شماره 93- بروزرسانی: جمعه 2/6/1386  

بازگشت به صفحه اصلی

 

پیک موتوری

 

منوچهر بصیر

 

 

پدرم شاگرد جواهرساز بود. وقتی معتاد شد، مادرم را هم معتاد کرد که آن‌قدر با او دعوا نکند و بعد گاهی من را می‌فرستادند تا برای آن‌ها مواد بگیرم.

اگر مادر بزرم نبود، منهم معتاد شده بودم، خدا بیامرزدش یک روز آمد با دعوا و جنجال مرا برد خانه‌ی خودش و گفت می‌ترسم این بی‌شرف‌ها تو را هم آلوده کنند. پدرم اعتراض کرد، اما مادر بزرگ تهدیدش کرد به پلیس اطلاع خواهد داد.

پدر و مادرم مثل خیلی از معتاد‌ها وقتی بی‌پول شدند، رفتن تو قاچاق مواد اما گیر افتادن و زندانی شدند.

تا کلاس پنجم بیش‌تر نخواندمف چون در ریاضی ضعیف بودم، معلم مرتب کتکم می‌زد، مادر بزرگ هم که سواد نداشت کمکم کند، این بود که آن‌قدر از ناظم و مدیر و معلم کتک خوردم و فحش شنیدم، ترک تحصیل کردم.

مادر بزرگم می‌گفت، گوش کن پسر، تو بابا نه‌نه‌ی درست و حسابی که نداری برایت خرج کنند و به درس و زندگیت برسند، منهم که نه سواد درست و حسابی دارم نه پول زیاد، امثال ما باید از بچگی کار کنند، لذت و خوشی مال از ما بهتران است.

هر چه از اسباب اثاثیه‌ی پدرم و مادرم مانده بود، فروختم یک موتور دست دوم خریدم رفتم پیک موتوری شدم.

پیک کار راحتی نیست. باید تمام خیابان‌های شهر را بلد باشی و از لابلای ترافیک هر طور شده جنس را برسانی به دست صاحبش. یک‌دفعه تصادف کردم پایم شکست، بردند بیمارستان، کلی خرج و مخارج. بعد توی پای راستم میله گذاشتند که بعد چرک کرد، پدرم را درآورد.

بعد رفتم سربازی، آن‌جا هم پیک بودم، بعضی هم مثل پسر عمویم که پول دارند، خدمت را خریدند اما من دو سال تمام خدمت کردم، فقط چون میله تو پایم بود جبهه نفرستادن وگرنه مثل پسر دایی مادرم معلوم نبود چه بلایی به سرم می‌آمد.

چند وقت پیش مادر بزرگم پا تو یک کفش کرده بود که باید زن بگیری. می‌گفتم آخر نه‌نه جون، زن خرج دارد، خانه و زندگی می‌خواهد، مسافرت و گردش می‌خواهد، من از کجا بیاورم؟

هر کجا می‌رفتم خواستگاری وقتی متوجه می‌شوند وضع من خوب نیست قبول نمی‌کردند. مادر بزرگم می‌گفت دوره‌ی آخر زمان شده، خدا و پیغمبر و دین و ایمان مردم شده پول. عروس زینت خانم رفته مهریه‌اش را گذاشته اجرا، شوهرش را انداخت زندان.

گفتم نه‌نه، پدر حسن همکار ما مرده بود، برای مراسم آن رفت پول قرض کرد، می‌گفت چه‌کار کنم، آبروی خانواده می‌رود. بابای خدا بیامرز ما تا زنده بود برای آبروی ما جان می‌کند، مسافرکشی و کارگری می‌کرد، برای تهیه‌ی جهاز خواهرم یک کلیه‌اش را فروخت، حالا بعد از مرگ باید آبرویش را حفظ کرد!! هر سال صاحبخانه به ما می‌گوید اجاره را اضافه کنید، اما امسال پا ایستاده که بلند شوید خانه را برای پسرم که تازه عروسی کرده می‌خواهم.

عصرها که از کار می‌آیم مثل یهودی سرگردان راه می‌افتم این‌طرف و آن‌طرف دنبال خانه، خانه که چه عرض کنم باید بگویم لانه، اما لانه‌ی سگ هم به قیمت خون پدر آدم می‌دهند.

یک روز رقتم دیدن پدر و مادرم، دیدم که بدتر شدند. پوست و استخوان، تابلوی تابلو! گفتم بیشرف‌ها تو زندان هم مواد می‌کشید؟ اصلا شما بچه‌دار نمی‌شدید چه می‌شد؟ من هر کجا می‌روم باید بگویم پدر و مادرم تصادف کردند مردند- ای کاش مرده بودید تا آن‌قدر خجالت نکشم...

مادر بزرگم مریض شده، دکتر به من گفت سرطان دارد و حالا حالا باید معالجه کند. بیمارستان دولتی که جا نیست، بیمارستان خصوصی هم که آن‌قدر گران است کسی اگر دم مرگ هم باشد تا پول نگیرند راه نمی‌دهند.

هر چه باشد این پیر زن من را بزرگ کرد، اگر او نبود شاید من هم مثل پدر و مادرم بودم. فردا می‌خواهم بروم «کمیته‌ی امداد» شاید بتوانم کاری کنم، آخر خدا را خوش نمی‌آید که این بدبخت آن‌قدر درد بکشد...

                پایان؟ که نه؛ تموم شد!

 

 

فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید