![]() |
|
شماره 97- بروزرسانی: جمعه 9/6/1386 |
|
هدیه برای خاک
سیاوش کسرایی
- بر آسمان چه رفته است که امشب تلخست و تیره و تنگست آسمان یکپارچه سیاه سنگست آسمان؟!
- باران، ستاره باران، خالی است آسمان.
- با این ستاره باران باید زمین چراغ فلک باشد باید زمین ببالد از این باران باید به کهکشان شمع بلند پایهء تک باشد.
- غوغا مکن غریب آن شمعدان بگیر و فرود آی!
- اینجا مزار لاله و سروست؟! - نه اینجا نهال آرزو و عشق کاشته ام من. از نردبان خشم فرارفته بر آسمان درد یک افق خون نگاشته ام من.
آهسته پا بنه بر کشتزار من گل های خسته خفته بیدار می شوند در خون تپیدگان از گریه تو، دخترک من بیمار می شوند.
بگذار تا شهیدان مستان بزم خون شب را سحر کنند بگذار درد و داغ از جانشان به خاک نشیند وین تشنگان شادی و آزادی از شبنم سپیده، لب خشک تر کنند.
یکدم برآی و پنجره بگشای وین شهر را ببین: شهر عروس های جوان بیوه شهر زنان غمگین در قاب پنجره شهر هزار مادر آواره شهر رها شده گهواره!
مردان درون اشک زنان ذوب گشته اند و حسرتی به وسعت یک شهر در دیده مانده است. شهر بلا کشیده این بیوه عبوس، جوانی را از خویش رانده است.
در زیر طاق این شب دلمرده، نغمه ای جز تلخ مویه نیست نه نه دگر درآی دلاویز شب شکاف آهنگ و زنگ آن جرس راهپویه نیست.
ای دور مانده چه تنهایی وقتی تمام عاطفه هایت را یکجا به یک نفس نابود می کنند تا می روی خبر بگیری از گل یک شمع می بینی ای دل غافل آن شمع های پر گرفته همه دود می کنند.
کشتند. کشتند تا که عشق بی یار و یادگار بماند در انتظار.
کشتند تا جدا ز سر انگشت اشتیاق گل ها بپژمردند به هر شاخ و شاخسار. کشتند تا که زیبایی سیاه بپوشد. کشتند تا دروغ را به کرسی بنشانند. کشتند تا امید بمیرد در این دیار. کشتند تا که آزادی، یک نغمه هم ز نی لبک سرخ خود ننوازد. کشتند تا سرود بگرید به زار زار آری برای این همه کشتند. کشتند بیشمار.
هر روز، شلاق ها... شکنجه، پابند و دستبند. سوز عصب گداز چو طغیان گردباد در گسترای تن. تکرار درد و داد وانگه، گلوله باران تک نقطه های سربی پایان. پایان، نه آشنا و نه دیدار مانده به لب، نگفته چه بسیار.
دیدی دشمن چه دشمنست؟! - ولی دوست! - بگذار تا خموش بمانم چو آینه آئین حسن دوست فزودن عمریست در تصور آیینهء من است. اینک مائیم و ما و سرخ گل ما و چشم تر با توده های پر از بلبلان گمشده در پردهء سحر. اما بگوش می شنوم من ز عمق باغ آواز بلبلان بهاران دور را زینرو دوباره خشت نوین می نهم به خشت تا بر کنم به چشم تو قصر غرور را. دردا که باز، خون ظن خطا به راهروان سپیده را ز اندیشه های خوابروان پاک می کند دردا بر آدمی که حقیقت را بس دیر چهره می گشاید و بس زود در خاک می کند.
باری، دریادلان صیادهای سرخوش مروارید تا بهر تو ز کام خطر هدیه آورند در شامگاه سرخ به غرقاب ها زدند رفتند. دیگر بر این کرانه از آنان نشانه نیست. موج ز ره رسیده ولی دارد این پیام: «گوهر اگر که بایدت از بحر راهی جز این تلاش و تک جاودانه نیست.»
مرغ سپید من! این هرزه پو شکارگران آیا در تو چه دیده اند که هر بار قلب نجیبت را آماج می کنند؟ وانگه به بیهده در بال سرخ تو شوق مدام رهایی را تاراج می کنند!؟ گفتی، گفتی و آه کشیدی: - « کز خلق بیشمار دارد کسی سپاس این همه ایثار؟» - بنگر چه طرفه می گذرد کار: بر خاک «خاوران»، با آنکه گزمه از پی هم پاس می دهد دستان ناشناسی هر شب بر گورهای تازه، گل سرخ می نهد و داغدیدگان - ناسازگار مردم پیشین- در بزم غم، کنون یارند و غمگسار و هم آوا به معجزهء خون. ما قلب های خود را، چون سیب های سرخ، از شاخه می کنیم ما قلب هایمان را چون جام می – به مهر و به سوگند- بر سنگ می زنیم. ما رنج می بریم ما درد می کشیم دشمن ببیند، آری ما گریه می کنیم. قلب شکاف خورده خود را چونان بذری ز خشمدانهء آتش بر خاک شخم خورده ز غم، هدیه می کنیم.
صبح است، برخیز ای شب آمده غمگین غمگسار کاین جامهء سیاه غم آلوده بر دریم وز خون آفتاب سهمی به راهتوشه بر زندگان بریم.
دی ماه 1368 گرفته از:http://salam-socialism.blogfa.com |
|
فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقالهها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید |