![]() |
|
شماره 90- بروزرسانی: سه شنبه 23/5/1386 |
|
«هرآنچه نباید باشد»*
هادی پاکزاد
- اغلب پیش آمده است که دربارهی تغییر «هرآنچه که نباید باشد» موردِ پرسش قرار میگیریم، ولی واقعیت این است که هیچ دستورالعمل و یا نسخهای را نمیتوان به دور از درک مجموعِ شرایطی داد که آن شرایط اجازه داده است تا «نباید» ها بهطور ملموس و عینی حضور داشته باشند. حرفم را روشنتر بگویم: نباید اکثریتِ مردمانی که عاملِ اصلی تولید کالاها هستند در زیر خط فقر باشند، نباید اقلیتِ صاحبِ سرمایه برخوردار از همهی نعماتِ تولید شده توسط همان زیر خط فقر نگهداشته شدهها باشند، نباید تفاوتِ طبقاتی جوانان را از کار گریزان کند و بخشی را به اعمالی وادارد که بخواهند یک شبه ره صد ساله را طی کنند و در مسیرهایی قرار گیرند که عاقبتِ آن، حتا درصورتِ موفقیت، زندگی سالم و آسایشآور نام ندارد، نباید در یک جامعهی سالم دزدی باشد، نباید بوروکراتیسم در ادارات بیداد کند، نباید ترافیک برای بسیاری از هموطنان زندگی روزمره را با دشواری و مصیبت روبرو سازد، نباید سالانه بیش از سی هزار کشته بهخاطر حوادثِ رانندگی داشته باشیم، نباید واژهی بیمههای خدمات درمانی و دیگر انواعِ بیمههایی که با بهداشت و درمانِ مردم سروکار دارند از معنا تهی باشند و اکثر دکترها حقِ ویزیت خود را بگیرند و با بیمهای که فقط اسمش قشنگ است قرارداد نداشته باشند. تازه شما بیمه هستید و همه جا باید سهمی جداگانه بپردازید که میگویند آن سهم را بیمه قبول نمیکند!...، نباید پارتیبازی باشد، نباید چشمِ کارکنان به دستِ ارباب رجوع باشد تا اگر آن دست را فعال و خیّر دیدند کارش را راه بیاندازند... باور کنید تا ساعتها میتوان از این نبایدها گفت که متاسفانه مجموعهی همین نبایدها است که تمامی آشوبهای روانی و ذهنی را برای اغلب اشخاص بهوجود آورده و میآورد. لازم است در همینجا به چند مورد از همین آشوبهای ذهنی و روانی هم اشارههایی داشته باشیم تا بیشتر به عمقِ تلاش برای تغییر «هرآنچه نباید باشد» پی ببریم. بله، آنگاه متوجه میشویم که تلاش برای درک روشنتر از شرایطی که این همه نباید را باید کرده است، ضرورت جدیتری پیدا میکند. حکایتِ آشوبهای روحی- روانی در جامعه تا بهآنجا عمیق و گسترده است که نمیتوان به گوشهای از آنها در چند سطر بسنده کرد! پس چارهای نیست تا از این مقوله نیز فهرستوار بگذریم تا از اصلِ گفتگو زیاد پرت نشویم، هرچند که اصلِ گفتگو نیز چیزی جز تحلیل و بررسی شرایطی که در آن زندگی میکنیم نیست. ما تلاش داریم تا ریشهیابی کنیم علتِ وجودِ این نبایدها را که متأسفانه تا مغز استخوان در زندگی شخصی و اجتماعی همه تأثیرگذاشته است. این مشکلات و مسایل روحی روانی کدامند؟ همانطور که اشاره شد بدونِ بررسی علتهای انتزاعی هر یک از آن مشکلات، به ذکر کوتاهِ آنها بسنده میکنیم تا کمکی به هدفِ بحث ما باشد: تردید ندارم که؛ عقدهی حقارت، حسادت، خودبزرگبینی، برتریطلبی، نسبت به دیگران احساسِ کمبود داشتن، دروغ گفتن، خالی بستن، چاپلوسی کردن، دیگران را حقیر دیدن، زور گفتن، دیگران را وسایل و ابزارهای مورد نیاز دیدن، خود را در همهی امور محق دانستن، حرفِ خود را به کرسی نشاندن، ارزشها را وارونه فهمیدن، ترس و وحشت داشتن، هراس و دلهره داشتن، زود رنج بودن، گذشت نداشتن، به سرعت عصبانی شدن، نسبت به هر نمودِ غیر قابل انتظاری واکنش سریع بروز دادن، حقهباز و حیلهگر بودن، در مالیخولیای پیشرفتهای کاذب خود را به آب و آتش زدن، برای آیندهی موهوم خود را هلاک کردن، خسیس بودن، تنگنظر بودن، از داشتهها بهرهبرداری نکردن، انبار کردن و انبار کردن، همه را زیر دست و پای خود له کردن، حقوق اجتماعی دیگران را پایمال کردن، از چراغ قرمز عبور کردن، زنان را انسانهای دستِ دوم دیدن، از دیگران بهرهکشی کردن و… همهی اینها مشکلات و مسایل روحی روانی هستند که متاسفانه هر کسی میتواند با کمترین توجه به اطراف خودش، همهی آنها را در اشکالِ گوناگون مشاهده کند. البته ناگفته نماند که هریک از ما نیز اگر کمی منصف باشیم خود را بیگانه از آن مشکلات روحی روانی که ذکر شد نمییابیم!. تا اینجای کار از نبایدها گفتیم، به مشکلاتِ روحی روانی اشاراتی داشتیم، و همهی اینها را فهرست کردیم تا بدانیم علت یا علتهای اساسی وجود و یا پیدایی آنها در چیست؟: فکر میکنم، همانگونه که یک سلسله کارها و عملکردهای مثبت، در هر کاری، تأثیراتِ مثبتی بر نتایجِ آن کار و دیگر پدیدههایی که در اطرافِ خود دارد میگذارد، هر عملکردِ منفیای نیز در ارتباط با دیگر پدیدهها تأثیراتِ منفی خود را بهجا میگذارد. برای مثال میتوان به موضوعِ آشفتگی ترافیک در شهرهای بزرگ نظر انداخت: همه سرگردان میشوند، در معرض انواعِ بیماریهای مربوطه قرار میگیرند، بهای اتلاف وقتهای این آدمهای سرگردان در ترافیک با هیچ معیاری قابلِ قیمتگذاری نیست، یکی از بیشمار نتایجِ آن بیحوصلگی و عصبانیت است که ناراحتی برای خود و دیگران را بهبار میآورد که خود واکنش دیگران نسبت به شما را درپی دارد و این دور باطل همچنان ادامه مییابد. اگر در ترافیک مجروحی که خود معلولِ همین نحوهی غلط عبور و مرور است داخل آمبولانسی حبس شود راه عبوری نیست تا این بیمار مجروح به بیمارستان رسانده شود، جایی آتش گرفته است و ماشینهای آتشنشانی راهی برای رسیدن به هدف ندارند. خلاصهتر گفته شود که همین معضلِ ترافیک توانسته میلیونها لیتر بنزین را دود کند!، پولِ این میلیونها لیتر بنزین که خود سببِ این همه بیهودگی شده است میتوانست دردهایی را درمان کند! که مهمترینِ این دردها بیکاری افسارگسیختهی جوانان است که پیامدهای همین بیکاریها، خود داستانهایی ساخته و میسازد که صدها نویسنده نمیتوانند آن داستانها را به روی کاغذ بیآورند! این داستانهای نوشته و نانوشته از اثراتِ بیکاری تودههای مردم، یکی دیگر از بیشمار عوارضی است که میتوان آن را در وابستگی به همین معضل ترافیک مورد توجه قرار داد. منظورم از این مثال این است که تمامی عوارض روحی و روانی که متأسفانه در چنین جوامعی همگان در آن، کم و بیش، سهم دارند ناشی از مجموعه مناسباتی است که آن مناسبات براساس غیر عادلانه پایهریزی شده است. با کمی دقت متوجه میشویم که همین پدیدهی ترافیک، برخاسته از نیاز واقعی مردم نیست و برای تسریعِ کارهای آنان بهوجود نیآمده است!. این چه پدیدهای است که میخواهد به کارها سرعت ببخشد ولی همه را متوقف کرده است!. تردید نباید کرد که در اینجا باید به هدفِ تولید و درک نیازِ بازار شک کرد!. وقتی تولیدِ ماشین، عمدتاً، مصرف داخلی دارد و در انحصارِ سرمایه است؛ سرمایه کاری ندارد که به مصرف و تقاضای واقعی برای کالای تولیدی بیاندیشد! سرمایه برخود وظیفه میداند که تولید کند و با انحصارِ کالا، سودِ بیشتر ببرد. پس در این نمایشی که سرمایهی کور از خود ارایه میدهد، آن را باید علتالعللِ همهی نارساییهایی دانست که به اختصار دربارهاش صحبت کردیم. این نمونهای که ذکر شد در مورد دیگر نارساییها که بهطور زنجیرهای بر هم تأثیر میگذارند و یک مجموعهی ناهمگون از نارساییها را به نمایش درمیآورند، همگی معلولِ نقشِ انحصاری سرمایه است که متأسفانه در اختیار اقلیتِ عمدتاً غیر فعالِ جامعه قرار دارد!. این پدیده تا زمانی که به آمریت خود ادامه دهد و شرایط لازم برای استمرار حیاتش فراهم باشد، همچنان باید شاهد تمامِ این تفاوتهای فاحشِ طبقاتی باشیم که برآیند همین فاصلهی طبقاتی هزاران دردِ بیدرمانی است که متأسفانه انواع و اقسام نسخههایی که ایدهئولوگهای نظمِ جهانی موجود میدهند و دادهاند نتوانسته گام اساسی و بنیادی در رفع بحرانِ حاکم در مناسباتِ اجتماعی بردارد. تردید نباید کرد که شناختِ اساسی معضلات حاکم بر جوامعِ طبقاتی، ضرورتِ نخست برای تغییر آن جوامع است. اما بدونِ درکِ ویژگیهای مربوط به ساختار اجتماعی، سیاسی و اقتصادی هرکشور مفروض، هر تغییری در راستای نابودی تفاوتِ طبقاتی و یا تعدیلِ آن غیر ممکن است. با تمام این توضیحات لازم است یادآوری شود؛ بهخصوص در عصر حاضر که تکنولوژی پیشرفت فوقالعادهای کرده که حاصلِ آن، هم ارتباطهای نزدیک جهانی را سبب شده است و هم «سرمایهی انحصاری جهانی» بیوقفه در جهتِ جهانی سازی، خود را به آب و آتش میزند باید این شرایط را در اولویتِ بررسی قرار داد تا جهتِ هر حرکتی بهطور کور و ناسنجیده پیش نرود که حاصلش خسارت و عقبنشینی بیشتر برای مردم و تهاجم و تجاوز بیشتر برای صاحبانِ «سرمایهی انحصاری» باشد.
* گزیده از کتاب «روانشناسی داستانی»، نشر فروغ مهرگان، ص149 |
|
فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |