![]() |
|
شماره 87- بروزرسانی: دوشنبه 15/5/1386 |
|
در گفت و گو با متخصص ارشد مسائل کودکان بررسي شده است
مشکلات نظام آموزشي رفتارنگر ايران
محبوبه حسين زاده
70درصد افت تحصيلي دانش آموزان، ترک تحصيل 400هزار کودک در يک سال در مقاطع دبستان، دانش آموزان ديپلمه ناکارآمد و ناتوان و... محصول پايبندي نظام آموزشي ايران به سيستم هاي رفتارنگر است؛ سيستم آموزشي يي که در اواخر قرن نوزدهم مطرح شد و هم اکنون فقط امريکا و ايران به مدارس رفتارنگر که يک الگوي کاملاً امريکايي است و منطبق با نظام سرمايه داري وفادار مانده اند. ناصر يوسفي، مسوول موسسه پژوهشي کودکان دنيا، معتقد است اگر بتوانيم سرمنشاء اصلي نظام آموزشي ايران را نقد کنيم، وزارت آموزش و پرورش رنگ و بوي بهتري پيدا مي کند و آموزش در ايران به يک جريان کاربردي نزديک مي شود. وي اصرار دارد اين مقدمه درباره تمايز بين وزارت آموزش و پرورش و سيستم ها و نظام هاي آموزشي در ابتداي گفت و گو چاپ شود و اين تمايز برايش خيلي مهم است چون«بعضي ها فکر مي کنند وقتي در مورد آموزش و پرورش صحبت مي کنيم، مي خواهيم در مورد وزارتخانه صحبت کنيم و آن را نقد کنيم در حالي که شما مي توانيد يک سيستم را نقد کنيد و اين ربطي به وزارتخانه ندارد. صحبت هاي من در مورد يک سيستم است که مي تواند اين وزارتخانه قبول داشته باشد يا قبول نداشته باشد. اين سيستم هم قبل از انقلاب بوده و هم بعد از انقلاب و اين هيچ ربطي به وزارت آموزش و پرورش بعد از انقلاب هم ندارد و ماجرا خيلي کهنه تر از اين فضا است.» ناصر يوسفي که در حال حاضر دانشجوي دکتراي آموزش و پرورش است، قصه هاي بسياري را به صورت کتاب يا در نشريات کودک و نوجوان در کشورهاي مختلف دنيا از جمله نروژ، دانمارک، سوئد، امريکا و کانادا به چاپ رسانده و جوايزي از شوراي کتاب کودک، کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان، يونسکو، ادبيات جنگ و غيره دريافت کرده است . ناصر يوسفي به عنوان متخصص ارشد مسائل کودکان، مشاور بسياري از سازمان هاي بين المللي مانند يونيسف، کميسارياي عالي سازمان ملل در امور پناهندگان، يونسکو و شوراي جهاني جمعيت بوده و طرح هاي بسياري را به نفع کودکان سازماندهي و اجرا کرده است.
اين روزها صحبت از نقد، ناکارآمد بودن و تغيير سيستم آموزشي مدارس ايران بارها از سوي مسوولان مختلف تکرار شده است. اما اين ناکارآمد بودن فقط و فقط تکرار مي شود و گويا هيچ راه حلي در کار نيست؟
من هم مثل شما قبول دارم که خيلي ها، آموزش و پرورش را نقد مي کنند و آن را قضاوت مي کنند ولي مشکلي که در جامعه ما به وجود مي آيد اين است که اين نقدها بسيار مخدوش شده است و شما نمي توانيد بفهميد که چه چيزي را نقد مي کنند. بعضي وقت ها کتاب هاي درسي را نقد مي کنند و بعضي وقت ها کار معلم ها را و خيلي اوقات آيين نامه ها، نتيجه تحصيلي يا کارکرد مسوولان را. ولي از آنجا که نتوانستيم اصل کار را نقد کنيم هيچ کدام از اين نقدها به جواب نمي رسد و از اين به بعد هم به نتيجه نخواهد رسيد مگر اينکه ما بتوانيم سرمنشاء اصلي را زير سوال ببريم. من معتقدم اگر اين اتفاق بيفتد هم وزارتخانه رنگ و بوي بهتري پيدا مي کند و هم اينکه نتايج درخشان تري خواهيم داشت و بهتر خواهيم توانست آموزش را به يک جريان کاربردي نزديک کنيم.
سرمنشاء اصلي؟
منظور همان نظام آموزشي مدارس ايران است. براي تحليل اين نظام بايد به دوران مشروطه برگرديم. از زماني که دوران مشروطيت را تجربه کرديم اين بحث پيش آمد که ما بايد بتوانيم آموزش را فراگير کنيم و نقطه عطف جامعه ما بعد از مشروطيت اين بود که آموزش را به عنوان يک حق براي کودکان به رسميت شناختيم. اين ماجرا ادامه پيدا مي کند تا دوران پهلوي که مي بينيم تلاش قابل توجهي صورت مي گيرد تا عده زيادي از کودکان حق رفتن به مدرسه را پيدا مي کنند و 70درصد کودکان اين امکان را پيدا مي کنند که به مدرسه بروند و اين خود رقم قابل توجهي براي فاصله بين دوره مشروطيت و عصر پهلوي بوده است. بعد از انقلاب هم آموزش و پرورش به معناي واقعي فراگير مي شود و هم اکنون در کوچک ترين روستاها، مدرسه وجود دارد و هرجا که امکان تشکيل مدرسه وجود نداشته، نهضت سوادآموزي وارد کار آموزش شده است. ما شاخص بزرگي در کشورمان داريم و آن اين است که 90درصد کودکان ما وارد کلاس اول مي شوند و مي بينيم که آموزش و پرورش ما در تداوم مشروطيت تا امروز، حرکت خود به سوي فراگير شدن آموزش را به خوبي انجام داده است. ولي مبحثي که اتفاق مي افتد اين است که فراگير بودن به خودي خود يعني چه؟ و آموزش کارآمد يعني چه؟
و البته همواره تاکيد بر ناکارآمد بودن آموزش در مدارس بوده است بدون اينکه منظور از آموزش کارآمد مشخص شود؟
در آمارهاي رسمي آموزش و پرورش اعلام شده است 70درصد دانش آموزان ما دچار افت آموزشي هستند و اين يعني اينکه از هر 100 کودک که وارد اول دبستان مي شوند 30 نفر آنان به مرحله ديپلم مي رسند و 70 نفر آنان جا مي مانند. اين آمار رسمي دولت است آن هم در کشوري که جزء معدود کشورهاي جهان است که براي کودکان شان به صورت متمرکز کتاب درسي چاپ مي کند. چرا 70درصد افت تحصيلي داريم و چرا درصد کوچکي از همان 30درصد وارد دانشگاه مي شوند و در عين حال درصد بالايي از اين دانش آموزان نمي توانند به صورت فعال وارد بازار کار شوند و همه اين را مي دانند که همان درصدي که ديپلم مي گيرند اين توانايي را ندارند که کارآمد باشند و بتوانند خودشان را در زندگي جمع و جور کنند و من فکر مي کنم که خيلي ها با من هم عقيده هستند که اين افراد ناکارآمد و ناتوان هستند. در روزنامه همشهري از قول مسوولان آموزش و پرورش اعلام شده بود حدود 400هزار کودک در مقاطع پايه دبستان در سال 84 ترک تحصيل کرده اند. اگر همين ميزان ترک تحصيل را در دوره راهنمايي و دبيرستان در نظر بگيريم، ببينيد چه وضعيتي پيدا مي شود؟اين کودکان به کجا مي روند و چکار مي کنند؟ چرا ما در آمارها داريم کودک کلاس اول ترک تحصيل مي کند؟
مسوولان همواره يکي از دلايل را نبود مدارس راهنمايي و دبيرستان ذکر مي کنند يا اينکه در برخي مناطق محروم والدين به دختران شان امکان ادامه تحصيل در مقاطع راهنمايي و دبيرستان را نمي دهند و اين دانش آموزان از چرخه تحصيل باز مي مانند.
ولي تقريباً با توجه به آمار وزارت آموزش و پرورش، از لحاظ تحت پوشش قرار دادن دانش آموزان در مقاطع مختلف تحصيلي تقريباً مشکلي نداريم. بر فرض مثال براي هر چند روستا يک مدرسه شبانه روزي ساخته شده و دانش آموزان مي توانند در نزديک ترين مدرسه به روستاي خود بمانند و درس بخوانند. پس اين بهانه خوبي نيست براي ترک تحصيل دانش آموزان مناطق محروم. از لحاظ فيزيکي در ساخت مدارس خيلي خوب کار شده است و آموزش و پرورش هم توانسته بدون دخالت مستقيم افراد زيادي همانند خيران مدرسه ساز را درگير کار ساخت و ساز مدارس کند. از سوي ديگر ما در کشوري هستيم که به لحاظ مسائل مذهبي اين اعتقاد براي خانواده ها فراهم شده که دختران شان با معلمان زن کار مي کنند و هيچ نگراني از اين بابت ندارند.
خب پس شما دليل اين افت تحصيلي را در چه مي دانيد؟
نکته يي که هست و من باز مي خواهم به مشروطيت برگردم اين است که اين دوره همزمان مي شود با دوره يي از روان شناسي علمي و تجربي که در اروپا و امريکا شروع شده بود و باعث و باني «سيستم هاي روان شناسي رفتارنگر» بود. سيستم هاي رفتار نگر، سيستم هايي بودند در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم که معتقد بودند ما مي توانيم نتايج را از قبل تعيين کنيم و مخاطب مان را به آن نتيجه مطلوب برسانيم. سيستم هاي رفتارگرايي، به نوعي سيستم هاي از پيش تعيين شده هستند. يعني تعيين مي کنند مخاطب قرار است به کجا برسد و چه اتفاقي قرار است برايش رخ دهد و از چه راهي مي توان مخاطب را به خواسته يي که از قبل برايش تعيين شده، رساند. در سيستم هاي رفتارگرايي، نتيجه خيلي زود مشخص مي شود و اين سيستم ها به دليل همين ويژگي توانستند خيلي خوب خودشان را به دنيا معرفي کنند، چون نتيجه خيلي سريع مشخص مي شد و خانواده هايي که کودکان شان را به مدرسه مي فرستادند، مي توانستند نتيجه اين آموزش ها را به خوبي ببينند. پس اين سيستم، ويژگي هاي ارزشمندي در دوره تاريخي خودش داشت. در سيستم هاي رفتارنگر معتقدند ما بايد تعيين کنيم که کودکان چه چيزي بخوانند و من تعيين کننده اين جريان آموزشي هستم و به همين دليل اتفاقي که مي افتد اين است که گروهي از کارشناسان تعيين مي کنند که هر کودک در هر سني بايد چه مطالبي را بخواند.
يعني سيستم آموزش و پرورش ايران هم در آن دوران از سيستم رفتارنگر تبعيت کرده است؟
البته. شما از اول دوران حکومت پهلوي مي بينيد که کتاب هاي درسي وارد جريان آموزشي مملکت ما مي شود و محصول اين مي شود که يک کتاب درسي کاملاً يکسان براي يک گروه سني براي همه بچه هاي کشور تدوين مي شود آن هم در کشوري که تنوع آب و هوايي، فرهنگي، مذهبي، سياسي و اجتماعي فراواني دارد و اين اتفاق مي افتد که براي گروه بزرگي از کودکان يک منبع تعيين مي شود و در اين سيستم کودکان بايد خود را با آن منبع هماهنگ کنند، چه دوست داشته باشند و چه دوست نداشته نباشند و اگر دوست نداشته باشند از سيستم حذف مي شوند و زماني مي توانند وارد پايه بعدي سيستم آموزشي شوند که نشان دهند آن را فهميده اند و در يک دوره آموزشي و در يک زمان مشخص بايد پاسخگوي امتحان مربوطه باشند.بعد از جنگ جهاني اول مي بينيم که مکاتب ديگر روان شناسي هم وارد ميدان مي شوند مانند گشتالگراها که کاملاً رودرروي رفتارنگرها بودند و اعتراض شان هم اين بود که کاملاً نمي توانيم تعيين کنيم محرکي که امروز من به شما مي دهم حتماً همان جوابي را مي دهد که من فکر مي کنم و اصلاً ممکن است که به جواب هاي مختلف برسد؛ جواب هاي ديگري که حتي من در تخيلم هم نيست. به همين دليل است که سيستم گشتالگرا، رودررو با سيستم رفتارنگر جلو آمد. بالطبع اين سيستم هم روان شناسي و الگوهاي تربيتي خاص خود را داشتند. مثل جان ديوري، والدروف و مونته سوري. مونته سوري اين روش را که حتماً بايد کتاب درسي براي آموزش دانش آموزان وجود داشته باشد، رد مي کند و اين تجربه حداقل از سال 1920در دنيا مطرح است که گشتالگراها به تقابل با نظام رفتارنگري و چالش با آن برخاسته اند. و اما در اواخر جنگ جهاني دوم مي بينيم که پياژه به عنوان يک روان شناس تحول گرا وارد مي شود که چند مرحله هم جلوتر از گشتالگراها است. پياژه اين ديدگاه را مطرح مي کند که کودکان يک فرآيند را طي مي کنند و نمي شود آنان را در يک زمان و يک نقطه ديد و يک درس به آنان داد يا آنان را در يک زمان خاص ارزيابي کرد. پياژه معتقد است کودکان در يک جايي شروع مي شوند و به يک جايي ختم مي شوند و اين يک دوره زماني دارد و ما نمي توانيم تعيين کنيم که در يک دوره يي کودکان چه پاسخي دارند. پياژه معتقد است کودکان زماني چيزي را ياد مي گيرند که خودشان در تجربه مستقيم با اشياي پيرامون خود قرار بگيرند و زماني که چيزي به آنان آموزش داده مي شود در حقيقت آنها را از يادگيري محروم کرده ايم. پياژه در منابع مختلف اشاره مي کند که سيستم هاي رفتارنگر، کودکان را در اسارت هاي مختلف، نگه داشته اند و مانع از رشد همه جانبه آنان در دوره تاريخي خودشان شده اند. بر اساس ديدگاه پياژه مدارسي کودک محور شکل مي گيرند که خود را با نيازهاي کودکان منطبق مي کنند و در اين مدارس، کودکان بايد جريان هاي آموزشي را تعيين کنند و آموزگاران بايد در خدمت خواسته هاي کودکان باشند. اين مدارس نتايج قابل توجهي هم داشته اند. حتي در ايران هم متخصصان آموزش که مي خواهند دانش خود را به رخ بکشند از پياژه نام مي برند اين در حالي است که نمي شود به پياژه که مي گفت اگر به کودکي آموزش دهيم، او را از يادگيري محروم کرده ايم اعتقاد داشت ولي از نظام مرحله يي بودن آموزش سيستم رفتارنگر تبعيت کرد. مي خواهم اين نکته را بگويم که بعد از فوت پياژه در سال 1908، حداقل چند الگوي جديد مطرح مي شود که هيچ کدام حتي گردشان هم به سيستم آموزش و پرورش ايران نمي خورد و سيستم آموزش و پرورش ايران همچنان وفادار به سيستم رفتارنگري مي ماند. در حالي که ما بعد از روان شناسي تحول نگر، روان شناسي انسان گراها را داشتيم و الگوهاي آموزشي از دل اين سيستم بيرون آمد که به هر حال يکي از مطرح ترين الگوهاي آموزشي بوده اند و اينکه تا به امروز موثرتر از اين الگو ديگر وجود ندارد.
سيستم آموزشي مدارس ايران با دوران قبل از انقلاب هيچ تفاوتي نکرده است؟
با اينکه انقلاب شد و خيلي از برنامه ها تغيير کرد ولي به طور مشخص ساختار و رويکرد نظام آموزشي ما هيچ تغييري نمي کند و کاملاً همان الگوي قبل از انقلاب است و تنها اتفاقي که مي افتد اين است که محتوا عوض مي شود. به دلايل مختلف مي توان گفت نظام آموزش و پرورش ما در بعد از انقلاب همان نظام قبل از انقلاب است و اين خود جاي تاسف دارد. ما اين شانس را داشتيم که اين نظام آموزشي را تغيير دهيم ولي اين اتفاق نيفتاد به اين دليل که تئوريسين هاي آموزش و پرورش ما نتوانستند خودشان را با تئوري هاي روز دنيا منطبق و هماهنگ کنند.
پس دليل ناکارآمدي سيستم آموزشي ايران از همين موضوع ناشي مي شود؟ تبعيت از سيستم هاي آموزشي يي که سال ها است در کشورهاي ديگر دنيا کنار گذاشته شده اند؟
مجموعه عواملي که ذکر شد باعث شده که سيستم آموزش و پرورش ما تقريباً يک الگوي کاملاً کهنه و ناکارآمد باشد به اين دليل که هيچ وقت نتوانسته نياز مخاطب خودش را در نظر بگيرد و براي مخاطب همه چيز را از قبل تعيين کرده است و قرار است که دانش آموزان هم به آن حد برسند. وقتي من تفاوت هاي فردي کودکان را نمي بينم خب نتيجه اين مي شود که آنها نمي توانند خودشان را با اين برنامه ها هماهنگ کنند و وقتي نمي توانند خود را هماهنگ کنند بايد به اين وضع تن دهند که خود من محصول اين نظام بودم که فقط درس خواندم تا بتوانم نمره بياورم و خيلي از چيزهايي را که خواندم که در زندگي روزمره هيچ استفاده يي از آن نمي کنم. به هر حال بسياري از کودکان ما در دنيايي فعال و پويا زندگي مي کنند و جامعه ما نسبت به نظام آموزشي مان، جامعه يي پوياتر شده و به همين دليل دانش آموزان نمي توانند خود را با جرياني کهنه هماهنگ کنند و خيلي از والدين و کارشناسان اعتقاد دارند که بچه ها به مراتب از کتاب هاي درسي نوتر و جلوتر هستند. حتي تلويزيون موجود ما به مراتب جلوتر از نظام آموزشي است و همين کهنه بودن باعث مي شود که کودکان همواره دچار تضاد و تناقض باشند و از سوي ديگر چون کودکان به هزاران دليل هوشمندتر شده اند، دارند نتايج افرادي را که تحصيل کرده اند در جامعه شان مي بينند و اصلاً نمي خواهند تن بدهند که به اين دام بيفتند و به همين دليل مي بينيم که ديگر پسران تمايلي به دانشگاه رفتن ندارند. حالا از همه اينها گذشته، ايران يکي از معدود کشورهايي است که هنوز به سيستم رفتارنگر وفادار مانده است.
در کشورهاي منطقه، وضعيت از اين بهتر است؟
منظورتان از کشورهاي منطقه، فقط افغانستان که نيست، در هند، پاکستان، بنگلادش، ارمنستان، ترکيه و...وضعيت به مراتب بهتر از ايران است. نمي خواهم بگويم در کشور ترکيه به طور مثال الگوهاي آموزشي رفتارنگر وجود ندارند ولي در اين کشور به الگوهاي مختلف آموزشي اجازه فعاليت داده اند و مثلاً در ترکيه خانواده ها اين حق را دارند که انتخاب کنند فرزندشان در کدام مدرسه و با کدام سيستم آموزشي تحصيل کنند. در اين کشور هم مدارسي با سيستم هاي رفتارنگر وجود دارد و هم پياژه يي و هم گشتالگرا و هم انسان نگر و خانواده ها حق انتخاب دارند که کودکان شان با کدام سيستم آموزشي تحصيل کنند. اما در ايران، فقط يک حق انتخاب وجود دارد و کودکان ما فقط حق دارند در مدارس رفتارنگر که يک الگوي کاملاً امريکايي است و منطبق با نظام سرمايه داري تحصيل کنند و اگر من نخواهم کودکم در اين نظام آموزشي درس بخواند هيچ حق انتخاب ديگري ندارم.
الگوي امريکايي منطبق با نظام سرمايه داري؟ يعني مدارس ايران فقط از اين نظام آموزشي پيروي مي کنند؟
مي دانيد که تنها سيستم آموزشي که در دنيا هنوز از سيستم رفتارنگر استفاده مي کند امريکا است، البته اين را هم بگويم که رفتارنگرها در آنجا با تجهيزات و امکانات و کيفيت بيشتر فعاليت مي کنند ولي در ايران ما حتي فاقد اين امکانات و تجهيزات هستيم و اگر آن امکانات بود حداقل دل مان خوش بود که سيستم رفتارنگر به صورت کامل اجرا مي شود. ولي شما مي بينيد در هند و بنگلادش، الگوهاي مختلف آموزشي رايج است و اين فرصت به کارشناسان و برنامه ريزان داده مي شود که بتوانند الگوهاي مختلف را جاري کنند تا کودکان حق انتخاب داشته باشند و اين فرصت داده مي شود که افراد بتوانند تنوع داشته باشند. در حالي که در سيستم هاي رفتارنگر در بطن شان، يکدستي به وجود مي آيد؛ افرادي که مثل هم هستند، مثل هم فکر مي کنند، مثل هم تصميم مي گيرند و در اين سيستم ها شما نمي توانيد پويايي ببينيد و شما مي بينيد که نتيجه سيستم رفتارنگر تربيت افرادي مي شود که شايد فقط مجرياني خوب باشند و نه افرادي برنامه ريز و تئوريسين و خلاق و يکي از دردهايي که جامعه ما مي کشد اين است که آدم خلاق نداريم. من همه چيز را نمي دانم ولي حداقل در بعضي بخش ها که مي شناسم اين موضوع را مي بينم و به همين دليل بسياري از کارشناسان تعليم و تربيت، در دنيا معتقدند که سيستم هاي رفتارنگر در کشوري مثل ما در بطنش فاسد است. من تعريفم از فساد، شايد تعريف رايج نباشد ولي وقتي کودکان ما نتوانند فکر کنند و تصميم بگيرند و بچه هايي باشند که فکر مي کنند بايد کار براي شان ايجاد شود، به نظر من اين فساد است و اين دانش آموزان محصول اين سيستم هستند و تا زماني که سيستم آموزش و پرورش ما از دام سيستم آموزشي رفتارنگرها بيرون نيايد، هيچ اتفاقي رخ نمي دهد. گرفته شده: روزنامه اعتماد |
|
فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |