شماره 7- بروزرسانی:28/6/1383

بازگشت به صفحه اصلی

سهم من و ما را مبارزه تعيين مي كند نه اشك و آه

نقدي بر رمان سهم من اثر پرينوش صنيعي

نوشته: خسرو باقري

 

رمان 525 صفحه ”سهم من“ نوشته پرينوش ضيعي در واقع سهم زن ايراني از زندگي در سرزمين ماست. ” ” اغلب فكر مي كنم واقعاً‌ سهم من از زندگي چي بود؟ آيا اصلاً‌ سهم مشخص و مستقلي داشتم؟ يا جزيي بودم از سهم مردان زندگيم كه براي باورها، ‌ايده آل ها، ‌يا هدفهاشون، ‌هركدام به نوعي مرا به قربانگاه بردند، براي حفظ آبروي پدر و برادرانم من بايد قرباني مي شدم. بهاي خواستها و ايده الهاي شوهرم،‌ قهرمان بازيها و وظايف مهيني پسرانم را من پرداختم. اصلاً‌من كي بودم؟ همسر يك خرابكار، يك خائن وطن فروش يا مادر يك منافق؟ زن يك قهرمان مبارزه در راه آزادي؟ و يا مادر فداكار و از جان گذشته يك رزمنده آزاده؟ چند بار منو در زندگي به اوج بردند و بعد با سر به زمين زدند.  در صورتي كه هيچكدوم حق من نبود. من رو نه به دليل شايستگيها وتوانائيهاي خودم بالا بردند و نه سقوط هايم محصول اشتباهات خودم بود. انگار هرگز من وجود نداشتم،‌ حقي نداشتم. كي براي خودم زندگي كردم؟ كي براي خودم كار كردم؟ كي حق انتخاب و تصميم گيري داشتم؟ كي از من پرسيدند تو چي مي خواي ؟“ (‌ص 521)

اما آيا به راستي به قول خانم جون توي داستان ”سهم هركس از قبل مشخصه ، براش كنار
مي ذارن، ‌اگه آسمون هم به زمين بايد عوض نمي شه.“ ( ص 521) يا سهم هركس به بيان دقيق تر هر ملتي، ‌هر طبقه اي يا هر قشري را  شرايط تاريخي ،‌اجتماعي و سياسي و به ويژه مبارزات و كوشش هايش تعيين مي كند؟

رمان سهم من،‌ سرگذشت زني است در اوايل دهه چهل كه در نوجواني با التماس و گريه همراه خانواده اش – كه مايل اند او را زودتر شوهر دهند - از قم به تهران مي آيد،‌از فضايي بسته و پرخفقان به شهري كمتر بسته و با خفقاني اندك تر. او با هزاران خواهش و تمنا راهي مدرسه و دبيرستان مي شود. در شانزده سالگي عاشق جواني به نام سعيد مي شود و اين عشق جواني به زودي با يورش خانواده – پدر و برادران و جالب ترا از همه مادر – به تاراج مي رود و او را كه چند ماه در خانه زنداني شده بود،‌ براي پيشگيري از آبروريزي شوهر مي دهند؛آن هم به شوهري كه دختر او را تا شب ازدواج نديده است. جالب آنكه شوهر خود نيز همسرش را نديده و خانواده اش تنها به اين خاطر كه از دوستانش – دوستان سياسي اش - جدا شود و به اصطلاح راه درست زندگي را در پيش گيرد، برايش همسري برگزيده اند. تا اينجاي داستان ،‌البته چيز عجيبي در بر ندارد. اين سرگذشت هزاران زن و مرد اين سرزمين بلاكشيده است كه از عقب ماندگي اقتصادي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي رنج مي برند. در اينجا همواره آنچه عشق ناميده مي شده و مي شود بطور عمده به دوران نوجواني تعلق دارد. به عبارت ديگر اين نوع عشق بازتاب واكنش جوانان كم تجربه اي ا ست كه از مهر و محبت جامعه و به تبع آن خانواده محرومند و بنابراين اولين واكنش هاي غريزي همسالان خود را عشق مي پندارد و بدون آنكه تعريقي از آن داشته باشند، در آن غرق مي شوند. به همين دليل است كه اين عشق ها در اولين لرزه هاي زندگي در جوامع بيرحم عقب مانده نيمه سرمايه داري همچون ما به نفرت ودر بهترين حالت به بي تفاوتي تبديل مي شوند و عشق همچون روايتي دست نيافتني در شعرها و آوازها باقي مي ماند. و اين است كه ميليون ها نفر با هم زندگي مي كنند. با لباس سپيد به خانه يكديگر مي آيند و با لباس سفيد از ”دروازه ناگريز“ مي گذرند. اما عشق بعنوان فضاي پيوسته ي زندگي مستقل و سرشار انسان ساز و دگرگون كننده شكل نمي گيرد. اين است كه قهرمان داستان يا در واقع نويسنده با زباني تلخ و لحني براستي درد آور مي گويد: ” در هر دوره، عزيزانم كساني كه بيشترين بستگي را با من داشتند اين گونه مردنم را رقم زده اند.“ (ص 525 )

اما رمان با ازدواج معصوم- قهرمان داستان – باهمسر ناشناخته اش حميد وارد مرحله تازه اي مي شود.حميد مبارزي است سياسي و ظاهراً عضو سازمان چريك هاي فدايي خلق. او معصوم را با واقعيت هاي تلخ زندگي آشنا مي كند. ”اينها گوشه اي از واقعيت هاي زندگيه ،‌هميشه سيستمهاي حكومتي براي كسب هرچه بيشتر قدرت و سرمايه از گروه مردم بيچاره و توده بي پناه كاركشيدن و دسترنج اونارو به جيباي گشادشون سرازير كردن، ‌نتيجه يك چنين سيستم هايي بي عدالتي، ‌رنج، بدبختي و فقر براي مردم“ است.  (ص 146)

اما معصوم همچنان در قالبي كه از پيش براي زن ساخته شده و او هم آن را باور كرده و پذيرفته، ‌گرفتار است. ”صبح زود از خواب بيدار شدم، دوباره همه جا را گردگيري كردم. برنجها را آبكش كردم،‌ وقتي كارها تمام شد، به سرعت يك دوش گرفتم، ولي موهايم را كه شب قبل شسته و پيچيده بودم، خيس نكردم. لباس زرد رنگي كه بهترين لباسم بود را پوشيدم ، توالت كردم به لبهايم رژ زدم. موهايم را بازكردم. برس كشيدم و آنها را كه چين و شكن زيبايي يافته بود، پشت سرم رها كردم . مي خواستم هيچ نقصي نداشته باشم و باعث سرافكندگي حميد نشوم، مي خواستم. . .“ (ص 150 - در تمام متن تاكيدها از نويسنده نقد است).

نخستين كودك آنها به دنيا مي آيد و باز دو ديدگاه مقابل مطرح مي شود:

” خانم جون از حميد پرسيد:

راستي  براي اسمش چه فكري كردين، اسم بچه روچي مي ذارين؟

خوب معلومه، سيامك

....من جا خوردم، ما هرگز در مورد اسم بچه صحبت نكرده بوديم واين تنها اسمي بود كه هرگز به فكرم خطور نكرده بود و در فهرست بلند بالايم ديده نمي شد.

-چه گفتي سيامك؟ من خيلي اسمهاي خوشگل پيدا كردم. حالا چرا سيامك؟

حميد جدي و مصمم گفت:

نه سيامك خوبه

آخه تومدرسه صداش مي كنن سيا، ‌بچه ام به اين سفيدي

نگاه عاقل اندرسفيهي به من كرد و گفت؛

-آدم بايد اسم بزرگانو رو بچه اش بگذاره

... بعدها فهميدم در دار و دسته آنها اغلب بچه ها اسمهايي از اين قبيل دارند،‌ به قول خودشان اسامي كمونيستهاي واقعي.“ ( ص 175)

اين ناسازگاري در انديشه، هنگام تولد فرزند دوم هم آشكار مي شود:

” خيال نداري براي اين بچه شناسنامه بگيري؟ بالاخره بايد براش اسمي بذاريم؟ هيچ در اين مورد فكر كردي؟

خوب معلومه اسمش روزبهه

ديگه اين يكي را مي شناختم،‌ به هيچ عنوان مايل نبودم بازهم نامي تحميلي برروي بچه ام بگذارم، نام يك قهرمان با يك خائن هيچ فرقي نمي كرد، ‌بچه ام بايد نام خودش را داشته باشد و با شخصيت خودش به آن معنا دهد.

ابداً ...! اين دفعه ديگه نمي ذارم اسم بتهاي خودتو روي  بچه ام بذاري، دلم مي خواد بچه ام اسمي داشته باشد كه از صدا كردنش لذت ببرم، نه اينكه هركس اسمشو بشنوه ياد يك مرده يا يك مرگ دردناك بيفتد.

مرده؟ اون يك قهرمان ايثار و مقاومت بود.

خوش به حالش. من نمي خواهم بچه ام قهرمان ايثار و مقاومت باشه. مي خواهم يك زندگي معمولي و سعادتمند داشته باشد.“ ( ص 158)

مبارزات مخفي حميد و سازمانش ادامه مي يابد، آنها در كمال صداقت، در راه آنچه درست مي پندارند مبارزه مي كنند واز هيچ نوع فداكاري پروايي ندارند. چريك ها به دام مي افتند و كشته مي شوند و چندي بعد حميد هم به پانزده سال زندان محكوم مي شود.

” روزنامه را دوباره خواندم. شهرزاد به همراه چند نفر ديگر در يك عمليات نظامي محاصره شده و براي اينكه به دست ساواك نيفتند، با انفجار نارنجك در دستهايشان خودكشي كرده بودند...“ (ص 245)

حميد با انقلاب 1357 آزاد مي شود. اما مبارازت ادامه دارد. جسم معصومه در كنار حميد است. اما انديشه ها همچنان جدا:

” بسه ديگر تو هيچوقت شعور انقلابي نداشتي...

نه من شعور انقلابي نداشته و ندارم، فقط مي خوام خانواده ام را حفظ كنم. حكومت هم نمي خوام.“ (ص 342)

حميد اعدام مي شود. معصوم را از كار اخراج مي كنند و او بايد به تنهايي و در شرايط بسيار دشوار فرزندانش را بزرگ كند. يكي از پسرهايش مجاهد مي شود. و به زندان مي افتد و پس از آن راهي آلمان مي شود و تحصيلات عالي را مي گذراند. و ديگري در جنگ ناپديد مي شود و سالهاي بعد از زندان رژيم عراق باز مي گردد . حال ديگر معصوم خوشنود است.

” احساس مي كردم وظايفم را با هر سختي كه بود به خوبي انجام داده ام. بچه هايم همگي به سروسامان رسيده اند، ‌خوب درس خوانده و موفق هستند، ‌باري را برزمين گذاشته بودم.“ (ص 478)

و اكنون دوباره سعيد – يعني همان عشق جواني - با موي سپيد در زندگي معصوم پيدا مي شود.

” براي روز چهارشنبه با همان انرژي دوران جواني كه فكر مي كردم مدتهاست از دست داده ام، ‌خانه را مرتب كردم. غذا پختم. به خودم رسيدم. چه روز خوبي را با هم گذرانيدم ... . احساس كردم جواني را از سرگرفته ام، ‌به خود مي رسيدم. آرايش مي كردم. لباس مي خريدم،‌ حتي گاهي به كمد شيرين دستبردكي مي زدم و بعضي بلوزهايش را مي پوشيدم... حتي احساس مي كردم چهره ام جوان شده. خطهاي زير چشمهايم كمتر ديده مي شد. شيارهاي كنار لب آن عمق اوليه را نداشتند. پوستم درخشان و شاداب به نظر مي رسيد. هميشه انتظاري دلپذير در قلبم موج  مي زد.... “ (ص 497)

و البته فراموش نمي كند آموزه هاي  زندگي خودش را با فرزندانش در ميان گذارد:

” خودت مي فهمي چي مي گي سيامك؟! كدام پيروان، همچين از پدرت بت ساختي و جوري حرف مي زني كه انگار پيغمبر بوده. از يك ميليون ايروني هم كه بپرسي يه نفر اسم پدرتو نشنيده. تو چرا دوست داري بزرگ نمايي كني؟...

عزيزم چشماتو باز كن، ‌مردم عاشق قهرمان پروري هستن، ‌يك نفرو بزرگ مي كنن تا بتونن پشتش قايم بشن، حرفاشونو اون بزنه .... تاخودشون فرصت فرار داشته باشن....

پدر من هرچه كرد براي مبارزه و نجات انسانها كرد. مي خواست مملكتي به شيوه سوسياليزم و سرشار از برابري و عدل و آزادي ايجاد كند.

آره مثل همون مملكتي كه بعد از هفتاد سال تيكه تيكه شد. مردمش از عدم آزادي بيمار بودن. تو نديدي شهروندان جمهوري جنوبي اين ابرقدرتو كه براي كار به ايران مي اومدن چقدر ژنده، ناآگاه و پريشان بودند...

بحث با سيامك بي فايده بود. مشكل سيامك من نبودم. مشكل او پدرش بود و من بايد به پاي اين بت ساخته شده قرباني مي شدم.“ (ص 518)پيش از پرداختن به جان مايه اثر ، بيان چند نكته حائز اهميت است:

رمان كه به زباني ساده و روايت گونه نوشته شده است براي نسلي كه جواني و ميان سالي خود را در سالهاي حوادث رمان گذارنده جذاب است. اين رمان به ويژه براي زناني كه با آنان همدردي  مي كند و به نوعي به سهم آنان در زندگي اجتماعي جامعه ما معترض است،‌ جالب است.

همين نكته كه رمان از سهم زن ايراني سخن مي گويد و به هرشكل، ‌حتي به شكل ”غيرفعال“ به آن معترض است، از جنبه هاي مثبت رمان محسوب  مي شود.

رمان روايتي ساده است و در آن از سه ويژگي يك رمان جدي از جمله تحليل عميق شرايط اجتماعي و شخصيت ها و رويدادها اثري نيست ،‌آرايه هاي اولي تقريباً جايي در رمان ندارند.

نويسنده در توصيف شخصيت حميد راه مبالغه را مي پيمايد. اين توصيف با واقعيت چريكهاي سياسي ده 50 ايران مطابقت ندارد.

رمان از ضعف هاي جدي زيادي رنج مي برد. قهرمانان داستان هنوز از قم خارج نشده با لهجه تهراني سخن مي گويند و نويسنده در بسياري مواقع تمايز ميان زبان گفتار و نوشتار را رعايت نمي كند. در زير به نمونه هايي اشاره مي كنيم:

 ؛داداش احمد كه عشق تهرون كشته بودش ،‌گفت: ‌تو خفه! اگر مشكل معصومه اس كه همين جا شوهرش مي ديم بعد مي ريم تهرون ..... “(ص 7 ) خانم جون مي گفت؛‌ آخه فكر دخترا روهم بكنين، ‌اونجا نمي تونن شوهر درست و حسابي بكنن،‌ هيچكس مارو نمي شناسه، ما همه كس و كارمون اينجان،‌ معصوم كه تصديق ششم و گرفته يك سال هم بيتشتر خونده ،‌ديگه وقت شوهركردنشه ، فاطي هم كه امسال بايد تازه بره مدرسه، خدا مي دونه تو تهرون چي از آب دربياد- همه مي گن دختري كه تو تهرون بزرگ بشه وضعش خوب نيست.“ (ص 7)

لبه تيز حمله معصوم متوجه حميد قهرمان سياسي و فدائي رمان است. گرچه در اينجا و آنجاي داستان به مردان ديگر از جمله پدر و برادران خود هم مي تازد. اما بطور مشخص حميد است كه مورد نقد جدي قرار مي گيرد. معصوم فراموش مي كند كه اول بار اين حميد بود كه او را با حقوق زنان آشنا كرد. او از اين آشنايي چقدر شگفت زده شد. ” البته منم بدم نمي آد صبحونه ام حاضر باشه. خونه ام تميز باشه. كسي باشه بهم برسه، كارامو بكنه لباسامو بشوره، ولي اين ناشي از خودخواهي انسانه و به تربيت غلط مردسالاري ما برمي گرده. من معتقدم كه نبايد در مورد زن اينجوري فكر كرد. به نظر من زنها از ستمديده ترين اقشار تاريخند، ‌اولين گروه انساني كه بوسيله گروه ديگر استثمار شد زنها بودند. ‌هميشه به عنوان وسيله مورد استفاده قرار گرفته اند و هنوز هم مي گيرند.ً (ص 125 )

نويسنده حتي به صورت كمرنگ نيز خود و زنان و بطور كلي مردم جامعه را محصول شرايط دشوار اقتصادي، ‌سياسي، ‌اجتماعي و فرهنگي و نقش حاكميت سياسي آن نمي بيند. درك نمي كند كه شخصيت و شرايط مبارزه حميد نيز بطور عمده توسط اين شرايط تعيين مي شده است.

ترديدي نيست كه امروزه نمي توان نمونه حميد را در زندگي خصوصي سرمشق قرارداد ، اما اولاً فرد را بايد در شرايط مشخص اقتصادي- سياسي – اجتماعي و فرهنگي مورد بررسي قرار داد و ثانياً نبايد فراموش كرد كه به رغم اين مسائل، حميد انساني است كه در مجموع نه در راه منافع خود ، بلكه در چارچوب منافع جمع مبارزه مي كند واين بزرگترين ارزش آدمي است.

و سرانجام آنكه

هيچ خردمند يا صاحب فرهنگي نمي تواند از سهم معصوم يا زن ايراني در زندگي خرسند باشد. و اين سهم رنجبار كه حاصل ستمي دوگانه به زن ايراني است، غيرقابل پذيرش است. اما نكته اي كه نوينسده به آن حداقل به روشني و دقت نپرداخته، اين است كه تا زن ايراني براي آنكه شوهرش سرافكنده نشود، همه جا را گردگيري مي كند... بهترين لبايش را مي پوشد تا به قول خود ش هيچ نقصي نداشته باشد، تا وقتي نام سيامك ها حتي به فكرش هم خطور نكرده ا ست و به جاي اسم بزرگان به دنبال اسم خوشگل مي گردد، ‌تا وقتي مي خواهد خودش و فرزندانش قهرمان ايثار و مقاومت نباشند و ترجيح مي دهد كه زندگي معمولي و سعادتمند داشته باشد و ... در برهمين پاشنه ظالمانه مي چرخد و سهم زن  ما، و بطور كلي سهم ما چه مرد و چه زن، متأسفانه بيش از اين نخواهد بود.

انسان ايراني از جمله زن ايراني بايد باور داشته باشد كه بدون آگاهي دقيق از قوانين طبيعت و جامعه،‌ بدون نبردهاي سخت و دشوار، بدون مبارزه متحد و متشكل، ‌بدون پايداراي در راه نيل به هدف ها، و سرانجام اميد بي خزان به آينده نمي توان در عرصه تاريخ پيروز شد. تاريخ تنها در برابر آگاهي و جسارت ماست كه تسليم مي شود،‌ نه در برابر سرشك و آه و ندبه و زاري. معصوم ها بايد نيرومند و آگاه و رزمجو باشند و فرزنداني از اين زمره پرورش دهند. اگر ما سهم به حق خود را تاكنون به دست نياورده ايم، ‌بخاطر اين ضعف هاست. نه فقط زن ما بلكه همه ي ما و به بياني ديگر كشور ما براي آنكه سهم خود را نه با آه و ناله و برانگيختن احساس ترحم بلكه از طريق آگاهي، مبارزه و همبستگي به دست آورد، به ميليون ها بزرگاني نياز دارد كه با آگاهي ژرف از شرايط اجتماعي،‌ اقتصادي، سياسي و فرهنگي ‌از زندگي معمولي فراتر بروند و زندگي سرشار از كار و پيكار و همبستگي و زيبايي و شادي را بيافرينند.

فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید