![]() |
|
شماره 77 - بهروزرسانی چهارشنبه: 27/04/1386 بازگشت به صفحه اصلی |
درددلی با رفقای چپام، از هر رنگ و سویی
وبلاگ پرده
گم بودم تا پیدا شوم دگرگون شدم تا دیگرگون ببینمت طعم تلخی این روزها بر زبان دارم. اکنون که موج خشونت و زورمداری میاید تا همه ما را دگربار با خود ببرد. و این نسیم دگرگونی که بار دیگر وزیدن گرفته بود و میبینی که بار دیگر طوفانی میشود که به دیگرگونی نخواهد انجامید... و این طعم تلخ لعنتی که دیرپا شدهاست. مگر انسان چقدر فرصت دارد؟ پس از آن همه افت و خیز، پس از این همه تب وتاب باز هم با همین طعم تلخ، بهتر بگویم با همان طعم تلخ شکست بر زبان، چشمها را فرو خواهیم بست؟ همان طعم تلخی که پس از کودتای بیست وهشت مرداد تا زمان مرگ بر زبان پدران ما باقی ماند. آن دو سطر بالا هم نه شعر است و نه کلمات قصار، تنها دلداری دادن به قلب خویشتن است تا همچنن بتپد، تا انسان بتواند به زندگی ادامه دهد. میبینم که جای ما خالی است. نگاه میکنم و میبینم که جای ما خالیست. صدای چپ در جامعه امروز لازمترین و ضروریترین صدا است و ما غایبیم. خیانت هم فقط مختص دشمنان مردم نیست، خیانت چپ در خودداری از انجام وظایف خود خیانتی پست منشانهتر از خیانت دشمنان مردم است. در پس هر تئوری انسانی نشسته است در وبلاگ سهیل چندیست که در ارتباط با سفر اورتگا و چاوز به ایران بحث و جدل پرحرارتی درگرفته است. تا آنجا که ممکن بود آن را دنبال کردهام. در باره آن آنقدر گفته شده که من دیگر نمیتوانم نکته تازهای به آن اضافه کنم. ولی قضایا بعد دیگری هم به جز بعد تئوریک آن دارد. گویا ما چپها اکثرا فراموش میکنیم که در پس هر گفته و کلامی انسانی نیز وجود دارد. اگر بگویم که ظاهرا چپهای ساکن خارج از کشور مایه ضدامپریالیستی در نظراتشان قویتر است و چپهای داخل وجه آزادیخواهی و ضد استبدادی را پررنگتر میکنند، و طبعا با این با تقسیم بندی قراردادی «داخلیها و خارجیها» قصد اولویت یکی را بر دیگری ندارم (بی شک هر دو از منظری به بیان حقیقت میپردازند و آن چه فراموش میشود حقیقت اصلی، یعنی ارجح بودن انسان و وظیفه چپ در برابر آن است.)، آری، میگفتم... اما اگر با عطف توجه به این موضوع، یعنی فقط تاثیر عامل «محل سکنی» در موضع گیریهای حتی صاحبنظران و تئوری دانان چپ نگاه کنیم می بینیم که این عامل انسانی چقدر در نظریهپردازیهای به ظاهر صرفا تئوریک محض نقش بازی میکند. باید ملا نقطهای میرزا بنویس بود که پنداشت تنها به مدد تئوریهای درخشان که مو لای درزشان نرود و بدون در نظر گرفتن عامل انسانی بتوان شرایط را تغییر داد و یا حتی لااقل اسباب این تغییر را بوجود آورد. یادگرفتن از تجربه سخت است، جواب را در کتابها بجوییم چه کسی میگوید تجربه خوب است؟ انسان با تجربه داناتر میشود؟ اتفاقا یادگرفتن از تجربه بسیار سخت است. تجارب، بخصوص تجارب شکست و دیگر تجارب دردناک از این قبیل بیشتر اوقات باعث ناهنحاریهایی در سیستم احساسی میشوند که اندیشه را مختل میکنند. بله، تجربه دروازهای به دانش است ولی معدود از ما توان عبور از چنین دروازهای را داریم. اکثر ما بعد از چنین تجاربی چنان با گرههای احساسی خود درگیر میشویم و سر در گریبان وارد دنیایی میشویم که مولفههای حقیقی حیات و حفظ بقا در آن هر روز ضعیفتر میشوند. اما یادگرفتن از کتابها بسیار ساده است. در اینجا «وزنه سنگین تجارب دردناک بر پای احساس» همراهمان نیست. سبک بال و سبک پای میتوان دوید و به پیش رفت. هراس از تکرار آن زخمهای دردناک که تا اعماق احساس را زیرورو میکند و خراش میدهد در این دنیای مهربان وجود ندارد. دنیای تئوریهای مطلوب حکم گهواره کودکیهاست. همه چیز واضح و روشن است «اگر اینطور باشد پس بنابراین این طور میشود». انسان را در محاسباتمان فراموش کردهایم. نه اینکه اگر دنیای تئوری مهربانتر است ما خود هم در این دنیا مهربانتر شده باشیم، نه برعکس. در اینجا میتوان فرد که هیچ، طبقات و گروهها را به زباله دان تاریخ ریخت. حریف را خائن، پست و حتی موجودی زاید دانست. اما همه این قمهکشیها زندگی امن ما در دامن «تئوریهای کتابی» را نا امن و به خشونت واقعی موجود در جامعه طبقاتی بیرون آلوده نمیکند، چرا که خونی جاری نمیشود. اتفاقا شاید همین ندیدن خون مارا بیرحمتر میسازد. اتحاد عملی لازم است و اتحاد تئوریک ایدهآل در حقیقت میخواستم در این نوشته وبلاگم از ضرورت اتحاد عملی چپ صحبت کنم. برای پی بردن به عبث بودن «تلاش جهت رسیدن به وحدت نظری». احتیاج زیادی به تئوریپردازی نیست، تاریخ هفتاد، هشتاد ساله چپ ایران خود گواه آن است. چه کودکانه است اگر فکر کنیم با مبارزه با روزیونسم و سکتاریسم و اپورتونیسم و دیگر انحرافات ایسم-ی بتوان به استحکام و انسجام رسید. هر چه بیشتر در این بحثها غرق میشویم انحرافات بیشتری کشف میکنیم و هرچه بیشتر در یاران دقیق میشویم کمتر آنها را همراه مییابیم. تا جایی که به جز خود (و البته هر کدام نیز طبعا به حق) کسی را در راه درست نمییابیم. دوستان، رفقا! حقیقت را باید دید و گفت، جنبش چپ در جامعه اسباب خنده شدهاست، میگویند دوتفر که شدند انشعاب میکنند!! اتحاد اما در موضعگیریهای روزمره احتیاجی به انطباق صددرصدی مواضع تئوریک ندارد! هر چه فکر می کنم راهی بهتر نمیبینم. دورانی حساس و سرنوشتساز را از سر میگذرانیم. ضرورت عینی صدای چپی که در جامعه شنیده شود وجود دارد. صدایی که نه در بحثهای انتزاعی، بلکه در بستر رویدادهای عملی و روزمره جامعه حضور یابد و موضع بگیرد. صدایی که با حضوری ملموس بگوید: عدالت اجتماعی لازمه و ملزوم جداییناپذیر آزادی است. نمیتوان تمامی تقصیرات را به گردن امپریالیسم و سرمایهداری انداخت و خود را از مسئولیت مبری کرد. سرمایهداری و امپریالیست واقعیتهای وجودی جهان هستند. بدون آنها چپ نیز وجود نخواهد داشت آنها بخش مربوط به خود را در این فرآیند دیالکتیکی اجرا میکند، اما ما نه! خیانت چپ به منافع مردم، اگر نتواند صدایی رسا در جامعه شود، کمتر از دشمنان مردم نخواهد بود. اول سوسیالیزم بعد حزب ساختار لنینی حزب امروز جواب نمیدهد. فکر میکنم یک نوع فشار مستقیم از پایین به بالا باید در جنبش چپ نیز وجود داشته باشد. فعالان سیاسی باید بتوانند خواستها و نیازهای جنبش را از پایین به بالا و خارج از مراحل سازمانی شناخته شده و حتی به صورت فرا-حزبی به رهبران تحمیل کنند. یعنی حتی اگر حزبی سازمان و یا حزب دیگری را خائن و از لحاظ تئوریک مرتد و مطرود میشناسد هواداران این احزاب، در مرحله اول معتقد به سوسیالیزم هستند تا به حزب. چنانچه در کارزار اجتماعی در شرایط زمانی و مکانی مشترکی به سر میبرند باید نه تنها همکاری کنند، بلکه بتوانند همکاری را در سطح اتحادهای فرامنطقهای دو حزب نیز گسترش داده و به رهبران تحمیل کنند. به عبارتی این روزها عمل سیاسی باید اولویت اصلی را در تصمیمگیریها داشته باشد. بسیاری از بیماریها و بخصوص پناهبردن به جدلهای تئوریک ناشی از بیعملی و عاطل و باطل بودن چپ است. جای ما خالیست. صدای چپ در جامعه امروز لازمترین و ضروریترین صدا است و ما غایبیم. خیانت هم فقط مختص دشمنان مردم نیست، خودداری چپ از انجام وظایف خود خیانتی نابخشودنی خواهد بود.
|
|
فرهنگ توسعه - ۱۳۸۶ - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |