![]() |
|
شماره 7- بروزرسانی:28/6/1383 |
|
نقدي بردوسرمقاله روزنامه شرق سیامک طاهری
آقاي دكتر حسين دهشيار در مقاله اي تحت عنوان آمريكا و نظم ليبرال در روزنامه شرق به تاريخ شنبه 27 دي 82 قلم را چنين به گردش در مي آورند: « نگرش واقع گرايانه متبلور در نظم كنوني به وضوح نمايانگر نقش رهبري و راهبردي آمريكا در حيات دادن به آن است . نظم ليبرال ، بستر الزامي براي عملكرد بازيگران و تعيين كننده كيفيت و ماهيت پيامدهاي رفتاري كشورهاي صحنه نظام بين المللي است ، ... اين نظم ليبرال بسيار متفاوت با نظم ليبرال حاكم در برهه هايي از قرن نوزدهم و اوايل بيستم است، چرا كه در صدد تشديد سود نابرابر بين دولت ها نيست . نظم ليبرال مبتني بر قدرت انگلستان ضرورت توازن را طلب مي كرد . در حالي كه نظم ليبرال مبتني بر قدرت آمريكا توجيه كننده و تشويق گر الحاق است » . گفتار فوق به زبان ساده يعني ، نظم حاكم بر آمريكا و جهان نظم ليبرالي است و آمريكا در اين نظم نقش رهبري را بر عهده دارد و اين نظم با نظم ليبرالي قرن هاي 19 و 20 (بخوانيد نظم استعماري) متفاوت است . ايشان براي اثبات حكم صادره چنين استدلال مي كنند : « اين بدان معناست كه نظم ليبرال حاكم در صدد جايگزين كردن دولت هاي سوداگر به جاي دولت هاي نظامي است » . چنانكه ملاحظه مي كنيد، جناب دكتر براي اثبات حكم نخست خود يعني تفاوت ميان نظم ليبرالي امروزين به رهبري آمريكا و نظم ليبرالي پيشين (استعماري) به رهبري انگلستان حكم ديگري را مبني بر خواست آمريكا « در جانشيني دولت هاي سوداگر به جاي دولت هاي نظامي » صادر فرموده اند . ايشان هيچ نيازي به ارايه دليل براي دو حكم خود نمي بينند و كمي پائينتر ايشان چنين ادامه مي دهند: «نظم انگليسي (استعماري) حاكم در قرن نوزدهم برپايه تصرف سرزمين هاي ديگر و اولويت هاي نظامي بود، در حالي كه نظم آمريكايي در قالب مفاهيم وارزش هاي ليبرال امروزي، حيات دهنده به تعاملات بين المللي ا ست» و اما اين نظم چگونه نظمي است؟ «نظم ليبرال آمريكايي براين محور متمركز است كه همسويي ارزشي و همسويي حركتي در روابط كشورها بايستي مبنا قرار بگيرد تا بتوان ثبات و همكاري و در نتيجه بيشترين ميزان منفعت را براي هر بازيگر تضمين كرد. پس ضروري است كه قدرت بازار- به عبارت صحيح تر قدرت سرمايه – برحاكميت ملي غلبه كند. نظم ليبرال فقط در شرايطي نسبت به حاكميت ملي با احترام رفتار مي كند كه فعاليتهاي خود را در راستاي ارزش ها و قالب هاي ليبرال سامان دهد.» چكيده كلام آنكه، نظم موجود برجهان نظم ليبرالي است . در اين نظم قدرت سرمايه برقدرت ملي بايد غلبه بيابد. حافظ اين نظم هم آمريكاست واين كلانتر جهاني با هر نظم ، كشور و ملت ديگر تا آنجا با مدارا رفتار مي كند كه در قالب اراده او و خواست هايش عمل كند و البته و صد البته اين امر كاري محق و درست و به سامان است. صرفنظر از اينكه آيا آمريكا توانايي لازم براي اين اعمال اراده را دارد يا نه، بايد به مسأله ليبراليسم نگاهي دوباره انداخت. آيا ليبراليسم مكتبي است كه صرفاً به آزادي سرمايه معتقد است. در قاموس احزاب ليبرال اروپايي ليبراليسم مكتبي است كه به آزادي هاي فردي و مالي احترام مي گذارد. ليبرال ها به دو دسته ليبرال هاي چپ و راست تقسيم مي شوند. ليبرال هاي چپ و يا ليبرالهاي سياسي آن دسته از ليبرالها هستند كه به آزادي هاي انساني حداقل در حد واندازه آزادي هاي سرمايه احترام مي گذارند. ولي ليبرالهاي راست ويا اقتصادي ليبرالهايي هستند كه اهميت چنداني براي آزادي هاي انساني قائل نيستد و اينجا نقطه اتصال ليبرالهاي راست با محافظه كاران و فاشيست ها است. ليبرالهاي راست هرجا كه لازم باشد تحت عناوين گوناگون و با بهانه هاي مختلف از حكومت هايي چون پينوشه، نظام آپاراتايد در آفريقاي جنوبي، حكومت نظاميان در پاكستان، تهاجمات وحشيانه اسرائيل، و... دفاع كرده و مي كنند و براي دست يابي به آزادي سرمايه و تسلط تراست ها بر منابع اوليه و بازارهاي جهاني از هيچ ددمنشي اي فروگذاري نمي كنند.
البته فرق است بين نظم ليبرال حاكم بر جهان و ليبرالها، ولي آيا
آمريكا مي تواند به تنهايي ادعاي رهبري نظم ليبرالي حاكم بر جهان را داشته باشند؟
نگاهي واقع بينانه به عرصه جهاني پاسخي منفي به آقاي دهشيار مي دهد. مقاومت اروپا و
بخش بزرگي از جهان به تهاجم آمريكا به عراق
ايشان در مقاله ديگري در همان روزنامه به تاريخ پنج شنبه 20 آذر 82 زيرعنوان « سياست خارجي هرج و مرج- سياست داخلي قرارداد» چنين قلم مي زنند. «حيطه هاي فعاليتي رؤساي جمهور آمريكا عبارت از حيطه بيروني و حيطه دروني هستند....دو حيطه در يك رابطه اندام وار درگير هستند» و در مورد حيطه خارجي ايشان چنين مرقوم مي فرمائيد. «اصل نظم دهنده روابط بين كشورها در صحنه گيتي «هرج و مرج» است. هرج و مرج به آن مناسبت كه نهاد و يا ساختاري جهاني وجود ندارد كه تخطي را مانع گردد. و احترام به حقوق ديگر بازيگران را ملزم سازد. در چنين فضايي حاكميت با زور است» و « در صحنه خارجي تعامل بين بازيگران براساس زور است» و « آمريكا در صحنه خارجي براساس معياري رفتار مي كند كه بسيار متفاوت با معيارهاي حاكم برعملكرد داخلي است.» به راستي اگر آمريكا در صحنه خارجي با معياري كاملاً متفاوت با معيار داخلي رفتار مي كند چگونه ارتباط اندام وار دو حيطه سياست خارجي و داخلي ممكن است؟ در اينجا لازم است سه گزاره آقاي دهشيار را كنار هم قرار دهيم. اصل نظم دهنده روابط بين كشورها در صحنه گيتي هرج و مرج است. نظم ليبرالي آمريكايي براين محور متمركز است كه همسويي ارزش و همسويي حركتي مبناي روابط كشورها مي بايست مبنا قرار بگيرد. نگرش واقعبينانه متبلور در نظم كنوني بوضوح نمايانگر نقش رهبري و راهبردي آمريكا در حيات دادن به آنست. از جمع بندي سخنان فوق نتيجه مي شود 1- نظم حاكم برجهان برابر با هرج و مرج است. 2- آمريكا در نظم كنوني كه مترادف همان هرج و مرج است. نقش رهبري و راهبردي دارد. 3- آمريكا در صحنه جهاني براساس زور با ديگر ملت ها رفتار مي كند. كدام خواننده عاقلي حاضر است براي بقاي چنين نظم جهاني و چنين رهبر جهاني اي دل بسوزاند و خواهان نابودي آن نشود؟ كدام عقل و منطق مي پذيرد كه كساني را كه عليه قدرت برتر زورگو به ملت هاي ديگر قيام مي كنند را محكوم كنيد؟ آيا خود آمريكا بزرگترين عامل در ايجاد چنين نظم جنگلي است نيست؟ آيا تضعيف سازمان ملل از سوي آمريكا در جهت بدست گرفتن قدرت در جنگل نيست و آيا حاكم جنگل جز دريدن حيوانات ديگر شيوه ديگري را مي شناسد؟ پس چرا ايشان از بن لادن كه با منطقي بسيار مشابه با آمريكا درگير شده است انتقاد مي نمايند؟ آيا ماهيت عملكرد هردوي اين نيروها يكسان نيست؟ آقاي دهشيار به اين سؤال پاسخ نمي دهند كه چرا آمريكا از محاكمه جنايتكاران جنگي آمريكايي در دادگاه هاي بين المللي جلوگيري مي نمايد. آيا اين سياست نيز در راستاي جنگل پنداري جهان بشري است؟ چرا آمريكاييان پيمان كيوتو را امضاء نمي كنند؟ آيا رهبر جهان نبايد به فكر نجات نسل انسان از نابودي باشد؟ اين چگونه رهبري است كه حتي حيات افراد كشور خود را در معرض نابودي قرار مي دهد؟
همه اين سؤال ها براي نويسنده ارزش پاسخگويي نمي يابند. ايشان در مقاله ديگري بنام «چرا رسانه هاي آمريكايي مجبورند دروغ نگويند» منتقدان دمكراسي آمريكايي را «ذهنيت هاي غبار گرفته» و «غبارگرفتگان ذهني» مي نامند و در دفاع از آن قلم را چنين برصفحه كاغذ به گردش در مي آورند: « رسانه ها در ضمن، تنها در صورتي امكان فعاليت خواهند داشت كه سودآور باشند. اين بدان معناست كه رسانه ها با اين ضرورت اجتناب ناپذير روبرو هستند كه بايد مخاطب جذب كنند و در كنار آن اگهي به دست آورند. رسانه هايي كه مخارج خود را از اين دو طريق تأمين نكنند امكان بقا را نخواهد داشت. رسانه ها در بازار مالي به فعاليت اشتغال دارند و باتوجه به حاكميت بازارهاي دوگانه بازار افكار و بازار مالي سانسور به مفهوم پوشش ندان به حوادث و واقعيات امكان پذير نيست. تمامي طيف هاي فكري از چپ افراطي تا راست افراطي از اين فرصت برخوردار هستند.» آقاي دهشيار در اينجا نيز به شيوه هميشگي خود از بيان بسياري از واقعيت هاي تاريخي مي گريزند. ايشان به عمد يا به سهو فراموش مي كنند كه جنبش چپ آمريكا در خفقان و ديكتاتوري فاشيستي – پليسي «مك كارتيسم» در هم شكسته شد و سالهاي متمادي در آمريكا نه تنها بكاربردن كلماتي چون «كمونيسم» و «سوسياليزم» بلكه حتي كلماتي چون «ليبراليسم» نيز مي توانست براي به كاربرندگانش سرنوشت هولناكي را رقم بزند. آيا همه بشريت بايد فراموش كند كه چه سرنوشت مخوفي در انتظار رهبران اتحاديه هاي كارگري آمريكا قرار گرفت؟ آيا ايشان از گريختن چارلي چاپلين از بهشت دمكراسي آمريكايي اطلاعي ندارند؟ آيا ايشان از ليست سياه روشنفكران و هنرمندان آمريكايي بي خبرند؟ قدرت رسانه اي امروزين راست در آمريكا برپايه چنين جنايات مخوفي بنيان نهاده شده است. از سوي ديگر همانطور كه ايشان اذعان كرده اند انتشار و حيات يك نشريه در آمريكا در گرو بدست آوردن آگهي است ولي آيا تراست هاي اسلحه سازي و كارتلهاي نفتي حاضرند به نشريه اي كه برخلاف جهت منافع آنان جهت گيري مي نمايند آگهي بدهند؟ پول و قدرت در آمريكا در دستان چه كساني است؟ صاحبان بزرگترين نشريات آمريكايي چه كساني هستند؟ انسان هايي فرهيخته ياتر است و كارتل هاي بزرگ؟ آيا ايشان از مافياي قدرت و ثروت در آمريكا بي اطلاعند؟ بودجه ميلياردي انتخابات رياست جمهوري آمريكا بوسيله چه كساني پرداخت مي شوند. چرا انتشار عكس تابوت هاي كشته شدگان در جنگ جرم است؟ ×× ×× ×× ×× آقاي محمد قوچاني روزنامه نگار نام آشنا در سرمقاله روزنامه شرق چهارشنبه 19 فروردين 83 زير نام «افسون فرنگ» به انتقاد از ايرانيان و روشنفكران آن از زمان سفر ناصرالدين شاه به فرنگ تاكنون به علت گرايش آنان به اروپا و ديدگاه منفي آنان به آمريكا مي پردازد. «ايراينان نيز هر جزء از خاك اروپا را همه اروپا دانستند و بيش از همه فرانسه را معادل غرب شمردند. زبان فرانسه، زبان روشنفكران شد و قانون فرانسه زبانان (بلژيكيان) پايه قانون مشورطه شد و ژان پل سارتر اين روشنفكر پرهياهوي فرانسه الگوي روشنفكران ايران شد... پس مهدي بازرگان، علي شريعتي، صادق هدايت و يداله روايي، ابوالحسن بني صدر و صادق قطب زاده همه در پاريس به سر بردند تا شايسته نام روشنفكر شوند...
پاريسي كه پرچمدار مقاومت در برابر آمريكاست، مخالف جنگ عراق است، قطعنامه هاي آمريكا در شوراي امنيت را و تو مي كند و به اتفاق آلمان و انگليس سدي در برابر تهاجم آمريكا به ايران ساخته ...اما آيا شهر فرنگ همان آرمان شهر گمشده اي است كه مادر پي آن مي گرديم؟ آيا اروپايي ها كمتر از آمريكايي ها استعمارگرند؟ آيا اروپايي ها بيشتر از آمريكايي ها دموكراتند؟ آيا اروپايي ها كمتر از آمريكائي ها به فرهنگ هاي ملي و ديني بها مي دهند؟» آنگاه ايشان به تخطئه اروپا مي پردازند زيرا اروپايي ها (به خصوص فرانسوي ها) لائيك ترين ملل جهان هستند. اروپايي ها (به خصوص فرانسوي ها) ملي گرا ترين ملل جهان اند اروپايي ها(به خصوص فرانسوي ها) ايدئولوژيك ترين ملل جهان هستند. اروپايي ها استعمارگرترين ملل جهان بوده اند. خواننده اين سطور، بخصوص آن دسته از خوانندگاني كه با نوشته هاي پيشين آقاي قوچاني آشنايي دارند، بي گمان در وادي حيراني سرگردان مي شوند. به راستي اينهمه سردرگمي و آشفته نگاري براي چيست؟ مهمترين آشفته نگاري كه چشم خواننده را مي آزارد مخلوط كردن زمان و مكان است. وقتي پاي انتقاد از اروپا به ميان مي آيد. حافظه ايشان تا دوران استعمار وعملكردهاي استعماري اروپائيان پرواز مي كند. اما وقتي پاي عملكرد آمريكائيان به ميان مي آيد، ايشان حتي دوران مك كار تيسم و تفتيش عقايد هزاران نويسنده روشنفكر آمريكايي را كه منجر به ترك آمريكا از سوي نويسنده يزرگي همچون اشتفان هايم و نابغه سينما چارلي چاپلين شد را از ياد مي برند. آيا آن قدرت حافظه و اين فراوشي امري اتفاقي است؟ ايشان اروپائيان را به دليل آنكه پل پوت دانش آموخته فرانسه بودهرا مورد انتقاد قرار مي دهند، اما فراموش مي كنند كه هوشي مينه و پاتريس لومبومبا هم دانش آموخته فرانسه و بلژيك بودند. او در همان حال از ياد مي برد كه حفيظ الله امين دانش آموخته آمريكا بود. همچنين بودند اكثريت مطلق ژنرالهاي كودتاچي در آمريكاي لاتين، آسيا، آفريقا، كه مشق هاي خود را در آكادمي هاي نظامي ايالات متحده گذرانده بودند. براستي اين چگونه استدلالي است؟ قضاوت ايشان در باره دو جنگ تبهكارانه در ويتنام جنگ فرانسويان و آمريكاييان عليه ملت شجاع و آزادي طلب ويتنام نيز جالب است: «فرانسه نه فقط بخش عمده اي از آفريقا و آسيا را مستعمره خود ساخت، بلكه تنها با زور اسلحه از ويتنام و الجزاير بيرون رفت.» و اما در مورد جنگ آمريكائيان علهي ويتنام مي گويد: «البته آمريكائي ها كارنامه اي تاريك در ويتنام دارند. سرزميني كه پس از استعمار فرانسه در آستانه كمونيسم بود و آمريكايي ها براي رهايي از كمونيسم كوشيدند از دولتي وابسته در اين سرزمين دفاع كنند.» توجه كنيد كه در بخش مربوط به فرانسويان از بيرون رفتن فرانسويان به زور اسلحه از ويتتام سخن رفته است، اما نويسنده آگاه و ريز بين از بكاربردن همين اصطلاح در مورد آمريكائيان خودداري مي كند. تركيب جمله بندي ها به گونه اي است كه گويا فقط فرانسويان در جنگ مربوطه قساوت بخرج داده اند و نويسنده كاملاً عامد انه از ذكر بكاربردن مخوف ترين سلاح هاي كشف شده تا آن زمان مانند بمب هاي ناپالم، مواد شيميايي اورنج كه باعث نابودي جنگها مي شد، بمباران به وسيله هواپيماهاي ب 52 توسط ارتش آمريكا خودداري مي كند. تصوير بدن هاي سوخته در اين جنگ هنوز هم بسياري از مردم جهان را مي آزارد. اين نويسنده ارجمند و گرامي بدون هيچ دليلي از ذكر كاربرد بمب اتمي در هيروشيما و ناكازاكي هم خودداري مي كند. آمريكا اين دو بمب را در حالي مورد استفاده قرار داد كه ارتش آلمان تسليم شده بود و ارتش ژاپن هم كه بي بار و ياور و بدون كمك مانده بود، در حال تسليم شدن بود. ايشان به درستي اعلام مي كنند كه اروپائيان استعمارگرترين ملل جهان بودند.اما بازيركي فراموش مي كنند كه در دوران استعمار آمريكا هنوز قدرتي در جهان نداشت و نيز توجه نمي كنند كه سخن بيش از هرچيز در باره عملكرد بربر منشانه امروز آمريكاست و گرنه در گذشته در هر كشوري مي توان نمونه هاي كم يا زيادي از قساوت را ديد. ايشان كشتار سرخ پوستان و ليپچ سياهان در آمريكا را از خاطر مي برند. يكي از عجيب ترين انتقادات جناب قوچاني به اروپائيان و فرانسويان «ملي گراترين مردم جهان بودن آن هاست. دهها كشور اروپايي داوطلبانه در يك اتحاديه جمع مي شوند. پرچم واحدي را جايگزين پرچم خويش مي كنند. در جهت بنيانگذاري ارتشي واحد مي كوشند. براي برقراري قانون اساسي واحدي تلاش مي كنند. يازده كشور از آنان حتي پول خود را به كناري مي نهند و ملي گراترين كشورهاي جهان شناخته مي شوند. اما امريكائيان كه از شرق تا غرب جهان نيروهاي نظامي خود را مي پراكنند. براي بشريت بمب و ويراني را به ارمغان مي آورند«ملي گرا» نيستند. آيا نويسنده گرانمايه اين جمله را كه بارها از زبان دولت مردان آمريكايي خارج شده است را نشنيده اند كه هرچه به نفع آمريكا باشد به نفع همه جهان است؟ آيا ايشان فيلمهاي رامبوي آمريكائي را نديده اند كه چگونه همه زنهاي زيبا روي جهان عاشق قهرمانان رهائي بخش آمريكائي مي شوند؟ ايشان كه از نجات كره جنوبي بوسيله آمريكا سخن مي گويند، آيا نمي دانند كه هم اكنون بزرگترين مانع وحدت دو كره آمريكائيان هستند. آيا ايشان تظاهرات ضدآمريكائي هزاران نفر از شهروندان كره جنوبي عليه آمريكا را نديده اند؟ و اما در مورد مذهبي بودن آمريكائيان راستي آقاي قوچاني از كدام مذهب دولتمردان آمريكايي سخن مي گويند، آيا مذهب آقايان بوش و يك چني و رامسفلد همان مذهب كوكلوس كلان ها نيست؟ آيا جنايتكاراني كه به نام مذهب سياهان را در اين كشور كشتار مي كردند، در زير صليب اين كار را نمي كردند؟ آيا صليب سوخته فراموش شده است؟ آيا قلع و قمع آزاديخواهان در دوران مك كارتيسم زير لواي كليسا انجام نمي شد؟ آيا عضو بلندپايه حكومت مذهبي امروزين آمريكا يعني آقاي ديك چني كه با آزادي نلسون ماندلا مخالفت مي كرد، از خود ماندلا مذهبي تر و مسيحي تر بود. آيا سفيدان آفريقاي جنوبي كه تا آخرين لحظه مورد حمايت حكومت آمريكا بودند، خود را مذهبي نمي دانستند؟ آيا ايشان قبول ندارند كه برداشت هر انسان از مذهب با جايگاهي كه او در آن قرار دارد تعيين مي شود؟ آيا ايشان نمي دانند كه مذهب آقاي بوش و يارانش مذهب غارت، جنايت و برتري طلبي است؟ چه رابطه اي بين مذهب اين دارو دسته و ميليون ها انساني معتقد و برابري طلب وجود دارد؟ چه تفاوتي بين مذهب مارتين لوتركينگ سياهپوست مسيحي با قاتل سفيد پوست مسيحي او وجود دارد؟ مؤمن و ديندار معرفي كردن سردمداران كاخ سفيد با چه هدفي انجام مي گيرد؟ آيا جنايتكاران چكمه پوش نظامي در پشت اين سنگر نگرفته اند؟ آيا پينوشه مسيحي نبود و در مراسم كليسا شركت نمي كرد؟ چه تفاوتي بين دين پينوشه و دين جورج بوش وجود دارد؟ چه شده است كه آقاي قوچاني همه آموزه هاي گذشته خود را فراموش كرده است. آيا ايشان نمي دانند كه بزرگترين جنايات در تاريخ بشري در قرون وسطا تحت نام همان مذهبي انجام گرفته است كه امروز آقاي بوش در پشت آن سنگر گرفته است؟ آقاي قوچاني ،مذهب بوش، مذهب پول و سرمايه و نفت است و اين همان مذهب جنايت، غارت و چپاول مردم جهان است. |
|
فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |