درجا زدن در مارکسيسم ـ لنينيسم و انقلاب اکتبر را عملا پايان تاريخ نظری کمونيستها دانستن، قلم قرمز کشيدن به تلاش قهرمانانه‌ی پرولتاريا  در مبارزه برای ساختمان سوسياليسم و عليه نظام سرمايه‌داری و ماقبل سرمايه‌داری، طی ٨٠ سال اخيراست. آن‌هم درشرايط تاريخی بسياربغرنج درمحاصره قرار گرفتن سوسياليسم توسط سرمايه‌داری، نفی تلاش برای ساختمان سوسياليسم، کم بها دادن به نقش رويزيونيسم مدرن درقدرت در به زانو درآوردن سوسياليسم، از يک سو و نفی انقلابات دموکراتيک نوين تحت رهبری پرولتاريا و انقلابات ضد استعماری و استقلال طلبانه درکشورهای تحت سلطه‌ی امپرياليسم، از سوی ديگر، می باشد. مبارزاتی که توسط ميلياردها انسان که بخش قابل ملاحظه‌ای از آنها توسط کمونيستها هدايت شدند و درخدمت به مبارزه‌ی پرولتاريای جهانی و گذار به سوسياليسم انجام پذيرفتند، می‌باشد. جمع‌بندی از اين تجارب ، به غنی شدن مارکسيسم  در عرصه‌ی متدولوژی، سياست، سازماندهی، سبک کار و عمل، خدمت نمود.

اما اشتباه است که تصورکنيم، اخلال درپيش روی امروحدت پرولتاريا، صرفا از جانب رويزيونيستهای راست و چپ صورت می‌گيرد. درميان تشکلهای کمونيستی که به جنبش کمونيستی در ١٥٠‌سال اخير احترام گذاشته و تمام تاريخ آن را جزو تاريخ خود دانسته و از نظر تئوريک به نظرات معلمان کبير پرولتاريا مارکس، انگلس، لنين و مائو احترام گذاشته و آنها را راهنمای عمل خود قرار می‌دهند نيز، ناشی از شکست موقتی سوسياليسم و جو تشتت و تزلزل فکری که رويزيونيستهای راست و چپ ايجاد کرده‌اند ، وجود برخی اختلاف نظرات غيرعمده، بهانه‌ای شده‌است که  بازهم تفرقه تداوم داشته‌باشد. کما اين که هم اکنون حداقل سه تجمع جهانی از سازمانها و احزاب کمونيست که خود را معتقد بهمارکسيسم ـ لنينيسم”، “مارکسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائو” و مائوئيسم می‌نامند و يا دردرون يک کشور چندين حزب و سازمان از اين نوع، وجود دارند.

برای هرکمونيستی که خواست عميق تغيير جهان را نه صرفا براساس نظری، بلکه درعرصه‌ی مادی و عملی مدنظردارد و امر وحدت پرولتاريا و کمونيستها را برای حرکت به سوی تغيير دادن جهان ضروری می‌داند، وحدت اين سه جريان انترناسيوناليستی، می تواند تغييری کيفی در وضعيت جنبش جهانی کمونيستی به‌وجود آورد. به شرطی که اينان از وحدتهای اساسی موجودشان حرکت کرده و حل اختلافات را به بعد موکول کنند و در تفسير جهان خود را محصور و گرفتاراختلافات غير عمده نسازند و برهر اختلافی هم لباس عمده نپوشانند!
بايد دربرابر اين فرقه گرائی نظری و عملی بلندشد و با صدای رسا اعلام کرد که اين هيچ ربطی به ديدگاه نظری و عملی پرولتاريای انقلابی ندارد و درچارچوب نظرات و عمل طبقات غير پرولتری قرارگرفته‌است.

بايد به افراد و تشکلهائی که پرچم “طبقه‌ی کارگر جهان متحد شويد!” را بلند می‌کنند، ولی درعمل پرچم وحدت پيشروان پرولتاريا را بر زمين می‌کوبند و خود را مرکز عالم تصور می‌نمايند و پرولتاريا را برای حلقه‌زدن به دورخويش، دعوت می کنند، بدون اين که درعمل توانسته باشند پيوند فشرده‌ای با مبارزات طبقه‌ی کارگر و توده‌های زحمت کش جهان برقرار کرده و مبارزات روزمره‌ی آنها را با صلابت به پيش هدايت کنند، هشدار داد که طبقه‌ی کارگر هرگز حقانيت شما را به رسميت نخواهد شناخت. زيرا پرولتاريا درمکتب مبارزات توليدی و درپراتيک مبارزه ی طبقاتی خود آموخته است که  تنها با نيروی متحد نظری و عملی خود می تواند مسيرتاريخ را به سود خويش تغيير دهد .

بدين ترتيب ، ملاحظه می‌کنيم که علاوه بر تفرقه اندازيهای رويزيونيسم راست و چپ که در راستای اهداف اتميزه کردن جنبش کارگری و کمونيستی توسط نظام جهانی سرمايه پيش برده می شود، در درون کمونيستها نيز زهر اين تفرقه اندازی اثرگذاشته و بدون غلبه برآن، جنبش کارگری و کمونيستی سلانه سلانه پيش خواهد رفت و تا زمانی که در درون مبارزه‌ی طبقاتی کمونيستهائی پرورده نشوند که منافع عام جنبش کارگری را بر منافع گروهی و کوته‌بينانه خود ترجيح بدهند، شکستهای متعددی را متحمل خواهد شد.

درشرايطی که سرمايه بيش از پيش در سطحی جهانی خود را متمرکز می‌سازد و کشورهای سرمايه‌داری درابعادی قاره‌ای باهم متحد می شوند ـ  کشورهائی که تا ديروز برسر مقداری از خاک جنگهای صد ساله باهم داشته‌اند!؛  در شرايطی که امپرياليسم فراملی‌ها برای حفظ موقعيت سرکرده‌گرايانه‌اش برجهان، بی رحمانه به کشورهای جهان پيرامونی حمله کرده و بار ديگر می‌خواهد باخون‌ريزيهای ميليونی، موقعيت هژمونيک خود را برآنها حفظ کند؛ ضرورت وحدت کمونيستها بر روی اصول کمونيسم علمی و نکات اساسی برنامه و تاکتيک و ضرورت وحدت طبقه‌ی کارگر درمبارزه عليه نظام جهانی سرمايه، به‌قدری روشن و واضح است که سرپيچی از اين واقعيت، پای‌مال کردن حقانيت کمونيسم در انظار طبقه‌ی کارگر و توده‌های ميلياردی زحمت کشان می‌باشد و به طور غيرمستقيم گردن گذاشتن بر حکم‌رانی جهان به دست امپرياليستها و نظام جهانی سرمايه ! اين وضعيت را بايد هرچه زودتر تغييرداد.


٥ ارديبهشت ١٣٨٦ ـ

http://www.hafteh.de/?p=820

 

فرهنگ توسعه - ۱۳۸۶ - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید