شماره 99- بروزرسانی: جمعه 16/6/1386  

بازگشت به صفحه اصلی

دكترين «تخريب خلاق»

  

 كريس مور

برگردان: ف.م.هاشمي

 

 

«ويليام فاف»  (William phff)  سرمقالهنويس مشهور روزنامه «هرالد تريبيون» اخيرا نوشت، دولت بوش، چندي پيش «دفتر بازسازي  و ثبات» وزارتخارجه آمريكا را مامور كرد كه مطالعات لازم براي يك جنگ درازمدت و گسترده انجام داده و توصيههاي خود را تقديم رييسجمهوري كند.

 

«هماكنون 25 كشور جهان تحت نظارت اين دفتر قرار دارند كه طرحهايي براي بيثباتسازي آنها تنظيم و به دولت ارايه ميشود. دفتر بازسازي و ثبات، متشكل از كارشناسان خبرهاي است كه از بخش غيردولتي و حتي تجاري آمريكا گردهم آمدهاند. رييس اين دفتر اميدوار است كه در آينده نزديك، سه طرح كامل و جامع «بازسازي» را به طور همزمان در كشورهاي مختلف به مورد اجرا بگذارد.»

 

به نوشته «فاف»، اين بلندپروازي جاهطلبانه در شرايطي مطرح ميشود كه نيروهاي آمريكايي هنوز نتوانستهاند صلح و ثبات را در عراق و افغانستاني كه داراي ساختار كشاورزي بوده و جمعيتي كمتر از 25 ميليون دارند مستقر سازند و اين دو كشور اكنون به ويرانه تبديل شدهاند. تا پايان ماه سپتامبر گذشته كه پايان سال مالي در آمريكا محسوب ميشود، ايالات متحده 350 ميليارد دلار در عراق و افغانستان هزينه كرد. به اين مبلغ بايد مقادير معتنابهي را اضافه كرد كه پس از 11 سپتامبر صرف فعاليتهاي ضدتروريستي در ديگر نقاط دنيا شده است، اما داستان به اين جا ختم نميشود. براساس تحقيقاتي كه توسط «انستيتوي كاتو» (cato institute)  انجام گرفته، كل هزينههاي دولت فدرال از سال 2001 تا 2005 بالغ بر 29 درصد افزايش داشته و اين مقدار افزايش در 40 سال اخير بيسابقه بوده است. افزايش چشمگير هزينههاي دولت، علت اصلي كسري بودجهء هنگفتي است كه اكنون آمريكا به آن دچار است.

 

افزايش بودجه دفاعي آمريكا به علت هزينههايي است كه دكترين جنگ با تروريسم بر اين كشور تحميل ميكند. كنگره نيز نه تنها تاكنون كاري براي كاهش اين كسري هنگفت بودجه انجام نداده، بلكه خود نيز هزينههايي را به بودجه‌ی فدرال تحميل كرده است.

 

در حال حاضر، حجم ديون ملي آمريكا از 8/7 تريليون دلار فراتر رفته است. چندي پيش «آلن گرينيزپان»  (Alan Greenspan)  رييس سابق فدرال رزرو آمريكا هشدار داد كه كسري هنگفت مالي در آمريكا، بدون ترديد افزايش نرخ بهره را به دنبال خواهد داشت كه خود موجب كسري بيشتر بودجه در سالهاي آتي ميشود.

 

همين مطلب را «ران پاول»  (Ron pawl)  نمايندهء تگزاس در كنگرهء آمريكا به طريقي ديگر چنين بيان ميكند: «استقراض، حاكميت ملي آمريكا را به خطر مياندازد زيرا اقتصاد اين كشور را بيش از پيش به دولتهاي خارجي وابسته ميگرداند. آمريكا، خود را تنها ابرقدرت جهان تلقي ميكند، اما در واقع معترضترين كشور جهان به شمار ميرود. عاقبت استقراض، بردگي است.»در اين شرايط، دولت آمريكا كه درصدد برهم زدن نظم فعلي جهان به كمك حربههاي اقتصادي و نظامي و برپا كردن نظمي نوين است، در واقع، به عرصهاي ناشناخته و بيدر و پيكر گام ميگذارد. اغلب آمريكاييها، خواستار بازنگري در فرضياتي هستند كه دولت ايالات متحده از آنها تبعيت ميكند.«مايكل ليدن»(Michael ledeen)  از نظريهپردازان برجسته نئومحافظهكار آمريكا در كتاب اخير خود تحت عنوان «جنگ با اربابان ترور»  (the war against the terror masters)  از عبارت «تخريب سازنده»(creative destruction)  براي توضيح سياست كنوني دولت آمريكا سود ميبرد. به نظر او، اين دو كلمه ميتواند به بهترين نحو بيانگر دكتري باشد كه نومحافظهكاران آمريكايي طي ساليان اخير با جديت دنبال كردهاند.»دكترين «تخريب خلاق» سياست اصلي ما در داخل و خارج از كشور است. ما نظم كهن را در تمامي عرصههاي تجاري، علمي، فرهنگي، هنري، معماري، سينما، سياست و قانون به چالش كشيدهايم. دشمنان ما از اين تندباد تحرك و خلاقيت، ابراز نگراني ميكنند. با توجه به ريخت و پاشهاي حيرتانگيز دولت بوش و تمايل دولت وي به مخفي كردن حقايق جنگ در عراق و نيز سياست نومحافظهكاران در زمينه نابود كردن نظم كهن (هم در داخل و هم در خارج از آمريكا)، آيا نميتوان معضلات فعلي جامعه آمريكا را ناشي از تبعيت دولت اين كشور از دكترين «تخريب سازنده» دانست؟

 

آيا بوش، ليدن و ديگر نومحافظهكاران آمريكايي، در كنار تخريب خاورميانه به اميد برپايي نظمي نوين در اين منطقه، واقعا قصد دارند نظم حاكم بر جامعهء آمريكا را نيز نابود كنند؟ اما چرا؟ چرا رهبران آمريكا ميخواهند اين كشور را در معرض آسيب قرار دهند؟

 

«كريستوفر مانيون»  (Christopher manion)  اخيرا در مقالهاي نوشت: «به نظر محافظه‌‌كاران چپگرا   ( conservatives (lertist ، جهان آزاد، مسيحيت - حاصل يك سلسله تناقضات تاريخي است كه بايد اصلاح شود. خودكامگي انقلابي، اكنون از شوروي رخت بربسته است اما به نظر نومحافظهكاران چپگرا، اين كافي نيست. جامعهء آمريكا نيز كه منادي بازار آزاد است و مردمان آزادانديشاش مورد احترام جهانيان هستند، بايد مانند اتحاد شوروي فرو بپاشند تا تاريخ راه خود را به جلو باز كند... به نظر هگل و تروتسكي نيز تاريخ چيزي جز «حركت انديشه و ذهن» نيست. مفاهيم، مطرح ميشوند، رشد ميكنند و ضد خود را ميآفرينند و سپس هر دو به نفع مفهوم سومي كه برتر و عاليتر از آنهاست نابود ميشوند (نفي در نفي) بدين ترتيب، مفهوم مرگ و زايش همزمان در اين روند نهفته است.»

 

پذيرش واقعيت موجود، هميشه شعار محافظه‌‌كاران بوده است.

 

شعار معروف رونالد ريگان را به خاطر آوريد كه ميگفت: «راز حقيقت، در ماندگاري آن است» اما دولت بوش چنين اعتقادي ندارد. در واقع، نومحافظهكاران حاكم بر آمريكا به حاميان خود و مردم جهان ميگويند: «نگران هزينههاي سنگين، جنگهاي خونين و تبعات سنگين آن براي مردم آمريكا نباشيد! اينها همه اجزاي يك برنامه هستند. ما سرگرم ساختن تاريخ هستيم، ما واقعيت را ميسازيم; واقعيتي تاريخي كه هيچ يك از اين مصائب در آن جايي نخواهد داشت

 

«ويليام فاف» در مقاله خود مينويسد: «يكي از شاخصههاي اصلي رژيمهاي خودكامه قرن بيستم، خيالپردازي و افسانهسازي آنها بود. آنها، رژيم خود را بر يك سلسله اصول ايدئولوژيك غلط و واهي قرار ميدادند و سياست ملي را نيز به اين اصول استوار ميكردند. اين خيالپردازي به فاجعه منجر شد. كساني كه روش و منش نومحافظهكاران آمريكايي را با جاهطلبي انقلابي ماركس و لنين مقايسه ميكنند بايد حتما مقاله «مايكل ليدن» را در شماره 23 فوريه 2004 نشريه the nation   مطالعه كنند. اين نشريه كه داراي انديشههاي ليبرال است، چپگرايي را همان طور كه ميبيند به تصوير ميكشد:

 

«اين انديشه كه ايالات متحده و ديگر جوامع پيشرفتهء دنيا، جوامع پسابورژوازي  (postbourgeois)  هستند كه توسط طبقهاي جديد اداره ميشوند، متعلق به انديشمنداني چون «جيمز برنهام» (J.Burnham)  است كه در چارچوب سنت فلسفي تروتسكيسم ميانديشند. نسل گذشتهء محافظهكاران آمريكايي به شدت تحت تاثير اين نحله قرار داشت. مفهوم «انقلاب دموكراتيك جهاني» ريشه در مفهوم «انقلاب دايم»  (permanent evolution)  انترناسيونال چهارم تروتسكسيتها دارد. اين انديشه كه جبرگرايي اقتصادي را تبليغ ميكند، معتقد است، ليبرال دموكراسي، پايان كاپيتاليسم است. نومحافظهكاراني چون «مايكل نواك» (Michael novak)  اين نظريه را تبليغ و ترويج ميكنند. اين انديشه، ماهيتا يك انديشه ماركسيستي است كه در آن كارفرما، جايگزين كارگر، به مثابه موضوع حماسي تاريخ شده است،«پاول گاتفريد»  (paul Gottfried)  است، مردمشناسي در كالج «اليزابت تاون» در مقالهاي كه به تاريخ چهار ژوييهء سال 2005 در نشريهء  the American conservative  به چاپ رسيد از مفهوم اسلام بنيادگرا استفاده ميكند و از جنگ جهان آزاد عليه رژيمهاي خودكامه در كشورهاي اسلامي نام ميبرد. اما وي معتقد است كه هميشه در طول تاريخ، وقتي آمريكا به كشوري اعلام جنگ صليبي ميكند، معمولا قصد دارد به تغييراتي گسترده در داخل كشور دست بزند: «فداكاري جاني و مالي ميليونها آمريكايي در دفاع از آزادي و مقابله ايشان با تفكرات خودكامه و ايدئولوژيهاي تماميتخواه، نسلها ادامه داشته است. خودكامگان و منحرفين كه نتوانستهاند در تمامي اين سالها از بيرون به آمريكا صدمه بزنند، اكنون مانند كرم به داخل رهبري آمريكا خزيدهاند تا اين جامعه پويا و قهرمان را از درون تهي و منحرف كنند; اين است رسالت نومحافظهكاران حاكم بر آمريكاي امروز!

 

منبع:  Antiwar.com

گرفته از: روزنامه سرمایه

 

فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید