شماره 84- بروزرسانی: سه شنبه 9/5/1386

بازگشت به صفحه اصلی

 

پاسخی به پرسش «چرا روشنفکران به مسایل کارگری توجه نمی کنند؟»

 

انوشه کیوان پناه - المیرا مرادی

 

 

در «فرهنگ توسعه» شماره 9، مطلبی به نام «چرا روشنفکران به مسائل کارگری توجه نمی کنند؟» به قلم آقای بابک پاکزاد منتشر شده است. نويسنده، مسلط شدن «گفتمان نئوليبرالی در ميان روشنفکران ايرانی» را علت عدم توجه روشنفکران به مسائل کارگری دانسته و آن علت را به نوبه خود «نتیجه‌ی تعامل و اثر متقابل چهار عامل» زير می دانند:

1- پايگاه طبقاتی روشنفکر،

2- فروپاشی شوروی و کشورهای بلوک شرق و افول جنبش چپ،

3- فقدان تشکل های مستقل کارگری،

4- تمرکز بر شکاف سنت و مدرنيسم در ايران با نگاه به سنت های ليبرالی.1

 

خواننده نوشتار مورد نظر در پايان با چند پرسش باقی می ماند:

روشنفکر کيست؟

خاستگاه طبقاتی روشنفکران به طور اعم، و روشنفکران جامعه ما بطور اخص چيست؟

بطور کلی، روشنفکران چگونه تشکيل می شوند؟

روند شکل گيری روشنفکران ايرانی در سه دهه گذشته تحت تاثير چه عواملی بوده است؟ ويژگی های روشنفکران مارکسيست کدامند؟

وظايف روشنفکران مارکسيست در شرايط مشخص کنونی جامعه ما کدامند و آن وظايف با عملکرد روشنفکران وابسته به ديگر طبقات چه تفاوتهايی دارند؟

منظور از «توجه به مسائل کارگری» چيست؟ آيا قشرهای گوناگون روشنفکران يکسان به مسائل کارگری «توجه» می کنند؟

آيا روشنفکران ديگر جوامع سرمايه داری بيشتر از روشنفکران جامعه ما «به مسائل کارگری توجه می کنند»؟

در کدام دوره تاريخی روشنفکران ما بيشتر از امروز به مسائل کارگری توجه می کردند؟

با توجه به تئوری و پراتيک مارکسيسم، در شرايط مشخص جامعه ما، رويکرد روشنفکران مارکسيست به جنبش خود بخودی طبقه کارگر چه بايد باشد؟

با توجه به اهميت موضوع مورد بحث، ما در نوشته حاضر پاسخ خود به برخی از پرسش های فوق را مطرح می کنيم.

 

تعريف روشنفکر

 

ساده ترين تعريف موجود می گويد روشنفکر فردی است که با فکر خود کار می کند، و برای امرار معاش و گذران زندگی خود بجای بازو از فکر خود استفاده می کند. اين تعريف ساده و سرراست، که شامل گروه بزرگی از افراد جامعه می شود، عموماً ناکافی بنظر می رسد. زيرا روشن است که همه افراد درگير در فعاليت های غير يدی را نمی توان روشنفکر ناميد، از اينروز مناسب تر است که اين گروه از افراد جامعه را کارگران فکری بناميم. اساتيد دانشگاه ها و مدارس عالی، مهندسين، پزشکان، وکلا، دانشمندان، محققين، روزنامه نگاران، نويسندگان، هنرمندان و مديران ارشد و غيره همگی کارگران فکری يا کارگران غير يدی هستند.

 

يک روشنفکر کارگر فکری است که عميقاً در گير روند تاريخی است، انديشه و افکار خود را ابراز نموده و بنحو چشمگير بر کاری که انجام می دهد، تاثير می گذارد. بعبارت ديگر، هر روشنفکر يک کارگر فکری است، اما هر کارگر فکری روشنفکر نيست.

افزايش کمی و مستمر کارگران فکری يکی از پيامدهای خيره کننده روند تکامل تاريخی بوده، و يکی از جوانب بسيار با اهميت تقسيم کار اجتماعی را تشکيل می دهد- روندی که برای اولين بار در تاريخ با ظهور قشر روحانيون شروع شد و در نظام سرمايه داری با ظهور قطب بندی طبقات اجتماعی ( بورژوازی و پرولتاريا) به اوج خود رسيد.

«مانيفست کمونيست» به روشن ترين و بليغ ترين شکل ممکن پديده قطب بندی طبقاتی در دوران جديد را توصيف می کند: «در ادوار پيشين تاريخ، ما تقريباً در همه جا با تجزيۀ کامل جامعه به زمره های گوناگون يعنی با نردبانی از مراتب اجتماعی گوناگون، رو به رو می شويم... ولی دوران ما يعنی دوران بورژوازی، وجه تمايزش آن است که تضادهای طبقاتی را ساده کرده است: جامعه بيش از پيش به دو اردوگاه بزرگ متخاصم، به دو طبقۀ بزرگ روياروی يکديگر يعنی به بورژوازی و پرولتاريا تقسيم می شود... بورژوازی هر جا تسلط يافت، تمام مناسبات فئودالی و پدرسالاری و عاطفی را در هم کوبيد، رشته های فئودالی رنگارنگی را که انسان را به «سروران طبيعی» اش پيوند می داد، بی رحمانه از هم گسست و ميان انسان ها رشتۀ ديگری، جز سودجوئی عريان و «نقدينه» بی عاطفه، بر جا نگذاشت...»2

 

با اين وصف، جدايی فعاليت فکری از فعاليت يدی، ناشی از اين تقسيم بندی طبقاتی نيست، بلکه حاصل تقسيم کار جديدی است که با نابودی حرفه های دستی از طرف سرمايه داری و با از بين رفتن ترکيب و تجميع مهارت و کار يدی در يک توليد کننده فردی صورت گرفت. در نتيجه اين تقسيم کار جديد، توده کارگر به توليد کنندگان غير ماهر و اتومات تنزل يافت و گروه جديدی متشکل از کارمندان دفتری، مديران و سرپرستان، تکنيسين ها، مهندسين و غيره برای نظارت بر سازمان توليد و پيچيدگی های توليد ماشينی بوجود آمد. نظام آموزشی جديد (با گواهينامه ها، ديپلم ها و مدارک آن) ابزار ضروری برای ايجاد روشنفکرانی است که از اين گروه ها، جذب نظام سرمايه داری می شوند. بنابراين، تحت نظام سرمايه داری، شمار روشنفکران شاغل و بيکار، بنحو بی سابقه ای افزايش پيدا می کند.

 

آنارشيسم و از خود بيگانگی روشنفکران

 

در جوامع سرمايه داری، بويژه در جوامع سرمايه داری توسعه نيافته، افزايش تعداد روشنفکران و فارغ التحصيلان دانشگاهها و مدارس عالی، بمعنی بهبود موقعيت اجتماعی اين اقشار نيست. برعکس، موقعيت اجتماعی اين اقشار بطور مستمر رو تنزل دارد. اين تنزل در موقعيت اجتماعی روشنفکران است که اغلب به آنارشيسم و «واکنش های خشمگين» می انجامد. واکنش های آنارشيستی روشنفکران ناشی از پديده «از خود بيگانگی» (البته نه «از خود بيگانگی» کارگر از محصول کار خود، بلکه «از خودبيگانگی» روشنفکر خرده بورژواز از جامعه) است.

 

خاستگاه طبقاتی روشنفکران

 

مارکسيست ها روشنفکران را يک «طبقه اجتماعی » دارای منافع طبقاتی واحد نمی دانند. آموزش پايه ای مارکسيسم روشنفکران را «قشرهای اجتماعی» معرفی می کند که برحسب ساختار اجتماعی موجود و شرايط مشخص خودشان می توانند با طبقات اجتماعی گوناگون پيوند داشته باشند. بطور کلی در جوامع توسعه نيافته ای مانند جامعه ايران، بخش عمده روشنفکران متعلق به خرده بورژوازی اند. آنها بطور غريزی حامل نگرش و برخورد خرده بورژوازی به سرمايه داری و سوسياليسم هستند.

 

خرده بورژوازی ايران در مجموعۀ اقشار آن به دو بخش عمده روستايی و شهری تقسيم می شود. حيدر مهرگان در بررسی «خرده بورژوازی ايران و اندام های آن» بلافاصله بعد از انقلاب بهمن 1357 چنين نوشت:

«خرده بورژوازی ايران در اکثريت شکنندۀ خود از دهقانان تشکيل می شود. اصلاحات نيم بند ارضی، که در شرايط حاد شدن تضادهای ده و فشار و طغيان رو به تزايد توده های دهقانی، با الهام از تجربۀ جهانی امپرياليسم، به دست شاه مخلوع انجام گرفت، در قشربندی دهقانان تغييرات جدی وارد آورد. محتوای اين قشر بندی عبارت بود از بسط بورژوازی ده و افزايش تعداد زمين داران کوچک و متوسط و کارگران کشاورزی. اين تحولات از بالا، که در پی گسترش بازار داخلی بود، زمين های وسيعی را در مالکيت زمين داران بزرگ باقی گذاشت، اما عليرغم اين که فوج های عظيمی از دهقانان صاحب نسق، زمين خود را از دست دادند، دو ميليون و نيم دهبان از طريق پرداخت اقساط سنگين، صاحب تمام يا بخشی از نسق خود شدند. بيش از يک ميليون خانوار دهقان بدون نسق نيز از دريافت زمين محروم ماندند و بدين سان اکثريت قاطع دهقانان بی زمين و کم زمين، در کنار بخش کوچک تر دهقانان ميانه حال، لايه های جديد خرده بورژوازی روستايی ايران را پديد آوردند.»3

«کسبه و پيشه وران اغلب بازماندگان نظامات پيش از سرمايه داری اند و به همين سبب عنوان خرده بورژوازی سنتی به آنان اطلاق می شود. در ايران پيش از انقلاب، خرده بورژوازی شهری گرچه در عرصۀ توليد و توزيع کالايی و خدمات نقش مهمی داشت، اما گسترش سرمايه داری به طور اعم و سرمايه داری بزرگ وابسته به طور اخص، ميدان فعاليت آن را دم به دم تنگ تر می کرد و گروه های روزافزونی از آن را به سوی ورشکستگی می راند. عناصر خرده بورژوازی سنتی، که در تهاجم بی امان سرمايه داخلی و خارجی و در چنبره دستگاه اداری و بوروکراتيک نظام آريامهری پايمال می گشتند، ناگزير به در غلطيدن به صفوف کارگران و فروش نيروی کار خود می شدند. اين تقدير، اکثر کسبه و پيشه وران را به مبارزات دموکراتيک و پرخاش و ستيز با امپرياليسم و مظاهر آن سوق می داد.»4

«در کنار خرده بورژوازی سنتی، نوع جديدی از خرده بورژوازی پديدار شد، که زائيده نياز بورژوازی رو به گسترش و در واقع زايده آن بود. کارگاه ها و تعميرگاه های کوچک سازندۀ وسايل جنبی ماشينی، يا تعمير و نقاشی اتومبيل و سپر سازی و تعمير تلويزيون و يخچال و راديو و وسايل برقی و غيره از اين رديف اند. اين خرده بورژوازی در رابطۀ تنگاتنگ با توليد بورژوازی قرار داشت و در يک مقطع تاريخی توسط آن رشد بسيار يافت.»5

«در بعضی از تحليل ها، اقشاری از کارمندان نيز جزء خرده بورژوازی «شهری» يا به اصطلاح خود آن ها «خرده بورژوازی جديد» آورده می شوند، که از ديدگاه علمی البته دقيق نيست. بخشی از کارمندان، روشنفکران، روحانيون، افراد ارتش، همراه با بورژوازی کوچک و لايه هايی از کارگران و دهقانان «قشرهای متوسط» خوانده می شوند. «قشرهای متوسط» خرده بورژوازی را هم در بر می گيرند، اما آن طور که بعضی ها طرح می کنند، هرگز تنها به معنی خرده بورژوازی نيست.»6

«اين قشرها با آن که در تکامل آتی جامعه سرمايه داری از هم فاصله می گيرند، ولی در مراحل آغازين تکامل سرمايه داری، از جهت شيوۀ زندگی و طرز فکر و شيوۀ برخورد به مسايل با هم همانندی دارند. نيروی عمدۀ محرک انقلاب ايران همين قشرهای متوسط شهر و ده بودند.»7

نزديک به سه دهه بعد از انقلاب بهمن، تغيير چندانی در جايگاه خرده بورژوازی در ترکيب طبقاتی جامعه رخ نداده است. دو برابر شدن جمعيت کشور، عدم دگرگونی بنيادين در ساختار اقتصادی کشور، و استقرار حاکميت سرمايه داری تجاری و بوروکراتيک تنها موجب افزايش کمی بخش های مختلف خرده بورژوازی در ترکيب طبقاتی جامعه بطور اعم و در ترکيب «قشرهای متوسط شهر و ده» بطور اخص شده است.

 

چگونگی شکل گيری روشنفکران

 

در بحث علمی از روشنفکران و نقش و عملکرد آنها، علاوه بر بررسی خاستگاه و ترکيب طبقاتی قشرهای روشنفکر، بايد به چگونگی بوجود آمدن و شکل گيری آنها نيز توجه کرد. همانطور که پيش از اين گفته شد نظام آموزشی جديد، ابزار بوجود آوردن سيستماتيک روشنفکران است. آنتونيو گرامشی در مقاله «شکل گيری روشنفکران» با توجه به ويژه گی های جامعه ايتاليا، در اين باره چنين می گويد:

«مدرسه ابزاری است که با آن روشنفکران در سطوح مختلف توليد می شوند. پيچيدگی عملکرد روشنفکر در حکومت های گوناگون را بطور عينی می توان با تعداد فارغ التحصيلان مدارس تخصصی سنجيد: هر قدر «عرصه» تحت پوشش آموزش جامع تر و «سطوح عمودی» تحصيل از نظر تعداد بيشتر باشد، همانقدر جهان فرهنگی، تمدن، يک حکومتِ مشخص پيچيده تر است. يک نکته قابل قياس را در حوزه فن آوری صنعتی می توان يافت: صنعتی شدن يک کشور می تواند از طريق درجه تجهيز آن به توليد ماشين آلات توليد ماشين، و در توليد ابزار هر چه دقيق تر برای ساختن ماشين آلات و ابزار بيشتر برای ساختن ماشين آلات و غيره، سنجيده شود. کشوری که در ساختن ابزار برای آزمايشگاه های تجربيات علمی ودر ساختن ابزاری که از آنها برای آزمايش ابزار گروه نخست استفاده می شود به بهترين وجه مجهز است، می تواند بعنوان پيچيده ترين کشور در قلمرو فنی- صنعتی، با بالاترين سطح تمدن و غيره بحساب آيد. همين را به آماده سازی روشنفکران و مدارسی که به اين آماده سازی اختصاص يافته اند می توان تعميم داد؛ مدارس و موسسات فرهنگ عالی می توانند در يکديگر ادغام شوند. در اين عرصه نيز، کميت از کيفيت قابل تفکيک نيست. دقيق ترين و ظريف ترين تخصص های فنی- فرهنگی به هيچ چيز ديگری بغير از گسترش حداکثر ممکن آموزش متوسطه و توجه حداکثر به گسترش تعداد کلاس های متوسطه تا آنجا که امکان پذير است، وابسته نيست. طبيعتاً اين نياز به تأمين گستره ترين پايه برای گزينش و پرورش کيفيات فرهنگی بالا- يعنی دادن ساختار دموکرايتک به فرهنگ عالی و فن آوری سطح بالا- بدون کاستی های خود نيست: اين وضعيت، امکان بحران های عظيم بيکاری برای قشرهای روشنفکر متوسط را بوجود می آورد، و در تمام جوامع مدرن اين در واقع اتفاق می افتد.»8

 

گرامشی سپس با توجه به شرايط مشخص آن روز جامعه ايتاليا تفاوت بين روشنفکران بر آمده از محيط های روستايی و مناطق شهری را چنين توصيف می کند:

«لازم به دقت است که پرورش قشرهای روشنفکر در واقعیت مشخص در حوزه دموکراسی انتزاعی صورت نگرفته بلکه براساس روند سنتی تاريخی مشخص انجام می گردد. قشرهايی رشد کرده اند که سنتاً روشنفکران را «توليد» می کنند و اين قشرها همانهايی هستند که توانايی «پس انداز» کردن دارند، يعنی خرده بورژاوزی و بورژوازی زميندار و قشرهای مشخصی از اقشار متوسط و بورژوازی شهری. تاثير متفاوت انواع گوناگون مدرسه (سنتی و حرفه ای) بر قلمرو «اقتصادی» و آرزوها و آمال متفاوت گروه های گوناگون اين قشرها، توليد بخش های تخصصی روشنفکرانه را تعيين کرده يا به آن شکل می دهد. بدين گونه در ايتاليا بورژوازی روستايی بخصوص کارمندان و متخصصانِ دستگاهِ حکومتی را توليد می کند، در حاليکه بورژوازی شهری تکنيسين های صنعت را توليد می کند.»9

 

روشنفکران در جمهوری اسلامی

 

خاستگاه نسل جديد روشنفکران کشور نيز عمدتاً خرده بورژوازی روستايی و شهری است. اين قشرها که نيروی عمدۀ محرکه انقلاب بودند، تاکنون نيروی روشنفکری ضرور برای اداره و بقاء نظام را تأمين کرده اند.

نظام آموزشی جمهوری اسلامی هدف پرورش و توليد روشنفکران مورد نياز نظام سياسی حاکم را دنبال می کند. سلطه نظام آموزشی حاکم، عليرغم حمايت گسترده مردمی که نظام جمهوری اسلامی در مقطعی از آن برخوردار بود، نتيجه روند عادی برخورد آراء و انديشه های موجود در جامعه نبود. نظام آموزشی حاکم در پی انقلاب فرهنگی و سرکوب های خونين دهه 1360 مستقر گرديده و با اقداماتی مانند قتل های زنجيره ای و تسويه های دائمی دگرانديشان حفظ شده است.

جهان بينی حاکم بر نظام آموزشی آميخته ای از جهان بينی سرمايه داری آزاد، مارکسيسم ستيزی، و جهان بينی های سنتی ماقبل سرمايه داری است. برخی ها مايلند جهان بينی حاکم را در امثال شريعمتداری ها، ده نمکی ها و پور ارغندی ها خلاصه کرده و نقش عبدالکريم سروش، موسی غنی نژاد، صادق جنان صفت، سعيد ليلاز، سعيد حجاريان، اکبر گنجی، عطريانفر، قوچانی و امثالهم در آن را ناديده بگيرند. در اينجا بعنوان نمونه و با توجه به نامه اخير گروهی از دانشجويان دفتر تحکيم وحدت به آقای سروش در ارتباط با نقش نامبرده در انقلاب فرهنگی، و پاسخ وی به آن نامه، اجمالاً با استناد به برخی نظرات آقای سروش، جوانبی از جهان بينی حاکم بر روند کنونی پرورش روشنفکران در جمهوری اسلامی کشور را از قلم زنده ياد پرفسور علی آگاهی، يکی از قربانيان انقلاب فرهنگی در سطح جامعه، مرور می کنيم. (آغاز نقل قول از نوشته پرفسور آگاهی):

«استاد دانشگاه آقای عبدالکريم سروش در پيشگفتار کتاب خود «نقدی و در آمدی بر تضاد ديالکتيکی» (چاپ اول، خرداد 1357) می نويسند: «در اين مجموعه دو گفتار و يک نوشتار در بارۀ قوانين ديالکتيکی و نقد و بررسی آنها عرضه می گردد». و پس از ذکر اين نکته، که «درين باره ديگران از موافقان و مخالفان، بسيار گفته اند و نوشته اند»، اضافه می کنند: «من فقط کوشيده ام تا راه جديدی برای نقد و تحليل اين بينش ارائه دهم و فتح باب نوينی کنم» (صفحه 12).

بی شک اين ادعايی است بزرگ و جالب، هم برای «موافقان» و هم برای «مخالفان». نگارنده اين سطور هم خواست ببيند اين «راه جديد» با چه مشخصات عمده ای از طرق کهنه متمايز می شود و اين «فتح باب» چه جهان تازه ای از «معرفت و شناخت علمی» را بر روی خوانندگان می گشايد؟ پيش از آن که مولف کتاب، خوانندگان خود را با اصل مطلب آشنا کند، يعنی به آنان فرصت بدهد تا از تضاد ديالکتيکی و «نقد» مولف بر اين تضاد تصوری به دست آورند و مستقلاً به قضاوت بنشينند، همه «ديالک تيسين ها» يعنی صاحبان «بينش» مخالف خود را «شيادان روزگار ما» که «نام شريف علم» را «دام فريب» کرده و به «صيادی غافلان و ساده دلان دست برده اند» معرفی می کند. و اين ها، همه از قلم يک استاد دانشگاه، آن هم در نوشتاری «فلسفی» و «منطقی» و کتابی «علمی » و «برهانی» می تراود! و با چنين برداشتی است که نويسنده در صفحه بعد کتاب خود مدعی می شود که «با شيوه ای منطقی- متافيزيکی به کشف و حل و دفع بدآموزی هايی که به نام علم و فلسفه صورت گرفته است پرداخته است» تا «غافلان و ساده دلان» را از «دام فريب» برهاند! (جالب اين که نويسنده در جزوه ديگر خود «علم چيست؟ فلسفه چيست؟ (چاپ دوم، 1358)، علم را «شرک بزرگ روزگار ما» می نامد (صفحه 7) و معلوم نيست که اين «شرک بزرگ» از نظر ايشان، چه «شرافتی» می تواند داشته باشد؟ و آيا اين خود نوعی تضاد در تفکر و يا گونه ای از درهم انديشی نيست؟)

در سرآغاز «گفتار دوم» اين کتاب می خوانيم: «... در ديالکتيک و در مارکسيسم عوام زده بيش از هر جای ديگر کالای علم دستاويز فريب و اغفال شده است» و از اين روست که نويسنده وظيفه «نور افکندن برين منطقه پرظلمت و نمودن راه تفکيک علم از متافيزيک... و راه گشايی و دستگيری» اين «عوام غفلت زده» را به عهده می گيرد (صفحه 55-56.)

 

نويسنده از همان نخستين صفحه «گفتار اول» کسانی را که «مخالفان» می نامد و در صفحات بعد به تدريح آنان را به نام های مارکس، انگلس، لنين، «مارکسيست» و «سوسياليست ها» مشخص می سازد، به «کج فهمی ها»، «اتهام ها» ، «بدآموزی ها»، «مغالطه های لفظی»، «ضعف انديشه»، «جهالت»، و غيره متصف می کند و در صفحه 37 جايی که می خواهد به معرفی کتاب «آنتی دورينگ» بپردازد، چنين می گويد :« آنتی دورينگ علم زده ترين کتابی است، که در دفاع از تضاد ديالکتيکی نوشته شده... انگلس خود از پيشرفت های علمی، در حقيقت از بهره جويی های ظاهر فريب از علم، خيلی خوشحال و ذوق زده بود». و سرانجام در صفحه بعد از «علم ناشناسی انگلس» و «علم بازی های» او سخن می راند. چنين شيوه برخورد به بينش مارکسيسم و سوسياليسم علمی منحصر به کتاب ياد شده نيست، بلکه مولف در ديگر نوشته های خود نيز به همين شيوه متوسل می شود. اينک چند نمونه:

در جزوه ای زير نام «چه کسی می تواند مبارزه کند؟» (چاپ اول ، بهمن 1357) آقای سروش در همان صفحه اول مقدمه، هرگونه مبارزه ای را که مطابق بينش ايشان نيست «ماجراجويی های عيارانه و بی هدف»، «گستاخی شتاب زده و نيازموده» می نامد و اين طرز برخورد خود را «شيوه فلسفی و علمی» و «بحث های برهانی» قلمداد می کند (صفحه 1-2). وی در نوشته ای که زير عنوان «علم چيست؟ فلسفه چيست؟» منتشر کرده سوسياليسم علمی را «کلاه فريبی بر سر صد خطای نهان» (که محض نمونه حتی به يکی از آن ها به طور مشخص اشاره ای هم نشده است) می نامد، که «کسانی مقلدانه و عاميانه... در غايت خامی و ساده لوحی تن به افسون... مارکسيست ها... داده اند و از سر حقارت و ضعف... می کوشند تا از آن نمد کلاهی هم برای خود فراهم کنند» (صفحه 8).

در همين جزوه مارکسيست ها به دفعات به «ناپختگی عقل»، «خامی»، «ساده لوحی»، «بی بصيرتی»، «جهالت» و امثال اين صفات متصف شده و «بيمارانی» به قلم رفته اند که «خفاش وار از انوار حکمت می گريزند» (صفحه 48).

آقای سروش در پيشگفتاری بر «نهاد ناآرام جهان» (نشر دوم. 1358) اين کتاب خود را «دارويی طبيبانه» برای «شفای برخی از امراض» (يعنی بيماری سوسياليسم علمی) جلوه می دهد و «مخالفان» را «راهزنان غدار» می شمارد که «درکمين نشسته اند و برای غارت انديشه و احساسات انسان ها با همه کوته آستينی چه دراز دستی ها می کنند و به هزار فريب و دغل متاع بی ارج خود را به نامتميزان و بی خبران چون گوهری ارجمند چه گران می فروشند» (صفحه 100...)

 

اين چند نمونه از چند نوشته ايشان را آورديم تا خواننده ما تصور نکند که اين گونه الفاظ و عبارات در گفته ها و نوشته های آقای سروش تصادفی و اتفاقی است. خير! اين ناسزاها، هتاکی ها، اتهام ها، استهزا ها همه و همه، که بخش بزرگی از حجم آثار ايشان را پر کرده است، صفت مشخصه آن شيوه و روشی است، که استاد دانشگاه، به قول خودشان، «در مبارزه ايدئولوژيک»، يعنی مبارزه انديشه ها، عملاً به کار برده و به عبث آن را شيوه «منطقی»، «برهانی»، «فلسفی» و «علمی» نام نهاده است، اين جنبه ای است، که در نخستين برخورد به گفتارها و نوشتارهای ايشان به چشم می خورد.

پيش از پرداختن به محتوای فلسفی و بينش آقای سروش يک نمونه ديگر از روش او را نيز بررسی کنيم، که تا اندازه زيادی شاخص سمت کلی اين شيوه و روشن کننده رابطه عضوی (ارگانيک) آن با محتوای جهان بينی ايشان است.

خواننده کتاب «نقدی و درآمدی بر تضاد ديالکتيکی» البته با تعجب از برخوردی چنين خشمگين و خصمانه از سوی مولف، به خاطر درک مطلب و پی بردن به سبب اين خشم و غضب مطالعه خود را ادامه می دهد تا آن جا، که بر زمينۀ کلی يک «بحث فلسفی، علمی و برهانی» به مثال پول و سرمايه، و تفاوت بين آن ها می رسد.

امروزه بسياری از غير مارکسيست ها نيز معتقدند که سرمايه با پول اختلاف کيفی و اساسی دارد. هر مبلغی پول، هر قدر هم کم يا زياد، تا با بهره کشی از نيروی کار مزدی، از طريق توليد اضافه ارزش سود ايجاد نکند، هنوز خاصيت و کيفيت سرمايه را دارا نشده است. از سوی ديگر، سرمايه هم همواره و حتماً به صورت مشخص پول (سرمايه مالی) در نمی آيد، کارخانه يک سرمايه دار، بناها، ماشين ها و دستگاه ها و غيره نيز سرمايه است... تفاوت کيفی پول و سرمايه (تاريخ پيدايش آن ها، تحولات آن ها، سرچشمه و منبع ايجاد سرمايه، انباشت اوليه سرمايه، اشکال و انواع مختلف آن و غيره) را مارکس به تفصيل هر چه تمام تر در 3 جلد قطور کتاب «سرمايه» و ديگر آثار خود به قدرکافی توضيح داده است (جلد يکم و دوم آن به فارسی هم برگردانده شده است). انگلس هم در کتاب «آنتی دورينگ»، همچون نمونه ای جهت توضيح قانون گذار از تغييرات کمی به تغييراتی کيفی، به تفاوت پول و سرمايه در چند صفحه اشاره کرده است. آقای سروش، که نقد و تحليل علمی از بينش مارکسيسم را وجهه همت خويش قرار داده اند، بايد قاعدتاً با مضمون اين نوشته ها آشنا باشند. البته، ايشان هم مانند هر کس ديگر می توانند با اين نظر (در باره تفاوت يا عدم تفاوت پول و سرمايه) موافق نباشند، اما وقتی در کتابی، که بويژه به نقد و تحليل اين بينش اختصاص يافته است، به اين مسئله مهم برخورد می شود، حق اين است که از هزاران صفحه کتاب ها در اين باره، لااقل چند جمله به «گزينش» خود نقل کنند (ايشان معتقدند که «گزينشی بودن از صفات اساسی و جدايی ناپذير روش شناسی علم است» («علم چيست؟...» صفحه 25) تا خواننده بداند نظر مخالف چيست و موضوع انتقاد کدام است. اما آقای سروش در يک عبارت (حتی نه در يک جمله تمام) تفاوت بين پول و سرمايه را تفاوتی در «يک نامگذاری محض» (نقدی و درآمدی.... صفحه 192) می نامد و می گذرد. در عوض، تنها در 2 صفحه از اين کتاب متجاوز از 8 بار به تکرار، ناسزا و دشنام و تحقير و استهزا بر سر مارکس و انگلس فرو می بارد، آن ها را به «فضل فروشی»، «جهل»، «فاخرانه عبارت بندی کردن»، «پوچی محتوا»، «چهره غير علمی» و غيره متهم و متصف می کند. ليکن باز خشم و غضبش فرو نمی نشيند و در باره انگلس می نويسد:« راستی راستی پيش خود تصور می کند که درين باره از مادر بزرگ خودش بيشتر سرش می شود! و حال اين که اگر تفاوتی هست اين است که مادر بزرگ جهلش ساده بود و او جهل مرکب دارد يعنی جهل به جهل» (صفحه 192.)

خواننده از خود می پرسد: سبب اين خشم و غضب چيست؟ چرا به جای ورود در تحليل واقعاً منطقی و برهانی پيرامون تفاوت پول و سرمايه به چنين هتاکی، ناسزاگويی، دشنام و استهزا پرداخته شده است؟ آيا اين شيوه تاثير احساسی روی خواننده، ناچيز و بی اهميت قلمداد کردن طرف مباحثه (آن هم فقط از راه دشنام و استهزا) و برتر و بالاتر جلوه دادن خود (قبل از اثبات آن) را می توان شيوه ای علمی، فلسفی، منطقی، برهانی دانست؟ آيا رديف کردن ده ها نام فيلسوف و دانشمند از يونان قديم تا مغرب زمين معاصر، يکی پس از ديگری و برشمردن پی در پی مسائل فراوان بدون توضيح و تحليل کافی در باره آن ها و به اين بهانه که «اين مساله فنی تر از آن است که در يک سخنرانی عمومی (که کتابی متجاوز از 203 صفحه از کار درآمده است- ع. آ.)، بسط و تفضيلش ممکن و مطلوب باشد» (نقدی و درآمدی.... صفحه 27)، بيان مطالب پيش پا افتاده به صورت فرمول های رياضی (صفحات 100- 98)، فرمول های شيميايی (صفحات 177-175 و غيره) را می توان شيوه ای علمی و برهانی شمرد، يا يک منظره سازی علمی؟... و پس از خواندن همه اين ناسزاها، تحقيرها و استهزاها باز خواننده از خود می پرسد: پس آن «عفونت منطقی» و «بی خبری و فريب خوردگی» از اين «بيماری واگير» سوسياليسم علمی، که آقای سروش وعده می داد نشان دهد و با «روش علمی» به اثبات رساند در کجاست؟ چرا آقای سروش به جای توضيح و رد نظر مارکسيست ها در باره تفاوت کيفی پول و سرمايه و اثبات نظر خود که اين دو با هم فرقی ندارند، سرمايه هم مثل پول چيز بسيار مطبوع، لذيذ و ضروری برای وجود جامعه است، و نظام سرمايه داری، که سرمايه زا و سرمايه افزاست، بهترين نظام اجتماعی است و غيره، به جای اثبات همه اين مطالب، به ناسزا گوئی به مارکسيست ها و سوسياليست ها پرداخته است؟

آقای سروش در اين کتاب و ديگر نوشتارهای خود ده ها با از «کاپيتاليسم» و «سوسياليسم» نام برده است. در عين حال ايشان، که معتقد است علم نمی تواند ارزيابی کند («با دلو علم از چاه طبيعت نمی توان آب ارزش کشيد». «علم چيست؟...»صفحه 60). علی رغم اين اعتقاد خود زشت ترين، بدترين و نادرست ترين ارزيابی را در باره سوسياليسم کرده است اما در باره کاپيتاليسم يکبار هم باشد به صراحت (چون از فحوای کلام ايشان ارزس مثبت سرمايه داری آشکار می شود) ارزيابی نکرده است. شايد به نظر ايشان چون سوسياليسم علمی نيست می توان مورد ارزيابی قرار داد و چون کاپيتاليسم علمی است نبايد آن را صريحاً ارزيابی کرد؟ ليکن بايد حق داد که در مسئله «ماجرای (و نه تصاد؟! –ع. آ.) ارباب و رعيت و کارگر و کارفرما» (صفحه40) ايشان ارزيابی صريح تری کرده و با استهزای «بينش تصاد» (؟!) ارباب و رعيت، کارگر و کارفرما را «برادر» قلمداد کرده اند.» ( پايان نقل قول از نوشته پرفسور آگاهی)10

 

آيا از روشنفکرانی که ارباب و رعيت، کارگر و کارفرما را«برادر» معرفی کرده و تضاد بين آنها را «ماجرا»يی می دانند که مارکسيست های مبتلا به «عفونت منطقی» به راه انداخته اند، می توان انتظار داشت به «مسائل کارگری» توجه داشته باشند و اگر روزی و روزگاری هم از سر پراگماتيسم و فعاليت های «حقوق بشری» به «مسائل کارگری» هم توجه مبذول نمودند، می توان آن توجه را جدی گرفت؟

 

 

روشنفکر مارکسيست کيست؟

 

مارکسيسم يک ايدئولوژی در سطح ايدئولوژی های ديگری- که از طرف کشيش ها و روحانيون و روشنفکران طبقات استثمارگر ترويج و تبليغ می شود- نيست. مارکسيسم فقط راهنمای عمل نيست- بسياری از ايدئولوژی ها ديگر نيز ادعا می کنند که راهنمای عمل اند- مارکسيسم چيزی بيشتر از راهنمای عمل است: مارکسيسم تحت تاثير همان روندی که آغاز کرده است رشد می کند، غنی تر شده و پالايش می يابد. به اين دليل که مارکسيسم ايدئولوژی طبقه کارگر است، منبع رشد آن، بويژه در زمينه انطباق خلاق آن با شرايط مشخص هر کشور، جنبش طبقه کارگر است.

 

در پراتيک واقعی مارکسيسم، اشاعه و رشد آگاهی طبقاتی طبقه کارگر، و پذيرش آگاهانه هژمونی طبقه کارگر از طرف ديگر طبقات اجتماعی از اهميت حياتی برخورد است. آگاهی طبقاتی پرولتاريا، در نتيجه رشد سرمايه داری بطور خود بخودی رشد نمی کند. رشد آگاهی طبقاتی و سرعت آن به عمل آگاهانه روشنفکران مارکسيست- زنان و مردانی که مارکسيست و انقلابی اند- وابسته است.

آيا روشنفکر مارکسيست يک ايدئولوگ است يا کسی است که کمترين اطلاع و دانشی از ديالکتيک مارکسيستی ندارد ولی تمام وقت خود را به کار سازمانی در ميان پرولتاريا می گذراند؟ اين يک سوال قديمی است که به روزهای انترناسيونال اول و به مبارزات مارکس با انواع انحرافات آنارشيستی و خرده بورژوازی در «ليگ کمونيست ها» طی نيمه دوم دهه 1850 بر می گردد. پيرامون نقش روشنفکران در جنبش طبقه کارگر اختلاف نظر جدی بين مارکس و انگلس و پيروان آنها از يک سو، و گروه سکتاريستی بلانکيست ها از سوی ديگر بروز نمود. کارل شاپر (Karl Schapper) در نشست رهبری مرکزی ليگ که در سال 1850 در لندن برگزار شد مارکس و پيروان او را به «روشنفکری مردد» (hesitant intellectualism) متهم نمود. حملات اين گروه به مارکسيسم به بيرون آن نشست رسمی نيز راه يافت. شاپر طی بيانيه ای که در روز 8 اکتبر 1850 منتشر کرد ادعا نمود مارکس و انگلس «روشنفکران و به اصطلاح نويسندگانی هستند که نمی توانند مردان عمل را در کنار خود ببينند

 

روشن است که مارکس اتهامات فوق را بدون جواب نگذاشت و آنچه که او در توضيح نقش روشنفکران و «اوضاع ناگوار» پرولتاريا نوشته است از اهميت تئوريک فوق العاده ای برخورد است. مارکس نوشت وظيفه «روشنفکر انقلابی» اين است که توانايی و قابليت های انتقادی و تحليلی، شناخت روند تاريخی و درک شرايط اقتصادی و اجتماعی واقعی را در جهت تعيين دقيق و بموقع عمل انقلابی به درون جنبش خود بخودی طبقه کارگر ببرد. به نظر مارکس روشنفکر انقلابی بايد آينده نگر باشد، اما، پرولتاريا بعد از يافتن سمت گيری انقلابی، به اين تمايل دارد که از محدوديت های خود فراتر برود و کمتر به امکان شکست توجه نمايد. روشنفکران انقلابی بايد نسبت به «قيام های» زودرس هشيار بوده و قاطعانه عليه شورش های بی موقع و کور عمل نمايند.

 

مارکس در مقاله ای که در شماره 4 Neue Rheinische Zeitung Revu در سال 1850 منتشر شد نوشت:

«روشن است که اين توطئه گران خود را به وظيفه صرف سازماندهی پرولتاريا محدود نمی کنند؛ ابداً. مشغله آنها دقيقاً در تلاش برای جلو زدن از روند انقلابی در حال رشد قرار دارد، در به بحران کشيدن مصنوعی آن، برای آفريدن يک انقلاب نازا، برای ساختن يک انقلاب بدون شرايط انقلابی.»11

بطور خلاصه، براساس آموزشهای مارکس، امر رهبری پرولتاريا در اساس يک وظيفه روشنفکرانه است. لنين در «چه بايد کرد؟» ضمن بررسی اين بخش از تئوری و پراتيک مارکسيسم می نويسد:

«ما گفتيم که آگاهی سوسيال دموکراتيک در کارگران اصولاً نمی توانست وجود داشته باشد. اين آگاهی را فقط از خارج ممکن بود وارد کرد. تاريخ تمام کشورها گواهی می دهد که طبقه کارگر با قوای خود منحصراً می تواند آگاهی سنديکايی حاصل نمايد، يعنی اعتقاد حاصل کند که بايد تشکيل اتحاديه بدهد، بر ضد کارفرمايان مبارزه کند و دولت را مجبور به صدور قوانينی بناميد که برای کارگران لازم است و غيره. ولی آموزش سوسياليسم از آن تئوريهای فلسفی، تاريخی و اقتصادی نشو و نما يافته است که نمايندگان دانشور طبقات دارا و روشنفکران تتبع نموده اند. خود مارکس و انگلس بنيان گذاران سوسياليسم علمی معاصر از لحاظ موقعيت اجتماعی خود در زمره روشنفکران بورژوازی بودند. بهمين گونه در روسيه نيز آموزش تئوريک سوسيال دموکراسی کاملاً مستقل از رشد خود بخودی جنبش کارگری و بمثابۀ نتيجۀ طبيعی و ناگزير تکامل فکری روشنفکران انقلابی سوسياليست بوجود آمده است.»12

لنين در «چه بايد کرد؟» نادرستی سياست دنباله روی روشنفکران از جنبش خود بخودی طبقه کارگر را به دقت و تفضيل بررسی کرده است و در ابتدای اين بررسی می گويد: « آزمودگی انقلابی و مهارت سازماندهی از خواص اکتسابی است. فقط بايد ميل و هوس پرورش اوصاف لازمه در خود شخص موجود باشد! فقط بايد شعور درک نارسائی ها که در کار انقلابی برابر با بيش از نيم رفع نارسائی ها است وجود داشته باشد! اما هنگاميکه اين شعور رو به افول رفت، هنگامی که کسانی- و حتی ارگانهای سوسيال دموکراتيکی- پيدا شدند که حاضر بودند نارسائی ها را بدرجۀ فضيلت ارتقاء دهند و حتی می کوشدند به بندگی و عبوديت خود در قبال حرکت خودبخودی محمل تئوريک بدهند، آنگاه آن مصيبت به مصيبتی گران تبديل گرديد. وقت آن است که از اين جريانی که مضمون آن بطرز بسيار نادقيقی با مفهوم «اکونوميسم» يعنی با مفهومی توصيف می گردد که برای بيان آن بسيار نارساست، نتيجه گيری شود...»13

 

شرايط حيات و فعاليت روشنفکران مارکسيست در ايران

 

طی نزديک به صد سالی که از پيدايش افکار و انديشه های مارکسيستی در جامعه ايران می گذرد، روشنفکران مارکسيست ايرانی در شرايط سرکوب و پيگرد زندگی و فعاليت کرده اند. در سال 1310 دوران رژيم ديکتاتوری سياه رضا شاه قانونی به تصويب رسيد که هدفش پيگرد و محکوميت هر فرد و سازمانی بود «که رويه ضديت با سلطنت مشروطه ايران و رويه و مرام اشتراکی باشد». محمد رضا شاه دو بار در آن قانون تغيير ايجاد کرد. نخستين بار در سال 1334، رسيدگی به اتهامات سياسی ناشی از آن قانون که در صلاحيت دادگاه های عادی بود و طبق قانون اساسی آن روز می بايست با حضور هيئت منصفه انجام شود، به دادگاه های فرمايشی نظامی محول شد.

 

در مرداد 1354 متمم جديدی بر آن قانون تصويب شد که در آن چنين تصريح شده بود:«هر کس بهر شکل و عنوان در مملکت جمعيتی تشکيل بدهد و يا اراده کند که دارای رويه يا مرام اشتراکی يا بر ضد حکومت مشروطه سلطنتی باشد و همچنين هر ايرانی که در خارج از مملکت اقدام به چنين عملی بکند يا هر کس با چنين جمعيت هايی همکاری داشته باشد به حبس ابد محکوم می شود».

 

بعد از انقلاب بهمن، که يکی از بزرگترين و باشکوه ترين انقلابات قرن بيستم بشمار می آيد، در اين زمينه تغييری حاصل نشد. مهندس بازرگان، نخست وزير دولت موقت، در سال 1358 با استناد به قانون سال 1310 فعاليت احزاب و سازمان های مارکسيست را همچنان غير قانونی دانست، و به بعنوان مثال به وزير پست و تلگراف و تلفن دولت خود دستور داد اجازه ندهد نشريات آن احزاب و سازمان ها از طريق پست کشور توزيع شود! پس از سقوط دولت موقت، «هيئت وزيران در جلسه 30/3/1361 بنابه پيشنهاد شماره 43/4/2006 مورخ 31/1/1361 وزات كشور آئين نامه اجرايی فعاليت احزاب ، جمعيتها ، انجمنهای سياسی و صنفی و انجمنهای اسلامی و اقليتهای دينی مربوط به قانون مصوب 7/6/1360 مجلس شورای اسلامی را تصويب نمود». به موجب اين آيين نامه تفسير اصول قانون اساسی در ارتباط با فعاليت احزاب و سازمان های سياسی، از آنجمله فعاليت سازمان يافته و متشکل مارکسيست های ايرانی، به «کميسيون ماده 10» واگذار شد. عملکرد آن کميسيون طی 25 سال گذشته، که ادامه قانون 1310 رضا شاهی است، روشن تر از آن است که نياز بيادآوری داشته باشد.

 

با توجه به آنچه که تاکنون گفته شد، بايد پرسيد در شرايط مشخص جامعه ايران، وظايف روشنفکران مارکسيست، در قبال جنبش خود بخودی طبقه کارگر چيست؟ ما در نوشته ديگری، پاسخ خود به اين پرسش را مطرح خواهيم کرد.

 

پی نويس ها:

1- نگاه کنيد به:

http://www.salam-socialism.blogfa.com/post-427.aspx

 

2- کارل مارکس و فردريش انگلس، مانيفست حزب کمونيست، ترجمه محمد پورهرمزان، انتشارات حزب توده ايران صفحات 25 و 27.

 

3 تا 6- حيدر مهرگان، چپ روها و مساله ای به نام خرده بورژوازی، انتشارات ياران ما، تهران، فروردين 1359، صفحات 6 و 7.

 

7- همانجا، به نقل از احسان طبری، برخی مسائل نظری مربوط به انقلاب ايران.

 

8 و 9- آنتونيو گرامشی، شهريار مدرن و نوشته های ديگر، لندن، 1956، صفحات 118-125. همچنين در نشانی زير:

http://www.marxists.org/archive/gramsci/prison_notebooks/problems/intellectuals.htm

 

10- ع. آگاهی، پيرامون يک برخورد ذهن گرايانه به سوسياليسم علمی، دنيا، شماره 1، 1360، صفحات142-146.

 

11- مارکس و انگلس، منتخب آثار، جلد 1، مسکو، 1962، صفحه 363.

 

12 و 13- لنين، چه بايد کرد؟ آثار منتخب، ترجمه محمد پورهرمزان، صفحات 276-282.

 

 برگرفته از دنیای ما

http://www.donyayema.info/articles_detail.php?aid=717

 

چرا روشنفكران به مسائل كارگري توجه نمي‌كنند؟

فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید